"خرد" هشت ساله شد

14 خرداد 1395



درست هشت سال قبل بود (یعنی در 15 خرداد 1387)، وبلاگ نویسی را به صورت جدی شروع کردم. پیش از آن هم دو نوبت وبلاگی داشتم که ادامه نیافت. اما از خرداد 87 بود که در فضای بلاگفا، وبلاگی با عنوان "خرد منتقد" را آغاز کردم. در مرداد 89 به دلیل اشکالاتی که در فضای بلاگفا ایجاد شد،  وبلاگ دیگری با همان نام "خرد منتقد" در بلاگ سکای شروع کردم که تا کنون ادامه یافته است. (خرد منتقد در بلاگفا هم بعدا فیلتر شد).اینک در آستانه ی هشت سالگی خرد منتقدی هستم که تمام این مدت را با آن زیسته ام . 

  

در فراز و نشیب ها از آن محافظت کرده ام تا مبادا به دست روزگار از دست برود. در مدت هشت سال گذشته، مخاطبان و دوستان فراوانی منت نهادند و گاهی قدم در سرزمین خرد منتقد نهادند و گفتند و نقد کردند و گفتگو کردیم. در این میان کسانی هر چند اندک هم بودند که با نوشته ها سازگار نبودند و گاهی نویسنده را با زبان شماتت و تندگویی نواختند. ایشان هم چون دیگرانِ همراه، آمدند و رفتند. حقیقتا از همگان درس ها آموختم. از همه ی ایشان سپاسگزارم.  یاد همه شان گرامی باد. 

ایامی، (ایام 88 و 89)  بازار "خرد منتقد" گرم بود و ایامی دیگر سرد. گاهی سیاست نوشتم و گاهی فرهنگ. گاهی رنجور می شدم، گاهی امیدوار. گاهی دلسرد می شدم و گاهی دلگرم. گاهی غمگین و گاهی شاد. من هم مانند هر انسان دیگری در گیرودار احوالاتی متضاد می شدم اما در همه ی احوال می نوشتم. چون نوشتن را دوست دارم. نوشتن، برای من معنای زندگی است و بهانه ای برای بودن. رنج ها را با نوشتن می توان تحمل کرد. در مدت هشت سال برخی از نوشته هایم را از همین طریق منتشر کردم و بخش بزرگتری را در مناسبات ها و شرایطی دیگری و به منظور دیگر انتشار داده ام.

 اکنون نیز در نهمین سال خرد منتقد، جشنی مختصر می گیرم و به تنهایی شمعی می افروزم و به این می اندیشم که آیا می توانم هم چنان وبلاگ را همراهی کنم؟ یادم می آید در یکسالگی "خرد منتقد" بود که با جمع محدودی از دوستان دیداری حاصل شد. دوستانی عزیز که هنوز با برخی آنان ارتباطی دارم. از آن جمع محدود افرادی هستند که وبلاگ شان را ادامه داده باشند. 

از دوستان ناشر هم پیشنهاد کردند برخی مقالات منتشره در خرد منتقد را تنظیم و در قالب کتاب چاپ کنم. راستش را بخواهید این کار را زاید و بیهوده می دانم و زیر بار این پیشنهاد نرفته ام. هنوز می نویسم. چه در وبلاگ خرد منتقد و چه در جاهایی دیگر. تا جایی که به یاد دارم کارم خواندن و نوشتن بوده است. و باز هم از شما چه پنهان، خسته ام از خواندن و نوشتن. اما چه کنم که این بیماری را درمانی نیست. احساس می کنم در میانه ی خواندن و نوشتن است که حس می کنم اندک معنایی بر دنیای تهی می زند. حسی عجیب و گاهی بی معنا. گاه ی هم احساس بیهودگی و بیهوده زیستن، از راه می رسد. رنج بزرگی است که شانه هایم را زخمی می کند. سرنوشت همین است که هست. 

از ایده هایم می نویسم. از دردهایی که می بینم. از غم هایی که جامعه ام را در هم می شکند. می نویسم و می دانم که باید با زبان بسته سخن گفت. کوره راهی است نوشتن و لغزنده است اندیشیدن. اما ما را گریز از این راه صعب و سخت نیست. پس باید بود و نوشت. گاهی با خودم می اندیشم اگر این وبلاگ ها برای قرن ها ماندگار شوند و عمرشان طولانی گردد، نسل های بعد مثلا در دویست سال آینده، با خواندن این پاره نوشته های پریشان چه خواهند گفت؟. در باره ی ما چه خواهند اندیشید. اگر این چنین شود تحولی بزرگ در تاریخ نویسی و فهم جهان های گذشته رخ داده است. زیرا این نوشته از متن و درون انسان هایی بیرون آمده است که تجربه های شان را در قالب کلمات انتقال داده اند. 

به دوستی می گفتم خیلی علاقه دارم در یک پروژه ی مطالعاتی، ایران و رنج هایش را از درون همین نوشته های پراکنده و خودمانی، استخراج کنم. در میان همین نوشته هاست که ملتی دارد خودش را فریاد می زند. فریادی که در هیاهوی سیاست های خشن ناشنیده می ماند. از درون همین وبلاگ هاست که می توان دغدغه ها، نگرانی ها، مصایب و مسایل یک جامعه را به خوبی فهم کرد. وبلاگ، آیینه ی شفاف است که در مقابل چهره ی زندگی خسته کننده و ملالتبار یک جامعه گرفته شده است. وبلاگ ها، اندیشه ها، حزن ها و ترس ها و رنج ها را انعکاس می دهند. رسانه ای است که گاهی خصوصی ترین حرف ها را به نمایش می گذارد.  

می نویسم و به نوشتن ادامه خواهم داد.