X
تبلیغات
رایتل

انسانِ در موقعیت

18 خرداد 1395


ما آدمیان در ظرف مکان و زمان، در شرایط، وضعیت ها و موقعیت های متفاوت و بعضا متضادی زیست می کنیم. در همه ی آنات زندگی خویش، ساکن یکی از هزاران ایستگاهی هستیم که مستمرا و پر شتاب، تغییر می کند. به سخن دیگر، هر لحظه در احوالی و در وضعیتی بسر می بریم که ممکن است با چند لحظه ی پیش و یا دقایق بعد متفاوت باشد. تصویر انسان‌ِ بی موقیت، در خلا و یا فضای مه آلود انتزاعی، تصویر خطا و غیر واقعی از انسان است. تصویر واقعی این است: انسان، یعنی " انسانِ در موقعیت".

  

 

فهم انسان و تبیین رفتارهای او در گرو فهم موقعیت هایی است که محدودیت ها و اقتضائاتی را برای عمل او ایجاد می کند. بدون فهم حقیقی از موقعیت ها، راه چندانی برای شناخت رفتار انسانی باقی نمی ماند. علاوه بر این که اساسا تصور انسان تهی از موقعیت، ممکن نیست. این ادعا، سویه ی دیگری از بحث معرفت شناختی است که به چگونگی فهم انسان از هستی و از واقعیت ها می پردازد و می پرسد: آیا "نگریستن از هر کجا به ناکجا" ممکن است؟ آیا ما با واقعیت، بدون مانع و هر گونه پیشداوری مواجه می شویم؟ آیا جهان واقعیت ها، آن گونه که واقعا هست به تور شناخت و فهم می افتد یا شناخت به صورت خالص و فارغدلانه ممکن است؟ "تامس نیگل" بر این باور است که: " مادام که ما همینیم که هستیم، نمى‏توانیم یکسره از خود بیرون شویم. هر چه کنیم، باز هم اجزاى ‏جهانیم، و دسترسى محدودى به سرشت واقعى بقیه ی اجزاى جهان و نیز به سرشت واقعى خودمان داریم. خود عینیت، ‏ما را به این تشخیص، رهنمون مى‏شود که ظرفیت، قدرت، استعداد، و امکاناتش محدود است." [1]

ادعای نوشته ی حاضر، این است که حیات آدمی، همواره و به نحو مستمر و لحظه به لحظه، در موقعیت ها و وضعیت های مختلفی تعین و تجلی می یابد. از این رو، شناخت و داوری در باره ی رفتارها نیز منوط به این است که ویژگی ها و مختصات هر یک از این موقعیت و وضعیت ها را بشناسیم تا فهم درستی از رفتارها بدست آوریم. مسلم است شخصی که در موقعیت اندوه است، رفتاری متفاوت از کسی دارد که در موقعیت ابتهاج و شادمانی است. آن که در موقعیت وصال با محبوب است، کنشی متفاوت از دردمندی دارد که در فراق و هجران می سوزد. اندوه و شادی، وصال و فراق، نمونه هایی از موقعیت هایی است که سبب کنش متفاوت می شوند. از کسی که در اندوه بسر می برد، نمی توان انتظار لبخند و پایکوبی داشت. چرا؟ زیرا اندوه و فراق، منطق خودشان را دارند. همه ی سخن این است که ماهیت و چگونگی این موقعیت ها را فهم کنیم تا در نهایت، به فهم رفتار انسانی که در این موقعیت ها بسر می برد، نایل آییم. "بدن ما ذهن ما را اسیر هوس ها و نوسانات خود می کند. هضم ناهاری سنگین می تواند کل دیدگاه ما در باره ی زندگی را تغییر دهد. به عقیده ی مونتنی، احساس می کنم قبل و بعد از صرف یک وعده غذا آدم کاملا متفاوتی هستم. وقتی تندرستی و روز آفتابی به من لبخند می زند، کاملا سرخوشم، به محض این که ناخن پایم در گوشت فرو برود، زودرنج، بداخلاق و عبوس می شوم." [2]

خلاصه ی کلام این است که: فهم کنش انسان، در گرو فهم موقعیت هایی است که کنشگر در آن می زید.

در یک صورت بندی کلی، موقعیت ها را می توان به دو دسته ی بزرگ تقسیم کرد.

اولا، موقعیت های عینی، آفاقی و بیرونی

ثانیا، موقعیت های ذهنی، روان شناختی، انفسی و درونی

و اگر موقعیت ها ی عینی و وجودی را به جهت مثبت و منفی تقسیم کنیم، در نهایت، چهار دسته موقعیت کلی داریم که باید از هم متمایز شوند. یعنی:

الف) موقعیت های فردی

1. موقعیت عینی مثبت فردی. مانند: پیروزی و موفقیت در شغل و تحصیل، داشتن منزلت و احترام اجتماعی، ثروت و سرمایه های مالی، موقعیت اشتغال، وصال در کنار یار، آسایش

2. موقعیت عینی منفی فردی. مانند: تحقیر شدن، بیکاری، فقر، هجران از یار، شکست، از دست دادن عزیزی.

3. موقعیت وجودی و انفسی مثبت. مانند: امید، شادی، ابتهاج، آرامش و رضایت.

4. موقعیت وجودی و انفسی منفی. مانند: غم و اندوه، افسردگی، اضطراب، ترس، نگرانی، یاس و نومیدی، شکست عاطفی و احساس ناتوانی.

5. موقعیت بدنی مثبت. مانند: سلامت، توانایی و قدرت جسمی، زیبایی، نشاط و سرزندگی.

6. موقعیت بدنی منفی. مانند: درد، ضعف و سستی جسمی، بیماری، نقص جسمانی، گرسنگی و تشنگی.

ب) موقعیت های جمعی

7. موقعیت جمعی مثبت. مانند: رفاه عمومی، امنیت، شرایط دموکراتیک، جامعه ی اخلاقی و پیروزی های جمعی.

8. موقعیت جمعی منفی. مانند: شرایط جنگ، استبداد، فقر عمومی، ناامنی، جامعه ی غیر اخلاقی و جنگ.

ج) موقعیت طبیعی

9. موقعیت طبیعی مثبت. مانند: آب و هوای خوش، سرسبزی و آبادانی، سرما و گرما.

10. موقعیت طبیعی منفی. مانند: خشکسالی، قحط سالی و کمبود، گرما، سیل و زلزله.

  موقعیت شناسی و صورت بندی دهگانه از انواع وضعیت هایی که ممکن است در یک، دو و یا بیش تر از این وضعیت ها قرار گیریم، از آن جهت اهمیت دارد که این موقعیت ها است که رفتار و کنش آدمیان را ممکن می سازد. هر یک از این موقعیت ها است که به ما می گوید که ممکن است افراد، در آینده دست به چه کنش هایی بزنند.

 طرح این مطلب، تقریبا بدیهی و تقسیم بندی ارایه شده، به دو جهت اهمیت دارد:

اولا، فهم رفتارها منوط به این است که انسان را در موقعیت هایش بشناسیم.

ثانیا، داوری در باره ی رفتارها، وقتی می تواند منصفانه و واقعی باشد که آدمی را در موقعیتی که در آن قرار دارد محاسبه نماییم.

وقتی در مقام فهم رفتارها و کنش های آدمیان بر می آییم، یادمان می رود که ادراک درست از انسان، وقتی ممکن می شود که او را در ظرف موقعیتی که در آن قرار دارد، ببینیم. به همین دلیل است که دریافت درست و واقع بینانه ای از کنش ها بدست نمی آوریم. به عنوان مثال، "میشل بن سایق"(رزمنده ی جنبش پارتیزانی چه گوارایی در دهه ی هفتاد میلادی در آرژانتین)، در کتاب خود به این نکته اشاره می کند که نمی توان زندانی را که با شکنجه در هم شکسته شده است و دوستانش را لو می دهد، انسانی خائن و دشمن بدانیم. زیرا ترس، دردها و جراحت ها و تهدیدهای بیش از توان زندانی به او ورد می شودو او را در هم خورد می کند . به تعبیر"سایق"، گویی "در درون دستگاهی گیر افتاده باشید که همچون چرخ گوشت، انسان و انسانیت در آن له و لورده می شود."تصویری که "سایق" از موقعیت زندان ارایه می دهد غم انگیز و هولناک است." می توانند هر کاری که بخواهند با شما بکنند. هیچ پناهگاهی وجود ندارد، شما محو شده اید. وارد دنیای دیگری می شوید که نه مادری وجود دارد، نه پدری و نه رفیقی. کسی وجود ندارد که به او شکایت کنید. کسی که به او بگویید: غل و زنجیرم را بردارید می خواهم راه بروم."[3]

چگونه می توانم رفتار گرسنگانی را به درستی فهم کنم و داوری منصفانه ای در باره ی رفتارشان به دست دهم در حالی که در این جا در اتاقی خنک و آرام نشسته ام و در حالی که صبحانه ام را کامل خورده ام و اکنون هم فنجان چای در کنارم، در ذهنم به تحلیل آن رفتارها می اندیشم. وقتی غذای کافی در سفره نیست و تعداد کودکان نشسته ی کنار سفره می دانند اگر نان را از برادر و خواهر خود نگیرند، گرسنه خواهند ماند، معلوم است که باید به سفره هجوم بیاورند. در این حالت است که اخلاق بقا حاکم می شود. "تهدیدهای درازمدت برای بقا، اخلاق را در تنگنا قرار می دهد[4].....در تحمل انسان و تهدید درازمدت به نقطه ای می رسیم که ورای آن، عدالت برای کسانی که گرفتار شده اند بی معنی می شود و کسانی که بیرون گود نشسته اند نمی توانند آنان را با اصول اخلاقی ارزیابی کنند."

فهم رفتار و ارزیابی و سنجش آن منوط به این است که آن رفتار را در زمینه ها و مناسبات، تنگناها و محدودیت هایی قرار دهیم که در آن رخ داده است. فهم و داوری در باره ی کنش ها بدون در نظر گرفتن شرایط و موقعیت، فهم و داوری پر خطا خواهد بود. فهم رفتار یک عاشق، وقتی ممکن می شود که پیش از این، با موقعیت عشق آشنا شده باشیم و این موقف و ایستگاه را شناخته باشیم. وقتی می توانیم رفتارهای یک مادر را در هنگام از دست دادن فرزندش فهم کنیم که پیش از این با موضوع از دست دادن و اندوه مرگ عزیزان آشنا شده باشیم و یا تجربه هایی از این دست را از سرگذرانده باشیم. همچنین وقتی می توانیم داوری منصفانه ای در باره ی کنش ها داشته باشیم که آن کنش ها را در موقعیتها و شرایط وقوع آنها در نظر بگیریم.

آبراهام مزلو(روان شناس)، با طرح نظریه ی سلسله مراتب نیازهای های انسان، پنج موقعیت را از یکدیگر تفکیک می کند. در این مدل، فهم کنشگر، منوط به این است که او را در سلسله مراتب مازلویی قرا دهیم و کنش او را تبیین نماییم. این نظریه، تلاش می کند چیستی و چرایی رفتارها را توضیح دهد. به اعتقاد مزلو، نیازهای آدمی از یک سلسله مراتب برخوردارند که رفتار افراد در لحظات خاص، تحت تأثیر شدیدترین نیاز قرار می‌گیرد. هنگامی که ارضای نیازها آغاز می‌شود، تغییری که در انگیزش فرد رخ خواهد داد بدین گونه است که به جای نیازهای قبل، سطح دیگری از نیاز، اهمیت یافته و محرک رفتار خواهد شد. نیازها به همین ترتیب، تا پایان سلسله مراتب نیازها، اوج گرفته و پس از ارضاء، فروکش کرده و نوبت به دیگری می‌سپارند[5].

در این نظریه، نیازهای آدمی در پنج طبقه قرار داده شده‌اند که به ترتیب عبارتند از:

1. نیازهای زیستی و فیزیولوژیک: خوراک، پوشاک، غریزه جنسی و مسکن.

2. نیازهای امنیتی: نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده.

3. نیازهای اجتماعی: احساس تعلق و محبت؛ علاقه به دیگران.

4. احترام و عزت نفس: موفقیت و احترام متقابل، دیده شدن از سوی دیگران.

5. خودشکوفایی: یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی. «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشود»[6].

آرزوها, ترجیحات ارزشی، کنش ها و انتظارات یک شخص، کم و بیش به این وابسته است که در کجای این سلسله مراتب نیازها قرار می گیرد. آن که هنوز نیازهای اولیه و فیزیولوژیک خود را نتوانسته است حل و فصل کند، بدیهی است که رفتارهایش با آن که در پنجمین پله ی این سلسله مراتب قرار دارد. اینگلهارت(جامعه شناس)، با تکیه بر داده های پژوهش میدانی وسیع، معتقد است که ساختار نظام های ارزشی و حتی باورها، آشکارا به این وابسته است که شخص، در میانه ی کدام نیازها شناور است. به عنوان مثال، "کسانی که در باره ی نیازهای طبیعی، احساس ناامنی می کنند، دیدگاه و رفتار سیاسی کاملا متفاوت با آنهایی دارند که در باره ی این نیازها احساس امنیت می کنند."[7] در این نظریه، نیازهای مادی ارضا نشده، بر نیازهای ذهنی، زیباشناختی و اجتماعی تقدم دارند. در نظریه ی اینگلهارت، نه تنها کنش ها، بلکه ترجیحات ارزشی و باورها نیز به این وابسته است که آدمی در چه موقعیتی زندگی می کند و با کدام نیاز دست و پنجه نرم می کند.

"برایان فی"[8] ، پرسشی را مطرح می کند که "آیا باید همان کسی باشی تا آن کس را بشناسی؟" برایان فی، ذیل مفهوم "شناخت شناسی خودی"، به این نکته می پردازد که برخی بر این باورند که برای فهم شخص یا گروهی دیگر، آدم باید همان شخص یا شبیه همان شخص یا عضو همان گروه باشد. "فی" با نقد این تز می گوید "کس بودن نه شرط کافی و نه شرط ضروری برای شناختن کسی است". اما برای شناخت دیگری، توانایی فهم معنای کنش آنها و معنای تجربه ی شخصی آنها ضروری است. برای آن که به معنای تجربه و رفتار دیگران دست یابیم، لاجرم باید آن رفتار را در زمینه های بروز و ظهور آن قرار دهیم و پروسه ی شکل گیری اش را ادراک کنیم. این همان معنای موقعیت است که آدمی در تمامی لحظات زندگی اش درون آن می زید. و البته این سخن، هیچ به معنای آن نیست که آدمی یکسره از اختیار، تهی است و دست بسته ی موقعیت ها است. این گونه نیست که ما آدمیان در زندان اجبارها زندگی می کنیم و هر چه انجام می دهیم لاجرم از آن هستیم. درست است که موقعیت ها و وضعیت ها، چهارچوب هایی برای کنش ایجاد می کنند, محدودیت ها و مقتضیاتی را بر ما بار می کنند، اما ما هنوز می توانیم علی رغم همه ی موقعیت ها، دست به کنش بزنیم. اگر نتیجه و محصول موقعیت ها و رفتار آدمی، تماما ناشی از شرایطی باشد که در آن زندگی می کند، آن گاه موضوع تغییر و تحول اجتماعی را نمی توانیم تبیین کنیم. نقد اجتماعی و تحول در مناسبات و نظامات فرهنگی در طول تاریخ نشان می دهد که کسانی توانسته اند از دایره ی فرهنگ، عرفیات زمانه و بدیهیات زمان خود بیرون بیایند و در تقابلی منتقدانه و از ورای آنها دست به کنش بزنند. علاوه بر این، اگر آدمی را تماما دست بسته ی موقعیت ها تلقی کنیم، اخلاق، بلاموضوع می شود. زیرا رفتار، آن هنگام می تواند مشمول داوری اخلاقی قرار گیرد که آدمی از اراده ی کافی برخوردار باشد. وقتی می توان در باره ی کنشی به داوری اخلاقی تن داد که آن کنش را نتیجه ی آگاهی و اراده ی کنشگر بدانیم.

واقع نگری به ما می گوید، ما زندانیان موقعیت ها نیستیم اما حقیقتا این موقعیت ها هستند که خودشان را بر ما تحمیل می کنند، زیرا ما بر فراز موقعیت ها پرواز نمی کنیم بلکه در زمین واقعیت هایی گام می زنیم که صعب و سخت و اجبارکننده اند. واقعیت هایی که راه گریز را بشدت محدود و تیره می کنند. و اشاره به این نکته هم ضروری است که آدمی به میزانی که اختیار و اراده ی خود را در برابر واقعیت ها و موقعیت ها واگذار کرده و فردیت خود را فراموش نموده است، زندانی تر از فردی است که فردیتش فربه است و برپای خود ایستاده است.

نکته ی آخر

از آن چه گفته شد می توان نتیجه گرفت که در هنگام فهم دیگری و داوری در باره ی کنش هایش، الزاما باید او را در موقعیت هایش بررسی کنیم. و این یعنی مشاهده ی انسانِ در موقعیت. دیدگاهی که انسان را در موقعیت هایش می بیند به انصاف و عدالت نزدیکتر است. زیرا به علل و عواملی توجه می کند که بر افراد تحمیل می شود و سبب محدودیت و مقتضیاتی می گردد. بنابراین قانون نمی تواند عادلانه باشد زیرا قانون نمی تواند به مختصات و ویژگی های شخصی و موقعیت های افراد نظر کند. قانون، مبتنی بر حکم کلی و تعمیم پذیری معقول است. اما دیدگاه انسانِ در موقعیت، داوری را از عمومیت می اندازد و جزیی نگر می شود. در این نگرش، فهم و داوری در باره ی هر شخص، معطوف به موقعیت ها و تجربه های شخصی است. در این نگرش، فرد، ملاک است و نه جمع. سیستم قضایی، مبتنی بر شباهت ها است اما نگرش انسانِ در موقعیت, مبتنی بر تفاوت ها است. به نظر می رسد این همان چیزی است که در آیه وَلَقَدْ جِئْتُمُونَا فُرَادَى کَمَا خَلَقْنَکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ[9] آمده است. این که آدمیان به صورت فرد و تک به تک نزد خداوند خواهند رفت، از این رو است که داوری در باره ی هر فرد را فقط می توان با خود او مقایسه کرد و مورد داوری قرار داد. هر فرد با توجه به موقعیت ها و وضعیت هایش مورد محاسبه قرار می گیرد. شاید معنایش این باشد که هر یک از آدمیان، یک کیس و یک پرونده ی خاص هستند و نمی توان برای رفتارهای مشابه، یک رای و یک حکم صادر کرد. این همان چیزی است که به عدالت نزدیک تر است. با این همه انسان، در اسارت موقعیت هایش نیست. انسان واجد اراده است و همواره می تواند علیه موقعیت هایش طغیان کند. و اراده اش را بر موقعیت هایش تحمیل کند.


[1] -  تامس ننیگل (ThomasNagel)مصطفى ملکیان، فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره 7 - تابستان 1375

[2] - آلن دوباتن، تسلی بخشی های فلسفه، ترجمه عرفان ثابتی، تهران: انتشارات قنوس، 1383

[3] - مبارزه، مقاومت و زندگی میشل بن سایق، آن دوفورمانتیل، ، ترجمه حمید نوحی، تهران:گام نو 1381

[4] - مبارزه، مقاومت و زندگی میشل بن سایق، آن دوفورمانتیل، ، ترجمه حمید نوحی، تهران:گام نو 1381

[5] - رضائیان، علی؛ مدیریت رفتار سازمانی، تهران، سمت، ۱۳۷۹

[6] - پیشین

[7] - رونالد اینگهارت، تحول فرهنگی در جامعه ی پیشرفته صنعتی, ترجمه مریم وتر، تهران انتشارت روزنه

[8] - برایان فی، فلسفه امروزین علوم اجتماعی، ترجمه خشایار دیهیمی، تهران: طرح نو،

[9] - سوره انعام, آیه 94 : و به تحقیق شما تک تک همچنانکه نخستین بار شما را خلق کرده ایم به نزد ما آمده اید.

نظرات (3)
سلام
و بسیار ممنون از مقاله‌ی خوبتون.

بنا بر تجربه‌ی زیسته و مشاهدات شخصی، روز به روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که اراده‌ی انسان، بیش از آنچه اغلب تصور می‌شود، محدود و محصور به شرایط بیرونی‌ست؛ و نقشی به مراتب کمرنگ‌تر از سایر اسباب و عللِ اثرگذار بر منش و رفتار آدمی دارد.
البته «جبر و اختیار» که گویا مسأله‌ای حل نشدنی‌ست، ولی من بدون اینکه به ورطه‌ی جبرگرایی بیفتم، مایلم و می‌کوشم انسان‌ها را عموماً شبیه به ماشین‌هایی ببینم که تحت کنترل عواملی خارج از اختیار خویش هستند و از این رو، گاهی وسوسه می‌شوم که داوری اخلاقی درباره‌ی ضعفا و محرومان و فرودستان را یکسره تعطیل کنم!
در واقع، به این فکر می‌کنم که از افرادی که علی‌العموم -به تعبیر شما- در موقعیتِ فقر و بیکاری و شکست و تحقیر شدن و اندوه و افسردگی و نگرانی و یأس و بیماری و گرسنگی و استبداد و ناامنیِ اخلاقی و اجتماعی بسر می‌برند، مگر چقدر می‌توان توقع داشت؟

اما سؤالی هم دارم:
به نظر شما، و بر اساس نظریه‌ی مزلو، آیا ممکن است «نیازهای اجتماعی»، در افرادی که «نیازهای زیستی‌»شان عموماً تأمین نشده ظاهر شود؟
مثلاً در مورد اشخاصی که غریزه‌ی جنسی‌شان ارضا نمی‌شود، آیا فارغ از رفع آن نیاز، می‌توانند به دیگری علاقه‌مند شوند و او را دوست بدارند؟
یا مثلاً آن کسانی که امنیت جانی ندارند، آیا می‌توانند احساس عزت نفس داشته باشند؟
پاسخ:
درود بر شما

بله با شما هم رای هستم که آدمی آن گونه که نشان داده می شود مختار نیست. و یا دست کم برای اعمال اختیارش با موانع جدی و بن بست های دردناکی مواجه است. اما اگر توجه کرده باشید
وقتی من می خواهم در باره ی عمل خودم داوری کنم، خودم را بیش از آن که هست فاقد اختیار معرفی می کنم. و هنگامی که می خواهم در باره ی عمل دیگری داوری کنم او را بیش از آن که هست صاحب اختیار می دانم. مثلا... می گویم من عصبانی بودم که این حرف را زدم... اعصابم خورد بود که این کار را کردم.... و این حرف یعنی من قربانی وضعیت درونی خودم بودم. دینداران، وقتی گناهی مرتکب می شوند می گویند شیطان مرا فریب داد.... می دانید این سخن یعنی چه؟ یعنی این که من آدم خوبی هستم. و پاکم. اما شیطان سبب شد که چنین کنم. من خوبم ولی شیطان فریبم داد. ولی وقتی در باره ی دیگری داوری می کنیم این توجیهات را نمی پذیریم.

سلسله مراتب مازلو نمی خواهد بگوید که آدمی مطلقا چنین است بلکه می خواهد نشان دهد که علی الاغلب وضع چنین است. همه ی ما کسانی را می شناسیم که نیازهای اولیه شان هم چندان پاسخ نگرفته است اما سایر نیازهای مرتبه بالا مطرح شده است. شاید بهتر است بگوییم عموما چنین است که مزلو می گوید. اما این یک قانون حتمی نیست.
سلام. مطلب خوبی بود.
یک سوال: در مقابل افرادی که بنا بر موقعیت شان رفتار خوبی ندارند، باید چگونه برخورد کرد؟ آیا باید تحمل کرد؟
مثلا در مقابل رفتار نادرست افرادی که -به تعبیر شما- در موقعیتِ فقر و بیکاری و شکست و تحقیر شدن و اندوه و افسردگی و نگرانی و یأس و بیماری و گرسنگی و استبداد و ناامنیِ اخلاقی و اجتماعی بسر می‌برند، باید چه واکنشی از خود نشان داد؟
پاسخ:
درود بر شما

پرسش مشکلی است. مشکل از این که در مقام عمل باید به همه ی جوانب توجه کرد و البته در میان آوردن همه ی جوانب و محاسبه ی همه ی موقعیت هایی که کنش در آن انجام شده است برای ما انسان ها ناممکن است. . از این رو ست که داوری منصفانه و عادلانه (آن چنان که باید) غیر ممکن استو. ما فقط می توانیم تلاش کنیم که به انصاف نزدیکتر شویم و آن وقتی است که تا جایی که امکان دارد کنش را در موقعیت هایش ببینیم.
فکر کنم با تفکیک کنش از کنشگر تا حدودی می توان پاسخ این پرسش را داد. تمایز میان کنش و کنشگر، ایده ای است که در نوشته ای در باب داوری در باره ی تاریخ آورده ام. این نوشته در آینده خدمت تان ارایه می شود. گاندی در یک سخنرانی گفته بود:"من به‌جایی رسیده‌ام که از هر کار بدی چه ریز، چه درشت متنفرم اما از هیچ کننده ی کار بدی متنفر نیستم." چرا گاندی این تفکیک را انجام می دهد؟ شاید از آن رو بود که او می دانست که هر در هر کار بدی که اتفاق می افتد خیلی ها مشارکت دارند و این تنها فاعل نیست که مسئول است.
این تفکیک به ما کمک می کند با دیگران مشفقانه تر و مهربانانه تر رفتار کنیم. ما البته خطا را نمی پذیریم و به حکم این که انسانیم جلوی خطا هم می ایستیم اما یادمان باشد در عین این که با خطا می ستتیزیم .... در برخورد با خطار کار بی پروایی نکنیم. برخورد بی پروا و از سر تنفر.... با برخورد منصفانه و از سر شفقت و اصلاح گرانه متفاوت است. کار درست این است که با فعل بد مبارزه کنیم و نه با فاعل. فرد خاطی مشفقانه و از سر انسان دوستی اصلاح می شود. هم چنین همت خورد را بر اصلاح موقعیت ها می کگذاریم. چیزی که در این حکومت به آن بی توجه است
آن چه در این نوشته آورده ام از ان جهت بود که بگویم چرا نباید در باره ی دیگری داوری کرد و قضاوت با چه مشکلاتی روبرو است.
و یک سوال دیگه
آیا این دیدگاه که انسان در موقعیت اش است که کارهای ناهنجار انجام میده،نوعی توجیه برای اعمال ناشایست بوجود نمیاره؟
پاسخ:
عذرخواهی از این که با تاخیر پاسخ داده شد.....

آن چه در این جا نگاشته شد تنها توجه و تاملی بود بر این که انسان چگونه رفتار می کند و ما چگونه باید او را بفهمیم.
بله حق با شماست. ممکن است سبب توجیه شود. اما مگر برای توجیه کردن نیازی به این حرفها هم داریم؟ خیلی راحت تر از این ها رفتارمان را توجیه می کنیم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد