X
تبلیغات
رایتل

زنده به گور کردن افکار

16 دی 1395


 

          می گویند میان برخی اقوام در قرن های پیشین رسمی شوم و تلخ، رواج داشته است و آن، زنده به گور کردن نوزادان دختر بوده است. ما امروزه بر آن سنگدلی و نادانی، لعنت می فرستیم و آن را نکوهش می کنیم. به راستی فرهنگ زنده به گور کردن، مستحق لعن و نفرین است. اما مگر زنده به گور کردن صرفا به آن زمان و آن هم نوزادان دختر و آن هم اجساد را به خاک سپردن، محصور می شود؟

ما اکنون نوزادان دخترمان را زنده به گور نمی کنیم اما نوزادان اندیشه و تفکرمان را (که همان پرسش ها هستند) به راحتی و البته به همان نادانی و سنگدلی در گور سرد می نهیم و آن را از یاد می بریم. فرهنگ ما قبرستانی از  پرسش های زنده به گور شده ای است که از رحم مادر فرهنگ زاده شده اند. پرسش های برباد رفته و از یاد رفته ای که قبل از شکوفه دادن، پژمرده شده اند.

  

اما مگر می شود فرهنگی را از زادن پرسش، منع کرد. پرسش ممنوع است. نقد ممنوع است. اما پرسش ها زاده می شوند ولاجرم آن را زنده به گور می کنیم. ما همگی مقصریم و در این فاجعه ی فرهنگی سهم داریم. همه ی مسئولیت را بر دوش حاکمان نیندازیم. حاکمان متقدم و متاخر ما نقش خود را در تداوم روند زنده به گور کردن فرهنگ به خوبی بازی کرده اند و به جای آن، فرهنگ انقیاد و اطاعت و تبعیت را پراکنده اند. اما مگر هر یک از ما چنین نمی کنیم؟


فرهنگ ما نه تنها به قبرستانی از پرسش های از دست رفته شبیه است که به سان گورستان پاسخ هایی می ماند که به برخی پرسش های جان به در برده داده شده است. پاسخ هایی کهنه، فرسوده، متلاشی شده با استخوان های پوسیده، پاسخ هایی رخ زرد و بی جان. ما در فرهنگ قبرستانی محصور شده ایم. در این فرهنگ، هر گاه پرسشی جان سالم بدر ببرد، گور تاریخی مان را نبش قبر می کنیم و جسد پاسخی زهوار در رفته را در مقابلش می نهیم. به این هم قانع نشده ایم. حصارهایی و دیوارهایی در اطراف ویرانه و قبرستان فرهنگ مان هم کشیده ایم. گویی فرهنگ را به زندان برده ایم و رابطه اش را با زندگان قطع کرده ایم. 

فرهنگ را که زندانی کنیم و به زنجیر و اسارتش بکشیم و رابطه اش را با فرهنگ های دیگر قطع کنیم، از درون می پوسد و از بین می رود. وقتی فرهنگ، زندانی شد، آن گاه لاغر می شود ، پریشان و نحیف می گردد، رنگ زندگی از رخسارش می پرد، فرهنگ بی پرسش ، درنهایت از درون می پوسد و از دست می رود. همچون درختی به ظاهر تنومند، اما از درون پوسیده و تهی، که ناگهان به وزش اندک باد ملایمی از بالای تخت پرنخوتش سقوط می کند. به رودخانه ای می ماند که چشمه اش خشک شده است. رودخانه، اگر رودخانه است، به آب زلال و روانش رودخانه است. سرچشمه اش که خشک شد، دیگر رودخانه ای باقی نمی ماند. گندابی پر زحمت می شود که محیط اطراف خود را نیز مسموم می کند. 


رودخانه ی فرهنگ را دو سرچشمه است: پرسش و شک و دوم ارتباط با دیگر فرهنگ ها. پرسش، نشان از عطش و شوق دانستن دارد. پرسش، نشان از زندگی و حیات با خود دارد. اگر می بینیم که شمع پرسش هایمان دارد خاموش می شود، لابد آگاهی و دانستن، نیاز ما نشده است. و لابد قدرت مداران را تحمل آگاهی نیست که سرچشمه ها را خشک می کنند و پرسش ها و شک ها را زنده به گور می کنند. 

ما زنده ایم، اگر عطش و خواهشی در ما بجوشد، تا دانه ی پرسشی در خاک وجودمان بروید. زنده ایم به شرط آن که  آگاهی و پرسش های مان را زنده به گور نکنیم. پتک پرسش ها را بر سر فرهنگ تاریخی مان، بی امان بکوبیم، بی هیچ ترحمی شلاق شک را بر گرده ی فرهنگ فرود آوریم، زیرا فرهنگ همان "اشغر" مثنوی است که به زخم چوب ، فربه می شود. 

هست حیوانى که نامش اشغر است                           

او به زخم چوب زفت و لمتر است. 

تا که چوبش مى زنى به مى شود                              

او ز زخم چوب  فربه  می شود


فرهنگی که در حصارهای تنگ جزمیت تمرگیده باشد و در گور تاریخی خودستایی و خود شیفتگی اش، خفته باشد، چه می داند که بیرون از او و ورای او، جهان چگونه است و نخواهد توانست بداند که چقدر نمی داند. نمی داند و نمی داند که نمی داند. در مقایسه ی رنج آور است که می توان کاستی ها و سستی ها را نمایان کرد و بر ملا نمود. پرسش، سوخت تفکر و انرژی حیات فرهنگی است. بی پرسش تفکر باز می ماند، حیات، پژمرده می شود و می میرد. 

گاهی به پرسش های سربریده و بردار کشیده نظری بیفکنیم. شاید راز جباریت را از یک سو واسارت و تسلیم و اطاعت را از سوی دیگر کشف کنیم. شاید.



نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد