X
تبلیغات
رایتل

آیا ما ایرانیان شاد نیستیم؟

4 دی 1394


1.  بسیار گفته اند و گفته ایم که ما ایرانیان شاد نیستیم. زندگی غمناک داریم و روزگار را بیشتر بر مسیر اندوه و غم می گذرانیم. چنین فرض کرده ایم و آن قدر این فرض را تکرار کرده ایم که برای ما بدیهی شده است که ما ایرانیان شاد نیستیم، آن گاه مایلیم علل و دلایل عدم شادی را جستجو کنیم. قول مشهور این است که ما ایرانیان شاد نیستیم، اما باید این پرسش را به نحو جدی مطرح کنیم که آیا ما ایرانیان، واقعا و آن گونه که در برداشت اولیه به نظر می آید، شاد نیستیم؟ چرا عموما به این نتیجه رسیده ایم که شاد نیستیم؟ با کدام ادله و شواهد می توانیم نشان دهیم که در مقایسه با ساکنان سایر کشورها، غمگین تر هستیم؟  دراین جا داستان اندوه انسان مطرح نیست،  بلکه اشاره به این سخن است که ما ایرانیان در مقایسه با دیگران، آیا به نحو معناداری غمگینیم؟ و بیشتر از سایرین اندوه ناکیم؟

  

اما و هزار اما، داوری کردن در باره ی این که ما ایرانیان، آیا شاد هستیم یا خیر، به آن آسانی که در گفتارها و نوشتارها می آید، ممکن نیست. این که آیا شاد هستیم یا خیر، مسئله ای پیچیده و واجد ابعاد و اضلاعی است. از این روی محتاج تدقیق بیشتر و واکاوی عمیق تر است. تامل و تعمق در باب پرسش از "شادی"، شاید زوایای جدیدی از بحث را به روی ما بگشاید و لایه های عمیق تر را نمایان کند. از این رو پرسش از شادی را باید از هم شکافت و خود پرسش را به پرسش گرفت. 

در این نوشته کوتاه، گزاره ی " ما ایرانیان شاد نیستیم "، و این داوری که ما ایرانیان شاد نیستیم، به چالش کشیده می شود. این چالش، به معنای قبول و یا مردود شمردن ادعای نا شاد بودن ما ایرانیان نیست. صرفا می خواهد نشان دهد، آنان که ایرانیان را ناشاد می دانند، باید پاسخگوی پرسش هایی باشند تا مدعیات شان به نحو واضح و روشن بیان شود و معلوم گردد از چه سخن می گویند. با این نوشته می خواهم در باره ی داوری عمومی شک کنم که معتقد است ما ایرانیان شاد نیستیم. رخنه ای است در بداهت این فرض، تا معلوم شود وقتی می گوییم نا شاد نیستیم، به واقع از کدام وضعیت و از چه سخن می گوییم. 

کسانی که معنقدند جامعه ی ایرانی شاد نیست، چه چیزی را می بینند و چه نشانه هایی را ملاحظه می کنند که حکم به ناشادی جامعه می دهند؟ علایم ناشاد بودن یک جامعه کدام است؟ با ارزیابی چه شاخص هایی می توان حکم به ناشاد بودن جامعه داد؟ علایم رفتاری و ظاهری ناشاد بودن چیست؟ آیا شادی و ناشادی، امری آفاقی و عینی است و یا انفسی و درونی؟ رابطه و نسبت میان شاد زیستن با سایر مقولات و مفاهیم روان شناختی مانند رضایت، آرامش، افسردگی، اضطراب، ترس و ... چیست؟ آیا شادی و شادکامی، یکسانند و یا متفاوتند؟ شادکامی با رضایت از زندگی کسانی چه تفاوت و یا تشابهی دارد؟ که در مقایسه میان جامعه ی ایران و سایر جوامع حکم می دهند که ساکنان کشورهای پیشرفته و غرب شاد هستند، چه چیزی را در آن جوامع می بینند که به چنین داوری رسیده اند؟ و دست آخر، تظاهر اجتماعی شادی و تعین بیرونی شادی و ناشادی را چگونه می توان شناخت؟ آیا شادی را می توانیم وضعیتی در مقابل افسردگی بدانیم؟ مفهوم مخالف شادی را آیا می توان غمگینی و اندوه تلقی کرد؟آیا نشانه ها و مشخصه های شادی را در حالات، کنش و رفتار و عینیت زندگی فردی و اجتماعی نمود پیدا می کنند. اگر پاسخ مثبت باشد، جامعه ی ناشاد چه ویژگی ها و مشخصاتی دارد؟ کدام یک از کنش های اجتماعی از شادی و یا ناشادی خبر می دهد؟ 

تمایل دارم از کنش خندیدن به منزله ی نشانه ای از شاد بودن یاد کنم. گرچه می دانیم خندیدن، تماما از سر شادی نیست. ممکن است خندیدنی از سر اجبار و اکراه هم باشد. در این صورت خندیدن، "گریستن وارونه" است. خنده ای که طعم تلخی دارد، خنده ای بر از یک واقعه ی اسف بار که کم و بیش همگان آن را تجربه کرده اند.. به تعبیر رهی معیری:

داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست

ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است

خندیدن، (خندیدن شیرین)، واکنش آنی و  هیجانی مثبت است. عکس العملی در برابر وضعیت خوش که تجربه می کنیم. ماحصل جسمانی به وضعیت خوش درونی است. خندیدن، به معنای شادی مدام و شادکامی در زندگی نیست. البته نمی توان آن را از شادی هم جدا دانست. اگر این چنین است، اکنون می توان این پرسش را در میان نهاد که آیا ما ایرانیان کم می خندیم؟ همگی تجربه ای روزانه را از سر می گذرانیم و آن مواجه شدن با حجم بالایی از طنز و جوک هایی که میان افراد رد و بدل می شود. در کمتر جلسه و دیداری است که جوک و خنده ای مکرر میان دوستان اتفاق نیفتد. البته نباید جوک را تماما به روحیه ی شاد نسبت داد بلکه تحلیل جوک و طنز، تحلیل مبسوط دیگری نیاز دارد. اما و به اجمال آیا نمی توان حجم جوک هایی که میان افراد رد و بدل می شود نشانه ای بر شاد بودن جامعه بدانیم؟ در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی (تلگرام، فیس بوک و ...)، بازار سه چیز همواره گرم است. جوک، شعر، نقل قول. نشانه ی دیگر را می توان در حجم مسافرت ها جستجو کرد. تعطیلات پی در پی و مسافرت ها را چگونه می توان تحلیل کرد؟ آیا این نمونه ها، نشانی از شادی ندارد؟ هیجان شادی بخش سال 1376را در مسابقات جام جهانی فوتبال به یاد داریم، زمانی که ایران بر تیم استرالیا پیروز شد و توانست به جام جهانی راه یابد، در آن زمان بود که ساعاتی از نیمروز، سایه نظم مستقر و اجبارها فرو ریخت. در آن هنگام بود که مردم به خیابان ها ریختند و علی رغم ممنوعیت های قانونی با رفتارهایی چون رقص و... شادی کردند.  پارتی هایی که جوانان در خفا و دور از حیطه ی عمومی می گیرند، مراودات و روابطی که با یگدیگر دارند، نمونه ای از شادی هایی است که در جامعه جریان دارد. 

حتی در مراسم و آیین های عزاداری، چهره ها چندان اندوهگین نیست. گرچه تم نوحه ها و رفتارهای آیینی، نوعی غم را یدک می کشند اما آیا کسی می تواند درونی اندوهگین داشته باشد و در لحظه هایی بعد لب به خنده باز کند و به راحتی از شرایط غم گذر نماید. آیین های عزاداری، عمدتا مناسک و نمایش اندوه اند. و چقدر فاصله است میان آن که درونش غمگین است و آن که در یک نمایش جمعی غم شرکت می کند. علاوه بر این به این نکته هم باید اشاره شود که جز چند روزی در ماه محرم، مراسم و آیین های سوگواری ها هم رونق چندانی ندارند. چهره ی شهر در کدام یک از این آیین ها، اندوهگین می نماید؟ اتفاقا عموم مردم از تعطیلات رسمی که به مناسبت همین عزاداری ها اتفاق می افتد بهره می برند و به سفرهای تفریحی می پرازند. سفرهایی عمدتا به شمال کشور و بازدید از شهرها  و اماکن سیاحتی. از این رو نباید دچار اشتباه شد و رادیو و تلویزیون را که به انتشار غم مشغولند با آن چه در جامعه می گذرد یکسان گرفت.  

آصف بیات معتقد است  "جوانان ،از هنجارها و نهادهای مشروع موجود بهره می بردند تا امیال جوانی خود را برآورده کنند. اما با این کار معنای این هنجارها و نهادها را واژگون و بازتعریف می کردند. بدین سان آداب بسیار مورد اقبال سوگواری می توانست به فرصت هایی برای جذب معاشرت و شادی بدل شود". نمونه ی چنین فرصت یابی را می توان در شب شام غریبان ملاحظه کرد. شکافی بزرگ میان تبلیغات رسمی و رسانه های دولتی با آن چه در متن جامعه می گذرد هویدا است. چنین فاصله ای، در صورت ظاهر و آشکار قابل رویت است. اما اگر به لایه های پنهان و زیرین جامعه برویم، وضع بسیار متفاوت تر از آن چیزی است که دیده می شود. در آن جا با گسستی هولناک مواجه خواهیم شد. گویی در شهری دیگر قدم گذاشته ایم. فرهنگ پنهان و به تعبیری دیگر، زیر زمینی که در جریان است و به دلیل ممنوعیتهای قانونی، خود را نشان نمی دهد. واقعیت جامعه را باید در شهر زیرزمینی جستجو کرد،‌ نه آن چه تظاهر می شود دوپارگی نگران کننده ای میان شهر و سایه ی شهر وجود دارد. میان آن چه می نماید و آن چه هست.   

بر این باورم که جامعه ی ما شاد است و یا دست کم دچار غمگینی بدخیم نشده است. البته که شادی دست کم در تظاهر بیرونی کمتر دیده می شود. اما شاد بودن را باید از اظهار و نمایش شادی متمایز کنیم. یعنی ممکن است درونم شاد باشد اما بنا به دلایلی این شادی را ابراز و اظهار نکنم. چرا ابراز نمی کنم؟ چه موانعی در کار است؟ به نظر می رسد، دست کم سه مانع اساسی برای بروز و ظهور شادی وجود دارد: مانع مذهبی، مانع سیاسی و مانع عرفی.  جامعه با مانع حکومتی برای نشان دادن شادی مواجه است. کافی است سری به فرهنگ های بومی بزنید. البسه ی رنگارنگ، موسیقی های متفاوت و رقص های بومی در این سرزمین جاری بوده است و هنوز به نحو پوشیده وجود دارد. این حکومت است که افراد را به پوشیدن لباس رنگ های خاص و ترجیحا تیره محدود می کند. این حکومت است که با موسیقی و رقص های بومی و فرهنگی مخالف است. اگر اقوام کرد، لر، ترک و ترکمن و ....  آزاد بودند یقینا عروسی هاشان را گونه ای دیگر برگزار می کردند. لباس هاشان به همان رنگارنگی گذشته می شد. شرایط فعلی زندگی ما در این سرزمین، چندان خوشایند نیست و در امواج رنج ها غوطه می خوریم اما آن چه ما را از ابراز شادی منع می کند، بیش از این که باور دینی باشد اسلحه ی حکومتی است. ممنوعیت های رسمی و دولتی است که نمایش شادی رابه تعلیق برده است.


2.   شادی، مشمول امر و نهی نمی شود. نه می توان به شادی امر و یا از آن نهی کرد. شادی، محصول فرایند چگونه زیستن ما است. میوه ای است که بر درخت زیستن ما می روید. از این رو وقتی گفته می شود شاد باشید و یا شاد نباشید، فی الواقع این امر و نهی بی معنا است و بر آن دستور نمی توان عمل کرد. مانند آن است که که به درخت گردو فرمان برانیم که ای درخت گردو، از فردا میوه ی سیب بر شاخه ات بنشان. همین گونه است که بر جان اندوهگین نمی توان فرمان شادی صادر کرد. غمناکی و فرحناکی امر وجودی و انفسی اند.  شادی و اندوه، اولا، ذو کیفیت اند. به این معنا که شادی و اندوه دست کم به دو سنخ شادی روزمره و شادی متعالی تقسیم می شود. اندوه نیز به اندوه متعالی و اندوه روزمره قابل تقسیم شدن است. ، این صورت بندی البته، هیچ بر آن نیست که شادی و اندوه روزمره را قبیح جلوه دهد. شادی و اندوه ادنی، در جای خویش مهم اند و قابل تامل. از آنان نباید بگذریم. بهره ای که از زندگی می بریم و شاد زیستن، حق همه ی ما آدمیان است. به چشم تحقیر نباید به آن نگریست. مرتبه ای از ادنی و اعلای شادی و اندوه وجود دارد، شادی و اندوه متعالی، شادی و اندوهی است که دیگر چندان ربطی به زندگی روزمره ندارد و از سنخ دیگری است. این همان اندوهی کسانی است که در این جهان می زیند اما گویی از این جهان نیستند. آنان درگیر مسئله ای دیگرند مسئله ای از جنس تعالی. 

ثانیا، اندوه و شادی هر کسی به قدر وسعت و کیفیت وجودی اوست. هر کس به قدر ارتفاع وجودی اش، شادی و اندوه دارد. این سخن بدان معنا است که رنگ شادی و اندوه هر کسی همرنگ زیستن اوست. و کسانی چنان اوج می گیرند که متاع این جهانی، دیگر شادشان نمی کند. ما آدمیان متوسط، به خرید ماشین و خانه ای شاد می شویم، برای ارتقا اداری و بالا رفتن حقوق مان شاد می شویم، به موفقیت تجاری شاد می شویم( و البته هیچ عیبی هم نیست که چنین ایم)، اما کسانی هستند که هیچ یک از اینان شادشان نمی کند. اگر کودکی به آبنبات چوبی که مادرش برایش خریده است،  شاد می شود، شادی مادر اما به لبخندی است که بر لبان کودکش می نشیند. 

گرچه شادی و حزن، انفسی است اما حوادث، رویدادها، محدودیت ها و امور اجتماعی در این که شاد باشیم و یا محزون، نقش بسزایی دارند. شادی و غم ما انعکاس موفقیت ها و مشقات بیرونی و درونی ما است. به تعبیر دیگر، شادی و حزن، دو سرچشمه ی زایا دارد یکی درون و دیگری برون آدمی. درون آدمی نیز به  نوبه ی خود، به دو امر دیگر تقسیم می شود. اولا ساختار روان شناختی و ثانیا ساحت باورها و معرفت آدمی. برخی از افراد با سنخ درون گرا و برخی برون گرا متولد می شوند. برخی در نسبت با دیگران، آمادگی روان شناختی بیشتری دارند تا شاد و یا محزون باشند. چنان که گویی شاد به دنیا می آیند و یا محزون. این ادعا البته نه کلیت دارد و نه عمومیت. ولی به تجربه دریافته ایم که حقیقتا برخی از همان کودکی شادتر و برخی دیگر، محزون ترند. اما شرایط زیست و زندگی اجتماعی، چیزی است که باید در باره اش سخن گفت و از سهم بزرگش در شادی و حرن اجتماعی گفت. در زندگی پر مشقت با انواع محرومیت ها و آینده ای مبهم، چگونه می توان شاد زیست؟ زندگی مبتنی بر ترس ها و اضطرابات اجتماعی، به سرزمین متروک محزون راه می برد. زمینه های مساعد اجتماعی و زندگی فردی، شرط لازم ( و نه کافی) شاد بودن است. در جامعه ای که مناسک غم، بسی بیشتر از مناسک شادی است، در جامعه ای که غم و اندوه فرصت بیشتری برای حضور دارند، نهال شادی کاشتن کاری سخت خواهد بود در این میانه البته،  ملتی دریافته اند که با وجود این همه غم پراکنی، باید فرصت ها را در یابند تا بتوانند به زندگی شان ادامه دهند. 

هنوز باید پرسش آغازین را تکرار کرد که آیا ایرانیان، شاد نیستند؟ 


نظرات (10)
پایدار باشید که از شما بسیار می‌آموزم

نوشته گرانقدر شما را خواندم و مدتی به خودم و اطرافیانم - همان انسان‌های عادی پیرامونی - فکر کردم.
بنظرم سخن شما در آن بخش که ما (( ناشاد )) نیستیم صحیح است، اما چرا این شاد بودن و مظاهر شادی برجسته و هویدا نیست؟ چرا از هرکس احوالی می‌پرسی با پاسخ‌هایی استاندارد مواجه می شوی که .... ای شکر خدا - بد نیستیم - میگذره دیگه - مثل بقیه آدم ها....
و تقریبا کسی نیست که یک پاسخ سر راست و راضی کننده با عنوان (( خوب هستم )) را به شما عرضه کند!

در یک نگاه ساده مشکل را در (( احساس عدم امنیت )) می بینم، چه در بعد اقتصادی و چه در بعد اجتماعی. به این معنی که هر نوع شادی و شادمانی ممکن است تداوم نداشته باشد و با هر نسیم کوچکی، کاخ محقر شادی شما فرو بریزد.
این احساس اضطراب دائمی، فرصتی برای کمی آسوده بودن و به شادی فکر کردن را از همه دریغ می دارد.
این که این نوع احساسات تا چه میزان واقعی هستند و یا تصوری هستند ناشی از پدیده هایی خاص را نمی دانم، ولی در تمام افرادی که می شناسم این حالات را به روشنی مشاهده می کنم.

تشکر از توجه شما
پاسخ:
سلام بر دوست

همان گونه که به خوبی اشاره کرده اید

باید احساس را از ابراز احساس تفکیک کرد.
همان گونه که باید احساس را از واقعیت نیز جدا کرد.

بله افراد به راحتی از شادی هاشان و از این که وضع خوبی دارند نمی گویند. اما تا بخواهید دردها و رنج هاشان را با چند صد برابر و به صورت مکرر بازگو می کنند.
این هم قصه ای است قابل تحلیل
سلام دوست گرامی
مطلب قابل تآملی است. آیا به راستی ما مردمی شاد هستیم یا ناشاد؟

از نظر من، پاسخ این پرسش، تا زمانی که نتوانیم تعریف جامعی از شادی داشته باشیم، مشکل می‌نماید. شادی را نمیتوان حتی با میزان خنده رو بودن افراد سنجید؛ چون ما نمی‌دانیم در دل آنکه می‌خندد، چه می‌گذرد. حتی با شرکت در مجالس شادی و رقص و سیر و سیاحت هم نمیتوان سنجید؛ چرا که شاید این مردم برای گریز از تنهایی و وضعیت بغرنج خود و فراموش کردن بسیاری از مصائب خود، قدم به این وادی‌ها می‌گذارند.

چند وقت پیش اعلام کردند: مصرف مشروبات الکلی در ایران چهار برابر استاندارد جهانی است و این نشان می‌دهد ما مردم شادی نیستیم؛ وگرنه این همه نوشیدن مشروبات الکلی در یک جامعه‌ی شاد، معنی ندارد؛ و یا مصرف سرسام آور مواد مخدر، خود گویای این واقعیت است که شادی دیری است رخت خود را از این دیار بسته است.

من نمیتوانم بپذیرم که در چنین اوضاع نابسامانی می‌توان شاد بود. زندگی ما بیشتر شبیه کاریکاتور شده است؛ آیا دیدن یک کاریکاتور باید ما را به خنده وا دارد یا تفکر؟ ما همه داریم به انواع صحنه‌های کاریکاتور‌گونه که هر روز مقابل چشممان در خیابان، سازمان‌ها و ادارات، اتفاق می افتد می‌خندیم و هر کس که ما را ببیند و نداند که ماجرا چیست، پیش خود می‌گوید: خوشا به حالشان، چقدر شادند! اما اگر لحظه‌ای درنگ کند و تآمل، متوجه می‌شود که ما داریم به دردها، کاستی‌ها و اعمال بیمارگونه‌ و عجیب و غریب خودمان می‌خندیم.

دوست عزیز، شادی زمانی به وقوع می‌پیوندد که من بتوانم آزادانه خلاقیت‌ها و استعدادهایم را شکوفا کنم، کار کنم و مثمر ثمر باشم و مفید واقع شوم و از تمامی حقوق انسانی خود به عنوان یک موجود زنده بهره‌مند. شادی زمانی اتفاق می افتد که من بتوانم آزادانه به علاقه‌مندی‌های خود را بپردازم، بدون اینکه مجبور باشم نگاه های عاقل اندر سفیه انسان‌هایی به غایت پست‌تر و حقیرتر از خودم را تحمل کنم.

دوست عزیز، قبول دارم که ما استادان خلق جوک و صحنه‌های مضحکیم؛ اما نمی‌پذیرم که شادیم.
پاسخ:
سلام

با شما تا حدودی موافقم که شادی را نم توان صرفا از روس خندیدن اندازه گیری کرد. اما نمی توانم از این شاخص هم بگذرم.
از شما سوالی دارم:
فرمودید نمی پذیرید که شاد هستیم

جوک و خنده ها، مسافرت های تفریحی کنار دریا رفتن ها، پارتی های شبانه و مواردی دیگر را چگون تحلیل می کنید؟
به نظر شما شادی را با چه شاخص هایی می توان اندازه گرفت؟
درود بر جناب زمانیان عزیز که با طرح نکات قابل تأمل، ما را به تفکر بیشتر ترغیب می نمایند.

بروز و تجلی شادان نبودن ایرانی ها را شاید بتوان در علائمی مثل ناراضی بودن افراد از وضع خود، نابرخورداری از عزت و کرامت نفس، گسترش ناامیدی نسبت به آینده، رواج اعتیاد، افسردگی، ترشرویی و عبوسی، اضطراب و بی قراری، پرخاشگری و ستیزه جویی شایع در میان مردم یافت.
همین مثال معروف فحاشی و تندخوئی در حین رانندگی یا درگیری و زد و خورد پس از تصادفات را در نظر آورید، و یا در موارد متعدد دیگر، ملاحظه کنید چگونه یک گفت و شنود یا جر و بحث ساده (یا حتی نوع نگاه کردن اشخاص به یکدیگر)، به آسانی تبدیل به مشاجره و نزاع های خیابانی می شود.
عواملی مانند فقر، بیکاری، حرمان و بی بهرگی از ازدواج و یا شکست در آن، محرومیت از تفریح و تفرج و سرگرمی مورد علاقه و...، طبعاً باعث اندوه و یأس و سرخوردگی می شود.

یادم هست قدیم ها که وبلاگ بعضی از شخصیت ها و افراد مهاجر به غرب را دنبال می کردم، نکتۀ جالبی که بدان اشاره می کردند، شادابی و نشاط مشهودی بود که در رفتار مردم وجود داشت، به نحوی که مواجهۀشان با همدیگر (حتی با غریبه ها)، همراه با خوشرویی و لبخندی بر لب بوده است.
البته احتمالاً به محله های درجه یک شهرهای مرفه مهاجرت کرده بودند : )

به نظرم یکی از علل گرم بودن بازار طنز و جوک (و استقبال زیاد از آن)، به سبب فقدان آزادی، و وجود محدودیت های فراوان برای شادی کردن (و بسته بودن راه های دیگر خوشگذرانی) باشد.
هرچند که متأسفانه، با جوک ها هم معمولاً «دیگری» را مورد تمسخر و استهزا قرار می دهند؛ به عبارتی، با هم نمی خندیم، به هم می خندیم. همان ضعف اخلاقی که عموماً بدان دچاریم و ریشخند و دست انداختن دیگران را وسیلۀ تفریح خود می کنیم...

به نظر می رسد تجربۀ شادی عمیق (مانند خندۀ از ته دل)، زمانی به دست می آید که مقام رضایت از زندگی و معناداری آن، پیش تر حاصل آمده باشد.
انگار، سرزندگی و نشاط پایدار برای آدمی، در پی صفای باطن و سلامت روان ممکن می گردد.
به قول آرش نراقی:
"«خوشی» حالی است که زود می آید و زود می رود. «رضایت» مقامی است که دیر می آید و دیر می پاید. «خوشی» دست می دهد، یعنی عاطفه ای انفعالی است. «رضایت» را اما باید به دست آورد، یعنی بودنی فعالانه است. انسان خوش، لزوماً از خودش و زندگی اش راضی نیست. می خندد، اما تهِ خنده اش طعم گس ملال و افسردگی است. «خوشی» اندوه را می زداید، اما ملال و افسردگی را نه. «رضایت» اما گاه ته رنگ اندوه دارد. انسان راضی همیشه شاد نیست، اما ملول و افسرده هم نیست. «خوشی» واکنش عاطفی ماست نسبت به حضور «لذّت». «رضایت» اما نوع بودن ماست در حضور «معنا». «لذّت» های زندگی خوشی می آورد، «معنا»ی زندگی رضایت. از بدی های روزگار ما این است که بیشترمان از رضایت به خوشی بسنده کرده ایم."

جهت تکمیل مبحث شما، سه مقالۀ نگاشته شده توسط حسین قاضیان (در ارتباط با همین موضوع) را در کامنت های بعدی نقل می کنم.

از قرار معلوم، سخنرانی من باز شروع شد! خدا به دادتان برسد :)

در نوشتۀ خوبتان، به مطالب مهمی پرداخته اید که درخور درنگ و تعمق بیشتری ست...
ارادتمند.
پاسخ:
سلام و ممنون از وقتی که برای نقد و نظر می گذارید

با همه ی اشکالات و دردهایی که بر شمردید... اما زندگی می کنیم شادی هایی هر چند کوتاه مدت فراهم می کنیم.
اما بگذارید نکته ای را خدمت تان بگویم.
من معتقدم ما هنوز در وضع پیشامعنای زندگی هستیم. پیشامعنای زندگی(که البته مفهومی مبهم است) ... به این معنا است که هنوز معنای زندگی برای اقشار بزرگی از جامعه ی ما مطرح و مسئله نشده است. بنابر این به معنای زندگی آن گونه که شما می پردازید نگاه نمی کند. از این رو چون ماهیان که از آب نمی پرسند از معنای زندگی نمی پرسند. معنایی که به صورت سنتی در ان زیست می کنند.
سیاستِ شادی و زخم هایش


ابرهای شادی در افق امید است که پدیدار می شوند. وقتی جامعه ای امیدوار نباشد، شاد هم نیست. گیرم که غمگین هم نباشد. شادی دل خوش می خواهد. دل خوش رو به آینده دارد. اگر بادهایی که از جانب آینده وزانند خبر از امید ندهند، جوانه های شادی هم در دل ما سربر نمی آورند. چون چیزی که دل آدمی را خوش می کند فقط احساسی نیست که اکنون دارد، یا چیزهایی نیست که اکنون مالک آن است. بلکه بیشتر، حس هایی است که امید دارد در آینده داشته باشد یا چیزهایی است که امید دارد در آینده صاحبش شود. امید است که دل ها را به رغم روزهایی که ممکن است اکنون خوش نباشند، خوش می کند و خرم. دل خودش را خوش می دارد به آرزوها و تمناهایی امیدوارانه که پیش روی رؤیاهای آینده اش قد می کشند. اگر ما احساس می کنیم که شاد نیستیم شاید یکی هم به این دلیل است که امیدی نداریم.

شاد بودن و شادی کردن با هم فرق دارند. شاد بودن همان داشتن دل خوش است. اما شادی کردن ابراز و اظهار آن خوشی و مسرت درونی است. اگر شاد بودن نیازمند ظرفیتی درونی است، شادی کردن بیشتر نیازمند مهارت های اجرایی برای ابراز آن حالت درونی به شکلی بیرونی است. ما مهارت های اجرایی را در جریان اجتماعی شدن می آموزیم. شادی کردن هم مثل هر فعالیت اجتماعی دیگر آموختنی است. ما نمی آموزیم که چگونه می توانیم شادی کنیم. ما فاقد مهارت های شادی کردنیم. پس حتی وقتی هم که شادیم، بلد نیستیم چگونه باید شادی کنیم. این نابلدی های غریب در شادی کردن، به شادی هامان رنگ غم اگر ندهد، عصبی و ناراحت مان می کند و از شادی کردن پشیمان.

شادی هم برای خود الگوهایی دارد. الگوهای شادی نیز مثل بسیاری چیزهای دیگر، از فرهنگی تا فرهنگ دیگر متفاوتند. اما همه داستان این نیست. امروزه الگوهای شادی نیز مثل الگوهای خوردن و پوشیدن و دیدن و شنیدن و پسندیدن از «مرکزِ» جهان است که به «پیرامون» سرازیر می شود. بنابراین برای ما که در پیرامون به سر می بریم کافی نیست که فکر کنیم برای شادی کردن الگوهای فرهنگی خاص خودمان داریم. اگر جامعه ای برای الگوهای شادی هایش تولید نداشته باشد یا مصرف کنندگانِ شادی آن تولیدها را نخواهند و نپسندند، به سراغ تولیدات دیگر می رود. پس نمی شود به خودمان باد کنیم که شادی هایی اختصاصی داریم اما تولیدات شادمان روی دستمان باد کند. نتیجه این باد کردن های دو سره، می شود رفتن به سراغ مصرف شادی هایی که در «مرکز» تولید می شود.

شادی هایی که امروزه از اروپایی ها و آمریکایی های مرکزنشینِ عالم به پیرامون سرازیر می شود، یعنی جایی از جهان که ما در آن زندگی می کنیم، همه یک هسته مشترک دارند: لذت بردن. آنها فیلم می سازند، کتاب می نویسند، فوتبال می کنند، موسیقی تولید می کنند، ابزارها و مراکز تفریحی درست می کنند و بسیاری چیزها از این دست تا بیش از هر چیز لذت ببرند. لذت ببرند تا شاد باشند و دلخوش. آنها بر این باورند که شادی کردن معمولاً مستلزم یا متضمن لذت بردن هم هست. فکر می کنند هنگامی که آدمی از فعالیتی شاد می شود، این شادی ناشی از لذتی است که از انجام آن فعالیت حاصل می شود. پس وقتی به تولید برای شادی کردن می اندیشند، لذت بردن مصرف کننده را هدف می گیرند. با این فرض که اگر شما تن را رها کردید، روانتان هم استراحت خواهد کرد.

اما اگر شما در فرهنگی زیست کنید که آموزه های رسمی و غیر رسمی اش حاکی از مذمت لذت باشند، به تدریج این تصور در شما رشد می کند که لذت بردن چیزی است اگر نه مذموم، دست کم ناممدوح. پیداست مادام که نتوانیم با لذت بردن کنار بیائیم، شادی هم در زندگی مان جای زیادی پیدا نمی کند. به علاوه لذت چیزی است که با بدن تجربه می شود. گرچه این ذهن ماست که تجربه های بدنی ما را لذت آمیز تفسیر می کند، اما لذت باید نخست بر تن بنشیند. اما اگر شما همچنان در فرهنگی زیست کنید که به تن آنقدرها بها نمی دهد که به روح و روان، پیداست که به لذت تن هم تن نمی دهید.

همه اینها می توانست مشکلی ایجاد نکند اگر که می توانستیم دور خود حصاری بکشیم از منع و پرهیز. سال ها برای این دو تلاش کرده ایم. سال ها کوشش شده است یا جلوی دیگران را بگیریم و منع شان کنیم یا عادتشان بدهیم به پرهیز، به عنوان سازوکاری برای بازدارندگی درونی. که چه بشود؟ که آنها چنان شاد باشند و چنان شادی کنند که فرهنگ شان تجویز می کند. آنها برای شادی هاشان مصرف کننده چیزهایی باشند که ما برای شاد بودن و شادی کردنشان تولید می کنیم. حاصل کار نه تنها شادی بومی نبوده که انبوهی از تعارضات هم با خود به همراه آورده است. این تعارضات هر بلایی که بر سر چیزهای دیگر بیاورند، در یک چیز تردید نیست که شادی را به تجربه ای پرمشقت و گسیخته گون بدل می کنند.

مشقتی که ما برای شادی کردن تحمل می کنیم، و گسیخته گونی روانی حاصل از تجربه چنین شادی کردن ها، خود نتیجه عدم توازنی اساسی بین مرکز و پیرامون است. سیل کالاهایی که مرکز برای شادی کردن تولید می کند، از مرزهای نازک آن منع ها و پرهیزها می گذرند. این کالاها آغشته اند به لذت و لذت تن. اما من مصرف کننده این کالاهای شادی بخش در پیرامونی زندگی می کنم که مرا از لذت، بویژه لذت تن، بازمی داشته است. اکنون منم و این دعوت های اغوا کننده، خواهش های تن، و آن کالاهای تشفی بخش لذت از یک سو، و از سوی دیگر ذهن و روانی که بازم می دارد از شادی های لذت بخش و لذت های تن مدار. اینجاست که ذهن و روان من، به صحنه نبردی تبدیل می شود بین تن من و کالای فریبای تن. برنده این نبرد هر که باشد، از میان غبار درگیری، این شادی های زخم خورده من است که بیرون می آید.

حسین قاضیان - روزنامه فرهنگ آشتی - 87/11/8
چهارشنبه‌سوری و سه‌شنبه‌های شادش


چهارشنبه‌سوری همواره فرصتی برای شادی در جامعه‌ای بوده که مجال‌های شادیش چندان فراخ نیست. چهارشنبه‌سوری، سه‌شنبه‌روزی شاد است یا می تواند باشد به دلیل قابلیت‌هایی که داشته، یا دارد.

بگذارید ببینیم چهارشنبه‌سوری چه ویژگی‌هایی دارد که آن را به روزی شاد برای جامعه ما تبدیل کرده یا انتظار می رود تبدیل کند. نخست بسنجیم که شادی و شادی کردن چه هستند و چگونه، تا بعد، ببینیم چهارشنبه‌سوری از این چیستی و چگونگی چه بهره‌ها دارد.

شاد بودن و شادی کردن
شاد بودن و شادی کردن دو چیز متفاوتند. شاد بودن همان دل‌خوشی است. اما شادی کردن ابراز و اظهار آن دل‌خوشی و مسرتی است که درون ما شادی می کند. شاد بودن البته، می تواند هم حاصل شادی کردن باشد هم عامل آن. هر چه هست، شادی کردن نوعی «اجرا»ست. اجرای شادی یا همان شادی کردن، معمولاً با دو عنصر اساسی همراه است: حرکت بدن و همراهی جمع.

حرکت و جمعیت، عناصر اساسی شادی
حرکت بدن، هم بخشی از اجرای شادی است هم خود به شاد بودن کمک می کند. از به هوا پریدن برای گل زدن تیمی که دوستش داریم بگیرید تا غریو شادی سردادن برای برنده‌ی جایزه‌ی اسکاری که به میهن بازمی گردد، از رقصیدن بگیرید تا خندیدن به فیلمی کمدی در سالن سینما یا سریالی که در خانه و با هم از تلویزیون تماشا می کنیم تا برسد به دنبال هم کردن در یک بازی «گرگم به هوا» در مدرسه یا دشت و دمن. در همه این موارد، حرکتِ بخش‌هایی از بدن جزئی از اجرای شادی یا شادی کردن است و کمک می کند که ما شادی را از طریق بدن خود و نیز با بدن خود تجربه کنیم.

احساس درونی شادی با واسطه‌ی بدن، بیشتر جنبه‌ی فردی دارد. یعنی بدن من یا شما یا دیگری است که به صورت فردی تجربه‌ی شادی را با خود حمل می کند. با این همه، تجربه‌ی شادی کردن به طور کلی از خلال زندگی اجتماعی میسر می‌شود. به عبارت دیگر گرچه «شاد بودن» به صورت فردی هم ممکن است، اما ما عادت کرده ایم که «شادی کردن» را به صورت جمعی اجرا و تجربه کنیم. بی سبب نیست که اگر کسی به تنهایی و در خلوت خویش بخندد، پیش خودش فکر می کند «چیزیش شده» یا دیگران ممکن است به «خل شدنش» بخندند.

از این گذشته، شادی در جمع و با همراهی دیگران، شادی کردن را شادتر می کند، یا به اصطلاح آن را تشدید می کند. خندیدن به فیلمی کمدی در میان جمعی که با هم می خندند، هم محتمل تر است هم احساس شادی را به دیگران و از دیگران به خود ما تسری می‌دهد. در این حال دیگران شادی من را می بینند و من شادی دیگران را می بینم و حس می کنم تنها من نیستم که شادم. به این ترتیب، شادی دیگران به شادی من اضافه می شود و می تواند من را شادتر کند.

خوردن و نوشیدن، وجه مکمل شادی
جدای از حرکت و همراهی دیگران، شادی کردن، دست کم برای ما ایرانی ها، معمولاً با خوردن و نوشیدن هم همراه است. وقتی می خواهیم خوش بگذرانیم، سعی می کنیم چیزهایی برای خوردن و نوشیدن هم فراهم آوریم. از غذاهای چرب و چیلی گرفته که تا کوه و کمر «خِرکش» می کنیم تا تخمه و آجیل و میوه و چای و دوغ، و اگر اهلش باشیم، و البته چشم «پاسبان‌‌های آسمان» یا دولت نایبش را دور ببینیم، نوشیدن آب‌آتشین.

چهارشنبه‌سوری، حرکتی جمعی در کنار خوردن و نوشیدن
به چهارشنبه‌سوری که نگاه کنیم، می بینیم همه‌ی این عناصر را با خود دارد. پر است از حرکت: از بیرون شدن از خانه تا پریدن از روی آتش، از دست و پایکوبی کردن و ترانه خواندن تا ترقه بازی امروزی ها و قاشق‌زنی دیروزی ها. به علاوه، چهارشنبه‌سوری اساساً به صورت جمعی تعریف شده و اجرا می شود. کسی به صورت فردی بوته ای روشن نمی کند که از روی آتشش بپرد. اگر هم به تنهایی بپرد کسی نیست که زردی را به او حواله کند و سرخی را از او بستاند.

قاشق زنی سابق هم که بدون «در و همسایه» و محله ممکن نبود و نیست، چه رسد به ترقه بازی این روزها که تا دیگران صدایش را نشنوند و به هیجان نیایند گویی اتفاقی نیافتاده است. به جز حرکت و جمعیت، آجیل مشکل گشا هم که از قدیم از واجبات چهارشنبه‌سوری بوده است و خانواده ها همیشه مقادیری مستحبات خوردنی هم بر آن مزید می کرده اند. به این اعتبار، همه عناصری که می توانند مناسکی جمعی را شادی بخش کنند یک جا در چهارشنبه‌سوری جمع شده اند.

عنصر اضافی هیجان
شادی و هیجان تؤامانند. به اعتباری، شادی درونی با نوعی هیجان در درون ما همراه است، چه رسد به شادی کردن که به اعتبار حرکت بدن و نمایشش در جمع، به هیجان شادی اضافه می کند. با در نظر گرفتن عنصر هیجان در شادی، باید گفت چیز دیگری که چهارشنبه‌سوری را در سال های اخیر مورد توجه بیشتر قرار داده، تزریق ناخواسته‌ی عنصر بیشتری از هیجان به آن بوده است.

در این سال ها، همان قدر که مردم چهارشنبه‌سوری را جدی تر گرفته اند، عزم دولت هم برای جلوگیری از برگزاری این مراسم افزایش یافته است. این جلوگیری دست کم دو جنبه‎ی اصلی داشته است: اول جلوگیری از آسیب های روانی و جسمی و تخریب های محیطی ناشی از به کار گرفتن مواد منفجره و دو دیگر جلوگیری از مراسمی که به زعم زمامداران با اصول و ارزش های اسلامی ناسازگار است.

این تلقی‌ها و تقلا‌ها درست بوده باشد یا نادرست، در هر حال پای پلیس و باتوم و تعقیب و گریز را به خیابان های سه شنبه‌ی آخر سال باز کرده است. و این یعنی تشریف فرما شدن هیجانی اضافه به این مراسم به خاطر بازی تعقیب و گریز جوانان با پلیس و این که چگونه بتوانند پلیس را قال بگذارند و دور بزنند و کار خود پیش ببرند. این چیزها همان قدر که برای جوانان شیرین کاری به حساب می آید و هیجان افزا، برای پلیس مأموریتی جدی و دردسر آفرین قلمداد می شود.

دیگرعنصر اضافی هیجان، ترقه بازی های امروزی است که گاه دست کمی از انفجاری در حد و حدود آن‌چه حق مسلم هسته ای ما گفته می شود، ندارد. نه تنها صدا و دود و هیبت انفجار برای جوانان موضوع رقابت و هیجان شده است، که ترساندن عابران و رهگذران و شلیک خنده های پس از انفجار، تفریحی است که به شادی جوانان اضافه شده است. آنان هیجان و شادیش را نصیب می برند و عابران ترس و ناراحتیش را.

این آسیب های روحی بی رحمانه به عابران از همه جا بی خبر، به جسم و جان خود این جوانان هم رحم نکرده و کم آسیب نرسانده است. به این ترتیب در این سال ها کم پیش نیامده که فرصت شاد سه‌شنبه‌ها در آتش چهارشنبه‌سوری بسوزد و خاکستر غم به جا بگذارد. انگار ما نمی دانیم چگونه شادی کنیم تا به غم خود یا دیگران اضافه نکنیم.

حسین قاضیان - وب سایت رادیو فردا - 90/12/23
شادی کردنی که بلد نیستیم


سال‌هایی است که چهارشنبه‌سوری در کنار شادی‌هایش، از غم هم برکنار نیست. مدت‌ها پیش از سر رسیدن سه‌شنبه‌ آخر سال، پلیس و مردم، بویژه جوانان، برای رودررویی در خیابان‌ها‌ی سه‌شنبه آماده می شوند، خیابان هایی که دست کمی از میدان یک جنگ شهری ندارد. از یک سو پلیس تهدید به بگیر و ببند می‌کند و اعلامیه‌های شدید و غلاظ می‌دهد و در سوی دیگر جوانان پیشاپیش در بازار سیاه به دنبال خرید ترقه‌هایی بوده‌اند که سر و صدایش جلوی بمب هسته‌ای کم نیاورد. آتش‌نشانی و اورژانس آماده‌باش می‌دهند و آماده می‌شوند برای خاموش کردن حریق و حمل مجروحان و گاه جنازه‌های احتمالی. هنگامی که در آخرین ساعات سه‌شنبه، طرف‌های دو سوی نبرد دارند تلفات‌شان را شماره می‌کنند، اخبار کشته‌ها و زخمی‌ها و حریق‌ها هم دارد صفحه‌ حوادث روزنامه‌هایی را پر می‌کند که هنوز برای فردا بسته نشده‌اند.

فردا وقتی از اخبار حوادث چهارشنبه‌سوری با خبر می‌شویم، فیل بیشتر ما ایرانی‌ها یاد «هندستونِ غرب» می‌کند. شروع می‌کنیم به رمانتیزه کردن اروپا و آمریکا. که «بعله، مردم در ممالک راقیه حسابی خوش می‌گذرانند و شادی می‌کنند و آتش بازی راه می‌اندازند آن هم چه جور، اما از دماغ کسی خونی نمی‌آید و همه هم شاد و راضی و آسوده به خانه برمی‌گردند». «آن‌ها» بلدند چطور شادی کنند، «ما» بلد نیستیم. از آن رمانتیزه کردن‌های همیشگی «ما» و «آن‌ها» که بگذریم، در این گفته حقیقی هست: آری ما بلد نیستیم چطور شادی کنیم.

بلد نیستیم چگونه شادی کنیم
ما پشت سر مردم ترقه می‌زنیم که بخندیم و شاد باشیم، بی دغدغه‌ این‌که آن مردم نگون بخت چه هراسی به جانشان می‌ریزد. نه فقط در آن سه‌شنبه‌شبِ رؤیایی، که گاه یک ماهی یا ماه‌هایی قبل از چهارشنبه‌سوری شروع می‌کنیم به منفجر کردن وقت و بی وقت سکوت. و تا وقتی ترقه‌ها و نارنجک‌ها وبمب‌هامان ته نکشیده باشد کار را ادامه می‌دهیم، حتی اگر سیزدهِ فروردین بعد را هم به در کرده و پشت سر گذاشته باشیم. انداختن قوطی‌های اسپری در آتش و انفجارش هم حالی اساسی به ما می‌دهد. کنار ماشین‌ها بی مهابا آتش روشن می‌کنیم، و باکی نداریم از باک بنزین یا مخزن گازی که می تواند همه چیز را به هوا بفرستد. مثل موشک‌هایی که به هوا می‎فرستیم بی‌ آن که بدانیم بر سر چه کس ممکن است فرود بیاید.

خیابان‌ها را بند می‌آوریم، حتی به عمد و برای نشان دادن بزرگی و هیبت مراسمی که ما در آن نقش داریم. شاید به تلافی همان کاری که دسته‌های سینه‌زنی روز دیگری در قبال ما، یا گاه به دستیاری خود ما، انجام داده‌اند. گاه از راننده‌ها به اجبار می‌خواهیم به شادی ما بپیوندند. اگر احساس کنیم طرف مذهبی است، به تلافی همه‌ی بگیر و ببندهای حکومت مذهبی به او گیر می‌دهیم که باید برقصد. متلک و مزاحمت برای دختران و زنان هم که یک پای همیشگی کار است، با این تفاوت که پیشترها، زندگی در محله و هویت محله‌ای، حد و حدودش را کنترل می‌کرد و حالا لشکر هواداران چهارشنبه‌سوری همه‌ی شهر را در هیأت آدم هایی ناشناس درمی‌نوردند.

اما چرا شادی کردن بلد نیستیم؟
این درست که «شاد بودن» نیازمند قابلیتی درونی است، اما «شادی کردن» بیشتر نیازمند مهارت‌های اجرایی برای ابراز آن حالت درونی به شکلی بیرونی است.

مهارت‌های اجرایی، در جریان اجتماعی‌شدن به افراد یک جامعه منتقل می‌شود و آنان در این مسیر مهارت‌ها را می‌آموزند. شادی کردن هم مثل هر فعالیت و مهارت اجتماعی دیگر آموختنی است. همان طور که ما مهارت‌های زبانی یا آداب اجتماعی را از قبیل غذا خوردن و لباس پوشیدن یاد می‌گیریم، آداب شادی‌کردن را هم می‌آموزیم یا نمی‌آموزیم. این یکی را ما معمولاً نمی‌آموزیم. و چون نمی‌آموزیم که چگونه می‌توانیم شادی کنیم، از مهارت‌های شادی کردن هم برخوردار نمی‌شویم. از این رو، حتی وقتی هم که شادیم، بلد نیستیم چگونه باید شادی کنیم.

چرا جامعه یادمان نمی دهد؟
هر جامعه باید برای شادی جایی باز کند و به آن بهایی بدهد تا بعد بخواهد به اعضایش اجرا‌ کردن آن را یاد بدهد. جامعه‌ای می‌تواند شادی کردن را به اعضایش یاد دهد که حتی اگر شادی را بر صدر نمی‌نشاند دست کم قدر بشناسد، طوری که همه بفهمند شادی چیزی پذیرفته شده است.

مردم اگر احساس کنند فکر و ایده‌ی شادی پذیرفته است، کم کم دنبال راه‌های عملی‌کردن و اجرا‌ کردن آن هم می‌افتند. افتان و خیزان، با آزمون و خطا یا با گَرته‌بردای و شبیه‌سازی از جامعه‌های دیگر، بالاخره آن را یاد می‌گیرند. و بعد، کم کم رویه‌ها و نهاد‌ها و سازمان‌ها و مراسم و مواد و تجهیزاتش را هم برقرار می‌کنند و می‌سازند. اما وقتی با شادی بر سر مهر نباشیم و برایش جایی باز نکنیم، شادی به عادتی پیوسته و مداوم تبدیل نمی‌شود. و چون شادی کردن به شکلی مستمر تکرار نمی‌شود، قالب نهادین هم پیدا نمی‌کند، یعنی نه مجموعه‌ای از هنجارهای اجرایی پیدا می‌کند، نه این هنجارها به قالب سازمان‌ها و مؤسساتی می‌ریزد که به این شادی کردن‌ها سازمان می‌دهند و آن را بوروکراتیزه و تکنوکراتیزه می‌کنند، چنان که «آن‌ها»، یعنی همان جامعه‌هایی که ما با کلمه‌ی «غرب» خلاصه‌شان می‌کنیم، کرده‌اند.

جامعه‌ای غریبه با شادی و دردآشنا با غم
اما جامعه‌ ما آن قدرها با شادی میانه ندارد که با غم. روزهای شاد ما در سطح ملی، به چهارشنبه‌سوری و سیزده بدر منحصر شده‌اند. روزهای دیگری مثل مهرگان یا اسپندارمزگان، به رغم تلاش‌های این سال‌ها برای احیای سنت‌ها‌ی ایرانی -در رقابت با سنت‌های اسلامی یا حتی غربی- هنوز زنده نشده است، چه رسد به سایر روزهای غریب‎تر دیگر در سنت ایرانی مثل خردادگان و تیرگان و مانند آن‌ها. حتی روزهای نوروز هم دیگر روزهای نوروز قدیم نیست، تازه اگر نوروز قدیم خودش چیز نوبری بوده باشد. امروزه تلاشِ همگانی آنان که دستشان به دهان سفر کردن می‌رسد برای فرار از روزهای عید نوروز و دید و بازدیدهای اجباریش، شهرهای غیر مسافر پذیر را در روزهای نوروزی به شهر ارواح و خالی از شادی تبدیل کرده است. به این ترتیب حتی نوروز هم دیگر از توش و توان شادی بخشش تا حدی افتاده است.

اما به جای این روزهای شاد، تا بخواهید روزهای عزا داریم. محرم یک ماهی طول می‌کشد و بعدش ماه صفر می‌رسد. در جامعه‌ شیعه‌ ایرانی، شادی در این روزها بیش و کم با مجازات اجتماعی همراه بوده است. به طوری که برگزاری جشن عروسی، به عنوان نمونه بارزی از مراسم شاد، در این ماه ها از رونق می‌افتد. بماند که در این سه دهه‌ اخیر مجازات سیاسی و حتی قانونی هم برای شادی در این ماه ها به آن اضافه شده است. این دو ماه که برود، رمضان هم دیر یا زود فرا می‌رسد. رمضانی که برای برخی جامعه های مسلمان دیگر ماه شادی است، برای ایرانی‌های پایبند به شیعه‌گری بیشتر ماه عزاست و برای دیگران، ماه عذاب. عیدهای مذهبی مانند فطر و قربان هم چندان رنگی از شادی ندارند. فرهنگ اسلامی، لااقل آن چنان که شیعیان ایران پرورانده‌اند، با شادی نسبتاً بیگانه است. (گرچه اساساً کمتر سنت دینی می توان یافت که مروج شادی باشد.) حتی «نیمه‌ شعبانِ» به شدت شیعی-ایرانی نیز بیش از چراغانی و پخش نقل و نبات راه دیگری برای شادی نمی‌شناسد.

در این سال های اخیر که گردانندگان سیاست متوجه شده‌اند به خاطر جلب حمایت مردم هم که شده باید کمی تا قسمتی شادشان کرد، دست به دامن مداحان شده‌اند که همان نوحه‌های سوزناک را در اعیاد اسلامی با ریتمی شادتر بخوانند و مردم هم به جای سینه، دست بزنند. معجونی شده است غریب که اگر خنده ای بر لب بیاورد بیشتر از سر استهزاست تا شادی.

گستردگی فرهنگی و تاریخی غم
این بی رمقی شادی فقط به حیطه مذهب محدود نمی‌شود. عنصر مذهب با غلبه‌ای که داشته، و با قهری که به پشتوانه حکومت اعمال کرده، سایر حوزه‌ها را هم زیر تأثیر گرفته است. به همین قرینه، بسیاری از حوزه‌های دیگر زندگی فرهنگی ما از دیرباز راه غم را راحت تر پیدا می‌کرده‌اند تا راه شادی.

از جمله، این غمناکی فرهنگی را در موسیقی می‌توان سراغ گرفت که ابزاری شناخته شده برای شادی است. اما موسیقی سنتی‌ ما وجه غالبش بیشتر آه و ناله سر می‌دهد تا نغمه‌ای شاد. هم سازهایش عمدتاً شرنگ غم به جان احساس می‌ریزند هم اشعار محزونش، تلخی رنج و محنت را به کام. موسیقی پاپ‌مان هم حتی وقتی آهنگ شاد می‌زند ترانه ای غمگین می‌خواند.

وقتی به این صحنه‌ی پرتضاد همیشگی چشم می‌دوزیم که مردم با چه جد و جهدی سعی می‌کنند با آهنگ شاد موسیقی پاپی برقصند و شادی کنند که شعر شاعرش دارد از درد و دریغ ناله سر می‌دهد، هم یاد مضحکه‌ متناقض نوحه‌های شاد مداحان می‌افتیم هم یادمان می‌آید که در حالی که تقاضا برای شاد بودن وجود دارد، اما راه شادی کردن تا چه اندازه تنگ و تُنُک است در این جامعه.

به عقب که برگردیم، و به پشت سر تاریخ پرمحنت این ملک که نگاه کنیم، می بینیم که رد پای تطاولی که فاتحان بر هر جای این چهارراه تاریخی و جغرافیایی گذشته‌اند، آرام و قراری را که لازمه‌ی شادی است از مردم ما می‌ستانده است. آنان در بهترین حالت ناچار بوده اند به شادی‌های خُرد و گذرایی بسنده کنند که در ظرف زندگی واقعی‌شان جا می‌شده، ظرفی که ظرفیت دوام و گسترشش به جغرافیای ملی و تاریخ نسلی اندک نداشته است.

مذمت شادی در سنت فکری و مبارزاتی معاصر
گذشته از تاریخ غم انگیز زندگی این مردم، و سنت ستبر غم، در تاریخ معاصر ما هم نوعی روشنفکری و گونه‌ای سنت مبارزه‌ی سیاسی به صحنه آمد، که نه تنها عمدتاً با شادی میانه نداشت، که شادی -و خنده را که نشانه‌ی شادی بود- مظهر سبکی و سبک‌سری می‌گرفت و نشانی از آدمی که عمقی ندارد، سطحی است، آدمی که تلخی‌ها و غم‌ها را نمی‌بیند.

آن سنت روشنفکری به دنبال شادی‌های متعالی بود و از شادی‌های سطحی می‌گریخت. اگر این سنت فکری به عنوان نوعی سرمایه‌ی نمادین، یا همان به اصطلاح ادا و اطوار روشنفکری، در محدوده‌ زندگی روشنفکری باقی می‌ماند، مشکلی نبود. مشکل این بود که این روشنفکران یا پیروان‌شان عمده‌ی مجاری تولید فرهنگ را به یمن دولتی بودنش، در هر دو رژیمِ پیش و پس از انقلاب، در اختیار داشتند. بنابراین تولید فرهنگی نیز نه به اقتضای معیارهای تجاری، و بنابراین نه در واکنش به تقاضای بازار، که بنا به معیارهای ذوق و سلیقه‌ فرهنگی نخبگان روشنفکر وارد جامعه می‌شد یا گل می‌کرد، سلیقه‌ای که با شادی میانه‌ی خوشی نداشت. برای همین با تولیدات فرهنگی مردم‌پسند هم که می‌توانست بر لبان مرم خنده بنشاند، سر دشمنی داشت.

این سنت فکری و آن سنت مبارزاتی سیاسی، با در و تخته‌ تاریخیِ فرهنگی که خنده و شادی را سبک و سبک‌سرانه می پنداشت جور درمی‌آمد. در این سنت مبارزاتی، شادی به آینده‌ای حواله می‌شد که از غم خبری نباشد و بشود عمیقاً شادی کرد.

انقلاب، روی دوش این سنت فکری و مبارزاتی قهر کرده با شادی و خنده پیروز شد. چهره عبوس سیاست‌مدارانی که به دنبال این انقلاب به قدرت رسیدند چنان تصلبی پیدا کرده بود که وقتی «سیدی که فقط می خندید» به میدان انتخابات وارد شد، دل از بسیاری ربود. همین سنت سیاسی عبوس، همراه با استیلای اسلام ایدئولوژیک شده بر کشور، بر بستر تاریخی عمیقی از بیگانگی با شادی، چندان راهی برای شادی و در نتیجه شادی کردن نگذاشت. بگذریم که وقایع تلخ انقلاب، و کشته های دو سوی میدان، درگیری های داخلی، و سپس جنگ، و مردمی که کرور کرور از میان می‌رفتند، نمی گذاشت شادی میهمان خانه ها و خیابان‌ها شود.

فاصله گرفتن از امکان یادگیری از «آن‌ها»
با انقلاب و جنگ، و حکومتی چنان، و البته چنین، جامعه‌ی ما هر روز بیشتر از جامعه‌ جهانی فاصله گرفت. خاکریزهای حفاظتیش را چنان محکم کردند که هیچ مهاجم «ناتوی فرهنگی» نتواند به آن وارد شود. اما در همین فاصله که زمامداران تلاش مذبوحانه‌ای می‌کردند برای جلوگیری از رسوخ فرهنگ بیگانه، شادی داشت با قطار صنعت سرگرمی و تفریح، از ما بسی فاصله می‌گرفت. تکنولوژی‌های جدید ارتباطی و اطلاعاتی چنان شتابی به این قطار از پیش در حال حرکت دادند که دیگر حتی تقیلد شادی‌هایش هم به سادگی ممکن نبود، چرا که از سامان و سازمان زندگی اجتماعی و فرهنگی ما خیلی دور شده بود. به این ترتیب امکان تقلید و شبیه سازی‌های مؤثر و کارکردی از شادی و تفریح جامعه‌های دیگر یا همان «آن‌ها» هم برای ما کمتر و کمتر شده است، مگر به صورتی آسیب‌گون و کژ و مژ.

بازگشت از میدان نبرد چهارشنبه‌سوری
حالا که خسته و دلگیر از میدان نبردی که سه‌شنبه شب در خیابان‌ شهرها به پا بوده به خانه‌ سنجش‌گری برمی‌گردیم، می‌توانیم ببینیم که چرا شادی‌های ما زخمی‌اند: ما شادی کردن بلد نیستیم چون شادی کردن مهارتی است آموختنی و ما یاد نمی‌گیریم که چگونه شادی کنیم. یاد نمی‌گیریم چگونه شادی کنیم چون یادمان نمی‌دهند. یادمان نمی‌دهند چون به خود شادی جای مهمی نداده‌ایم. جای مهمی به شادی نداده‌ایم چون بیشتر درگیر حوادث غم‌انگیز بوده‌ایم. آن‌ها هم که می‌توانسته‌اند ما را از این چرخه‌ی دائمی ایده‌ها و افکاری متفاوت خلاصی دهند، خود به بازتولید فرهنگ ضد شادی مشغول شده‌اند. و چون سامان اجتماع‌مان را هم خواسته‌اند به گونه ای متفاوت از دیگر جامعه‌ها بتراشند، از دیگر جامعه ها هم نتوانسته‌ایم بیاموزیم که چگونه شادی کنیم. در قاب چنین تصویری، شاید بهتر بتوان دید که چرا شادی‌هامان هم ناشاد است و زخم‌خورده.

حسین قاضیان - وب سایت رادیو فردا - 90/12/25
پاسخ:
سلام و ممنونم از این که این تحلیل را به اشتراک گذاشته اید.

از میان انبوهی از سخنان جناب قاضیان تنها به یک نکته می پردازم

در ابتدای سخن شان از چهارشنبه سوری و نتایج متاسفانه ناگوارش نوشته اند تا بگویند ما بلد نیستیم شادی کنیم. این که آیا می دانیم و یا مهارت کافی برای شادز یستن داریم یا نداریم... یک مسئله است اما این که ایا چهار شنبه سوری را مصداقی از این ادعا می توان گرفت سخن دیگری است.

چهار شنبه سوری البته ... به عنوان آیینی است نمادین ، آیین پاک کننده. آیین تطهیر کننده.
ضمنا چنین آیین هایی در سال یک بار در برخی فرهنگ ها رخ می دهد. روزی که افراد خود را با خطر مواجه می کنند و .... جشن سن فرمین در اسپانیا است. گاوبازی در این روز که به زخمی و حتا کشته شدن افراد منتهی می گردد.
اما چرا این روز در فرهنگ ها هست بحث مفصلی می خواهد.
سلام با کلیت نوشته تون موافقم
شاید بشه گفت الآن جامعه شادتره تا دو یا سه دهه ی پیش. مثلا دهه ی سیاه 60 رو تصور کنید و مقایسه ش کنید با الآن . به نظر من که جامعه بازتر و رنگارنگ تر و شادتر شده خوشبختانه . هر چند دلایل اندوه زیادند ولی مردم فهمیده ند که باید چطور شاد باشند .
پاسخ:
درودر بر شما

بله با شما هم رای هستم که مردم فهمیده اند چگونه باید شاد باشند.
ممنونم
درود

کمی تامل:
آیا واقعا ایرانیان شادی می کنند و یا وقت گذرانی برای گریز از روزگار ؟
جوک گفتن و وقت گذرانی و سوژه به دست گرفتن در شبکه های اجتماعی واقعا نماد شادی یک ملت است و یا انحطاط ملت؟
- 9سال پیش دو فیلم "وقتی همه خوابیم" و " اخراجی ها" در یک سانس به نمایش گذاشته شد؛ صف خرید بلیط اخراجی ها غلغله بود و صف خرید بلیط فیلم بهرام بیضایی "وقتی همه خوابیم" انگشت شمار،
آیا جامعه ی شادی داریم که فیلم هایی مث اخراجی ها طرفدار دارند و یا به سقوط سطح سلیقه و اخلاق رسیده ایم؟
- آیا جامعه ی ایرانی با بوییدن یک گل و یا دیدن یک گنجشک شاد میشود و دلش پر میکشد از شادی؟
آیا جامعه ایرانی بعد از اتمام یک رمان 700 صفحه ای دلشاد میشود؟

*** مواردی که مطرح کردم فقط جنبه ی تامل داشت.

روز و روزگارتان شاد.
پاسخ:
سلام

جوک گفتن و وقت گذرانی... حتی اگر نشانه ی انحطاط باشد که البته به نظر من نیست, نشان می دهد کم و بیش شادی وجود دارد حتی اگر ما آن شادی را نپذیرفته باشیم و به مذاق ما خوش نیامده باشد.
سلام بر شما آقای زمانیان عزیز! بهره بردم از نوشته‌ی شما. من با شما در مورد شادبودن ایرانیان موافق نیستم. تحقیقات متعددی در دنیا در باب میزان شادی در کشورها به‌نحو تجربی انجام شده است و هر یک مقیاس‌های خاصی داشته‌اند که از جهاتی با دیگری متفاوت بوده‌اند. مثلاً در یکی از این تحقیقات مقیاس سنجش شادی به‌زیستی‌ی انفسی (subjective well-being) است که از چندین مؤلفه تشکیل شده است. در اکثر این تحقیقات بین‌المللی میزان شادی‌ی مردم ایران پایین یا بسیار پایین است و در اکثر آن‌ها نیز کشورهای اسکاندیناوی (شمال اروپا) چزو بیست کشور نخست شاد دنیا هستند. در کاری که قرار است در این باره منتشر کنم گزارشی از این تحقیقات آورده‌ام که ان شاء الله تقدیم خواهم کرد. در ضمن من معتقدام پاره‌ی آخر بحث شما و آن‌جا که از عوامل تأثیرگذار بیرونی بر شادی سخن گفته‌اید با بخش آغازین بحث شما هم‌خوانی‌ی زیادی ندارد. در ضمن معتقدام فرهنگ دینی‌ی ما با شادی مغایرت آشکاری دارد و لذا باید مورد نقد و بازبینی ی جدی قرار گیرد. قرار است در همآیشی در انجمن جامعه‌شناسی در این مورد بحثی دربگیرد که از شما نیز دعوت می‌کنم با ارسال مقاله در آن شرکت نمایید و بحث و گفت‌وگو را غنی‌تر نمایید! ممنون‌ام که این گفت‌وگوی جالب را در این‌جا پدید آوردید! دوست‌دار و ارادت‌مند شما و با آرزوی سلامتی و شادی برای شما
این هم لینک دعوت انجمن جامعه‌شناسی از صاحب‌نظران برای مشارکت در بحث
http://www.isa.org.ir/news/7921

ارادت‌مند
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد