X
تبلیغات
رایتل

مرگ

3 آبان 1395

یکی از دوستان،  به مناسبتی مطلب کوتاه و البته قابل تاملی را ارسال کرد. در پاسخش کوتاه نوشته ای گذاشتم. 

بخشی از آن نوشته و این پاسخ را می خوانید: 


"حاضر نیستم به مرگ فکر کنم. هیچگاه به قبرستان نمی روم مگر به اجبار فوت فامیل. از خرما خوشم نمی آید مرا یاد مرگ می اندازد.

سنگ قبر شیک و گنبد و بارگاه آزارم می دهد. قبرستان چون بقیع را می پسندم. بیش از بیست سال است به اصطلاح زیارت امام یا امامزاده! نرفته ام. کمتر یاد درگذشتگان می کنم امادلبستگی هم به دنیا ندارم. حتی کلید منزلم را ندارم ، بارها پشت در مانده ام. سبکبار سفر می کنم. با آنکه همسر و فرزندانم را دوست دارم حاضر نیستم علقه به آنان چون زنجیری دست و پایم را ببندد. قبر ساده و بی سنگ را دوست دارم و بلکه بی قبری را. به حداقل ها قانعم. به خودم باشد تا آخر عمر لباس نمی خرم از ترییناتی مثل ساعت انگشتر استفاده نکردم و نمی کنم.

دوست ندارم بمیرم اما آماده مردنم مانند خوابی سنگین و سبکبار. مرگ اندیشی برایم مفهوم نیست. برای زندگی پس از مرگ تردید جدی دارم بلکه بیشتر غیر واقعی می دانم. خود را حلقه ای از زنجیره ای می بینم که چیزهایی از حلقه قبل گرفته ام و با افزودن چیزهایی باید تحویل حلقه بعد بدهم.

بر سیاق داود رشیدی می گویم: 

نه بر سنگ قبر که بر دلها بنشانید 

که گفتم

آوردنم  کوشیدم  تحویلم گرفتند.

----------------------------------

پاسخ:


اما مرگ همیشه و از نوجوانی برای من مسئله بوده و هست. این مسئله بودن ،  نه از آن رو است که از مرگ هراس دارم  و  یا دست کم هراسی بیمارگون ندارم.  مرگ برای من، هیچ وقت در آینده نبوده و نیست.

مرگ را همین ناپایداری اکنون می دانم. درک من از مرگ چیزی است که ما در آن می زییم.  در همه ی از دست دادن ها، طعم و مزه ای از مرگ می چشم.  از دست دادن ها برای من، مزه ی نیستی و  مرگ دارد. و ما آدمیان، لاجرم همواره در حال از دست دادن های مکرر  هستیم. 

مرگ اگاهی، مرا همواره هوشیار می کند که وقت چندانی ندارم. .... 

"دارد دیر می شود"، جمله است که گاهی بر زبان می آورم. به خودم می گویم دارد دیر می شود. فرصت ها زودگذرند. این گونه است که می خواهم لحظاتم را دریابم اما از شور بختی، چون ماهی، لغزنده از دستم  می گریزد. 

مرگ ، چیزی جدا نیست. با ما است. در پیچیده در هستی ما است. چه به آن بیندیشیم و چه آن را رها کنیم.

مرگ اندیشی برای من یک پیام روشن دارد.... این که من - این جا - در مسافرخانه ام و دارد دیر می شود

و آخر.... مرگ اندیشی هیچ منافاتی با زیستن و زندگی کردن و لذت بردن ندارد.

نظرات (2)
سلام
نمی شود به مرگ نیندیشید، نمی شود بی خیالش شد، نمی شود نادیده اش گرفت، وقتی در سایه نشسته است و به ما می نگرد. گاه گاهی باید با او نشست و به چشمانش خیره شد و به حرفش گوش داد. او میتواند مواظب ما باشد تا بیش از حد نلغزیم و دلی را نلرزانیم و یادمان بیاورد: آنان که کیسه ها دوختند، چیزی نیندوختند و آنان که اندوختند اسپندوار در آتش حسرت سوختند...
اما نکته ای که به ذهنم میرسد این است که این همراه دلسوز،قرار است هشدارمان دهد نه اینکه بترساندمان و فلجمان کند بگونه ای که نتوانیم قدم از قدم برداریم. قرار است بیدارمان کند نه اینکه به خواب رویم تا فراموش کنیم او وجود دارد و درک کنیم که به قول سهراب: که اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت...
پاسخ:
درود بر شما
مرگ اگاهی نه برای ضجه و هراس... بلکه برای این که به تعبیر خوب شما این همراه دلسوز به ما بگوید حواست باشد زندگی ات ناپایدار است.
این دیر شدن را نمیفهمم
نسبت به چه
در قیاس با چه چیزی؟

مرگ عزیزت را اگر تجربه کرده باشی
اون دو سه ساعت اول که هنوز حرف مراسمات نیست
افکاری به سرت میاید کع شبیه قسمت اول مقاله است
پاسخ:
دیر، یعنی عمر کوتاه است تا دیر نشده است باید کاری کرد.
دارد دیر می شود.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد