X
تبلیغات
رایتل

لذت طغیان

9 تیر 1394

می ایستد و پشت سرش را نگاه می کند. راه می رود و دوباره می ایستد و پشت سرش را نگاه می کند. پاهایش قدرت رفتن ندارد. می رود و در مه گم می شود. یادم می آید شب سرد زمستان قراری داشتیم. برف بسیاری باریده بود. یخبندان. زوزه ی باد و سرمایی که تا مغز استخوان می نشست. غروب بود. گفت بیا امشب با تاریکی و سرما، بجنگیم. قرار بود همراه هم، در پایان شب، راه بیافتیم و تا قله ی کوه، در میان برف برکشیم. کوهی بود نه چنان بلند. اما شیب تند داشت. خلوت. تنهایی. در آن سوی آن کوه، بیابان بود و سکوت. دشت بود و گریستن قاصدک های خیال که سرگردان میان بوته های خار می چرخیدند. غروب کوهستان، اگر تنها باشی، ترا به ابهت و هیبت هستی می کشاند. ترا با تنهایی ات و با چنان حزن بزرگ مواجه می کند که جز نشستن، سر در آغوش خویش کشیدن و اشکی آرام بر گونه ها خزیدن چاره ای نمی ماند. در تنهایی غروب و کوهستان دور دست، اندوهی جانکاه بر دوش ات می نشیند. هر چیزی جز غروب، برای ت اهمیت می شود. عجیب است کوهستان در انتهای روز، اگر تنها باشی.

  

و من با معبدمان در قله ی کوه آشنا بودم. راهش را می دانستم. بارها و بارها به آن جا رفته بودم. کلبه ای مخروبه، در آن بالا، از گذشته ای دور باقی مانده بود. نمی دانم چرا کلبه را ساخته بودند. اما پناهگاهی بود که پس از ساعت ها راه رفتن و خستگی ات، ترا در آغوش می کشید. نوازشت می کرد. پاهای تاول زده ات را دست می کشید. از شهر که بیرون می رفتیم، از اخرین خانه که دور می شدیم، مزرعه و درختان شروع می شد. کمی بعد، بیابان تهی، کویر و سکوت آغاز می شد.  آن غروب غم انگیز، آمده بود تا بگوید شب را در سرما و برف به سوی آن کلبه خواهیم رفت. من می خواستم اراده ام را بر برف و سرما و تاریک و وحشت کوه، استیلا دهم. قرارمان ساعت هشت شب، انتهای جاده ای که به بیابان می رسید. 


اما کمی بعد آمد و قرار دیدار را در کلبه، بالای کوه گذاشت. و من باید به تنهایی پنج ساعت راه می رفتم تا بالای قله می رسیدم. ترس وجودم را فرا گرفت. تنها در تاریکی بیابان، سرمای سخت، گذر از میان درختان خشک، برفی که تا زانو باریده بود و رفتن تا جایی که باید می رفتم. آماده می شدم بروم. کسی از راه رسید. همراهم شد. نمی دانست دست به چه کار وحشتناکی می زنیم. ابتدا یار موافق بود و همراه. کمی که گذشت و چراغ های شهر ناپدید شدند، به لرزه افتاد و خواهش های ملتمسانه که برگردیم. اما گفته بودم من به هیچ وجه از راه باز نخواهم گشت. گفتم می خواهی خودت برگرد. هنوز از شهر خیلی دور نشده ایم. ترسید. همراهم آمد. می آمد و جانش را در ترسی بزرگ صیقل می داد.


سوز سرما بیداد می کرد. در کمر کش کوه، باد می وزید. از میان برف و سرما و تاریکی گذشتیم. بعد از نیمه شب به کلبه رسیدیم. خسته و سرما زده. دست هایم باز نمی شد. صورتم یخ زده بود. شمعی روشن کردیم و در پناه گرمای ان دست های مان را گرم می کردیم. شعله ی لرزان شمع، تنها یار آشنایی بود که دلجویی ام می کرد. زغال و چوب اندکی در گوشه ای بود و کبریتی. تلاش کردیم چوب ها را روشن کنیم. نشد. از سرما در هم می پیچیدیم. روی زمین، به صورت مچاله شده نشستیم. باد زوزه می کشید و هراسی بزرگ تر در فضای سرما زده می نشاند. از آن دوست خبری نشد. یک ساعت دوام آوردیم، نیامد. و باز منتظر. اما تا سپیده دم هم نیامد. به سختی باز گشتیم. پاها رمق راه رفتن نداشت. پنجه ها و دست ها و صورت مان یخ زده بود. آفتاب دامن خود را گسترانیده بود که به خانه رسیدم. یخ زده. در هم شکسته. اما شاد شاد. و من توانستم اراده ام را بر شب و سرما و تنهایی و برف و زوزوه ی باد و ترس، غلبه دهم. جانم مسرور و اندرونم مشعوف بود


چه زود خوابم برد. شیرینی گرمای بخاری را فقط این بار احساس کردم. آرامش وخواب را این بار فهمیدم. ساعتی بعد برخاستم. اما بشدت بیمار شده بودم. مرا بیمارستان بردند. در حال ایستاده بیهوش شدم. زمین خوردم و پیشانی ام به ضرب گوشه ی اتاق شکسته شد. اما هنوز خوشحال بودم. خوشحال از این که پنجه در پنجه ی ترس و سرما، پیروز شده بودم. آن قدر درونم شاد بود که بیماری شدید یک ماهه و زمین گیر شدنم برایم چندان سخت نبود. هنوز پس از این همه سال، لذت سرکشی و طغیان علیه همه چیز را با عمق جانم احساس می کنم. آن شب توانسته بودم به همه چیز، حتی به خودم پوزخند بزنم. 


نظرات (4)
نمیدانم نوشته تان واقعی است و یا صفحه ای از یک رمان.. البته مهم هم نیست.
چه کوههایی که نرفتم، به یاد دارم آخرین باری که به کرکس رفتم برف و بوران بود و گروه از هم گسسته شده بود، من در بوران راه گم میکردم و دره هایی در روبه رو، وحشتناک بود، آن روزها عینکی بودم و در بوران عینکم یخ می بست، عینک را که بر میداشتم چشمانم نمیدید.. یا به یاد می آورم صدای زوزه های گرگ های کوه کلاه قاضی را در دل شب، دهشتناک بود، پاییز بود و ساعت 7 شب هوا تاریک و ما میانه راه و صدای زوزه های نزدیک گرگها....
به یاد می آورم روزی در کوه دنا گم شدم، گویا مسیر را برعکس رفته بودم، هر چه میرفتم به گروه نمیرسیدم، آن روزها خیلی کم سن و سال بودم، بغض راه گلویم را گرفته بود، دامنه های دنا خطرناک بود و من تنها در دامنه ها بالا می رفتم، تنهای تنها، یک ساعت تنها بودم، هیییچ بشری نبود، طبیعت فوق العاده بود، ولی من ترسیده بودم، از اطراف لذت نمیبردم، تنهایی و ترس عذابم میداد، تمامی مسیر سربالایی بود، از نفس افتاده بودم ولی با شتاب میرفتم و می رفتم تا بویی از آدمیزاد به مشامم برسد. ولی خبری نبود.. رفتم و رفتم و رفتم.... یکدفعه به منطقه ای جدید رسیدم، فوق العاده بود، دره ای سبز و مه آلود و رشته کوههایی جدید... صدای جاری شدن آب در دل دره ها طنین انداز بود بالای کوهها عقاب پرواز میکرد.. خودم را به زمین انداختم، خسته بودم و خاک آلود، دمی نشستم به نظاره، تنهاییو ترس را پس زدم و در دل طبیعت غوطه ور... لذتی بود وصف ناپذیر، که به گم شدن ها و ترسها و هراس ها می ارزید، می ارزید
کوهها..کوه ها...اعجاب انگیز اند..
راستی چرا چندسالی است کوه نرفته ام.... !!!
پاسخ:
سلام

زندگی، رمانی است که هر صفحه اش، رویدادی است گاه تلخ و گاه شیرین
و البته طغیان ادرنالین در مغز منتشر میکنه که باعث نشاط میشه..
و تا زمانی که همه ما این شهامت را نداشته باشیم که از جهنم اضطراب و تنهایی بگذریم _بدون اینکه از شدت ترس به اوهام پناه بریم_ بهشت آسایش و آرامشی در انتظارمان نخواهد بود.
پاسخ:
بله دقیقا
سلام. متن خوبی بود. اما نمی فهمم چرا باید به خود پوزخند بزنم؟ چرا باید از خود دور شوم؟ علیه خودم برخیزم و علیه خودم چنگ کنم؟ مگر این خود من نیست که راهبر و مرکب من است؟ مگر این خود من نیست که من تمام سعیم را برای بهبودش میکنم. برای بهبود وضع و اوضاعش برای بهبود سلامتش از روزی که چشم به این دنیای فانی باز میکنم در حال پرداخت خویشتنم. ناگاه با جمله ای از خود جدا شده . خود را در انزوا نگه می دارم علیه اش طغیان میکنم و داد بر می اورم آیییییییییی آدمیان من شادم که طغیان کردم و خویشتن را زمین زدم. رفتن و رسیدن دو واژه اسطوره ای برای انسان . میروم و میرسم . لیک باید رسیدن را مقصدی باشد و رفتن را مسیری صحیح این که در دامنه خیالات خود به زعم اینکه خواهان رسیدنم خود را با انواع مشقت ها و ریاضت ها بیازارم و دست که دست اخر خوابی مبهم و ناهمگون را واقعیت ببخشم. زیبایی ندارد. دنیا واقعی تر از آن است که با وصف صعود در تگرگ از سینه کش سبلان و همنوردی از بارش های سهمگین برف در دماوند وصفش کنیم. طندگی انتزاعی نیست که بخواهیم با پوز خندی به خود و دیگران فاسفه اش را معنی کنیم. زندگی سخت است . سخت هرچند هر از گاهی زیبا طهورا
پاسخ:
سلام

با شما هم رای هستم که زندگی امر انتزاعی نیست که بخواهیم با پوزخند معنایش کنیم. آن چه در این جا امده است رویدادی است که در هنگام نوجوانی ام تجربه کرده ام. و منظورم این بود که شاید گاهی لازم است ریسک کنیم و به وضع موجودمان پوزخند بزنیم. آن شب نرس زیادی داشتم. می خواستم بر ترسم غالب شوم. گرچه ممکن بود زنده از این تجربه ی سخت بیرون نیایم. اما می خواستم خودم را امتحان کنم. می خواستم به خودم بگویم من هم می توانم ترس و برف و سرما و ... را نادیده بگیرم و علی رغم همه ی این موانع به آن چه دوست داشتم برسم.
من آن شب را یکی از افتخارات خودم می دانم. شبی بود که می ارزید بر خود بشورم و از خود بیرون بیایم. اتفاقا از خودم بیرون آمدم تا خودم را فربه کنم. تا به خودم بگویم می توانم تنها، سفر کنم. تنها
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد