X
تبلیغات
زولا

بی معنایی

5 خرداد 1395


چه روزهایی که با پرسشی سمج و تکرار شونده روبرو می شوم. پرسش از چرایی و چیستی زیستن. چرا زندگی می کنم؟ چگونه زندگی می کنم؟ آیا آن چنان که باید می زییم؟

اولین چیزی که به ذهنم رسوخ می کند، عبارت احمقانه زیستن و یا زیست احمقانه است. حالا چرا این عبارت چون بختک بر روحم می افتد و زمین گیرم می کند، بماند. اما هر چه هست گاهی و البته وقت هایی سر وکله ی این هیولای ترسناک پیدا می شود: حس "زیست احمقانه".تصویر زندگی سپری شده در آیینه ی زمان را می بینم و خودم را زیر تازیانه های پرسش هایی می گیرم که پاسخی برای شان نمی یابم. خود انتقادی، همان است که خویش را زیر ضربات پرسش قرار دهیم.  همان شلاق هایی  که آدمی بر روح خود می زند شاید در تلاش های دردناک، راهش را بیابد. راهی که تاریک و تاریک تر می شود. غم انگیز است زیستن در تشویش و تعلیق. و سخت است پرواز در ابرهای کدر و هوای مه آلوده ای که پیش پا را نمی توان دید. گاهی می اندیشم گم شده ام. 

  

راستی این "زیست احمقانه" چه نوع زیستی است؟ فکر می کنم همان زیستن بیهوده و بیهوده زیستن است. حالا شما این حس را با بی ثمری جمع کنید و آن را اضافه کنید به این احساس که می توانستم بهتر از این که هستم زندگی کنم و نکردم. و مهیب تر این که تمام عمر فکر می کنم دارد دیر می شود. بعد ببینید چه رنج بزرگی بر روان ناتوان آدمی وارد می شود. می توانستم بهتر از این که هستم، باشم. بطالت روزهای خاکستری و "زمان های از دست رفته"، چنان مرا در خود می پیچد که گویی زیر خرواری از خاک مدفون شده ام. "دارد دیر می شود"، احوال امروزم نیست. عجیب جمله ای است که از زمانی که به یاد دارم با من همراه بوده است. همین جمله خوفناک "دارد دیر می شود"، سبب شد تغییراتی در زندگی و روال روزمره ام بدهم. اما با هر تغییری که در روزمره ام می دهم هم چنان می بینم آن چیزی نشده است که می خواسته ام. دارد دیر می شود و چقدر خواندنی هایی که نخوانده ام. چقدر باید زندگی می کرده ام و نکرده ام. توصیه و نصحیت مشفقانه ی دوستم را نادیده می گیرم که به راستی می گوید تو زندگی نمی کنی. مهربانانه می گوید کتاب هایت را زمین بگذار و شادمانه گام بزن. می گوید خواندنت، زندگی را ستادنده است. 

با این جمله به خواب می روم که دارد دیر می شود، بعد از خواب برمی خیزم. سعی می کنم سرم را گرم کنم. وانمود می کنم  اصلا اتفاقی نیفتاده است، چیزی نشده است، لابد فرازی و نشیبی است که طی می شود . اما این پرسش سخت، پایش را بر گلویم گذاشته است و رهایم نمی کند. همراهم می شود، از این اتاق به آن اتاق، از این لحظه به آن لحظه. چون سایه تعقیبم می کند. گویی در اقیانوسی عظیم، نشسته بر قایقی شکسته و شبی سیاه و طولانی گرفتار آمده ام از پنجره بیرون را نگاه می کنم. رهگذرانی را می بینم که به شتاب می گذرند. به شتاب زندگی خویش می اندیشم. خویش را نشسته بر هودج شتابان زمان می یابم. گردش ایامی که هیچ توقفی ندارد. دارد دیر می شود.

قرار است با این وضع و حال بروم و به کارهایم برسم. قرار است مقاله ای بنویسم و تحویل دهم. برمی خیزم و بی اعتنا به شرایطم به محل کارم می روم. تمام روز را درگیر این ایده ام که چرا؟ این پرسش در کنارم که در جانم نشسته است. کم کم سرم درد می گیرد. "حس احمقانه زیستن". روز تمام می شود و من هم چنان نتوانسته ام گریبانم را از این رنج رها کنم. و تا فردا همین وضع ادامه می یابد. کلافه می شوم. در هم فرو می ریزم و در دریایی از اندوه غوطه می خورم. 

بعد از گذشت دو روز، بتدریج اولین اشعه ی کمرنگ اما زیبای خورشید "معنا"، از لابلای پنجره ی لحظه های بی قرام، بر روح بی تابم می تابد. با خودم می گویم وقتی می توانم دوست داشته باشم و مهر بورزم، پس زندگی به زیستن اش می ارزد. وقتی می توانم لبخندی را بر لبی بنشانم و رنجی را کاهش دهم، پس می توانم سبکبار بزییم. وقتی می توانم بخوانم و کتاب در دست گیرم، پس می توانم بار زیستن را آسان تر بر دوش کشم. وقتی می توانم عشق بورزم و شعری بنویسم و دلی را گرم کنم، پس می توانم در برابر امواج شکننده ی بی معنایی و طوفان ویرانگر ملالت، بایستم و زندگی کنم. 

در امواج پر تلاطم پرسش هایی چنین دست و پا می زنیم. پاسخی نمی یابیم. خسته می شویم و دست آخر پرسش تکرار شونده راهش را به ناخودآگاه ذهن مان باز می کند و در صندوق خانه ی فراموشی جا خوش می کند. فراموشی، مفر موقت برای زیستن است. این چنین می شود که این بار هم می توانم هیولای بی معنایی را موقتا خاموش کنم. می دانم بزودی بر می گردد و اتفاقا در بدتریم موقع ها هم بر می گردد. به قول وودی آلن (اگر اشتباه نکرده باشم)، عزرائیل همیشه در بدترین موقع در می زند. اما این فرج بعد از شدت، این فرح بعد از غم، چه عالمی دارد..

--------------------------------------------------


* بازنشر* با تغییرات