X
تبلیغات
رایتل

گسست احساس و عمل

22 آذر 1394


این نوشته صرفا یک حدس و طرح یک موضوع برای تامل است. طبعا آن چه گفته می شود نیز در حد احتمال است هر چه به ظاهر و به  صورت، حکم صادر می کند. 

مدت مدیدی است با این ایده کلنجار می روم و از خودم می پرسم:


*    آیا در برابر حجم بالای شعرهای عاشقانه (که در فضای مجازی، به ویژه در شبکه های اجتماعی مانند فیس بوک و تلگرام و... مشاهده می شود)، آیا زندگی های عاشقانه هم در فضای عینی وجود دارد؟ 

*     در برابر این همه شعرهای لطیف و فرحبخش، روح ها و جان های لطیف هم وجود دارد؟

*    در مقابل واژگان زیبا و به سامان شعرها، رابطه ها و رفتارهای زیبا هم وجود دارد؟

  

این پرسش ها هیچ از لطافت و زیبایی نوشته هایی که از سرانگشتان رنج و غربت آدمی متولد می شوند نمی کاهد. حقیقتا آدمی از خواندن برخی دلنوشته ها و اشعار با تشبیهات  زیبا که چون حریر، لطیف اند، لذت وافر می برد. رویایی فراسوی هست ها و پروازی به سوی جهانی که باید باشد ونیست. واژگانی که عمیق ترین حس خوب و بعضا محزون را بر روی کاغذ نقاشی می کنند. 

اما سخن چیز دیگر است. سخن این است که نکند ما به فانتزی اندیشی خیالی دچار شده ایم. به تجربه و با مشاهده و یا اطلاع از روابط سرد و شکننده ای که در انواع روابط سراغ دارم، از خودم می پرسم، اگر واژگان نرم و مخملی را بر زبان می راند، اگر شعرهایی از جنس حریر می گوید، اگر چنین است، چرا بر تن زندگی عینی و عملی خود، زره ای فولادی پوشانده است. این همه زمختی در عمل چه نسبتی با آن همه لطافت در نظر دارد؟ شعرهای عاشقانه ای که چشم احساس را به گریستن وادار می کند چرا  رنگش را به زندگی نمی زند؟

وقتی در محضر معشوقیم، او را نمی بینیم، اما در فراق بر فاصله ها مویه می کنیم و اشک کلمات را بر صفحه ی قلب مان جاری می کنیم. چقدر عکس ها و نوشته هایی در باره ی پدران  و مادران پیر و فرتوت خوانده ایم و دیده ایم. عکس ها و نوشته هایی در باره ی بیماران، کودکان یتیم و بینورا و فقیر دیده و خوانده ایم، و در برخی اوقات نم اشکی هم بر دیدگان نشانده ایم.  اما احساس پاک مان با دیدن عکس ها و نوشته ها،  به سرعت کجا می روند. چرا در عمل، آنها را رها می کنیم؟  گویی  برفی است که در برابر آفتاب واقعیت  آب می شود و قطره قطره ناپدید می گردد. تصویری را دست به دست می کنیم که پیرمردی همسر ناتوانش را بر پشت خود نهاده است، ‌دیده ایم و از وفا و صداقت عاشقانه ی او لذت برده ایم و احتمالا در سایه ی  دیوار احساسات مان نشسته ایم و بر چنین رابطه ای حسرت خورده ایم. اما و هزار اما، آیا از خود پرسیده ایم که وفا و صاقت ما در رابطه ی با دیگران چقدر بوده است؟ 

از این رو است که گاهی می اندیشم نکند ما به فانتزی اندیشی احساسی دچار شده ایم. و شاید هم شده ایم. همان گونه که شکافی  معنا دار و البته دردناکی میان باورهای اخلاقی و رفتار ما وجود دارد، شکاف تاسف باری هم میان احساس و عمل ما ایجاد شده است.  دو گسستی که منشا رنج ها و پیکارجویی ها است. حقیقتا باید به این مسئله جدا و از سر درد اندیشید که:


چگونه می توان نرمی واژگان را به رفتارها هم منتقل کرد؟ 

چگونه می توان عمل را به باورهای اخلاقی نزدیکتر کرد؟ 


نظرات (13)
درود و عرض ادب و احترام؛
متاسفانه به نظر می رسه که پرسش شما فراتر از کمی تامل و تفکر هست. چرا که اگه غیر از این بود بازتاب این دنیای مجازی زیبا و عاشقانه، باید جایی دیده می شد. حداقل کمی تا قسمتی!!! هرچند که اگه نگاهی به حجم عظیم این همه کانال های عاشقانه و به ظاهر لطیف بندازیم متوجه می شیم که شاید اگه همه اونا رو در یک کفه بگذاریم، و تک بیتی ار عاشقانه های سعدی، مولوی، حافظ، شاملو و .... رو در کفه ی دیگه ، باز هم توازنی به نفع احساسات سفارشی دنیای جدید برقرار نخواهد شد.
بزرگترین تهدیدی که این دنیای مجازی برای همه مون داره اینه که همه ی حس هامون رو ارضا می کنه بدون این که حتی نیاز باشه از تو رختخواب بیرون بیایم یا از رو مبلی که روش لم دادیم بلند شیم. با یه صفحه کوچیک، چندین لایک می فرستیم برای کارای خوب و نسبت به کارای بد بیزاری نشون می دیم. احساس ترحم و تاسف می کنیم برای رنجدیدگان و آسیب دیده ها در هر کجای دنیا و اعلام حمایت می کنیم از نیکو کارها. وارد سیاست می شیم. از هنر و شعر و موسیقی و حتی عشق! و خلاصه از همه چیز شاخه ای می چینیم و با صدها نفر هم احوالپرسی می کنیم. شب هم راضی از این همه کار مثبت ، گوشی هامون تو دستمون به خواب می ریم و صبح هنوز چشم باز نکرده، می ریم ببینیم امروز چه کارهایی هست که باید بهش برسیم!
به طور خلاصه شاید بشه گفت، زیبایی های دنیای مجازی بازتابی در دنیای واقعی ندارند چرا که اصولا این دنیا ساخته شده برای پناه بردن و فرار کردن از واقعیت های دنیای واقعی. انگار که هر کدوممون تو دو دنیا زندگی می کنیم و به تعبیر زیبای شما فانتزی های احساسمون رو تو دنیای مجازی زندگی می کنیم و لذت می بریم. درست مثل بیمار اوتیسمی که از محیط اطرافش جدا میشه و تو دنیای خودش زندگی می کنه.
"اوتیسم مجازی"
این اصطلاح الان به ذهنم رسید و خودم خیلی خوشم اومد : )
خیلی گویاست به نظرم.
پاسخ:
سلام
بله حق با شما است گویا دنیای مجازی اصل شده است و دنیای واقعی فرع. شاید هم دو زیستی شده ایم. ریست جهان مجازی و زیست جهان واقعی و عینی. .... در این صورت ما با دو مسئله روبرو هستیم
اولا ... جهان ما دوپاره شده است. مجاز و واقعیت
ثانیا، گسست و شکافی میان این دو زیست جهان است
همین شکاف است که منشا و علت برخی اشکالات زندگی شده است.

بله ما به تعبیر خوب تان دچار اوتیسم مجازی شده ایم.
سلام
موضوعی جالب و نکاتی خوب، برای تأملی بیشتر طرح نمودید؛ سپاسگزارم.

ریشۀ مشکل شاید در سطحی بودن زندگی ها، و فربه نشدن و عمق نیافتن آن مفاهیم روحبخش در جان آدمی باشد. یعنی ذات ما آدمیان، به قدر کافی و به نحو جدایی ناپذیر، با آن مقولات ارزشمند مأنوس نشده است و لذا آن کاخ پرشکوه به آسانی می شکند و فرو می ریزد.
آیا می توان راهی را یافت که آن طراوت و زیبایی های گفتاری و احساسی، در ساحات وجودی انسان نهادینه و درونی شود و عینیت یابد و به تعبیر دیگر، آن لطایف و زیبایی ها، در ذهن و ضمیرش بنشیند و رسوب کند تا در مقام عمل و به وقت سختی ها، کم نیاورد و جا نزند؟

تحقق این هدف البته نیاز به ورزه و ممارست مداوم دارد، ولی ممکن است که با موانعی هم برخورد نماید و در شرایطی خاص (مثل فروافتادن در دنیای ملال انگیز تکرار)، حرکت دشوار شده و مسیر ناهموار گردد.
پرسش این است که راه برون رفت از این موانع را در کجا باید جست؟

گاهی واقعیات زندگی، به غایت، تلخ و نامطبوع جلوه می کنند؛ اما اگر بهبودشان امکان پذیر نباشد، آیا می توان گفت که مهارت و هنر آدمی در این است که وجود آن واقعیت ها را (به همان شکلی که هستند) بپذیرد؟
آیا همیشه می شود با واقعیت های تغییرناپذیر بیرونی، به نوعی کنار آمد و آنها را هضم کرد؟
آیا باید به جنگ واقعیت های به ظاهر، صلب و ثقیل رفت و تسلیمشان نشد؟

و چه مسائل سختی را پیش روی ما گذاشتید:
چگونه می توان نرمی واژگان را به رفتارها هم منتقل کرد؟
چگونه می توان عمل را به باورهای اخلاقی نزدیک تر کرد؟

و باید پرسید چه آفاتی، باعث فراموشی و غفلت زدگی و فروخفتن عقل و وجدان ما می شود...
پاسخ:
درود بر شما

به درستی اشاره کرده اید که زندگی ها عمق و کیفیت لازم را ندارد

واقعیت هایی هست که می توانیم تغییرشان دهیم. و یا دست کم بر روی انها اثر بگذاریم. البته اگر لازم باشد باید کاری کرد. اما واقعیت هایی هم هست که بیرون از امکان ما هستند چه به صورت نسبی و چه به صورت مطلق... به نظر می رسد تنها کاری که می توان کرد این که ان را از مسئله بودن خارج کنیم و کم و بیش با انها کنار بیاییم. به عنوان مثال مرگ، چیزی است که هیچش چاره نیست. از این رو از مسئله بودن خارجش می کنیم و آن را می پذیریم. تا بتوانیم زندگی کنیم.
با سلام

ضمناً فراموش نکنیم که گاهی تنگناها و سختی های زندگی، آنچنان فشاری بر جسم و روان ما وارد می کند که از حد ظرفیت و تحمل مان خارج است؛ پس طبیعی خواهد بود که از دنیای دل انگیز شاعرانه، و از آرمان های اخلاقی خود فاصله بگیریم و درگیر واقعیات صعب، و معضلات مخل بیرونی بشویم.

ممکن است انسان ها برای فرار از دشواری ها و زشتی های واقعی زندگی، به دنیایی زیبا در خیال و در مجاز پناه ببرند، تا اندکی در این فضا بیاسایند و تسکین یابند و از رنج ناشی از تنش ها و ناکامی های دنیای واقعی بکاهند.

می خواهم بگویم که موانع، گاه چنان طاقت فرسا هستند که انسان را از پا می اندازند و روحیه های حساس و لطیف را زبر و زمخت می نمایند. و لذا در این حالت، شاید حرکت درست و سنجیده در عرصۀ واقعیت، چندان هم در اختیار و توان آدمی نباشد که بتوان انتظار زیادی از او داشت.

به نظر می رسد بخش مهمی از مشکل، به نابسامانی های موجود در جامعه و مدیریت کلان آن بازگردد، نه اینکه لزوماً مربوط به ضعف یا کمبودی در شخصیت افراد باشد.
بر این اساس، آیا می شود گفت که محور اصلی نگاه آسیب شناسانه، باید از معالیل منصرف شده، و بر علل بنیادین معطوف گردد؟
پاسخ:
درود بر شما

بله درست می فرمایید
تنگناهای زندگی و شرایط سخت و بعضا طاقت فرسا، نتایج ناگوار و ناخوشایندی دارد و به نظرم یکی از پیامدهای آن و شاید مهمترین شان این است که فرد را از توازی و تناسب در رفتار و اندیشه و احساس خارج می کند. سازگاری را می ستاند و نوعی تناقض و پیکار درونی را به جای آن می نشاند.
با این همه، شرایط صعب و دردناک، درون را زمخت می کند. درون را و رفتار را به سوی نوعی بدویت می کشاند. اما سخن در این جا این است که ما با وضعیتی روبرو هستیم که افراد در نظر لطیف و در عمل زمخت هستند. این را باید واکاوی کرد. چرا این گونه است.
بگذارید مثالی بزنم....
ممکن است من دارای روحیه ی لطیف و عاطفه ای رقیق باشم که با دیدن عکسی از یک پیرزن که توسط فرزندانش رها شده است احساس ناخوشایند کنم و درونم ملول گردد. نتیجه ی منطقی چنین حالتی این است که پس نسبت به افتادگان مهربان تر باشم. نسبت به مادر خودم مهربان تر باشم. البته مهربانی من در قالب امکانات و توانایی هایی که دارم اتفاق خواهد افتاد. اما هیچ پذیرفته نیست که درست برخلاف احساسم عمل کنم. آن احساس را دارم اما نسبت به افتادگان نامهربانی کنم. بی تفاوت باشم و به راحتی از کنارشان بگذرم.
با سلام و سپاس

این مسأله، ظاهراً ارتباطی با مقولۀ عدم یکپارچگی و صداقت روانشناختی دارد. به این معنا که تمام ساحات پنجگانۀ وجود آدمی بر یکدیگر منطبق نباشند. مانند این که در ساحت احساسات و عواطف خود به چیزی تمایل داشته باشیم، ولی در ساحت کردار، عملکردی برخلاف آن انجام دهیم. درست می گویم؟

آیا ممکن است این شکاف میان «نظر» و «عمل»، نتیجۀ سستی و ضعف در ارادۀ ما باشد؟ یعنی می دانیم کار درست چیست، اما در جایی که باید دانسته های خود را اجرا کنیم، از سر تنبلی و کاهلی، به مقتضای باور یا احساس خودمان عمل نمی کنیم؟

اگر اینطور است، روش درمان چیست؟ چه عواملی به ما کمک می کنند تا در تحقق «صداقت روانشناختی» و «صداقت اخلاقی» توفیق یابیم؟ و راه غلبه بر کاهلی و ضعف اراده چیست؟
پاسخ:
سلام دوست عزیز
ببخشید از آن جا که کامنت بدون نام است نمی توانم شما را به نام صدا کنم.. به هر حال...
البته آن چه می فرمایید کاملادرست است. عدم صداقت به معنایی که آورده اید متاسفانه سکه ی رایج این مرز و بوم است.
اما به نظرم فرقی هر چند کوچک میان دو گسست یاد شده وجود دارد. گسست میان باور و عمل را می توان به عدم صداقت نسبت داد. اما گسست احساس و رفتار ... چیزی بیشتر از موضوع اخلاق است. شاید از جنسی دیگر... بیشتر دوپارگی روان شناختی است . یعنی بیشتر از ان که موضوع اخلاق باشد موضوع یک آسیب روان شناختی مطرح است.
اما این که چرا این گسست ها وجود دارد می توان به علل متعددی اشاره کرد. و یکی از انها البته سستی در اراده است. اما همه ی علت به اراده برنمی گردد.علل روان شناختی و جامعه شناختی در کار است که هر یک از آنان سهم متفاوتی در این شرایط بازی می کنند.
به عنوان مثال یکی از علت های شکاف معناداری میان احساس و رفتار، رشد احساسات و شکل گیری جامعه ی نمایشی است. جامعه ی نمایشی، جامعه ای است که ساکنان آن بیشتر از ان که خودشان باشند .... به اجرای نمایش مشغولند. شما به وضع دینداری نگاه کنید. دینداری نمایشی. تئاتری بر پا است. نمایشی که گاه صورت کمدی به خودش می گیرد. ما داریم نقش بازی می کنیم. ما این نیستیم که نشان می دهیم. منظورم ریاکاری نیست. منظورم دوچهرگی است که کارکردهایی برای ما دارد.
ممنونم آقای زمانیان عزیز. استفاده کردم. دوستی و هم کلامی با شما مغتنم است.

راست می گویید، گرفتار جامعۀ نمایشی شده ایم؛ کاش می شد خودمان باشیم و نقش بازی نکنیم. باید تلاشی مضاعف داشت... باید از پشت نقاب، قد کشید و از روی نوشته حرف نزد... فراز پایانی پاسختان، مرا به یاد ترانۀ یغما گلرویی -نقاب- انداخت؛ با صدای قمیشی، لذت بخش است : )

اِی بازیگر گریه نکن...ما هممون مثل همیم
صُبا که از خواب پا می شیم...نقاب به صورت می زنیم
یکی معلم می شه و...یکی می شه خونه به دوش
یکی ترانه ساز می شه...یکی می شه غزل فروش
کهنه نقابِ زندگی...تا شب رو صورت های ماست
گریه های پشت نقاب...مثل همیشه بی صداست
هر کسی هستی یه دفعه...قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن...رها شو از پیله ی خواب
نقشِ یک دریچه رو...رو میله ی قفس بکِش
برای یک بار که شده...جای خودت نفس بکش
کاشکی می شد تو زندگی...ما خودمون باشیم و بس
تنها برای یک نگاه...حتی برای یک نفس
تا کِی به جای خودِ ما...نقابِ ما حرف بزنه
تا کِی سکوت و رَج زدن...نقشِ نمایشِ منه
می خوام همین ترانه رو...رو صحنه فریاد بزنم
نقابمو پاره کنم...جای خودم داد بزنم
پاسخ:
درود بر شما

و ممنون
اما چرا بیش از آنکه خودمان باشیم، نقش بازی می کنیم؟ شاید یک علتش این باشد که از اوصاف واقعی خود که افرادی کمابیش ضعیف و کم مایه و سست بنیاد هستیم خبر داریم، ولی به جای اصلاح و ارتقای خویش، راه آسان تر را برگزیده و صورتی زیبا و خوشایند از خود به نمایش می گذاریم.
در واقع به لحاظ روانشناختی، از آن به عنوان یک مکانیسم دفاعی در مقابل فشار ناشی از احساس کمبودمان بهره می گیریم.
مثل این است که در «عمل» زندگی اخلاقی نداشته باشیم، اما برای جبران روانی آن نقیصه، به اخلاق گرایی در «نظر» روی بیاوریم و مدام از ضوابط اخلاقی و اخلاقمداری دم بزنیم. و با این روش، گویی از نوعی احساس سیری و اشباع برخوردار می شویم و انگار همین مقدار اندک، برایمان کفایت می کند و از شدت عذاب وجدانمان می کاهد...

سعدی اما می گفت:
به اندازۀ بود باید نمود
خجالت نبرد آن که ننمود و بود
که چون عاریت برکنند از سرش
نماید کهن جامه ای در برش
اگر کوتهی پای چوبین مبند
که در چشم طفلان نمایی بلند

شرمنده، خیلی حرف می زنم. بهانه ای ست برای بهره مندی بیشتر از شما...
سلامت و سربلند باشید.
پاسخ:
بگذارید پرسشی را مطرح کنم. پرسشی که هماره در باره اش تامل کرده ام و متونی را برای یافتن پاسخ هایی خوانده ام. پرسش این است که چرا پیروی می کنیم؟ چرا اطاعت می کنیم. و چرا تقلید می کنیم؟
برای تامل در این باب کتاب اطاعت از اتوریته... استنلی میلگرام و کتاب گریز از آزادی... نوشته ی اریک فروم ... بسیار راهگشا است
نفش بازی کردن ما و خود نبودن ما.. علل روان شناختی و جامعه شناختی دارد. کتاب های یاد شده به ویژه کتاب گریز از آزادی... موضوع را در سطح روان شناسی اجتماعی مطرح می کند و دلایل اجتماعی آن را باز می کند.

سپاسگزارم دوست نازنین...من هم از هم صحیتب با شما خرسندم. گرچه نامی ندارید و نمی توانم خطاب تان کنم.
درود آقای زمانیان
برقرار و شاد باشید
پاسخ:
سلام و احترام

سپاسگزارم
با سلام و تشکر
مطلب بسیار خوب و حساسی را طبق معمول طرح نموده اید.
واقعا بنظر می رسد که در خیلی از ما این واقعیت که دارای شخصیتی دوگانه واقعی - مجازی شده ایم انکار ناپذیر است.

اولین نمونه این موضوع شخص خود من هستم. در دنیای واقعی به علت گرفتاری و ترافیک و.... غیره و غیره ارتباطات بسیار محدودی پیدا کرده ام، اما در دنیای مجازی کاملا سرحال فعال کار می کنم.
نمی دانم چه چیزش خوب یا بد است، اصلا امکان انتخاب وجود نداشته و ندارد.
ظاهرا دنیای مجازی برای کسانی مثل من دنیا ناگزیر است.
پاسخ:
درود بر شما

تکنولوژی گرچه حوزه ی انتخاب های جدید بر روی ما باز کرده است اما بتدریج آدمی را در خود بلعیده است. اما با تلاش می توان از این دنیای پرهیاهو کنار کشید و عنان خویش را به دست تکنولوژی نداد. گرچه می دانیم که سخت است.
سلام دوست عزیز، خوشحالم که دوباره فضای اینجا، گرم بحث و گفتگو شده است. به قول گابریل مارسل که از او پرسیده بودند چرا هستیم؟ مارسل پاسخ داده بود: تا پرسه زنیم و پرسه کنیم.
و اما اینکه چرا فاصله نظر تا عمل این همه زیاد شده است و چرا بسیاری از جملات زیبای ادبی و مفاهیم اخلاقی و معنوی از قوه به فعل نمی‌رسند واقعآ جای تآمل و بحث گسترده‌ای می طلبد. همین چند وقت پیش با دوست شاعری در این مورد وارد بحث و گفتگو شدم و پرسیدم چرا در فرهنگ و ادبیات ما با وجود این همه شعرهای زیبا و مفاهیم بلند اخلاقی که به زیباترین وزن و آهنگ سروده شده اند _ آن هم بعد از گذشت این همه قرن_ هنوز به حوزه عمل ما وارد نشده‌اند و فقط از خواندن آنها با آهنگ دلنشینشان لذت می بریم؟
من حقیقتآ پاسخ مستدل و معقولی برای این پرسش ندارم؛ اما در خلوت خود به این موضوع اندیشیده ام و نتیجه‌ی تآملم این بوده است که:
1- هزینه اخلاقی زندگی کردن در جامعه و فرهنگ ما بسیار زیاد شده است و گاه می اندیشم طبق قانون تنازع بقا اگر من اخلاقی زندگی کردن را در چنین شرایطی برگزینم دقیقآ ضد این قانون عمل کرده ام و این با سرشت ما در تضاد است.
2- نظام آموزشی ما ناتوان از پرورش انسانی است که دغدغه اش تعالی باشد. نظام آموزشی ما روح جستجوگر و پویای فرزندانمان را میکشد و کالبدی خشک و فرسوده تحویل ما می دهد و ما هر چه در گوش او نجواهای عاشقانه و زیبا و عمیق میخوانیم او میفهمد و لذت هم می برد؛ اما افسوس که قالب فرسوده و پژمرده‌ی او دیگر تاب رستن ندارد.
3- جهانی که در آن بسر می‌بریم بی نهایت بی‌رحم و خشن است. جهانی که آوازهای ما را نمی‌شنود و "آسمان پرستاره اش رویاهای ما را نادیده میگیرد". شاید به راستی ما موجودات پست دنیایی پست تر از خودیم، ما از دیدن تصویر حقیقی خود در آینه وحشت داریم و برای همین در ذهن خود انسانهایی می سازیم متعالی و زیبا و "گه گاهی دوخط شعری" تا اندکی فراموش کنیم چقدر پست و حقیریم. این جملات زیبا آرزوهای نهفته در ذهن ماست در سوگ دنیا و انسانهای زیبایی که باید باشد و نیست؛ برای همین در حد همان حرف‌ها و شعارهای زیبا می ماند تا دمی در سایه وهم آن بیاساییم.

چندی است دارم به این مسئله فکر می‌کنم که به راستی این دنیا چیزی کم دارد، چیزی شبیه خدا...
پاسخ:
درود بر دوست تنهایم
و ممنونم از این که به موضوع پرداخته اید و عواملی را شرح داده اید.
به هر حال این گسست ها برای همه ی ما رنج آور است.
کاری باید کرد
سلام بر دوست بزرگوار و منتقد عزیز.... مشکل شاد بودن این است که مثل خیلی از بظاهر فعل ها فاعلی ندارد و لذا فعلی ندارد که حرکتی کنیم و به آن برسیم شاد بودن و شاد شدن دگر ریسی درونی است که کرم ابریشمی که در پیله ای به پروانه تبدیل میشود نیازمند شرایط ویژه ای است که متاسفانه محیط برای روح و احساس ما فراهم می آورد و به همین دلیل رسیدنی نیست شدنی است .... فرمایشی و تصنعی نیست طبیعی و بی اختیار فاعل است .... البته شرایط مملکت ما در این سی چهل سال آنقدر اندوه پرور شکل داده شده است که حس شاد شدن را فراموش کرده ایم تا آن حد که گاهی از شاد شدن احساس پوچی و یا حتی گناه میکنیم بر خلاف عزاداری و افسردگی که برای ما طبیعت وجودمان شده است !
پاسخ:
درود بر شما جنای دکتر عزیز

البه با این رای شما چندان همدل نیستم که فرهوده اید: شرایط مملکت ما در این سی چهل سال آنقدر اندوه پرور شکل داده شده است که حس شاد شدن را فراموش کرده ایم

بله در شرایط مطلوبی نیستیم. اما واقعا حس شاد بودن را فراموش کرده ایم؟
استاد گرامی پس از انتشار سخنتان در گروهی بحثی ایجاد شد، آن ها را برایتان ارسال میکنم، خوشحال میشوم اگر نظر و پاسختان را بشنوم.
با مهر
مطلب دوم
نقدی بر حاشیه
دکتر حیدر آقابابا

کاربرد اینگونه فانتزی اندیشی ها و ادبیاتی که از طریق فضای مجازی به زندگی عامه مردم بخصوص جوانان وارد شده؛ کاملا بستگی به شخصیت و شیوه زندگی شان دارد.
بعقیده بنده اعتراض جناب زمانیان نه بخاطر ورود ادبیات عاشقانه بلکه بدلیل کاربرد آن در زندگی افراد است. بعنوان مثال به دو مورد که به ذهن بنده می رسد اشاره می کنم:
الف. نارسیسیسم: بکارگیری اینگونه ادبیات عاشقانه یا حتی احساسات بشر دوستانه در افراد نارسیسیست (خودبرتر بین یا در همین مایه ها). بسیار دیده ام که افراد از نشر اینگونه اشعار و جملات و قطعاتی از کتاب بزرگان؛ هدفی غیر از عاشق و خیرخواه و فهیم و ... نشان دادن خود ندارند. بنده خود گه گاه به این مرض مبتلا می شوم.
ب. فریب: عده ای نیز با نشر اینگونه مطالب سعی در فریب دادن دیگران و جلب نظر آنها برای انواع سوء استفاده احساسی و عاطفی دارند. حتما به کرات با این مسئله هم مواجه شده اید. فضای مجازی، سهولت دسترسی به اینگونه متون و افراد آسیب پذیر را دوچندان میکند.

درنهایت به کلام آقای زمانیان بر میگردم و می بینم که اینگونه فانتزی اندیشی های مجازی، عرصه را برای درک ارزش های معرفت شناختی ادبیات، سخت ساخته و باعث شده روز به روز بین احساسات و شیوه زندگی مان فاصله بیفتد.
مطمئنا موارد دیگری نیز وجود دارد که به ذهن قاصر بنده نرسیده.
و البته باید اعتراف کنم نظر خانم دکتر هم در مورد قشری از افراد (که بعقیده بنده در اقلیت اند) کاملا صحیح می باشد.
ادامه مطلب سوم....
تمام سخنم این است،نکند آهسته آهسته در مسیر " سیر صعودی تا سقوط"
و "طلوع فاجعه" قرار بگیریم......
باید مراقب بود، همین!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد