X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

گسست احساس و عمل

22 آذر 1394


این نوشته صرفا یک حدس و طرح یک موضوع برای تامل است. طبعا آن چه گفته می شود نیز در حد احتمال است هر چه به ظاهر و به  صورت، حکم صادر می کند. 

مدت مدیدی است با این ایده کلنجار می روم و از خودم می پرسم:


*    آیا در برابر حجم بالای شعرهای عاشقانه (که در فضای مجازی، به ویژه در شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک و تلگرام و... مشاهده می شود)، آیا زندگی های عاشقانه هم در فضای عینی وجود دارد؟ 

*     در برابر این همه شعرهای لطیف و فرحبخش، روح ها و جان های لطیف هم وجود دارد؟

*    در مقابل واژگان زیبا و به سامان شعرها، رابطه ها و رفتارهای زیبا هم وجود دارد؟

  

این پرسش ها هیچ از لطافت و زیبایی نوشته هایی که از سرانگشتان رنج و غربت آدمی متولد می شوند نمی کاهد. حقیقتا آدمی از خواندن برخی دلنوشته ها و اشعار با تشبیهات  زیبا که چون حریر، لطیف اند، لذت وافر می برد. رویایی فراسوی هست ها و پروازی به سوی جهانی که باید باشد ونیست. واژگانی که عمیق ترین حس خوب و بعضا محزون را بر روی کاغذ نقاشی می کنند. 

اما سخن چیز دیگر است. سخن این است که نکند ما به فانتزی اندیشی خیالی دچار شده ایم. به تجربه و با مشاهده و یا اطلاع از روابط سرد و شکننده ای که در انواع روابط سراغ دارم، از خودم می پرسم، اگر واژگان نرم و مخملی را بر زبان می راند، اگر شعرهایی از جنس حریر می گوید، اگر چنین است، چرا بر تن زندگی عینی و عملی خود، زره ای فولادی پوشانده است. این همه زمختی در عمل چه نسبتی با آن همه لطافت در نظر دارد؟ شعرهای عاشقانه ای که چشم احساس را به گریستن وادار می کند چرا  رنگش را به زندگی نمی زند؟

وقتی در محضر معشوقیم، او را نمی بینیم، اما در فراق بر فاصله ها مویه می کنیم و اشک کلمات را بر صفحه ی قلب مان جاری می کنیم. چقدر عکس ها و نوشته هایی در باره ی پدران  و مادران پیر و فرتوت خوانده ایم و دیده ایم. عکس ها و نوشته هایی در باره ی بیماران، کودکان یتیم و بینورا و فقیر دیده و خوانده ایم، و در برخی اوقات نم اشکی هم بر دیدگان نشانده ایم.  اما احساس پاک مان با دیدن عکس ها و نوشته ها،  به سرعت کجا می روند. چرا در عمل، آنها را رها می کنیم؟  گویی  برفی است که در برابر آفتاب واقعیت  آب می شود و قطره قطره ناپدید می گردد. تصویری را دست به دست می کنیم که پیرمردی همسر ناتوانش را بر پشت خود نهاده است، ‌دیده ایم و از وفا و صداقت عاشقانه ی او لذت برده ایم و احتمالا در سایه ی  دیوار احساسات مان نشسته ایم و بر چنین رابطه ای حسرت خورده ایم. اما و هزار اما، آیا از خود پرسیده ایم که وفا و صاقت ما در رابطه ی با دیگران چقدر بوده است؟ 

از این رو است که گاهی می اندیشم نکند ما به فانتزی اندیشی احساسی دچار شده ایم. و شاید هم شده ایم. همان گونه که شکافی  معنا دار و البته دردناکی میان باورهای اخلاقی و رفتار ما وجود دارد، شکاف تاسف باری هم میان احساس و عمل ما ایجاد شده است.  دو گسستی که منشا رنج ها و پیکارجویی ها است. حقیقتا باید به این مسئله جدا و از سر درد اندیشید که:


چگونه می توان نرمی واژگان را به رفتارها هم منتقل کرد؟ 

چگونه می توان عمل را به باورهای اخلاقی نزدیکتر کرد؟