من در باره ی دیگران چه فکر می کنم؟

18 آذر 1396

 چه وقت کسی را راستگو و یا دروغگو می دانید؟
چه وقت فردی را امانت دار و یا خیانت پیشه می نامید؟
 چه وقت کسی را مشفق و مهربان و یا ستمگر و نامهربان می یابید؟
 چه وقت کسی را دانا و یا نادان می پندارید؟
 چه وقت کسی را قابل اعتماد و یا غیر قابل اعتماد می دانید؟

هر یک از این اوصاف مثبت و منفی و یا اوصاف فراوانی که در این جا نیامده است، به منزله ی برچسبی است که ما خواسته و ناخواسته به این و آن می زنیم و افراد را با همین اوصاف می شناسیم. دسته بندی کردن و ساختن یک مفهوم کلی و گنجاندن افراد در این دسته بندی ها، کاری است که همه ی ما کاملا به نحو بدیهی و روزمره انجام می دهیم. هر یک از ما در تنظیم روابط و مناسبات مان با دیگران از این مفاهیم استفاده می کنیم و با توجه به این مفاهیم کلی است که برای زندگی مان برنامه ریزی می کنیم. 

کلیشه سازی بر اساس مفاهیم و تحمیل کردن آن بر واقعیت هایی بیرونی، ظاهرا از "اقتصاد روان" نشآت می گیرد. به این معنا که هر یک از ما برای آن که دایما دیگران را سنجش نکنیم و هزینه ی بالایی را برای شناخت دایمی آنها صرف نکینم، یک بار برای همیشه، برچسبی به افراد می زنیم و بعد از آن است که آن ها را با آن برچسب ها می شناسیم. این نکته همان است که "فیسک و شلی تیلور"،  از آن به عنوان امساک در شناخت یاد می کنند. آدمی از لحاظ شناختی ممسک است. "بدین معنا که همواره می کوشیم انرژی شناختی خود را ذخیره کنیم. با توجه این که ظرفیت های محدودی برای پرداژش اطلاعات داریم، تلاش می کنیم راهبردهایی را بپذیریم که مسایل پیچیده را ساده می کنند." امساک در شناخت که به منظور کاهش بار شناختی و شنگینی ذهنی انجام می گیرد سبب می گردد از ورود اطلاعات جدید و به ویژه اطلاعات نقض کننده ی باورهای ما جلوگیر کنیم.

صورت بندی افراد زیر عنوان مختلف، علاوه بر این که شناخت ما را از واقعیت ها تحت تاثیر قرار می دهد، به ما می گوید که با دیگران، چگونه به تعامل بپردازیم و در مواجهه ی با آنها چگونه عمل کنیم. بنابر این، گرچه کلیشه سازی، ضرورتی عملی برای سامان دادن به تعاملات و مناسبات عینی  اجتماعی است، اما مدعای این نوشته این است که این گونه دسته بندی های کلی، چندان موضوع روشن و قابل دفاعی نیست و امری مبهم و نارسا است. حتی در مواقع بسیاری از ما رهزنی می کند و ما را به داوری خطا می کشاند. 

آیا تا کنون به چهار پرسش زیر اندیشیده اید؟

1. چه ضرورتی برای این برچسب زدن ها وجود دارد؟
2. روند رسیدن به یک کلیشه و پروسه ای که طی می شود تا ما به یکی از این چهارچوب های مشخص کننده برسیم چیست؟ چه می شود که ما برچسب الف را برای شخصی انتخاب می کنیم؟ مثلا چگونه می شود که به این نتیجه می رسیم که همکارمان، انسان راستگویی است و لی  بقال محله دروغگو است.
3. آیا برچسب زدن و شخصی را ذیل یکی از این مفاهیم بردن کاری اخلاقی است؟
4. در نهایت هنگامی که کسی را با یکی از این اوصاف نام می بریم، آیا واقعیتی از عالم عینی را بیان کرده ایم یا بیشتر از این که سخن واقع نمایی زده باشیم، از احوال خویش گزارش کرده ایم؟