X
تبلیغات
رایتل

سایه های سنگین

16 بهمن 1395


هر کجای زندگی که ایستاده باشی، و مهم نیست کجای زندگی و حتی مهم نیست در فراخنا و یا تنگنا، سایه هایی تعقیب ات می کند. سایه ها یی سنگین، سایه هایی بر دوش زندگی که خسته ات می کند. چنان که گاهی خود را در تور دردها و رنج ها  گرفتار می بینی . اما دیر نمی پاید که خود را در امواج آرام لذت هایی شیرین، بر قایق خوشبختی نشسته به سوی افقی روشن به پیش می رانی. گاهی نسیم "معنا"، صورت زندگی ات را نوازش می کند. زمانی دیگر خود را در کویر خشک پوچی، گمگشته ای سرگردان احساس می کنی. در اوج خوش باشی به یکباره، بی آن که علتش را بدانی و حتی بی آن که بخواهی متوقف می شوی و نگاهی به پشت سرت می اندازی و از خودت می پرسی از کجا آمده ام؟ چیستی هستی برایت مهم اما مبهم می شود، خود را غریبه ای می یابی، بیگانه ای در/ با هستی، که نمی دانی این جا چه می کنی. و زمانی دیگر، درونی پر ز ابتهاج و سرور، خویش را در خانه ی خود، در آن جایی که باید باشی و هستی، می یابی. و اگر همچنان پیش بروی، نه بیگانه، که خود و هستی را یگانه می بینی. در آخرین نقطه سیر درونی ات، به این جا می رسی که در آغاز هیچ نبود، و آن هیچ، "من" بودم. در انتها نیز هیچ نیست و هنوز همان هیچ، "من"ام. دیری نمی پاید، از اوج هبوط می کنی و تا زندگی روزمره سقوط ات را ادامه می دهی. بتدریج و آنگاه که در افت و خیزهای دردناک، کشتی زندگی ات شکسته می شود و بر تخته پاره ای چنگ می زنی، خاطرات سال های نزیسته بر تو هجوم می آورند. 


و آن سایه ها دو گونه اند: سایه ایی از جنس بودن و سایه ای از جنس زیستن

"بودن"، یعنی همین که هستی، بی هیچ قید و شرطی. "بودنِ" آدمی در پیچیده در تنهایی، دردجاودانگی، هراس از رفتن و بار سنگین هستی و معمای معنا است. و مهم نیست کجای تاریخ و یا در عرض و طول کدام جغرافیا ایستاده باشی، همین که هستی, "بودن" ات برایت مسئله می شود. سایه ای سنگین را بر دوش می کشی. سایه ای به رنگِ "بودن"، بر جان هر کس آشیانه می کند و به تسخیرش در می آورد. سایه ای همراه و همخانه تا پایان آخرین روز و یا شبی که آدمی را به تنهایی بیدار می کنند و می گویند وقت رفتن است. 

سایه ای از جنس چگونه زیستن نیز دست دردست تو دارد. سایه ای به شکل و شمایل مرارت ها و ناملایماتی از خویش و دیگران و از داشتن و نداشتن هایت. در آن جا اگر شبیه بودیم، اما در این سایه، از هم دور می شویم، مختلف می شویم, متکثر می شویم، اما هر چه هست، هنوز سایه ای سنگین را احساس می کنیم که بر دوش لحظه های زندگی مان سنگینی می کند. گاهی به اشتباه، دیگران را فارغ از آوارها و آوازها می بینیم. و نمی دانیم  هر کس، افتان و خیزان، دست بر دیوارها می مالد تا در این تاریکی راهی برای خروج بیابد و نمی یابد.  


در این میان، نابردباران، کسانی هستند که از دیگران می خواهند آنها را از شر سایه ها خلاص کنند. انتظار دارند بارشان را دیگران بر دوش گیرند. جراحت "بودن" شان را دیگران مداوا کنند و دیگران عصای راه رفتن شان شوند و دیگران چاره ای برای تنهایی بی درمان شان باشند.می خواهند سنگینی هستی شان را بر دوش دیگران بیندازند. و نمی دانند هر کس صلیب سایه هایش را خود بر دوش می کشد. نمی دانند آدمی در این جا چه تنهاست و نمی دانند چاره ای جز این نیست که باید بردبارانه، خویش  را بردوش کشید. و "چون کرگدن تنها سفر کنند".

 سهم خود را از سایه ها، بر اوقات تنگ دیگران تحمیل نکنیم. اگر نه رضایتمندانه، اما صبورانه در کنار خویش باشیم و کوله بار سایه های سنگین "بودن" و "زیستن" مان را در دست ها نگه داریم و از دیگران نخواهیم ما را از خودمان نجات دهند. اگر کاری برای دیگران نمی توانیم انجام دهیم, اما می توانیم سایه ی مان را برآنها نیفکنیم.

-----------------------------------------------------------


پس از نگارش:  این پست و هر نوشته ی دیگر، خطاب به هیچ کس یا کسانی نیست... حدیث نفسی است باخودم.


نظرات (3)
اگر کاری برای دیگران نمی توانیم انجام دهیم, اما می توانیم سایه ی مان را برآنها نیفکنیم.
اگر کامنت های دیگران را نمی توانیم پاسخ گوییم، لاافل آنها را حذف نکنیم.
پاسخ:
درود بر شما

کامنت کسی حذف شده؟
سلام
ببخشید، کامنت های پست قبل را با تآخیر ثبت کردید فکر کردم حذفشان کرده اید.
سپاس
پاسخ:
درود بر شما
سلام
متن هاتون به شدت خوبن
درود
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد