X
تبلیغات
رایتل

لجاجت زمان

4 مهر 1394


عجیب است ساعت، عجیب
لجوج است زمان، لجوج

از کجا می فهمد؟ نمی دانم. چه کسی خبرش می کند؟ نمی دانم. فقط این را می دانم که کاملا احوال آدمی را می فهمد و می داند چه وقت ثانیه هایی را که حال خوش دارد یا وضع و حالش خوب نیست. می فهمد عجله دارد یا نه. می فهمد دلش تنگ شده یا آرام روی مبل لم داده است و دارد نسکافه اش را می خورد و کتابش را می خواند. می فهمد در انتظار کسی است و می فهمد قلبش دارد تندتر از همیشه می زند. از کجا، چگونه و چرا می فهمد؟ نمی دانم. 

زمان، می فهمد مادری برای آمدن فرزندش بال بال می زند. عاشقی برای دیدن محبوبش چون اسپند بر آتش است. و پدری که که پشت در اتاق عمل فرزندش، دارد شکسته می شود. همین که می فهمد لجاحتش شروع می شود. کند می شود. آرام می شود. گاهی می ایستد. "ساعت" ها چقدر لجوج اند. زمان، انتقام چه چیزی را از انسان می گیرد؟ وقتی می خواهی سرعت بگیرد، درست همان زمان برعکس می شود. کند می شوند. روح را می خراشد. چنگ بر روان می زند. عجیب است "ساعت"، عجیب.

اما همین که کنار یاری نشسته باشی، همین که زیر سایه درخت نارون صورتت را با نسیم آرام آشتی داده باشی. همین که سکوت دلنشین، نوازشت دهد،  همین که دارد به آدمی خوش می گذرد و دوباره لجاجت شروع می شود. این بار زمان است که چون باد می گذرد. سرعتش چنان می شود که به گردش هم نمی رسیم. چون اسب چهار نعل می گذرد. یک وقت، ساعتت را نگاه می کنی می بینی ساعت ها گذشته است. در حالی که چند دقیقه بیش تر نبوده است. 

زمان با اندوه، انتظار، فراق و درد، رابطه ی معکوس دارد. هر چه اندوه و انتظار و درد بیشتر شود، عقربه ی ساعت کندتر می شود. زمان دیرتر می گذرد.   تا جایی که هر ثانیه اش را چون پتک بر سر روح می کوبد. و زمان با لبخند، وصال، خوش احوالی رابطه ی مستقیم دارد. هر چه خوشی درون و زیبایی وصال بیشتر شود، نبض زمان هم تندتر می زند. 

اما وقتی نیک می نگریم می بینیم که گویا ما با دو زمان و دو کیفیت روبرو هستیم. زمان آفاقی و زمان انفسی. "زمان آفاقی"، همان واقعیت بیرون است. همان قطعاتی کنار هم چیده شده است که نامش را ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها می گذاریم. ریتم وآهنگ چنین زمانی نه کند می شود و نه تند. زمان کار خودش را می کند و مستقل بر پای خویش ایستاده است. گاهی از خود می پرسم اصلا چنین زمانی وجود دارد؟ اما زمان انفسی، همان احساسی است که ما از گذشتن کاروان داریم. گاهی پرهیاهو و گاهی در سکوت. گاهی آرام و گاهی پر شتاب. زمان انفسی، یعنی همان ساعتی که به دیوار روح مان آویخته اند. همان که عقربه هایش را با وضع و حال ما تنظیم می کند. همان که لجوج است. و همان که وقتی می خواهیم بگذرد، نمی گذرد. و آن هنگام که می خواهیم نگذرد، می گذرد. به خواهش ما گوش نمی دهد بلکه به احوال ما نگاه می کند. می خواهد ببیند چگونه می تواند با آدمی مخالفت کند. 
 کار ما سخت می شود زیرا چنان در ما آویخته است که نمی توانیم خودمان را از او پنهان کنیم.  

نظرات (8)
سلام

کلاً دنیای عجایب است این دنیا! یکی هم لجاجت زمان
امّا کاش بشود به مقامی رسید که گذرِ آفاقیِ اوقات با هر کیفیّتی که باشد، اثری بر رضایتمندی انفسی‌مان نداشته، و عوامل متغیّر بیرونی -خواه مثبت و خواه منفی- نتوانند ما را تکان بدهند و از سویی به سویی دیگر بکشانند؛ به واقع، دستیابی به نوعی قرار، و دل‌آرامی و دل‌خوشیِ استوار، فارغ از چند و چونِ این جهانِ ناپایدار...

ایّام‌تان هماره خوب و قرین شادی و آرامش...
پاسخ:
سلام

ناپایداری زمان را با قرار درون می توان جبران کرد.
ممنونم از همراهی تان
سلام بر دوست
و اینجا چقدر سنگین میگذرند ثانیه ها و لحظه های پوچ و بی ثمر بودن. مانده ایم با باقیمانده عمر چه کنیم. اینجاست که باید به حرف حافظ گوش دهیم: بر لب جویی بنشنیم و گذر عمر را تماشا کنیم! چون دیگر نه از معشوق خبری هست و نه از گل و نسرین و نه از آن قدح پر شراب. فقط تا دلت بخواهد اینجا دور فلک درنگ دارد، هیچ شتاب مکن!
پاسخ:
سلام

دور فلک درنگ ندارد
شتاب کن
" وه! چگونه ساعت ها در روز، و روزها در ماه، و ماه ها در سال، و سال ها در عمر آدمی شتابان می گذرند."
نهج البلاغه/ خطبه ی 188
پاسخ:
امام علی یکی از کسانی بود که شتاب و ناپایداری جهان راعمیقا احساس کرده بود.
سلام بر استاد گرامی جناب اقای زمانیان.
مطلب اخیرتان همچون مطالب پیشین عمیق و تفکربرانگیز بود.
و مانند همیشه بهره های فراوان بردم و آموختم.
ولی اجازه میخواهم قدری صریح سخن و روان بگویم:
در مطلب اخیر از زمان آفاقی و انفسی سخن گفته بودید و همین امر سبب شد به مطلب عید آفاقی و انفسی که در اسفند93 نوشته بودید مراجعه کنم و آن مطلب را نیز دوباره مطالعه و درمورد محتوایش فکر کنم.
حرف برای گفتن بسیار دارم و پرسشهایی که شاید برای برخی از آنها پاسخی نداشته باشید بسیار دارم:
استاد گرامی
از یک طرف این همه اظهار ندانستن و علم نداشتن در مطالبتان مرا یاد این بیت شیخ الرئیس بوعلی سینا انداخت که:
تا بدانجا رسید دانش من که همی بدانم که نادانم
و این اظهار ندانستن را نشانه اوج دانستن و دریافتن می دانم
پاسخ:
درود بر شما

سپاس از همراهی تان
نمی دانم من با نمی دانم فیلسوفان خیلی فرق دارد.
دوستی دارم که سال های قبل بر سر مسئله ای مطلب جالبی می گفت.
می گفت یک وقت پزشک متخصص بیماری را تشخیص نمی دهدو می گوید نمی دانم بیماری اش چیست. و یک فرد هم معمولی می گوید نمی دانم بیماری اش چیست. این دو نمی دانم با همدیگرخیلی فرق می کند
من همان فرد معمولی ام.
سلام.
قرار درون عالی است.. و عالی تر اینکه اکتسابی است و در دسترس.

دیدید وقتی کنار جوی آبی نشسته باشی و یا محو تماشای گلی، زمان خوب میگذرد؟ نه با شتاب و نه کند؟

شاید اینکه وقتی نزد یاریم زمان با شتاب میگذرد به این خاطر باشد که همش نگرانیم که در کنار بودن تمام شود! اگر تمام در کنار بودن فقط توجه به یار باشد، زمان خوب میگذرد.. شاید.

انسان قدرت دارد لجاجت زمان را زیر پا بگذارد.
به قدرت انسان، ایمان دارم. ایمانی راسخ
سلام
ظاهرا حافظ هم با شما همنواست:

آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی!

اما دوست نادیده ام، خانم محبوب به نکتۀ خوبی اشاره کردند که" اگر تمام در کنار بودن فقط توجه به یار باشد، زمان خوب میگذرد"

کریشنا مورتی در "حضور در هستی" اشاره ای جالب دارد که بی ارتباط با این موضوع نیست:
"هنگامی که در کنار دوستی هستید به او نمی‌اندیشید؛ تنها در عدم حضور و فقدان اوست که فکر شروع می‌کند به دوباره زنده کردن خاطرات و تجربیات گذشته و مرده‌ای که با او داشته‌اید و ما این زنده کردن گذشته را عشق می‌نامیم. در این صورت برای بسیاری از ما عشق یک چیز مرده است؛ نفی پویایی و زنده بودنِ زندگی است. ما با گذشته زندگی می‌کنیم، با مرده زندگی می‌کنیم؛ بنابراین خود ما مرده‌ایم؛ و این مردگی را عشق می‌نامیم."
پاسخ:
درود بر شما

زمان ناپایدار است. و همه چیز
اما با تعریف مورتی چندان موافق نیستم. عشق یک چیز است و خاطره و حسرت چیز دیگر. عشق با یادهای مرده زندگی کردن نیست. زندگی و پویایی است حتی بی حضور معشوق. اما فاصله را حزن پر می کند. و درست است زمان خوب می گذرد آن هنگام که در کنار یار باشیم
سلام آقای زمانیان عزیز

1- "مدتی این مثنوی تأخیر شد"
بسی دلتنگ شده ایم...

2- بر اساس آنچه تاکنون آموخته اید و تجربیاتی که اندوخته اید، مهمترین توصیه هایتان برای توفیق در امر "ارتقاء اخلاقی" و "استکمال معنوی" (و غلبه بر موانع مربوطه) چیست؟

3- امروز، مقالۀ "ملکیان و فایده گرایی اخلاقی" از سروش دباغ را خواندم.
مدعای دباغ به طور خلاصه، این است که مصطفی ملکیان و نیز روشنفکران دینی متأخر، در حوزه اخلاق هنجاری با تأکید زیاد بر "اخلاق فضیلت‌گرایانه"، جانب "فایده‌گرایی اخلاقی" را مغفول نهاده‌اند.
دباغ می گوید اخلاق فایده‌گرایانه که اخلاقی درخور متوسطان است، در جامعه‌ای نظیر جامعه ما بهتر می‌تواند نحوه‌های زیست متکثر را تبیین اخلاقی کند و راه ناهموار ما برای تحقق مدرنیزاسیون را هموار نماید.
وی از متوسطانی سخن می گوید که نه قدیس مآب اند و نه عاری از دغدغه‌ و حس اخلاقی؛ و نمی‌توان چنین متوسطانی را که بیشترین سهم را در هرم پراکندگی کنشگران اخلاقی دارند، تکلیف فوق طاقت کرد.
او معتقد است که به دست دادن قرائتی از اخلاق فایده‌گرایانه که پاس حقوق بنیادین بشر را داشته باشد و تا حد امکان از ایرادهای کلاسیک آن بری باشد، در حوزه اجتماع و سیاست، بیشتر وافی به مقصود است تا تأکید صرف بر اخلاق فضیلت‌گرایان.

اما بعد به یاد مصاحبۀ مجلۀ "گفتمان الگو" با جناب ملکیان افتادم. آنجا که استاد می گوید:
"اتفاقاً این کشورهایی که به گفته شما توسعه یافته اند، انصافاً از منظر روانشناختی و اخلاقی وقتی به آنها نگاه می کنیم وضع بدتری پیدا کرده اند. اگر کشور توسعه یافته می خواهید، سوئیس نمونۀ خوبی است. سوئیس توسعه یافته است اما باز به نسبت جمعیت آن، اولین یا دومین کشور جهان به لحاظ تعداد خودکشی است، به لحاظ مصرف داروهای اعصاب و به لحاظ مصرف داروهای روانگردان و به لحاظ میزان ابتلاء به افسردگی!
آیا کشورهای توسعه یافته، استعدادهای ما آدمیان را شکوفا کردند؟! کدام استعداد را شکوفا کردند؟ استعداد جنون را؟
اتفاقاً راه توسعه یافتگی به نظر من از روی سلامت اخلاقی و روانی ما گذر می کند. اکثر این کشورها چنین هستند.
البته بیلان اقتصادی همان آمارهایی است که شما می گویید و راست می گویید، اما مردمشان چه مردمی هستند؟"

حال، سؤالم این است که آیا فایده‌گرایی اخلاقی، نهایتاً به همین گونه مشکلات (مورد اشاره در کلام آقای ملکیان) نمی انجامد؟ و مگر ما مجبوریم که مدرنیته را با تمامی مؤلفه ها و لوازمش (با وجود این هزینه های گزاف مترتب بر آن) برگیریم و بپذیریم؟
اما البته سروش دباغ هم بی راه نمی گوید که: "اخلاق فضیلت‌گرایانه اخلاق نخبه‌گرایانه است که هیچ‌گاه در سطح جوامع به نحو اکثری و اغلبی نهادینه نشده است. عرفا، قدیسان و انسان‌های معنوی جوامع را پر نکرده‌اند؛ بلکه جوامع بشری مملو از انسان‌های متوسط‌ الحالی است که نه چندان اهل گذشت هستند و در عین حال چنین نیست که هیچ‌گاه دروغ نمی گویند و به کسی تهمت نمی زنند. درست است که غایت قصوای اخلاق رسیدن به انسان‌های فضیلت‌مندی است که کنش اخلاقی موجه به صرافت طبع از آنها صادر شود، اما نگاه پسینی ـ تجربی ـ تاریخی به سپهر اخلاق به ما آموخته است که این نحوه از زیست اخلاقی هیچ‌گاه در جوامع بشری نهادینه نشده است."
به نظر شما، راه حل معقول و متعادل چیست؟

ارادتمند
با سلام مجدد

پیرو کامنت پیشین، این سؤال مطرح می‌شود که آیا تأکید بر "فضیلت‌گرایی" و "اخلاق حداکثری" در حوزهٔ عمومی جامعه، بالمآل، به تقویت ساختارهای ایدئولوژیک و اقتدارگرا و همچنین به اتوپیاگرایی و سقوط در ناکجاآباد منتهی نمی‌شود؟
البته ممکن است گفته شود دعوت به رعایت سقف اخلاق، به منظور این است که دست‌کم، کف آن مراعات گردد؛ چنانکه جناب ملکیان در جایی اشاره می‌کرد اهتمام به اخلاق فضیلت و دعوت به آن، این فایده را دارد که مردم، لااقل به همان اخلاق فایده‌گرایانه و سودمحورانه ملتزم می‌گردند (نقل به مضمون)؛ نظر شما چیست؟
در این رابطه، آیا می‌توان بین دو سطح از اخلاق‌گرایی، قائل به تفکیک شد و در حوزهٔ شخصی و اخلاق فردی (برای خواص)، متمایل به "فضائل" یا "وظائف" اخلاقی بود، ولی در سطوح عام اجتماعی، به اخلاق "پیامدگرایانه" بسنده کرد؟

اما در سوی مقابل نیز این سؤال پدید می‌آید که مگر بنا نبود از رهگذر نتیجه‌گرایی و فایده‌محوری در اخلاق، منفعت و لذّت برای بیشترین افراد جامعه، بیشینه گردد و درد و رنج، کمینه؟ پس چه شد؟ آیا در عمل، چنین نتیجه‌ای حاصل آمد؟ یا اینکه آن تفکّر، عملاً به توالی فاسد و وضعیّت نامساعد و نامطلوبی منجر شده که با هیچ منطقی نیز قابل دفاع نیست؟

آیا در میانهٔ "مدرنیسم" و "سنت‌گرایی"، راه سوّمی که بیشترین فایده و کمترین هزینه را در بر داشته باشد، وجود دارد؟ آن راه کدام است؟
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد