X
تبلیغات
رایتل

سعدی آموزگار زندگی و خداوندگار سخن

1 اردیبهشت 1395



در آسمان ادبیات و حکمت ایرانیان، ستاره هایی پر فروغ و با شکوه می درخشد. ادیبان، عارفان، فیلسوفان و عالمان علوم تجربی که هر یک سبب افتخار بزرگ تاریخ ایران محسوب می شوند. بزرگانی که در مرزهای جغرافیایی ایران نمی گنجند و هر یک از آنان آموزگار انسان ها در همه ی فرهنگ ها قلمداد می گردند. ملت های متفاوتی از چشمه ی جوشان هر یک از این فرهیختگان و متفکران،  جام معرفت برگرفته و می نوشند. به حق که بزرگان اندیشه در محدوده ی هیچ جغرافیا و سرزمینی نگنجند زیرا که آنان محصول کاروان دانایی، حکمت و علومی هستند که در ورای مرزهای مرسوم و اعتباری قرار دارند. با این همه، ما ایرانیان مفتخر به آنیم که فارابی، غزالی، ابن سینا، مولانا، سعدی، حافظ و بسیاری از آموزگاران بشریت را در تاریخ فرهنگی مان داریم و البته از این لحاظ مسئولیت ما بسی بیشتر از دیگران است. ما مسئول آن هستیم که نگذاریم چراغ حکمت درخشنده و دانش فرزوان بزرگان تاریخ مان خاموش گردد و دانایی رو به زوال نهد. دمی بیندیشیم که آیا مسئولیت خویش را انجام داده ایم؟ و تامل کنیم در باره ی این پرسش که فرهنگ و ادبیات غنی ایرانی با داشتن این چنین پشتوانه های پر عظمت، چرا راه رشد را آن گونه که باید نپیمود و بلکه رو به افول نهاد؟ 

  

سعدی بیش از مولانا و حافظ، آموزگار زندگی است. مولانا بر بالای معنویت و عرفان پرواز می کند، حافظ رویکردی منتقدانه به فرهنگ زمانه ی خویش داشت و از ریا، بیش از هر چیز انتقاد می کرد، اما این سعدی است که گرچه نگاهش به افلاک است اما در برابر واقعیت های زندگی غافل نمی شود. گرچه سری دارد آن سری، اما در زمین زندگی می کاود و با زبان لطیف شاعرانه و در عین حال، استحکام ادیبانه، به روشنایی و سادگی از شیوه ی بهتر زیستن سخن می گوید. سعدی، واژگان حکیمانه را در گفتاری دلپذیر و پر لطافت به مخاطبانش عرضه می کند و آنان را به زندگی اخلاقی و عقلانی دعوت می کند. 

گلستان سعدی مشتمل بر هشت باب و بوستان اش ده باب است، گلستان و بوستان سعدی، حقیقتا سرشار از درس های آموزنده برای حاکمان و مردمان است. حکمت هایی که از تجربه ی روزگار و فراگیری معارف زمان خود اندوخته بود، بی دریغ و بی منت در اختیار ما می نهد. درس هایی که با آنها می توان زندگی را از آن چه هست بهتر و درون مان را از این که هست، آرام تر کرد. تعالیم سعدی البته منحصر در گلستان نیست، اما دست کم هر ایرانی باید بارها در گلستان قدم بزند و یقین بداند در هر گام زدن و هر بار دیدار با گلستان، خوشه ی معرفت نصیبش خواهد شد. در گلستان، تنها با توصیه هایی اخلاقی مواجه نیستیم بلکه با گفتاری از جنس عقلانیت عملی برای به زیستی روبرو می شویم. 

سعدی با اشاره به تعالیم شهاب الدین سهروردی، دو عنصر بنیادین اخلاق را در کنار یکدیگر می نشاند و آن را مورد تاکید قرار می دهد. دو مولفه ی اخلاق که راه همزیستی و همدلی را میان افراد هموار می کند و از سویی دیگر، از خودپسندی و خود برتربینی می کاهد. 

مرا شیخ دانای مرشد شهاب دو اندرز فرمود بر روی آب

یکی آن که در نفس، خود بین مباش دگر آن که در جمع بد بین مباش

سعدی در حکایتی که در گلستان آورده است هشدار می دهد، آن که دیگران را آزار می دهد، روزگاری به ضعف و سستی در خواهد افتاد، آن گاه ستم دیدگان بر او خشم گیرند و از او انتقام بستانند:

"مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد و درویش را مجال انتقام نبود. سنگ را نگاه داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشگری خشم آمد و در چاه کرد. درویش آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت من فلانم و این همان سنگ است که در فلان تاریخ بر سر من زدی. گفت چندین روزگار کجا بودی؟ گفت از جاهت اندیشه همی کردم. (از مقام و جاه تو می ترسیدم). اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت شمردم." 

سعدی در حکایتی کوتاه از سه فضیلت بزرگ یاد می کند. فضیلت هایی که زندگی را سهل و زیستن را آباد می کند. انصاف، صبر و قناعت. "خواهنده ی مغربی در صف بزازان حلب می گفت: ای خداوندان نعمت، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت، رسم سؤال از جهان برخاستی.

ای قناعت، توانگرم گردان که ورای تو هیچ نعمت نیست

کنج صبر اختیار لقمان است هر که را صبر نیست، حکمت نیست

ما امروزه به این سه نکته ی مهم و بنیادین در زندگی روزمره محتاجیم. از سویی انصاف توانگران و از سویی قناعت و صبر دیگران. قناعت و صبر نه تنها رسم سؤال و خواهش های بندگی را می کاهد بلکه به آزادگی درون و سرافرازی در زندگی یاری می رساند. آن که نفسی فزون خواه دارد، در گام اول، عزت خویش فرو می نهد و آزادگی اش را از دست می دهد. فزون خواهی، لذت و خوشایندی را از زندگی می ستاند. آن که طبعی قناعت پیشه دارد، با آن چه دارد می زید و دست پیش دیگران دراز نمی کند و لذت آزاد زیستن را تجربه می کند. دریای شفاف و روشن گفتار سعدی پر از در و گهرهایی است  که هر که در آن شنا کند، سهمی خواهد برد. سعدی به راستی حکمت زندگی را در گلستان اش رایگان در اختیار می نهد. این ما هستیم که از درختان این گلستان، میوه برچینیم و کام زندگی را شیرین تر کنیم.

سعدی خداوند سخن و غزل است. شعرش در نگاه نخست، سهل و ممتنع می نماید. ساده از این جهت که می توان از او تقلید کرد و به سان او شعر سرود. ساده از این جهت که واژگان اش غریبه نیست. اما به زودی شوق سعدی گونه شعر گفتن، به تنگنای امتناع می افتد.  تا جایی که احساس می شود چون او شعر سرودن، محال است. غزلیاتش، شکوهی آسمانی و لطافتی بی بدیل و عاشقانه دارد. به راستی که انس با سعدی و گام زدن متاملانه در گلستان و بوستان و بهره گیری از نسیم خوش غزلیاتش، لذت عمیق در جان و دل آدمی می نشاند. با سعدی زیستن و از آثار و تعالیمش آموختن، لذت عاطفی – روان شناختی، لذت زیباشناسانه و لذت حکمت را در کام دل و جان آدمی می چکاند. غزل هایش به لطافت و ظرافت عشق می ماند. 

زبان عاشقانه ی غزل های او داروی زمختی های درون و پندهایش گشودن راه های برون به روی آدمی است.   

می‌روم وز سر حسرت به قفا می‌نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم

که من بی‌دل بی یار و نه مرد سفرم

خاک من زنده به تأثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

وه که گر بر سر کوی تو شبی روز کنم

غلغل اندر ملکوت افتد از آه سحرم

پای می‌پیچم و چون پای دلم می‌پیچد

بار می‌بندم و از بار فروبسته‌ترم


نظرات (1)
درود و سپاس...

***
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم
دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم
بر لوح معاصی خط عذری نکشیدیم
پهلوی کبائر حسناتی ننوشتیم
ما کشته نفسیم و بسی آه برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
افسوس بر این عمر گرانمایه که بگذشت
ما از سر تقصیر و خطا درنگذشتیم
دنیا که در او مرد خدا گل نسرشته است
نامرد که ماییم در او دل بسرشتیم
ایام جوانی چو شب و روز برآمد
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
چون مرغ بر این کنگره تا کی بتوان خواند
یک روز نگه کن که بر این کنگره خشتیم
امروز که خاک دگران در قدم ماست
فرداست که ما خاک قدوم دگرانیم
ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز
که امروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم
گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
باید که ز آئینه نرنجیم که زشتیم
سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان
یک خوشه ببخشند که ما دانه نکشتیم

***
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

***
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

***
شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

***
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم و لیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

***
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر
که من از دست تو فردا بروم جای دگر
بامدادان که برون می‌نهم از منزل پای
حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر
هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست
ما به غیر از تو نداریم تمنای دگر
زان که هرگز به جمال تو در آیینه وهم
متصور نشود صورت و بالای دگر
وامقی بود که دیوانه عذرایی بود
منم امروز و تویی وامق و عذرای دگر
وقت آنست که صحرا گل و سنبل گیرد
خلق بیرون شده هر قوم به صحرای دگر
بامدادان به تماشای چمن بیرون آی
تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غم‌های دگر
بازگویم نه که دوران حیات این همه نیست
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر

***
یک امشبی که در آغوش شاهد شکرم
گرم چو عود بر آتش نهند غم نخورم
چو التماس برآمد هلاک باکی نیست
کجاست تیر بلا گو بیا که من سپرم
ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب که امشب خوشست با قمرم
ندانم این شب قدرست یا ستاره روز
تویی برابر من یا خیال در نظرم
خوشا هوای گلستان و خواب در بستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم
بدین دو دیده که امشب تو را همی‌بینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم
روان تشنه برآساید از وجود فرات
مرا فرات ز سر برگذشت و تشنه‌ترم
چو می‌ندیدمت از شوق بی‌خبر بودم
کنون که با تو نشستم ز ذوق بی‌خبرم
سخن بگوی که بیگانه پیش ما کس نیست
به غیر شمع و همین ساعتش زبان ببرم
میان ما به جز این پیرهن نخواهد بود
و گر حجاب شود تا به دامنش بدرم
مگوی سعدی از این درد جان نخواهد برد
بگو کجا برم آن جان که از غمت ببرم

***
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده‌ست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به درنکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک می‌بود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بنده‌ای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد