X
تبلیغات
رایتل

اندیشه در اسارت

19 اردیبهشت 1395



تاملی در باب معناشناسی آزاد اندیشی


مقدمه:

وقتی از "آزاد اندیشی" سخن می گوییم در واقع از چه چیزی حرف می زنیم؟ "آزاد اندیشی" چه محتوا و معنایی دارد؟ آیا "آزاد اندیشی" همان معنای آزادی بیان را بر دوش دارد؟" اگر مراد از آزاد اندیشی، آزادی بیان نیست، پس چگونه می توان آن را معنا کرد؟ آیا می توان در مقابل مفهوم آزاد اندیشی، "اندیشه در اسارت" را جعل کرد؟ حصار و یا حصارهایی که اندیشه را در خود به اسارت می گیرند، چیست؟ اسارتگاه اندیشه، چه ویژگی هایی دارد؟ آیا اندیشه می تواند از بند و حصارها بگریزد و خود را آزاد کند؟ اگر دم از آزاد اندیشی می زنیم باید به این پرسش پاسخ روشنی بدهیم که اندیشه از چه چیزهایی باید آزاد باشد تا بتواند بالنده شود؟

  

کوتاه نوشته ی حاضر، ضمن تاملی در باب برخی از پرسش های مطرح شده، سعی می کند مفهوم آزاد اندیشی را واکاوی کند و از میان کاوش در این باب، معنایی جدید برای مفهوم آزاد اندیشی بیابد. اما پیش از این، و البته به نحو اختصار، لازم است خط فاصل مشخص و روشنی میان دو مفهوم آزاد اندیشی و آزادی بیان کشیده شود. زیرا عموم کسانی که به آزاد اندیشی اشاره می کنند، مرادشان کم و بیش، آزادی بیان است. در این معنا، آزاد اندیشی یعنی متفکران در هنگام گفتگو می توانند و یا باید از آزادی بیان برخوردار باشند و آزادانه ایده ها و اندیشه های خود را با دیگران در میان بگذارند. از همین رو، و در همین معنا است که از کرسی های آزاد اندیشی یاد می کنند. در این معنا، آزاد اندیشی، پدیده ای جمعی و کنشی عینی است. و از آن جا که جمعی و عینی است، به ساختار رسمی و برنامه ریزی و نهادهای اجتماعی محتاج است. 

آزادی بیان، آزاد اندیشی نیست، بلکه آزادی در بیان اندیشه است. جریان اندیشه و تفکر که درون ما است. اگر تا هیچ وقت آن را بیان نکنیم، هیچ کس بر آن واقف نمی شود. اصلا نیازی نیست که کسی توصیه و یا امر کند که در اندیشه تان و درون تان آزاد باشید. چه کسی می تواند این معنا از آزاد اندیشیدن را محدود کند؟ (البته به یک معنای دیگر که محل بحث من هست باید توجه کرد، و خواهم گفت). حکم کردن و یا توصیه کردن به افراد که آزاد اندیش باشید به چه معنا است وقتی که اصلا کسی از بیرون نمی تواند اندیشه را تحت سیطره ی خود قرار دهد؟ اگر این سخن درست باشد پس آزاد اندیشی به چه چیزی راجع است؟ معنای محصَُل آن کدام است؟ 

پر واضح است که آزادی بیان، پیوند عمیقی با دموکراتیزاسیون سیاست و ساختار رسمی دولت دارد. برای اشاعه و توسعه ی آزادی بیان، نیاز به هیچ توصیه ای نیست، فقط باید فضای دموکراتیک را دامن زد و به دموکراسی و مقتضیات آن پایبند بود. فضای تنگ و تاریک غیر دموکراتیک و خودکامگی، در نهایت، اندیشیدن را به محاق می برد. اصلا اندیشه ای باقی نمی ماند که بخواهد آزاد بیان شود یا نشود. محدودیت در آزادی بیان و کشیدن حصارهای پی در پی بر اندیشه، که مبادا خود را ابراز کند، در نهایت به پژمردن اندیشه منتهی می شود. درست شبیه بقیه ی اندام انسان که اگر مجال ورزش و تحرک نیابد بتدریج از کار می افتد و فلج می شود، فقدان آزادی بیان هم به فلج اندیشه منجر می گردد. 

از آن جا که هدف این نوشتار، شرح آزادی بیان، لوازم و مقتضیات آن نیست، از آن می گذرد و به معنای دیگری از آزاد اندیشی می پردازد. در رویکرد دوم به معنا شناسی، آزاد اندیشی، امری کاملا فردی و انتزاعی است و ارتباطی به ساختارهای عینی و یا باز بودن فضای گفتگوی جمعی نیست. و به تعبیر دیگر، آزاد اندیشی دست کم ارتباط مستقیمی با دموکراسی ندارد. مگر این که دموکراسی، مجال تعامل و تعاطی افکار را فراهم کند و از این رهگذر، آگاهی، افزایش یابد. در این معنا، آزاد اندیشی نیز به توصیه اتفاق نمی افتد بلکه با بسط آگاهی و شناخت نسبت به حصارهای زندانی که اندیشه را در خود دارد و با ورزه های کافی و کسب مهارت هایی لازم،  راه خروج و مهارت گریختن را می آموزد.


چهار زندان "اندیشه"

عجالتا و به نحو ایجاز، تفکر و اندیشه را پروسه ای تلقی می کنیم که مستمرا در ذهن آدمی جریان دارد. تأمل ورزی در باره ی پدیده ها و کاوش در باره ی پرسش ها، با نتایج و پیامدهای نامعلوم، تفکر و اندیشه، خصلتی پویا و دائما در حال حرکت دارد. اندیشه باز نمی ایستد، سکون یعنی مرگ اندیشه. اندیشیدن، پروسه ای است برای فهم و ادراک جهان و مساله هایش و یافتن راه های برون رفت از مشکلات. انگیزه ی اصلی در تفکر، پاسخ به پرسش ها است. ذهن بی پرسش، نمی اندیشد و تفکر در او شکل نمی گیرد. اندیشه اما مزاحم های بسیار دارد. چه مزاحمان درون و چه برون. "اندیشه"، گاهی در سلول تنگ و تاریک، گام هایش به بیراهه می رود و یا جان می کند. آیا اندیشه می تواند از چهار زندان خود بگریزد؟ آیا می تواند در فضایی کاملا آزاد زیست کند؟ ادعای نوشته ی حاضر این نیست که اندیشه می تواند مطلقا از بندها برهد و آزادانه در هوای خویش تنفس کند. اما از یک نکته نمی توان فارغ بود. این نکته که هر چه آگاهی به محدودیت ها و موانع اندیشیدن و به زندان هایی که اجتناب ناپذیر است، بیشتر شود، راه آزادی اندیشه هموارتر می گردد. اساسا یکی از ابعاد خودآگاهی، آگاهی به همین دیوارهایی است که جلوی دید اندیشه را می گیرد و چشم اندازش را محدود می کند. آگاهی، راه خروج را به آدمی می نمایاند و مسیر درست اندیشیدن را روشن تر می کند.

اندیشه در کدام زندان  و با چه محدودیتهایی می زید؟

1. اولین زندان اندیشه را می توان زندان روان شناختی نام نهاد. حب و بغض ها، دشمنی ها و دوستی ها، نیازها، خوشایندها و ناخوشایندها و وضعیت روان شناختی هر آدمی می تواند مانع بزرگی برابر شناخت و اندیشیدن او ایجاد کند. وقتی قوه ی تفکر در چنگال احساسات و عواطف گرفتار می شود، قدرت اندیشیدن را از دست می دهد. خرد آدمی، وقتی زمینه ی اندیشیدن درست را پیدا می کند که بتواند بر امواج درونی احساسات و هیجانات، لگام بزند و آن را مهار کند. اما عموما این عقل و خرد است که در زندان مولفه ی روان شناختی اسیر می شود و ظرفیت های خود را می بازد. عدم مهارت و توانایی کنترل موثر احساسات، سبب می شود که سایه ی سنگینی بر "اندیشیدن" تحمیل شود و اندیشه را در ضبط و مهار خود در آورد. در این حالت است که آدمی فکر می کند که دارد فکر می کند اما او نمی اندیشد، او بنده ی اوامر و نواهی احساسات خود است. با تسلط بلامنازع احساسات و عواطف، اندیشه به بن بست می رسد و شمع خردورزی عقلانی خاموش گردد. 

امیال نیز، یکی دیگر از بندهایی است که در درون آدمی، شناخت و اندیشه را دستکاری می کند و یا به محاق می برد. میل هایی که خواسته و ناخواسته، آگاهانه و ناآگاهانه، اندیشه ی آدمی را به سوی آن چه می خواهد هدایت می کند. هیوم، معتقد بود که عقل، برده و گوش به فرمان "میل"  است. این میل است که بر آدمی مسلط می شود و بر او حکم می راند. میل هایی که جهت گیری اندیشه را در فرمان خود می گیرند، به گونه ای که عقل تابع و فرمانبردار امیال می گردد. 

باورهای متصلب و انجماد یافته نیز قدرت اندیشه ورزی را از آدمی می ستاند و او را در زندان تعصب کور و بن بست معرفتی قرار می دهد. چهارچوب مقبولات ذهنی که سنگواره شده است، دیوار بلندی میان اندیشه ی آزاد و محیط واقعیت ها و حقایق می کشد. معتقدات، بعضا سقف سنگینی بر اندیشه می زند و از پرواز آزادانه ی آن ممانعت می کند.


2. دومین زندان اندیشه، عبارت است از زندان منافع و مصلحت ها، هویت، ایدئولوژی، خواسته ها و مطلوبات فردی و اجتماعی. حصار منافع فردی و جمعی، آزادی اندیشیدن را می گیرد. اندیشه ی آزاد، اندیشه ای است که حقیقت را نه با منافع و مصلحت ها، و شناخت را نه با هویت ها و ایدئولوژی ها می سنجد. منفعت و مصلحت، عینکی تیره بر چشم معرفت آدمی می نهد و سبب می شود که اندیشیدن به معنای واقعی، کمرنگ گردد و تفکر، تنها در جهت رسیدن به منافع و یافتن مسیرهایی برای وصول به مصلحت ها بکار گرفته شود.  


3. سومین زندان اندیشه،  زندان فرهنگ و بدیهیات عصری است. فرهنگ، عموما محصول تجربه ها و اندیشیدن نسل های پیش از ما است. فرهنگ، پدیده ای تاریخی است. هر انسانی که به دنیا می آید، در درون یک فرهنگ و جامعه ای متولد می شود. فرهنگ و جامعه ای که او در ساختن و برپایی اش هیچ سهمی نداشته است. زیرا نبوده است که بخواهد سهمی داشته باشد. به این معنا، فرهنگ و جامعه امر تاریخی است. در این جا مراد از فرهنگ، وجه انتزاعی و اندیشگی تاریخ است. میراثی از گذشتگان و انباشتی از تجربه های زیسته ای که در قالب چیزی به نام فرهنگ به ما می رسد. از فرهنگ، گریز و گزیری نیست. آدمیان، درون فرهنگ می زیند و با او خو می گیرند و آن را در خود هضم می کنند. در این حالت است که معنای هویت، سر بر می آورد. فرهنگ، به ما می گوید که پیشینیان ما جهان را چگونه می دیدند و چگونه تفسیر می کرده اند. فرهنگ،‌ روایت گذشتگان از تجربه های زیسته شان و نگرش شان به هستی است. سنت ها و روش هایی به جا مانده از تاریخ، که دست به دست می شوند و شیوه ی زیستن امروزیان را نیز معلوم می کنند. 

بدیهیات عصری، اشاره به باورها، ایده ها و افکاری بررسی نشده دارد که ساکنان امروز با خود حمل می کنند و آنها را بی نقد و پرسش می پذیرند.  باورهایی که از کمند پرسش می گریزند و تن به هیچ سوالی نمی دهند. بخشی از این بدیهیات، در قالب افکار عمومی ظاهر می شود. فرهنگ و بدیهیات عصری، گاه چنان استحکام می یابند و یخ می زنند که تمام انعطاف شان را از دست می دهند. فرهنگ به منزله ی زندان، اندیشه را در حصار خویش می گیرد و چنان برج و باروهایی می سازد که گریختن را بسیار سخت می نماید. در زندان فرهنگ، اندیشه به بن بست می رسد و راه هرگونه شک و نقد، مسدود می گردد. فرهنگ ها به میزان باز و بسته بودن شان، اندیشه رادر تنگنا قرار می دهند. هر چه فرهنگ بازتر و امکان نقد، بیشتر شود، فرصت گریختن و آزاد شدن از چتر آن، بیشتر فراهم می شود. فرهنگ های بسته و سنتی، امکان تحرک اندیشه را از او می گیرد و اجازه ی "دگر اندیشی" را از همگان می ستاند. به همین دلیل هر سخن و ایده ی نوی را سرکوب می کند و مسیر اندیشه را سد می نماید. نواندیشی، دگر اندیشی و متفاوت اندیشی و تفکر نقاد در فرهنگ های بسته، اتهامی نابخشودنی محسوب می گردد و ممکن است با مجازات های اجتماعی و یا سیاسی همراه باشد.


4.  چهارمین زندان: باورهای متافیزیکی و دین به منزله ی زندان اندیشه 

همچنان که اشاره شد، فرهنگ باز و بسته با یکدیگر متفاوتند، برخی برداشت ها و قرائت ها از دین نیز اندیشه را در تنگنا و در زندان خویش می برند. اندیشه، زیر چتر تقدس و دین و باورهای متافیزیکی، می پژمرد و راه به جایی نمی برد. سلطه ی مرجعیت سنت دینی می تواند عرصه را بر اندیشه تنگ کند و بلکه آن را خفه کند. البته این توضیح ضروری است که سنت را نمی توان و نباید نادیده گرفت اما نحوه ی مواجه شدن با آن بسیار مهم است. پیروی از سنت ها و مرزهای پیشینی و معیارهای گذشتگان، خرد سوز است و مجال هر گونه پرواز را بر اندیشه می بندد. این سخن، هیچ بدان معنا نیست که دین و فرهنگ را عملا نادیده بگیریم. صحنه ی عمل، داستان دیگری دارد. یک فرد می تواند دیندارد باقی بماند اما در هنگام اشتغال به تفکر، دین و ارزش های دینی خود را داخل پرانتز بگذارد و عجالتا آنها را در کارش دخالت ندهد. در کار آوردن ارزش های دینی و مرجعیت بزرگان دین، در ساحت زندگی عینی معنا می یابد و باید بدان ها پایبند بود اما در ساحت تفکر و تامل، اندیشه را در جایی متوقف می کند. 

همان گونه که به صراحت بیان شد، موضوع نادیده انگاشتن و یا کنار نهادن فرهنگ، دین، سنت و باورهایی نیست که به صورت موروثی به ما رسیده است، بلکه سخن بر سر این است که ساحت تفکر و اندیشه برقاعده و معیار خود می چرخد. مواجهه ی درست فراموش کردن و نادیده گرفتن فرهنگ، سنت و دین نیست بلکه مواجهه ی انتقادی با سنت است که می تواند کارساز شود و راه به جایی ببرد. دیالوگ انتقادی با فرهنگ و سنت ضرورتی اجتناب ناپذیر برای پویش اندیشه است. در این معنا، آزاد اندیشی یعنی من بتوانم فارغ و آزاد از مرجعیت فرهنگ و دین، بیندیشم و فرهنگ و باورها و برداشت های دینی را نیز به چالش بکشم. اما شرط لازم برای گفتگوی انتقادی با سنت، این است که ابتدا از چتر آن بیرون بیایم و به منزله ی ذهن شناسا و فاعل شناسا بتوانم آن را سوژه ی نقد قرار دهم. 


تکمله:

اندیشه وقتی می تواند ادعای آزادی کند که بتواند از زیر سقف فرهنگ، سنت، منافع و مصلحت ها، ‌دین و احوالات روان شناختی بیرون بیاید و در فضای کاملا آزاد تنفس کند. آزاد اندیشی به این معنا، یعنی اندیشه ی آزاد از قید و بند مرجعیت ها و اقتدارهایی که اندیشیدن را به چهار میخ می کشد. اندیشه ای که هزار و یک ملاحظه و محدودیت بر او تحمیل می شود، اندیشیدنی مقید و در بند است. اندیشه ی آزاد، تنها به یک چیز مقید و وفادار است و آن هم چهارچوب های منطق برای درست اندیشیدن است. برای پرورش اندیشه و رسیدن به مطلوب های معرفتی، نمی توان و نباید از زیر چتر منطق و قواعد درست اندیشی بیرون بیاییم. در غیر این صورت زیر پای اندیشه را خالی کرده ایم. در غیر این صورت، آن چه اتفاق می افتد، تفکر به معنای پروسه ای  معرفت زا، نخواهد بود. آزاد اندیشی، به هیچ وجه توصیه به رها شدن و آزاد شدن اندیشه از قید و بند منطق و استدلال نیست. آزاد اندیشی، مقتضیاتی دارد که اگر آن ملاحظات و مقتضیات رعایت نشود بر آن نمی توان آزاد اندیشی نام نهاد. آزاد اندیشی، جسارت و شهامت نقد باورها و بدیهیات را می طلبد. شخص، باید بتواند زیستن نظری را بدون مرجعیت های بیرونی تحمل کند و استقلال و بر روی پای خود ایستادن را آموخته باشد. 

و نکته ی آخر این که، همچنان که پیش از این اشاره شد، آزاد اندیشی، پروسه ای از درست اندیشیدن منطقی است که گرچه معیارهای منطق درست اندیشی معلوم است اما پایان و نتیجه ی آن نامعلوم و نا مشخص است. به این معنا که ممکن است روند آزاد اندیشی به جایی منتهی شود که در ابتدا هیچ انتظارش را نداشته ایم. و پرسش این است که آیا جسارت لازم برای پذیرش و وفاداری به نتایج آزاد اندیشی را داریم؟ اگر اندیشه را الزام کنیم که باید به نتیجه ای که از قبل مشخص می شود برسد، در این صورت ما با آزاد اندیشی مواجه نیستیم. آزاد اندیشی پروسه ای مشخص با نتایج نا مشخص است.

============================

انتشار در سایت فرهنگی نیلوفر

نظرات (4)
سلام بر دوست گرامی و بزرگوارم ...

در تلگرام گروهی تخت عنوان اندیشیدن فلسفی همراه با گروهی از دوستان اهل اندیشه دایر کردم بسیار مشتاقم از حضور حضرتعالی و خرد منتقد شما در گروه و بحث ها بهره ببرم مخصوصا در حوزه ی جامعه شناسی بسیار دوستان مشتاق اند از افراد صاحب نظر بهره ببرند .
پاسخ:
درود بر شما جناب دکتر منصور زاده

چند وقتی است که اکانت تلگرامم را حذف کرده ام. از این رو نمی توانم خدمتتان باشم.
از بحث های شما محروم خواهم بود و این البته برایم خوشایند نیست. اما از شما چه پنهان فکر می کنم چه خوب میشد آن قدر به عقب برمی گشتم که می توانستم با اجدادم در غار زندگی می کردم.
سلام البته درک میکنم گمان میکنم این روزها روسو زیاد مطالعه میکنید اما امیدوارم از دوران غار نشینی به سلامت بازگردید و مواظب باشید دچار رویاهای پیامبرانه در غار نشوید
پاسخ:
پیامبران که مطالعه نمی کردند
تأمل ورزی در باره ی پدیده ها و کاوش در باره ی پرسش ها، با نتایج و پیامدهای نامعلوم، تفکر و اندیشه، خصلتی پویا و دائما در حال حرکت دارد.
این جمله مبهم است.
پاسخ:
سلام و درود بر شما

بله ابهامم دارد. با کمی تغییر ... شاد از ابهام در امده باشد.
تأمل ورزی در باره ی پدیده ها و کاوش در باره ی پرسش ها، با نتایج و پیامدهای نامعلوم است. تفکر و اندیشه، خصلتی پویا و دائما در حال حرکت دارد.
"
اندیشه درباره مواردی که از دسترس حس و تجربه خارج هستند، چه حکمی دارد؟ مثلاً اینکه پس از مرگ عالمی هست یا نه؟ و اگر هست، چه ویژگی‌هایی دارد؟ چگونه می‌توان به پرسش‌هایی از این دست که با نیروی خرد نمی‌توان به آنها دست یافت، پاسخ داد؟
علاوه بر این، در مواردی که اندیشه ما را گمراه می‌کند، چه کنیم؟ برای مثال، در یونان باستان از حکیمی پرسیدند: ماه مهم‌تر است یا خورشید؟ حکیم گفت: ماه؛‌زیرا ماه در شب نورافشانی می‌کند که تاریکی حاکم است؛‌ اما خورشید در روز نورافشانی می‌کند که هوا روشن است.
این پاسخ امروزه برای ما مضحک است، اما اگر در آن دقت کنید، می‌بینید که بر اساس مبانی علمی آن روز، پاسخی محکم و علمی و دقیق است.
پاسخ:
"اندیشه درباره مواردی که از دسترس حس و تجربه خارج هستند، چه حکمی دارد؟ مثلاً اینکه پس از مرگ عالمی هست یا نه؟ "

مواردی که به قول شما از دسترس تجربه خارج است و با مدد استدلال و خرد نمی توان با انها مواجه شد، تنها یک راه می ماند. و ان هم ایمان آوردن است. یا شما قبول می کنید و اعتماد می کنید و یا اعتماد نمی کنید. غیر از این کاری نمی توان کرد.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد