لذت طغیان

9 تیر 1394

می ایستد و پشت سرش را نگاه می کند. راه می رود و دوباره می ایستد و پشت سرش را نگاه می کند. پاهایش قدرت رفتن ندارد. می رود و در مه گم می شود. یادم می آید شب سرد زمستان قراری داشتیم. برف بسیاری باریده بود. یخبندان. زوزه ی باد و سرمایی که تا مغز استخوان می نشست. غروب بود. گفت بیا امشب با تاریکی و سرما، بجنگیم. قرار بود همراه هم، در پایان شب، راه بیافتیم و تا قله ی کوه، در میان برف برکشیم. کوهی بود نه چنان بلند. اما شیب تند داشت. خلوت. تنهایی. در آن سوی آن کوه، بیابان بود و سکوت. دشت بود و گریستن قاصدک های خیال که سرگردان میان بوته های خار می چرخیدند. غروب کوهستان، اگر تنها باشی، ترا به ابهت و هیبت هستی می کشاند. ترا با تنهایی ات و با چنان حزن بزرگ مواجه می کند که جز نشستن، سر در آغوش خویش کشیدن و اشکی آرام بر گونه ها خزیدن چاره ای نمی ماند. در تنهایی غروب و کوهستان دور دست، اندوهی جانکاه بر دوش ات می نشیند. هر چیزی جز غروب، برای ت اهمیت می شود. عجیب است کوهستان در انتهای روز، اگر تنها باشی.

  

و من با معبدمان در قله ی کوه آشنا بودم. راهش را می دانستم. بارها و بارها به آن جا رفته بودم. کلبه ای مخروبه، در آن بالا، از گذشته ای دور باقی مانده بود. نمی دانم چرا کلبه را ساخته بودند. اما پناهگاهی بود که پس از ساعت ها راه رفتن و خستگی ات، ترا در آغوش می کشید. نوازشت می کرد. پاهای تاول زده ات را دست می کشید. از شهر که بیرون می رفتیم، از اخرین خانه که دور می شدیم، مزرعه و درختان شروع می شد. کمی بعد، بیابان تهی، کویر و سکوت آغاز می شد.  آن غروب غم انگیز، آمده بود تا بگوید شب را در سرما و برف به سوی آن کلبه خواهیم رفت. من می خواستم اراده ام را بر برف و سرما و تاریک و وحشت کوه، استیلا دهم. قرارمان ساعت هشت شب، انتهای جاده ای که به بیابان می رسید. 


اما کمی بعد آمد و قرار دیدار را در کلبه، بالای کوه گذاشت. و من باید به تنهایی پنج ساعت راه می رفتم تا بالای قله می رسیدم. ترس وجودم را فرا گرفت. تنها در تاریکی بیابان، سرمای سخت، گذر از میان درختان خشک، برفی که تا زانو باریده بود و رفتن تا جایی که باید می رفتم. آماده می شدم بروم. کسی از راه رسید. همراهم شد. نمی دانست دست به چه کار وحشتناکی می زنیم. ابتدا یار موافق بود و همراه. کمی که گذشت و چراغ های شهر ناپدید شدند، به لرزه افتاد و خواهش های ملتمسانه که برگردیم. اما گفته بودم من به هیچ وجه از راه باز نخواهم گشت. گفتم می خواهی خودت برگرد. هنوز از شهر خیلی دور نشده ایم. ترسید. همراهم آمد. می آمد و جانش را در ترسی بزرگ صیقل می داد.


سوز سرما بیداد می کرد. در کمر کش کوه، باد می وزید. از میان برف و سرما و تاریکی گذشتیم. بعد از نیمه شب به کلبه رسیدیم. خسته و سرما زده. دست هایم باز نمی شد. صورتم یخ زده بود. شمعی روشن کردیم و در پناه گرمای ان دست های مان را گرم می کردیم. شعله ی لرزان شمع، تنها یار آشنایی بود که دلجویی ام می کرد. زغال و چوب اندکی در گوشه ای بود و کبریتی. تلاش کردیم چوب ها را روشن کنیم. نشد. از سرما در هم می پیچیدیم. روی زمین، به صورت مچاله شده نشستیم. باد زوزه می کشید و هراسی بزرگ تر در فضای سرما زده می نشاند. از آن دوست خبری نشد. یک ساعت دوام آوردیم، نیامد. و باز منتظر. اما تا سپیده دم هم نیامد. به سختی باز گشتیم. پاها رمق راه رفتن نداشت. پنجه ها و دست ها و صورت مان یخ زده بود. آفتاب دامن خود را گسترانیده بود که به خانه رسیدم. یخ زده. در هم شکسته. اما شاد شاد. و من توانستم اراده ام را بر شب و سرما و تنهایی و برف و زوزوه ی باد و ترس، غلبه دهم. جانم مسرور و اندرونم مشعوف بود


چه زود خوابم برد. شیرینی گرمای بخاری را فقط این بار احساس کردم. آرامش وخواب را این بار فهمیدم. ساعتی بعد برخاستم. اما بشدت بیمار شده بودم. مرا بیمارستان بردند. در حال ایستاده بیهوش شدم. زمین خوردم و پیشانی ام به ضرب گوشه ی اتاق شکسته شد. اما هنوز خوشحال بودم. خوشحال از این که پنجه در پنجه ی ترس و سرما، پیروز شده بودم. آن قدر درونم شاد بود که بیماری شدید یک ماهه و زمین گیر شدنم برایم چندان سخت نبود. هنوز پس از این همه سال، لذت سرکشی و طغیان علیه همه چیز را با عمق جانم احساس می کنم. آن شب توانسته بودم به همه چیز، حتی به خودم پوزخند بزنم.