X
تبلیغات
رایتل

زمزمه ای از جنس ابهام

8 بهمن 1395


آن که بیگانگی را در  پنهان ترین لایه ی وجودی خویش تجربه نکرده باشد، چگونه می تواند بداند اهل این جهان نیست؟ 

چگونه می تواند  بداند "این جایی"، نیست وقتی طعم تلخ جدایی را نچشیده باشد؟

آن که غربت را نزیسته باشد، چگونه می تواند بداند وطن جای دیگری است؟ آن که مسافر نیست، چگونه به سفر می اندیشد؟


هیچگاه نمی تواند

اگر هم چیزی بگوید، نمی داند دارد چه می گوید.


حس بیگانگی و غربت است که آدمی را وادار می کند تا چشم بر آسمان بگشاید  و راهی برای گریختن بیابد.

 آن که در خویش می زید و بیگانه نیست، نمی تواند ایمان را تجربه کند..

ایمان تلاش جانکاهی است در مسیر رهایی و نه نشستن بر سر در زندگی روزمره و تکراری

آن که دغدغه ای جانش را نمی آزارد، آن که پرسش از معنای هستی چون خاری روحش را مجروح نمی کند، آن که در آرامشی بی پرسش و دغدغه می زید، چگونه می تواند ادعای ایمان کند؟ 

آن که گمگشته در بیابان غریبانه هبوط نیست، آن که پس از هبوط، در ابتذال روزمرگی سقوط کرده است و شمع جانش در تاریکی زیستن، خاموش شده است، به راستی چنین کسی، هستی اش را در کدام بیغوله ی چندش آور جا گذاشته است؟

بی قراری، سهم آدمی است. چه سعی بی فایده می کند آن که در پی قرارگاه است و آرامشگاه. چه بیهوده است جهد آدمی برای غفلت از هستی خویش. و چه تمنای خامی برای گریز از واقعیت ها. 

حتی آنان که غافلانه رخت عمر خویش را در رود زمان می شویند، لحظه ی آخر با واقعیتی روبرو می شوند که همه ی عمر از  آن گریخته بودند. واقعیتی هولناک، بی آن که در باره ی اش لختی اندیشیده باشند.


این جا، آدمی، هیچ گاه، حالش خوش نمی شود

نظرات (7)
دیگه تموم شد دوست من، دیگه تموم شد.
کاروانی که بارش از جنس دغدغه های توست، دیر زمانی است گذشته و حتی غبار گذشتن او قرن هاست که فرو نشسته است.
به نظر من این خیالات، تبعات تفکر است. تفکری که در پروسه ی جان سوز تکامل، گریزی از آن نبود. ما مجبور به تفکر شدیم؛ در غیر این صورت برای گونه ی ما هیچ امیدی به ادامه ی بقا نبود، چون ما هیچ سلاح دفاعی دیگری نداشتیم؛ اما همین تفکر که فرشته ی نجات ما شد، فرشته ی عذاب ما هم شد؛ برای اینکه دیگر نتوانستیم حدی برای آن در نظر بگیریم و او همچنان رفت و رفت و رفت و در این راه از قوه ی تخیل هم مدد گرفت و ما هم همین طور فکر کردیم و فکر کردیم و فکر کردیم و با رشته های تفکر، به دور خودمان پیله ای تنیدیم و کم کم درون پیله ی تفکراتمان حبس شدیم.
حتی تکیه گاه هایی که بعدها برای در امان ماندن از بی معنایی وجود، برای خویش درست کردیم، خودش تبدیل به یک پیله شد و شاید این بدترین پیله ای بود که برای گریز از پرسش های آزار دهنده به دور خویش تنیدیم.
و دردا که آرزوی رهایی از زندانی را داشتیم که خودمان به دور خودمان تنیده بودیم:
این جهان زندان و ما زندانیان
بشکن این زندان و خود را وارهان
بس کن این چرایی را دوست من، به چگونگی بیندیش، مگر راه نجاتی بیابیم و بیرون بیاییم ازحصار پیله هایمان.
پاسخ:
هیچ چیز تمام نشده. نه الان که هیچ وقت تمام نمی شود.
هرگاه آدمی به خویش می نگرد، از خود می پرسد. دغدغه دارد. . می کخواهد سرپناهی برای روان اش بیابد.
دست کم برای من تمام نمی شود
کاش آن راه نجاتی که در انتها اشاره کرده ای..آن راه نجات را نشان می داید...شاید کمی می آسودم
بله قبول دارم هیچ چیز تمام نشده و به قول شاعر: هنوز هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است؛ اما این جنس دغدغه ها دیگر تاریخ مصرفشان تمام شده است. امثال من و شما آخرین بازماندگان ویرانی گذشته ایم و "با صدایی ناتوان تر زانکه بیرون آید از سینه/ راویان قصه های رفته از یادیم". نسل جدید دیگر دغدغه ی معنا ندارد دوست من. او میخواهد زندگی کند، استعدادهایش را شکوفا کند، تفریح کند، شاد باشد، به هنر یا ورزش مورد علاقه اش بپردازد، عاشق شود، در آغوش بکشد و رها کند، گاه در عالم نشئگی فرو رود و گاه در مستی. او میخواهد زندگی را تجربه کند با همه ی وجود.
چند وقت پیش به طور اتفاقی به وبلاگی برخوردم به نام "نسوان مطلقه معلقه" که اگر اشتباه نکنم مقام اول را هم کسب کرده در بین وبلاگ های فارسی زبان. البته فیلتر است؛ اما مطالبش را که خواندم بسیار قابل تآمل بود. دغدغه های نویسندگان این وبلاگ از جنس امروز است وجالب تر اینکه بخش نظرات آن، گاه برایم بسیار جالب تر از خود متن می شد. آنها از عشق، خیانت، رابطه جنسی، دوستی، جدایی و در یک کلام از زندگی می نویسند با تمام تلخ و شیرینش... اینهاست دغدغه ی انسان امروز. بعضی از مطالبش در حد شاهکار ادبی است. اگر اشتباه نکنم محمد نوری زاد هم یکی از پست های این وبلاگ را در سایت خودش منعکس کرده بود.
و در پایان خدمتتان عرض کنم اگر راه نجاتی هنوز برایمان مانده باشد از دل زندگی میگذرد و نه از عالم اوهام و خیالات واهی. اول باید بپذیریم اینجا خانه ی ماست و ما به جای دیگری تعلق نداریم. ما اینجا به دنیا آمده ایم، اینجا بزرگ می شویم و تمام خاطرات ما بر روی همین سیاره و در کوچه پس کوچه های همین حوالی شکل میگیرد و آخر سر هم زیر همین خاک دفن می شویم. بیخود برای خودمان وجه تمایزی با دیگر جانداران و موجودات قائل نشویم. ما از ناکجا آباد نیامده ایم.اگر ندانیم که از کجا آمده ایم یقین بدان نخواهیم فهمید که کجا هم باید برویم و این یعنی سرگشتگی، یعنی اتلاف وقت، یعنی شروع به در خود فرو رفتن و ویرانی. یعنی آواره شدن و گدایی معنا از عوالم زیبای خیال و توهم. یعنی بی خیال این همه ویرانی و آسوده بودن در پناه سودایی چنین باطل که: اینجا جای ما نیست...
پاسخ:
درود بر دوست عزیزو سپاس از همراهی تان

دوست عزیز.... برخی مسئله هاو دغدغه ها نه نسل می شناسد و نه زمان ونه هیچ چیز دیگر... ما همین که انسانیم دارای این تاملات و پرسش ها و رنج شهای درونی هستیم. ربطی به این نسل و آن نسل ندارد. انیان از آن رو که انسان است، به تعبیر اونامونو،‌درد جاودانگی دارد... به تعبیر فیلسوفان و روان شناسان معنا گرا،‌درد معنا دارد.
شما حتما کتابهای اخیر روانکاران و روان شناسانی چون یالوم و استادش را خوانده اید. این افراد چه می گویند. از کدام درد سخن می گویند؟ چرا صدای معنویت گرایان در جهان امروز شنیده می شود؟ آیا غیر از این است که هیچ چیز نگذشته است و تا پایان تاریخ نخواهد گذشت؟

البته با این ایده ی خوب تان همراهم که اگر راه نجاتی باشد .. آن راه از دل زندگی می گذرد...

و با این سخن تان که نسل جدید دغدغه ی معنا ندارد... همدل نیستم. دست کم جلسه ها و نشست ها و گفتگوهایی که با اینان دارم این را نشان نمی دهد
آیا عملا میشه بدون چرایی زندگی، به چگونگی زندگی اندیشید؟
چگونه؟
نیچه گفته: کسی که" چرایی "زندگی را یافته است با هر "چگونگی"خواهد ساخت.
اگه این جمله را برعکس کنیم این میشه :کسی که" چرایی "زندگی را در نیافته است با هر "چگونگی" نخواهد ساخت.
آیا این وضع، زندگی را مختل نمی کنه و پیله هایی که گفتین بیشتر و سخت تر نمیشه؟
سپاس از شما بابت این همه درایت.
اما دوست عزیز، همین یالوم، اگر اشتباه نکنم خودش یکی از پیشتازان معنا درمانی است. معنا دردی است که از سنت به ما رسیده و دردی شده است درمان گریز.
معنویت گرایی یکی از مکانیزم‌های گریز از پوجی است. سئوالی که همیشه ذهن مرا به خود مشغول داشته این است که چرا ما از ترس، تنهایی و اندوه باید به دامن معنویت و معنا پناه ببریم؟ چرا از شدت بی معنایی باید چنگ به آسمان بزنیم؟ درست مثل این است که کودکی از ترس و بی پناهی به دامن شما بیاویزد، آیا این آویختن را ارزشی است؟
اگر همه‌ی انسانهای روی زمین صدای معنویت طلبی‌شان گوش فلک را کر کند باز هم دلیل بر حقانیت آنان نیست. من باید بدانم چه میخواهم و به دنبال چه هستم. من نباید اجازه دهم که بازیچه‌ی بازی‌های اوهام و قوه‌ی تخیل خود شوم. یالوم ما را دعوت می‌کند که به خورشید واقعیت خیره شویم و شهامت ما درست در همین خیرگی محک میخورد. حتی اگر کسانی هنوز به دنبال معنا هستند باید بیدارشان کرد و آگاهشان ساخت که در پی معنا دویدن یعنی باختن بدون اینکه زندگی را بازی کنند.
ممنون از همراهی‌تان
دوست بی‌نام عزیز
چرا که نشه؟ چون پرده دار پرده ز رخ بر نمیکشد/ هر کس حکایتی به تصور چرا کند؟ به چگونگی بیندیش، این تنها کاری است که از دست ما ساخته است. قبول کن این چرایی اگر پاسخی داشت تا الان به آن رسیده بودند؛ آن هم کسانیکه بسیار بیشتر از من و تو گوی سبقت را در میدان چنین اندیشه‌ای ربوده‌اند.
نیچه تمام عمر به دنبال ابر انسان بود. فکر نکنم نیاز باشد مشخصه‌های این ابر انسان را به شما یاد آور شوم؛ اما یقین دارم در نظام فکری او ابر انسان به دنبال چرایی نیست.
در هر صورت خودش هم نتوانست پرده از چرایی بودنش بردارد، غیر از این است؟
جناب زمانیان بزرگوار، ای کاش با قلم شیوایی که دارید یکی از پست‌هایتان را به همین مقوله‌ی« چرایی و چگونگی» اختصاص می‌دادید و تأثیرات متقابل آن را بر رفتار و شیوه‌ی زیست ما بررسی میکردید. آیا لزومأ کسی که به چرایی بودنش پی برده میداند که چگونه باید زندگی کند؟ البته فکر نکنم نیاز باشد انسان‌هایی را نام ببرم که از دید خودشان به چرایی وجودشان پی برده اند و چه بدبختی هایی که از این چرایی دامنگیر چگونگی ما نشده است.
با سپاس
پاسخ:
سلام و سپاس از همراهی تان

چشم... در خدمت هستم
آنچه انسان هارا از پای در میاورد رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان نیست بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت بار است و معنا تنها در لذت و شادمانی نیست بلکه در رنج و مرگ هم میتوان معنا یافت.
ویکتور فرانکل
ادعای عجیبی میکنین که چرایی زندگی اگر پاسخی داشت تا الان به آن رسیده بودند. آیا تا بحال کسی به چرایی زندگی نرسیده یا شما قبولش نکردین؟ میتونین بگین من این نظراتو ، این مکاتبو قبول ندارم نه اینکه بگین نشده. این دو تا خیلی فرق دارن.
در مورد نیچه، هم اشتباه میکنین
خودتون میگین نیچه تمام عمر به دنبال ابر انسان بود. خب، هیچ فکر کردین که چرا تمام عمر به دنبال ابر انسان بود ؟؟
ابر انسان از دید او غایت هستی و غایت کماله و کل خلقت برای اونه و همه مقدمه وجود اونند.
کار به مشخصه های اون ابر انسان، یا این که کلا نظرش درست یا غلطه، ندارم چون بیشتر اون مطالبو در انزوا و دوران حاد بحران روحیش نوشته و نظرش به شکل گیری مکاتبی مثل فاشیسم، نازیسم و استالینیسیم و شخصیت هایی مثل هیتلر، موسولینی و استالین منتهی شده.
میخوام بگم چرا به اون سمت رفت؟
آیا چگونگی، آدمو به اون سمت می کشونه یا چرایی؟
درست گفتین که خودش هم نتونست پرده از چرایی بودنش برداره. چون او می خواست در نبود اخلاق از پوچی زندگی بشری رها بشه و با لذت های حقیر، معنایی برای زندگی دست و پا کنه اما زندگی خودش پاسخی ناامیدکننده به این سوال داده. زندگی او نمونه غم انگیزیه از اون بحران معنوی که از راه فلسفه او هیچ راه برونشدی از اون پیدا نشد چون نیچه با روان پریشی و افسردگی عمیق از دنیا رفت.
نظرش زیرآب خودشو هم می زنه زیرا مدعی یک دیدگاه مطلقه. اگر همه چیز نسبی و در حال شدنه
، چگونه میشه از یقینی بودن خود این دیدگاه دفاع کرد؟
مسئله دیگه مربوط به ایده بنیادگریزی نیچه ست. نیچه در مسیر ساختن ابرمرد با هرگونه بنیادی مخالفت میکنه. بنیادگریزی عصاره اندیشه شه ولی با طرح ویژگیهای ابرمرد، به خلق بنیادی جدید دست میزنه. ابرمرد، خدا را به زیر میکشه و خود جای اون میشینه. یعنی نه تنها بنیادها فرو نمی ریزند، بلکه بنیادی نوین خلق میشه .

کارل گوستاو یونگ گفته :نیچه به روشنی توضیح نمیدهد که چگونه گذار انسان معمولی به ابرانسان محقق میشود، نیچه به صورت واقعی با این موضوع مواجه نمیشود و سعی میکند از راه شهودی موضوع را بیان کند. این در حالی است که نیچه بر غیر اصیل بودن حرکتهای شهودی تأکید میکند. از این منظر، نظریه ابرمرد تناقضی درونی و بزرگ دارد ...
هایدگر هم میگه: پروژه نیچه با تقدم تن بر عقل، بشری وارونه ساخته است. بشری که داعیه این را داشت که میتواند انسان را به ثقل هستی مبدل سازد، همان انسان نیم بند مدرنیته را نیز نابود ساخت...

خوبه اول با ابر انسان خودمون در آثار فردوسی و مولانا و سعدی آشنا بشیم و بعد بریم سراغ ابر انسان نیچه.

راستی از وبلاگ "نسوان مطلقه معلقه" ذکر خیر کردید، آیا مطالب زیبایی مثل این مطلبو هم اونجا خوندین یا به گفته خودتون، کامنت ها بیشترنظرتونو جلب کرد؟ :


چسب زخم
از وبلاگ "نسوان مطلقه معلقه":

غروب ها وقتی می رسم خونه خسته ام و حوصله ی آشپزی ندارم. در نتیجه غذا یا سالاد می شود یا کنسرو ماهی تن. یکی از همین روزها؛ وقتی دارم با عجله در قوطی را باز می کنم انگشتم با لبه ی تیز در کنسرو پاره می شود و خون روی سفیدی کابینت می پاشد. لای زخم را باز می کنم و استخونم را می بینم و قبل از این که فشارم بیفتد آروم کف زمین آشپزخونه می نشینم . بخیه میخواد اما انقدر خسته ام که حوصله بیمارستان رفتن ندارم. چسب زخم هم ندارم. چند تا دستمال کاغذی بر می دارم و دور انگشتم می پیچم ، بلافاصله خونی می شود. همون طور که کف زمین نشسته ام چند لایه دیگر دستمال دور انگشتم می پیچم و دستم را بالا می گیرم و با نهایت قدرت از مچ فشارش می دهم. چشمم سیاهی و دلم از گرسنگی ضعف می رود. با دست سالمم نان را بر می دارم و با تن ماهی لای نان لقمه می گیرم و لف لف می جوم . یادم میاد که یک روز توی کارخونه کارگر آشپزخونه ؛ انگشتش رفت توی چرخ گوشت و دو تا از انگشتهاش چرخ شد. رسونده بودنش بیمارستان و دستش را پانسمان کرده بودند. چند ساعت بعد موقع ناهار نشسته بود توی سالن غذاخوری و لف لف چلوکباب می خورد. قاشق رو گرفته بود بین شست و انگشت حلقه و اون وسط جای دو تا انگشت خالی بود. توی قیافه اش نارضایتی خاصی نبود، خیلی ساده داشت از غذاش لذت می برد . من با تعجب نگاهش کرده بودم . اون وقتها هنوز نمی دونستم که گاهی توی زندگی، در اثر یک تصادف، یک اتفاق یا یک بد بیاری ممکنه یک جایی از جسم یا روح آدم قطع بشه و اگر یک جایی از آدم قطع شد کاریست که شده و هر قدر هم عربده بکشی چیزی عوض نمی شه . اون کارگر اما با حکمت ساده ی زندگی از من بیشتر آشنا بود. کبابش را می خورد و لف لف می کرد. آخه فقط آدمهایی که می دونن زندگی چه ترکیب هچل هفت و بی مفهومیه ، می تونن با دو تا انگشت بریده بشینن و لف لف کنان بخورند.حالا خودم کف زمین نشسته بودم ؛ یک دست بریده رو بالا نگاه داشتم و با اون یکی دستم تن ماهی می خورم و لف لف می کنم ، کم کم حالم بهتر می شود. انقدر خسته ام که حتی درد را هم احساس نمی کنم. به جاش یک جور رخوت خوبی زیر پوستم می دود. فقط یک چسب زخم کم دارم. به هر ترتیب شده دست زخمی را بالاتر می گذارم و ثابتش می کنم و همونجا کف زمین آشپزخانه چشمهایم هم می رود و قیافه ی اون کارگر با انگشتهای بریده، راضی و آرام از جلوی چشمم محو می شود.چند هفته ی بعد؛ بطور اتفاقی در یکی از کابینت ها را باز کردم. یک بلیستر قرص بروفن تاریخ مصرف گذشته و چند تا چسب زخم توی کابینت خالی افتاده بود . مستاجر قبلی از بین همه ی چیزهایی که یک نفر می تواند جا بگذارد، نه یک پیچ و مهره ی زنگ زده؛ نه یک بلیط متروی باطل شده که چندتا چسب زخم توی کشو جا گذاشته بود تا تمام مدتی که من دنبال چسب زخم می گشتم؛ همین جا زیر گوشم باشد. اما داشتن چیزی که از وجودش خبر نداریم با نداشتنش چه فرقی دارد؟ با خودم فکر کردم شاید توی یک کشوی گم شده ؛ توی وجود همه ی ما ، یک چسب زخم هست که فقط کافیه در کشو رو باز کنیم و برش داریم و روی زخم گنده ی زنده بودنمون بگذاریم. چسب زخمی که می شود اسمش رو آگاهی،عشق و یا حتی خدا گذاشت. چسب زخمی که همین نزدیکی ها ؛ یک جایی ، توی یک کشو افتاده داره خاک میخوره و ما همه ی عمر دنبالش می گردیم ………و گاهی هیچ وقت پیداش نمی کنیم ...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد