X
تبلیغات
رایتل

اشتباهات جمعی زمانه ی انقلاب

16 بهمن 1395


دانلود متن


نوشته ی حاضر،‌ به جای تجلیل، به تحلیل انقلاب (به منزله ی یک روش و بدیهیات دوره ی آن ایام)، می پردازد. تحلیل به جای تجلیل، کاری است که متاسفانه به فراموشی سپرده شده است. ادبیات نقد و تحلیل کجا و ادبیات تجلیل کجا؟

قرن بیستم، قرن انقلاب ها و جنبش های رهایی بخش بود. در باره ی انقلاب، از منظرهای مختلف، بسیار نوشته اند. چه انقلاب هایی که در کشورهای متعدد رخ داده است و چه انقلاب، به منزله ی روشی برای تغییرات سیاسی. کسانی مانند پوپر، با انقلاب به منزله ی یک روش، مخالف و کسان دیگر مانند مارکوزه، موافق مشی انقلاب بودند. پوپر که به جامعه ی باز می اندیشید، روش های دموکراتیک و سیاسی را ترجیح می داد. و اردوگاه چپ (کمونیسم)، مدافع سرسخت انقلاب بود، انقلاب را ضرورتی اجتناب ناپذیر می دانست. به هر حال موافقان و مخالفانی در این میان استدلال کرده اند و ایده های شان را با ما در میان نهاده اند.

در باره ی انقلاب ایران هم بسیار نوشته اند و گفته اند. چه در موافقت و چه در مخالفت. چه در علل و چه پیامدها...اما از علل و پیامدهای انقلاب که بگذریم، می خواهم موضوع را از منظر جدیدی طرح کنم. موضوعی که به صورت پراکنده در ذهن و زبان انقلابیون دیروز می گذرد. 

پرسش این است: اهالی زمانه انقلاب،‌ عموما دچار چه اشتباهاتی شده بودند؟ به عبارت دیگر، عموم انقلابیون و عامه ی مردم، از منظر ما و در تحلیل امروزین، مرتکب چه اشتباهی شده بودند؟ خطای آنان چه بود؟ 

  

سه نکته ی مقدماتی:

اولا،‌ وقتی از خطا سخن می گوییم، منظور،‌ خطای اخلاقی نیست. بنابر این در این جا قرار نیست انقلاب و انقلابیون را مورد سنجش اخلاقی قرار دهیم. گرچه می توان و باید انقلاب را نیز با ترازوی معیارهای اخلاق، ارزیابی کرد و آن را نقد نمود، اما در این جا منظور از خطا، ‌دقیقا خطای در رویکرد، خطای در دید، خطای در محاسبه و خطای در چشم انداز  است. شاید بتوان این خطا را "خطای عقلانیت" نام نهاد. و این خطا و اشتباه بود که نتایج و پیامدهای ناگوار و ناخواسته را پیش پای همگان گسترش داد. خطای عقلانیت را با نیت پاک و معصومانه مرتکب می شدند و اساسا به این خطا آگاه نبودند. شاید "وجه تراژیک"، انقلاب دقیقا در همین نکته نهفته باشد. دچار خطا بودند و نمی دانستند دارند خطا می کنند و اتفاقا معکوس آن را باور داشتند. خطا می کردند و خطای شان را عین صواب می پنداشتند. 

ثانیا، وقتی از خطا، ‌سخن می گوییم،‌ منظور،‌ خطای جمعی است و نه خطای فردی. خطایی تعمیم یافته، ‌خطایی که عموم اهالی آن روز در ایران دچارش شده بودند. خطایی نه از سر بدطینتی و بدخواهی، بلکه به این دلیل که پدیده ی انقلاب را نمی شناختند. و نمی دانستند نتایج رفتار را ما تعیین نمی کنیم، بلکه اعمال و منطق رفتار است که نتیجه را تعیین می کند. نمی دانستند،‌ نیت خیر کافی نیست، رفتار هم باید عقلانی و اخلاقی باشد. البته سهم و میزان خطای افراد یکسان نیست. برخی بیشتر و برخی کمتر. 

ثالثا، وقتی از خطا سخن به میان می آید،‌ ابدا افراد در نظر نیستند. بلکه خطای روشی و خطای در دیدگاه و ایده ها را باید مطرح کرد. اساسا روش درست در تحلیل تاریخ، ارزیابی رفتارها و ایده است و نه عاملان آن ایده ها و اندیشه ها. زیرا آن چه می توان درس آموخت، بیان اشتباهات است تا کسان دیگر، به آن دچار نشوند. در میان آوردن افراد و ارزیابی کردن آنها،‌ کاری است که قاضی در هنگام دادگاه انجام می دهد. این گونه قضاوت ها را باید به همان دادگاه سپرد و از اشتباهات وخطاها، ‌نه در سطح کنشگران، بلکه در سطح افکار و ایده ها، رویکردها و چشم اندازها سخن گفت. تحلیل این خطاها است که ممکن است روزنه ای به سوی رهایی بگشاید و راهی برای خروج از بن بست را نشان می دهد. در غیر این صورت، و اگر به عاملان بپردازیم، نه تنها درس آموز نیست بلکه صرفا به کینه ها و عداوت ها دامن می زند. به جای محکوم کردن، عقلانی تر است از گذشته بیاموزیم و در باره ی آنان تفکر کنیم. از این رو نهج صواب این است که به جای پرداختن به نسل انقلاب و متهم کردن آنها، به ایده ها و اشتباهات زمانه ی انقلاب و بدیهیات آن دوره بپردازیم و کژی و ناراستی های آن را عیان نماییم. 

آن چه در این جا به اختصار می آید، بیانی کاملا خلاصه و تیتروار از اشتباهات دوره ی انقلاب است. هر بند این اشتباهات به توضیحات بیشتر و روشن شدن ابعاد آن محتاج است. اما از آن جایی که تفسیر آنها، متن را طولانی می کند از آن پرهیز می شود. شاید روزی لازم باشد به شرح شان بپردازم.


اهالی انقلاب، دچار چه اشتباهاتی شده بودند؟

1. تصور عمومی و رایج این بود که انقلاب،  دوای همه ی دردها و راه حل همه ی مشکلات و مسیر رهایی از همه ی دردها و رنج ها است. انقلاب، در ذهن ها چنین بازتاب یافته بود که اکسیری است که خاک را طلا می کند. معجزه ای است که کار را تمام می کند. نمی دانستند انقلاب، ‌در نهایت، یک نوع جابجایی در قدرت است. مگر با جابجایی قدرت قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ 

2. بر این پنداشت بودند که می توانند راه سخت و طاقت فرسا و طولانی تغییر و تحول سیاسی و اجتماعی را در کوتاه ترین زمان بپیمایند. همین که حاکمان فعلی  بروند و قدرت در دست انقلابیون بیفتد،‌ به سرعت همه ی گره ها باز می شود. یکی می خواست ظرف چند هفته،‌ همه ی بی خانمان ها را خانه دارد کند. دیگری می خواست اقتصاد ایران را تنها ظرف یک شب به سامان کند. آنان نمی دانستند نهادهای جا افتاده ی تاریخی در برابر تغییر و تحولات مقاومت می کنند. و نمی دانستند  تغییرات، پروسه ی دراز دامنه است که با فراز و نشیب همراه است.

3. چنین می اندیشیدند که با خشوت انقلابی،‌ هر ناممکنی ممکن می شود. روش انقلابی داشتن، هر مانعی را از مسیر راه برمی دارد. کافی است قاطع، ضربتی، زودهنگام و انقلابی عمل کنید. از این رو تندروی ها و خشونت ها،‌ نتیجه ی چنین برداشتی بود. انقلابیون، با صبوری و طی مسیر، با آرامش و گام های سنجیده، میانه ای نداشتند. انقلابی باید که سریع و بی وقفه و قاطع بع پیش برود و از هیچ نهراسد. از این رو بود که "سیاست گام به گام" را نمی پسندید و آن را تمسخر می کرد.

4. اهالی آن دوره عموما با درک سنتی از استقلال، چنین می اندیشیدند که می توانند در خانه ی خویش محصور باشند و به هیچ چیزی ورای مرزهای خود محتاج نیستند. نوعی خود استقلالی و خودکفایی مطلق درون مرزی. آنان بر این اندیشه بودند که می توانند بدون ارتباط با سایر ملل و کشورها، رشد کنند و مسایل شان را حل نمایند. این اشتباه از گفتمان سنتی استقلال برمی خاست و واجد نتایجی ناگوار برای کشور شد. از این رو نسبت به بحران در روابط بین الملل کمترین حساسیت را داشتند.

5. از آن جا که انقلاب پا نمی گیرد و رخ نمی دهد مگر این که آحاد مردم، خودخواسته از منافع شخصی شان درگذرند و مصلحت جمع را در نظر گیرند، این خطا شکل گرفت که اساسا این جمع و جامعه است که بر شخص و فرد الویت دارد و فرد همواره باید فدای جمع شود. همین ایده بود که پس از پیروزی انقلاب، به مصلحت نظام تغییر جهت یافت. در ادامه ی فرایند ترجیح منافع و مصلحت نظام، این گونه پیش رفت که مصلحت نظام، مهمتر از مصلحت شهروندان است و این افراد هستند که باید از خویش بگذرند تا نظام باقی بماند. اشتباهی که شهروندان را به فراموشی سپرده می شود و افراد، قربانی یک مفهوم نامتعین می شوند. حکومت و حاکمان، مهمتر از انسان و شهروندان می شوند و بدین ترتیب،‌ وسیله و ابزار، ‌بر جای غایت و هدف می نشینند.

6. یکی از اشتباهات بزرگ آن دوره این بود که همگان،‌ در ناخودآگاه جمعی،  در پی پاسخ به این پرسش سنتی بودند که: چه کسی باید حکومت کند؟ و نمی دانستند اساسا این پرسش اشتباه است. باید به دنبال پاسخی درخور برای پرسش بنیادین دیگر بود که: چگونه باید حکومت کرد؟ از این رو راه حل نهایی را در بازپس گیری قدرت از شخصی و واگذار کردن آن به شخص دیگر می دیدند. برای آنان بیش از آن که شیوه ی حکومت کردن مهم باشد، شخص حکمران اهمیت داشت. بیش از آن که به سیستم عادلانه بیندیشند، به حاکم عادل توجه کردند. به جای نظام به ناظم اندیشیدند و به جای راه به راهبر.

7. اعتماد شخصی و تعلق عاطفی به رهبران و بازیگران انقلاب، یکی دیگر از اشتباهات جمعی بود. اعتماد بی مرز و تعلق، سبب شد این ایده شکل بگیرد که: محال است بازیگران انقلاب، چه آنان که بیرون قدرت ایستاده بودند و چه آنها که قدرت را تصاحب کردند و بر صدر نشستند، محال است تغییر احوال و روش دهند  و به فساد گرایش پیدا کنند و یا از قدرت خود سوء استفاده کنند. این خطا، نتیجه ی فهم نادرست از منطق قدرت بود. نمی دانستند انسان ها پیش و پس از آن که قدرت را به چنگ آورند، بسیار تفاوت خواهند کرد. علاوه بر جهل نسبت به منطق قدرت،‌ انسان و امیالش را نیز آن گونه که باید، فهم نکرده بودند. خطای دوگانه سبب شد که سیستم پس از انقلاب، فاقد نهادهای نظارتی و کنترلی موثر و قوی باشد. هم چنین سبب شد راه نقد و گفتگوی منتقدانه مسدود گردد. تعلق عاطفی بر جای تعقل سیاسی نشست و کنشگران انقلاب، پس از چندی قدرت را به صاحبان جدید، واگذار کردند و آسوده خیال راه خویش گرفتند.

8. در هنگامه ی انقلاب که رفتارجمعی زبانه می کشد، اشتباهی فراگیر از راه می رسد. این که افراد نسبت به توانایی و ظرفیت ها و امکان های خویش دچار اشتباه و بعضا توهم می شوند. قدرت خود را بسی بیش از آن چه هست، برآورد می کنند. این خطا سبب می شود که در خیال خویش، دست کم دو آرزوی دست نایافتنی و خام بپروانند. (و این دو اشتباه ناظر به انقلاب ایران است).  اولا، احساس می کنند رسالت تاریخی دارند  که جهان را تغییر دهند. همان آرزوی حافظی که می خواست سقف فلک را بشکافد و طرحی نو در اندازد. ثانیا، پس از پیروز شدن انقلاب و سرنگون کردن نظام مستقر، سرخوشانه و با اعتماد به نفس بالا، قصد می کنند همه ی بنیادهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و فرهنگ را از بیخ و بنیان برکنند و جامعه و تاریخ را از نو آغاز کنند. انسانی نو بیافرینند. فرهنگ را زیر و زیر کنند. دانشگاه، علم، فرهنگ، سیاست، و هر چیزی را بر اساس ایده های جدیدی بنا نهند. نام همه ی خیابان ها و کوچه ها و راه ها و ساختمان ها و .... را تغییر می دهند. 

9. وحدت، یگانگی، از میان رفتن فاصله های اجتماعی و انسجامی که در زمان ی برپایی انقلاب رخ می نماید، انقلابیون را به اشتباه می اندازد. آنان می اندیشند که می توانند همبستگی و انسجام را به تمامه ادامه دهند. تفاوت در سبک زندگی جاری در جامعه را نادیده بگیرند و هر گونه "دگر"، را از ساحت جامعه و فرهنگ حذف کنند. و نمی دانند آن همبستگی و وحدت زمانه ی انقلاب، تداوم نمی یابد. نمی دانند تنوع، تکثر و تفاوت، ذاتی روابط اجتماعی است. و به همین دلیل است که هر گونه تفاوت و دگر باشی و دگر اندیشی، سرکوب می شود. درک نادرست از فرایند زندگی و تنوع هستی های اجتماعی، سبب از هم گسیختگی روابط می گردد. هر ندایی که با صدای کلی، همخوانی نداشته باشد خفه می شود و همگان به وحدتی پولادین و همبستگی عمیق فراخوانده می شوند. هر سخن متفاوتی، خطرناک تشخیص داده می شود و در نهایت و در نتیجه، هر گونه فردیت، تحت تسلط جمع، نابود می گردد. به نحوی که "فرد" و "شخص"، قربانی جمع و نظام می شود. 

10. گفتمان انقلاب و پس از آن، واجد دو منطق و دو فضای روان شناختی است. یکی دیگر از اشتباهات (به ویژه پس از پیروزی)، این بود که می خواستند همان منطق و حال و هوای انقلاب را تداوم بخشند. به سخن دیگر، می خواستند جای استثانا و قاعده را عوض کنند. برای مثال:

الف) قاعده ی عمومی این است که آدمی همواره به دنبال نفع شخصی خویش است. تلاش می کند آرزوها،‌ اهداف و خوشایندهای شخصی خود را تحقق بخشد. در این منطق، انسان، موجودی نفع خواه و سود طلب است. انسان، موجودی معقول است، به این معنی که اهل محاسبه و حسابرسی است. سود و زیان می کند و بر اساس محاسبه ی سود و زیان، برمی گزیند و دست یه کنش می زند. حتی آنان که اخلاقی اند، دست کم تا جایی که نفع دیگران را لگدمال نکند، به ترجیح منافع شخصی خویش می اندیشد و این منافع را برمی گزیند. اما همین انسان،‌ استثنائا از خویش و منافعش می گذرد و حتی دست به ایثار می زند. ایثار و دیگر گزینی، فضیلتی بزرگ است اما آن چه در رودخانه ی زندگی ها جاری است، خودگزینی و ترجیح منافع خویش بر دیگران است. آدمی می خواهد به منافع خود برسد و نه الزاما با پایمال کردن حقوق دیگران. بلکه اولا و بالذات، خویش را مقدم می دارد. 

انقلاب (همانند جنگ)، فضای روان شناختی خاصی در پی دارد که نمی توان آن اتمسفر را به فرهنگ تبدیل کرد. بنابر این، "فرهنگ ایثار"، آرزوی خامی است که انقلابیون در سرمی پروانند. ایثار به فرهنگ تبدیل نخواهد نشد، تنها می توان انتظار داشت که افراد برای رسیدن به اهداف منافع شان، حقوق دیگران را نادیده نگیرند. اشتباه بزرگی است که فضای ایثار زمانه انقلاب را اصل تلقی کنیم و خواهان ادامه ی آن باشیم. اشتباه است زیرا با ویژگی انسان واقعا موجود ناسازگار است. بر همین سیاق، "فرهنگ شهادت"، نیز دچار این خطا است. شهادت و از زندگی و زنده ماندن خویش گذشتن در راه متعالی و برای جمع، چیزی نیست که بتواند به نحو دایم و روالمند ادامه یابد. آن چه اصل است، صیانت از نفس و تلاش برای زنده ماندن است. انقلابیون بر مصدر قدرت نشسته ی پس از پیروزی، اما جامعه ای را آرمانی و مطلوب می دیدند و هنوز هم می بینند که شهروندان، همواره ایثارگر باشند و از شریف ترین وجه خویش که همان جان است، بگذرند. 

ب) قاعده این است که آدمی در مرحله ی نخست، زندگیش را برتر و مهمتر از هر چیز دیگر بداند. خواهان زیستن در آرامش و لذت بردن از آن است. می خواهد از نعمت ها و لذایذ دنیوی بهرمند گردد. و این در حالی بود که تنزه طلبی های آرمانی در زمانه ی انقلاب،‌اوج می گیرد و افراد عادی را سرگرمی های حتی مشروع باز می دارد. تنزه طلبی، 57 به بعد، نه فقط از انقلاب، که از رویکرد عرفانی برمی خواست. دنیاگریزی و بی اهمیت شدن زدگی و بازداشتن افراد جامعه از لذت هایی که با آن عادت کرده بودند و محروم کردن شان از اشتغالاتی که بدان خو کرده بودند و "آنها را  جبرانی ضروری برای دلتنگی ها و یا دیگر کاستی های زندگی روزانه می دانند.". به تعبیر "کرین برینتون"(212)،  همه ی انقلاب ها در دوران بحرانی شان یک کیفیت سخت مقدس وارانه و یا پارسایانه و یا اگر بخواهیم یک واژه ی بسیار استعمال شده را بکار بریم، کیفیتی بسیار آرمان پرستانه دارند. اشتباه بزرگ صدرنشینان این بود که چنین ویژگی انقلاب را برای دوره های بعد نیز طلب می کردند.

11.  پهن کردن چتر تقدس بر سر نظام سیاسی و حاکمان، یکی دیگر از اشتباهات بنیادینی بود که هیچگاه ترمیم نشد. چه آنهایی که این چتر را باز کردند و چه توده ی مردمی که در ابتدا آن را پذیرفتند، نمی دانستند حکومت، دستاورد بشری است و حاکمان نیز انسان هایی هستند که ممکن است به انواع خطاها آلوده باشند. چنین اشتباهی بود که دست کم سبب دو نتیجه ی زیانبار گردید:  اولا، سیستم و صاحبان قدرت را از دایره ی نقد بیرون برد و لباسی آسمانی بر قامت شان دوخت. وقتی نظام سیاسی مقدس شد، نمی توان از کاستی هایش سخن گفت و هنگامی که اربابان قدرت، مشروعیت خود را نه از سوی زمین که از آسمان دانستند، مسلم است که خود را پاسخگو به جامعه و مردم نمی دانند. ثانیا،‌ تقدس سیسم و حاکمان، به این جا ختم شد که از مردم، اطاعت مطلق و ارادت ورزی های بی چون و چرا، طلب شد. رابطه ایی این چنینی نه برمدار عقلانیت سیاسی که بر پایه ی ارتباطی شخصی و مقلدانه بنیان گذاشته شد

12. از جمله ی خطاها و اشتباهات بزرگ این بود که انقلابی رخ می داد که فاقد ایده و تئوری کانونی و محوری بود. جامعه ای که مسئله هایش را نمی شناخت و مهمتر این که نمی دانست قرار است بر زمین سوخته ی نظام سرنگون شده، کدام نظام،‌ با چه ویژگی و با کدام ایده هایی مستقر شود. ایده ی مشترک و مورد وفاقی وجود نداشت. مردم به اشتباه فکر می کردند رهبران شان صاحب ایده و نظریه برای مدیریت سیاسی هستند. آنان کارآزموده نبودند و جهان امروز را نیز آن چنان که باید، نمی شناختند. 



مؤخره:

اینک پس از 38 سال پس از رخداد انقلاب در ایران، و برای درس آموزی از آن واقعه ی سیاسی نیازداریم سه چیز را جایگزین سه چیز دیگر بکنیم:

اولا، ادبیات فروپاشی را جایگزین ادبیات نفرت کنیم. 

این سخن بدان معنا است که به جای تلاش ناموفق برای تولید و باز تولید نفرت نسبت به نظام پیشین، به موضوع فروپاشی آن نظام بپردازیم. و  این پرسش را مطرح کنیم که چرا نظام مستقر پهلوی فرو ریخت؟ و پرسشی عمومی تر این که، چه می شود که ارکان یک نظام، اساسا سست می شود؟ علل فروپاشی نظام مستقر سیاسی چیست و نقاط آسیب و بحرانی کدام است؟

ثانیا، به جای ادبیات تجلیل، باید به ادبیات تحلیل پرداخت. انقلاب ایران، توسط دستگاه رسمی دایما مورد تجلیل و بزرگداشت قرار می گیرد. در حالی که بیش از تجلیل به نقد انقلاب ، آشکار محتاج سخن گفتن در باره ی اشتباهات و خطاها هستیم.

ثالثا، به جای پرداختن به عاملان و کنشگران انقلاب، باید عمل و کنش ها مورد دقت ورزی قرار گیرد. نقد کنش و یافتن خطاها می تواند به ما کمک کند که بفهمیم کار از کجا خراب شد و چرا آن گونه که باید،‌نشد. اما زمانی که صرفا به عاملان پرداخته می شود، راهی برای آینده باز نمی کند و چیزی جز کدورت و نفرت نتیجه ای به بار نخواهد آورد.

گفتگو در باب اشتباهات، نه برای محاکمه ی پیشنیان و یا ایجاد نفرت، بلکه برای آن است که دریابیم راه برون رفت از بن بست ها کجا است. اگاهی از خطاها و اشتباهات، به ما می گوید، اگر قرار است کاری صورت گیرد، الزاما باید از اصلاح همین اشتباهات گذر کند. از شناخت اشتباهات است که متوجه می شویم در کدام بیراهه گم شده ایم. و این درس کمی نیست


کجا اشتباه کردیم و  کار از کجا خرب شد؟


نظرات (1)
ممنون آقای زمانیان
از نوشته هایتان بسیار می آموزم. متانت و وزانت از ویژگی های بارز نوشته های شماست و در عین اینکه مستدل و مدلل است به دلم می نشیند.
پاسخ:
درود بر شما
سپاسگزارم
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد