X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

حجاب حضور

22 دی 1395




ما آدمیان در پیچیده  در حجاب حضور و مجاورت هستیم.  وضع بغرنج، پیچیده و دردناکی  است. تا وقتی در کنار "او" هستیم، او را نمی بینیم، همین که از "او" دور می شویم و میان ما فاصله می افتد، طبیعی است که دیگر "او" را نبینیم.  وقتی نیست و حتی وقتی هست، "او" را فهم نمی کنیم.  حجاب بعید (فاصله) و حجاب قریب (حضور)، همان وضع و احوالی است که همگی آن را تجربه می کنیم. تجربه ای که دانه ی افسوس و حزن در دل ها می کارد، تا جایی که با افسوس می گوییم چرا تا وقتی بود متوجهش نشدم. 

افسوس هایی از این دست نشان می دهد که برای دیدن کسی ( دیدن به معنای ادراک عمیق و اگاهانه و بلاواسطه ی کسی و اشتیاق دیدار و لذت حضورش)، بودن در کنار او و مواجه شدن با او، کافی نیست. به سخن دیگر، "حضور"، شرط لازم است و نه کافی. وقتی آن شرط کافی در میان نباشد، اتفاقا خود حضور، مانع دیدن می شود. "حضور"، پرده ای می شود تا او را که در کنار ما زندگی می کند نبینیم. یکی از علت هایی که پرده و حجاب بر دیدگان ما می افکند، تکرار و سهولت در دیدار است. "تکرار" و عادت کردن به چیزی، سبب می شود آن چیز را نبینیم. از این رو "تکرار" و "عادت"، مرگ عشق است. مرگ مشاهده و دیدن است. عادت می کنیم و بعد از آن است که چشم های ما توانایی دیدنش را از دست می دهد. شوپنهاور ما را به آن سوتر می برد. به وضعی اسفباری تری. شوپنهاور، بر این باور است که زندگی، حرکت آونگی است میان رنج (نداشتن) و ملال (داشتن). تا وقتی چیزی را ندرایم چه رنج هایی می کشیم تا به دستش بیاوریم. وقتی آن را به دست می آوریم، پس از چندی دچار ملال می شویم. دلزدگی از آن چه به دست آورده ایم. دلزده از آن چه داریم. به سخن دیگر، حضور و تکرار، نه تنها قدرت دیدن را از ما می گیرد، که "حضور"، خود سبب ملال می شود. 

چه باید کرد؟

یکی از راه های کاستن از حجاب مجاورت، "تخیل فراق" است.  "تخیل فراق" بر این نکته تاکید می کند که گاهی لازم است خود را در وضع و حالی تصور کنیم که میان ما و "او" فراق و فاصله افتاده است. جدایی و گسستی اندوهبار و چاره ناپذیر. "تخیل فراق"، خویش را در شرایط فقدان، قرار دادن است. اما نه خیالی سطحی و گذرا، که عمیق و اندیشیده شده. "تصور فقدان"، گرچه ممکن است دردناک باشد، اما دست کم پیش از آن که چیزی و کسی را از دست بدهیم، می توانیم لذت حضورش را بارها و بارها تجربه کنیم. تصور فراق، هر لحظه را از نو می سازد و هر دیداری را در معرض خورشید "او" گرم می کند. هست، اما نبودش را در لحظاتی حس می کنیم و همین سبب می شود پرده حجابی که بر پنجره ی چشم هایمان افتاده است، کناری رود و او را ببینیم.  پیش از فراق، تصور فراق، پرده ی حجاب را می درد. در این صورت است که جهان را آن گونه که هست، در هر لحظه ادراک می کنیم. و هر لحظه، زمان نو می شود. گویی در هر لحظه،‌ اولین بار است که می بینیم. لذتی عمیق و اشتیاقی وسیع برای زیستن در کنار "او". تخیل فراق، تعیش وصال را افزون می کند و به ما یادآوری می کند، "چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند".