X
تبلیغات
رایتل

خرده جنایت های معصومانه

17 خرداد 1394



همین که واژه ی جنایت را می شنویم، بیش و پیش از هر چیزی، قتل، آدمکشی، شکنجه و تجاوز جنسی به ذهن متبادر می شود. به تعبیر دیگر، معنایی که از این لفظ مستفاد می شود همواره در حالت افراطی و اغراق شده ی آن است. اما مگر جنایت به این اعمال ختم می شود؟ جنایت به همه رفتار و اعمال اخلاقا مذمومی گفته می شود که طی آن گونه ای از رنج و مصیبت، چه جسمی و چه روحی بر دیگری تحمیل کنیم. اضافه کردن قید اخلاقا مذموم به کنش های آزار دهنده که به رنج دیگری منجر می گردد، از آن رو است که گاهی رفتار یک کنشگر درد و رنجی برای دیگری فراهم می آورد اما آن فعل، اخلاقا مذوموم نیست، مانند جراحی که به قصد خیر، بیمار را جراحی می کند. 


رفتارهایی شبیه تنبیه کودک توسط والدین، آزار روحی همسر، نادیده گرفتن حقوق دیگران و موجبات آسیب رساندن به کسانی که در شبکه ی روابط و تعاملات فردی و اجتماعی قرار می گیرند نیز جنایت محسوب می شود گرچه جنایتی هایی کوچک به نظر می آیند. جنایت تنها این نیست که جان کسی را بگیریم، بلکه شامل اهانت، تحقیر، تهدید، کلاهبرداری، دزدی و هر نوع رفتاری می شود که جان ها را خسته می کند و بدن ها را به اضطرار می کشاند. بیمارستانی که بیمار را به دلیل فقر و تنگدستی نمی پذیرد و سبب مرگ او می شود، صاحبان قدرت سیاسی که قدرت شان را پله ای برای بالا رفتن از ثروت کرده اند، سخت گیری بر کسانی که از قدرت لازم برخوردار نیستند و هر چیزی از این قبیل، جنایت است. گرچه همه ی این رفتارها به یک اندازه آثار و نتایج مخرب ندارند اما هر یک به نوعی در تعریف جنایت می گنجند. این ها همان خرده جنایت محسوب شوند.

 

 

مجموعه ی جنایت های ریز و درشت را با در نظر گرفتن آگاهی از نتایج فعل و قصد فاعل، می توان به دو دسته ی بزرگ جنایت های شرورانه و جنایت های معصومانه تقسیم کرد. جنایت های شرورانه، به تمامی رفتارهای اخلاقا مذموم و آسیب رسانی گفته می شود که به درد و رنج دیگران منجر می گردد و فاعل در ابتدا هم می داند نتایج رفتارش به کجا منتهی می شود و هم می خواهد سبب رنج دیگری شود. اما این گونه نیست که همه ی فاعلان، از سر آگاهی و یا با قصد پیشین، مرتکب جنایت شوند، بلکه اکثر جنایت ها از آن رو اتفاق می افتد که فاعلان کنش جنایت آمیز به قصد خیر و نیکی دست به جنایت می برند اما نمی دانند با قربانی خویش چه می کنند. خرده جنایت های معصومانه، به تمامی کنش های غیر اخلاقی و غیر انسانی گفته می شود که بدون آگاهی از نتایج رفتار مسموم و عموما با نیت خیرخواهانه انجام  می گیرد. 


از دو مولفه ی خرده جنایت های معصومانه ( عدم آگاهی از نتایج و نیت خیر داشتن)، بر عدم آگاهی کنشگر به لوازم و نتایج رفتار تاکید می شود. جهل نسبت به پیامدها، فعلی را از جنایت بودن نمی اندازد فقط آن را به جنایتی معصومانه تبدیل می کند. جهل نسبت به نتایج یک کنش، چیزی از نتایج آن نمی کاهد. برای مثال، کنش تحقیر به منزله ی خرده جنایت، چه از سوی پدر، آموزگار و یا هر شخص دیگری باشد، روان تحقیر شده را در هم می شکند و سبب آسیب روان شناختی می گردد. برای قربانی چندان تفاوت نمی کند ابژه ی ستم یک شرور و یا یک ابله شده است. درد و رنجی که می کشد با نیت سوء است یا نیت خیر. 


هر رفتاری نتیجه ی ضروری و قهری دارد که آن نتیجه و یا نتایج را ما کنشگران قرارداد نکرده ایم. نتیجه ی کنش، قردادی نیست، کاملا طبیعی است. به عنوان مثال، اهانت، چه از سوی دوست و با نیت خیر باشد و چه از سوی دشمن و با نیت سوء تفاوت چندانی نمی کند. زخم روحی ناشی از زخن زبان، چه از سوی والدین باشد و چه دیگران، زخمی دردناک است. هیچ انسان غیر شرور، حاضر نیست چاقویی را تعمدا بر گلوی شخصی دیگر بگذارد و بکشد. زیرا می داند نتیجه ی چنین عملی چیست. اما به راحتی زبان به توهین و تحقیر و تهدید می گشاید، زیرا نمی داند با چاقوی زبان، چه زخم جانکاهی و بعضا التیام ناپذیری بر روان دیگری وارد می کند. 


ما سرنوشت دیگران را با همین خرده جنایت های معصومانه تباه می کنیم و نمی دانیم چه می کنیم. نمی دانیم چه اثر و یا آثار مخربی بر روح و روان و جسم دیگری وارد می کنیم. نمی دانیم زیرا فکر می کرده ایم، آگاهی از نتایج رفتار و کنش ها، چیزی نیست که نیازمند آموختن باشد. ما در کوچه پس کوچه های جهل گم شده ایم. نمی دانیم و نمی دانیم که نمی دانیم. و نمی دانیم که باید بدانیم. و نمی دانیم که باید بیاموزیم. به همین دلیل است که در برخورد با دیگران بی پروایی می کنیم. دست به جنایت های ریز و درشت می زنیمة نه از آن رو که انسان هایی شرور هستیم،  بلکه نمی دانیم با روح و روان و آینده و سرنوشت دیگری چه می کنیم. فرزندان مان اولین قربانیان جهل مرکب و سیاه ما هستند. و ما نیز قربانی جهل پیشینیانیم. 


خرده جنایت های معصومانه مان را با افزایش آگاهی نسبت به کنش و نتایج آن، کاهش دهیم و بدانیم آگاهی از مسیر آموختن می گذرد، از این رو است که آموختن یک فعل اخلاقی است. آگاهی نه تنها یک نیاز اجتماعی بلکه فضیلت اخلاقی است. رذیلت های اخلاقی صرفا با توصیه عالمان اخلاق کاهش نمی یابد. بلکه کاهش رذیلت ها در گرو دو مولفه است. اولا، ساختار رسمی، قانونی و اجتماعی فرصت و امکان رذیلت ها را کاهش دهند و ثانیا، اشخاص آگاهی شان را کنش ها و نتایج شان افزایش دهند. یکی از (و شاید مهمترین)، شروط کاستن از خرده جنایت های معصومانه مان، آگاهی از انسان و ساختار روانی اوست. انسان شناسی روان شناختی، ما را با انسان و رنج هایش آشنا می کند. به ما می آموزد که آدمی در برابر کنش های دیگران چه آسیب پذیری هایی دارد. 


نظرات (25)
سلام

هنر و ادبیات، ابزارهای خوبی برای این منظور هستند و قادرند ما را به سطح بالاتری از ساحت آگاهی و آستانهٔ وجودیِ مربوطه برسانند، بدون اینکه لازم باشد شخصاً، آن موقعیت‌های تلخ و دردناک و آسیب‌زا را به صورت مستقیم تجربه کرده باشیم.

مثلاً یک فیلم خوب یا یک رمان مناسب، این قابلیت را دارد که ما را به دنیای تاریک و مصیبت‌بار قربانیان مزبور ببرد، تا بتوانیم نسبت به درد و رنج‌هایی که از قِبَل جنایت‌ها و خطاهای ریز و درشت دیگران عایدشان شده، به نحو عینی و ملموس وقوف یافته و احیاناً با آنها همذات‌پنداری و هم‌دردی نماییم...
پاسخ:
سلام

دقیقا. رمان، ما را با احوالات درونی کسی که در موقعیتی مصیبت بار قرار گرفته است، آشنا می کند. این همان همدلی است. رمان قدرت همدلی را تقویت می کند. این که من بتوانم خودم را جای قربانی بگذارم و بی آن که آن موقعیت را تجربه کنم اما احوالات قربانی را فهم کنم.
هنر و ادبیات، با تربیت احساس و عواطف، از زمختی روح می کاهد. روح های لطیف و حساس در برابر رنج دیگران حساس ترند
«هیچکس را صالح به قضاوت بر خود نمی شناتسم و می دانم که حکم هیچ دادگاهی بر من روا نیست. چندی پیش فرضی به فکرم رسید که سخت به خنده ام انداخت: اگر یک دفعه به سرم می زد که هر که را که دلم خواست بکشم، یا حتی ده نفر را یک جا، یا مرتکب کاری شوم که در این دنیا منکرترین کار شمرده می شود، با این کارم، با توجه به اینکه دو سه هفته بیشتر از عمرم باقی نمانده و نیز با توجه به الغای رسم شکنجه، و آزار مجرمان دادگاه را در برابر چه مشکل غامضی قرار می دادم؟ در عین راحتی در یکی از بیمارستان هاشان می مردم، در رختخوابی گرم و نرم و تحت مراقبت پزشکان و شاید بسیار راحت تر و گرم تر از خانه خودم. نمی فهمم چرا اشخاصی که مانند من در انتظار مرگ اند، ولو فقط از راه شوخی، به این فکر نمی افتند؟ ولی خوب، از کجا که نیفتند، آدم های شوخ طبع اینجا هم کم نیستند!».
ابله، داستایفسکی، ترجمه سروش حبیبی، نشر چشمه.چاپ اول 1383. ص 659
من یکی که همیشه و این اخیرا بسی بیشتر، گمان میکنم یک پرنس میشکین در درونم است. نیّات خیر دارد اما دست به هر چیزی میزند، تباه میشود.
ممنونم
پاسخ:
درود بر شما


نیت خیر کافی نیست. عمل هم باید اخلاقی و عقلانی باشد.

اگر نیت را با عمل در هم بیامیزیم با چهار سنخ موقعیت مواجه می شویم.
1. نیت خیر، عمل اخلاقی
2. نیت خیر، عمل غیر اخلاقی
3. نیت شر، عمل اخلاقی
4. نیت شر، عمل غیر اخلاقی

تکلیف ما در موقعیت اول و چهارم معلوم است. اما قضاوت در مورد سوم سخت و مورد دوم، بسیار سخت تر است.
به یک دوست

این کوتاه نوشته، صرفا بیان یک مسئله ی اجتماعی است و اشاره به هیچ کس نیست. خطاب این موضوع به شخص خاصی نیست.
سلام دوست من
دلم گرفته است، همه چیز به طرز دهشتناکی پوچ و بی‌معنی است.
به هر طرف که می‌نگرم رنج می‌بینم، رنج، رنج، رنج...
به نظر شما وجود ما در این هستی غم‌انگیز، خود نمونه‌ی بارز خرده جنایتی معصومانه نیست؟
پاسخ:
درود بر شما

تموجات روحی و تلاطمات درونی، حاصل چیست؟
هیچ چیز نه با معنا و نه بی معنا است. این ما هستیم که معنا را خلق می کنیم. واقعیت ها، ظرف های میان تهی هستند که مظروفشان را ما تعیین می کنیم. بدنبال معنا نباید بود. معنا در جایی، در کمد و زیر فرش و یا پنهان در گاو صندوقی نیست. اصلا معنایی در میان نیست. معنا، چیزی است که ما آدمیان می آفرینیم.

با این سخن، نکته ی آغازین تان را این گونه می فهمم: دلم گرفته است. درونم به طور دهشتناکی آشفته است. من دیگر قادر به خلق معنا نیستم.

همچنان است که ما هستی را رنگ آمیزی می کنیم. گاهی رنگ شادی و گاهی رنگ اندوه بر هستی می زنیم. و باز سخن تان را این گونه فهم می کنم که درونم چقدر غم انگیز است.
سلام
با توجه به پاسخ‌تان به جناب تنها، با رهیافت "جعل معنا" به جای "کشف معنا" موافقم، ولی در عین حال، به نظرم می‌رسد که واقعیت‌های آبجکتیو بیرونی، بی‌تأثیر در تصورات سابجکتیو درونی‌ نیست. به بیانی دیگر، پدیده‌های واقعاً موجود در عالم خارج، آنقدر بی‌شکل و خنثی نیستند که به صِرفِ نوعِ نگاه و رویکرد ما، شکل خاصِ موردِ نظرمان را بپذیرند.
گویا درد و رنج (و شاید حدی از پوچی و بی‌معنایی)، در کُنه جهان هستی وجود دارد، منتها سهم افراد مختلف از آن مقولات، متناسب با علل و عوامل ذیربط، متفاوت است. همان که می‌گویند "هر چی سنگه، زیر پای لنگه"!
خیلی از مردم در این دنیا، خوشبخت و بختیار نبوده‌اند، بلکه گرفتار انواع و اقسام گرفتاری‌ها و مشکلات و مصائب گردیده‌اند.
این البته درست است که نحوهٔ مواجههٔ صحیح و اصولی ما با مسائل زندگی، در افزایش شادمانی و رضایتمندی و نیز در کاهش تألم و احساس پوچی‌مان مؤثر است، اما به هر تقدیر، این هم هست که ایجادِ خودِ همین نگاه مثبت به زندگی، منوط به وجود امکانات و شرایطی‌ست که برای بسیاری، هیچگاه در دسترس نبوده است؛ ضمن اینکه اصلاح دیدگاه و طرز نگاه، فقط می‌تواند از عمق و شدت فاجعه بکاهد! و دردناکیِ پاره‌ای از وضعیت‌های دردناک را تا حدی تقلیل بدهد؛ شاید بسیاری از بی‌معنایی‌های حادث شده، و بسیاری از درد و رنج‌های بشری، زدودنی و علاج‌پذیر نباشند...
پاسخ:
سلام

واقعیت های عینی البته در تصورات سابجکتیو تاثیر دارد. وقتی در کنار دره ای عمیق می ایستیم، احساس ترس بر ما غلبه می کند گرچه حس ترس در واقعیت بیرونی قابل مشاهده نیست. اما این واقعیت در احساس ترس بی تاثیر نبوده است. به تعبیر دیگر، ترس، چیزی نیست که به واقعیت بیرونی الصاق شده باشد. همان گونه که زیبایی یک گل چنین است. "معنا" نیز (به قول سروش دباغ) جهیزه ای از عالم واقع نیست. معنا، امری سابجکتیو است نه آبجکتیو

درد و رنج و پوچی و بی معنایی در کنه و ذات جهان وجود ندارد. همه ی این ها، واکنش عاطفی، احساس و هیجانی آدمی در برابر پدیده های عینی است. البته این سخن بدان نیست که پدیده ها بی شکل و خنثی هستند همان گونه که دره ی عمیق نیز در پدید آمدن حس ترس بی تاثیر نیست.
بگذارید مثالی را بزنم که یکی از فیلسوفان اخلاق در باب وجود شناختی اخلاق گفته است:
فرض کنید شما از کوچه ای رد می شوید و می بینید که چند نفر در حال ریختن نفت بر روی یک گربه هستند و آن گربه را آتش می زنند. شما به واقع چه چیزی می بینید؟ درد و رنج؟ نه... شما دارید دو واقعه را هم زمان مشاهده می کنید:
اولا واقعیت فیزیکی
ثانیا، واقعیت شیمیایی

البته این دو عنصر فیزیکی و شیمایی موقعیتی را ایجاد می کند که شما درد و رنج گربه را دریافت می کنید. آن چه در عالم واقع وجود دارد سوختن یک جسم است نه درد و رنج.

بر این باورم که ما همواره با دو واقعیت مواجه می شویم. واقعیت فیزیکی و واقعیت شیمایی. واقعیت هایی که قابل سنجش است و می توان انها را اندازه گیری کرد. اما واقعیت اخلاق را ما بر جهان اضافه می کنیم. واقعیت اجتماعی را نیز و....
سلام
و یک سری خرده جنایت ها هست که بیشتر علیه زن ها اعمال میشه ؛ نگاه هایی که باعث میشه یک زن میزان پوشش خودش رو بیشتر از اونی که اخلاقا نیاز می بینه ، تعیین کنه . تمام ترس هایی که به جان یک زن میفته وقتی در معرض بعضی نگاه ها یا موقعیت ها قرار می گیره . تمام اعمال و گفتاری _ چه به صورت بین فردی و چه به صورت رسانه ای _ که ظاهر خاصی رو برای زن به عنوان ظاهرِ ایده آل ترسیم می کنه و زن رو مجبور می کنه برای مقبول بودن در خودش تغییر ایجاد کنه و خودش نباشه و از خودش متنفر باشه ...
آقای زمانیان چون نیک بنگری اینجا جنایت اندر جنایت است !!!
و آفتش هم فقط هوی و شهوت نیست !
سلام

۱- چند ماه پیش، ابراهیم سلطانی در یکی از برنامه‌های پرگار، در توصیف یکی از مصادیقِ شُرورِ موجود در این عالَم، از تجربهٔ خود در دوران دانشجویی‌اش در مواجهه با نوزادانی سخن گفت که از بیماری‌ای به نام "سندروم زجر تنفسی نوزادان" رنج می‌بردند؛ مشکل آنها این است که فاقد مادهٔ شیمیایی لازم برای عمل دم و بازدم بوده و لذا تنفس کردن‌شان، (به تعبیر دکتر سلطانی) به مانند جابجا کردن کوهی‌ست که بر روی سینه‌شان قرار گرفته و با هر دم و بازدم، باید زجری شدید و طاقت‌فرسا را تحمل بکنند و نهایتاً هم بعد از چند روز زندگی مشقّت‌بار، این دنیا را ترک می‌کردند.
خب این یعنی چی؟ یعنی نوعی "شرّ طبیعی". شرّ طبیعی، رنجی‌ست که ناشی از ساز و کارهای مسلط بر جهان طبیعی (یا ناشی از اختلال در ساز و کارهای طبیعی جهانی) می‌باشد که ما در آن زندگی می‌کنیم.

۲- چند روز پیش، پشت چراغ قرمز شاهد درگیری دو پسر جوان (که سرنشین خودرویی مدل بالا بودند) با دختری نوجوان و دستفروش (شاید ۱۶ یا ۱۷ ساله) بودم که از یک مشاجرهٔ لفظی (نمی‌دانم بر سر چی) شروع شد و به پرتابِ آب دهان به سر و روی همدیگر رسید و نهایتاً یکی از پسرها پیاده شد و دیوانه‌وار و به بدترین و شدیدترین شکل ممکن، شروع کرد به کتک زدن آن دختربچه (که جثه‌ای نسبتاً کوچک و ضعیف هم داشت)؛ و ملت به راحتی، مشغول تماشای صحنه بودند و احیاناً لذّت هم می‌بردند!
این یکی یعنی چی؟ یعنی نوعی "شرّ اخلاقی". شرّ اخلاقی، رنجی‌ست که از بلاهایی که ما انسان‌ها بر سر هم می‌آوریم، ناشی می‌شود.

۳- ماه رمضان سال گذشته، یکی از خویشاوندان نزدیک‌مان که پسری بیست و سه چهار ساله و ساکن هشتگرد (در اطراف تهران) بود، طعمهٔ دو سارق زورگیر (که هم سن و سال خودش هم بودند) شد و به طرز فجیعی به قتل رسید و پراید قراضه‌اش به سرقت رفت.
پس از مدت‌ها که جانیان مزبور دستگیر شدند (که فرایند بازداشت شدن‌شان و دردسرهای مربوطه، خود داستان غم‌انگیز دیگری دارد)، معلوم شد یکی از آنها سرباز فراری بوده و دیگری، معتاد به این مواد مخدّر جدید (مثل شیشه یا کراک).
اعترافی که بعداً دربارهٔ نحوهٔ کشتن او نمودند، واقعاً حکایتی دلخراش و آزار دهنده بود و دلالت بر اوج شناعت و قساوتی بی حد و مرز می‌نمود...
جالب اینکه هم شخص قربانی، و هم خانواده‌اش، آدم‌هایی خیلی خوب و متدیّن و مقیّد بودند و آزارشان به احدی که نمی‌رسید هیچ، دستشان به کار خیر هم می‌رفت.
وقتی که به آمار وسیع جرم و جنایت و بزهکاری و اعتیاد و اختلالات روانی و بیماری‌های جسمی و فقر و بیکاری و اختلاف زیاد طبقاتی و بی‌بند و باری و اباحه‌گری اخلاقی و بی‌مسؤولیّتی و بی‌اعتمادی و خشونت و تن‌فروشی به سبب نیاز مالی و فساد مالی و فساد اداری و کودکان کار و کودکان طلاق و اختلافات خانوادگی و خانواده‌های رنجور و متلاشی شده و بسیاری از مشکلات و معضلات دیگرِ این جامعه نظری بیفکنیم، حقیقتاً خود را در وضعیتی آشفته و نابهنجار و نابسامان می‌یابیم.
به واقع، ما با جامعه‌ای فروپاشیده‌ و از هم گسیخته سر و کار داریم که به قول عباس عبدی، با چسبِ قدرتِ حکومت، بر سر پا مانده است.

۴- نیویورک تایمز در سال ۱۹۹۳، عکس دختر بچه‌ای سودانی را منتشر کرد که نشان می‌داد از فرط ضعف و گرسنگی، گویی در حال جان دادن بود و به فاصلهٔ ۱۰ متری‌اش، یک کرکس به انتظار مردن او نشسته بود. جالب‌ اینکه عکاس سرشناسی که این عکس را گرفته بود، نهایتاً هیچ تلاشی برای کمک به کودک نکرد و بعد از اینکه کار خود را انجام داد، او را به حال خویش رها کرد تا جان بکَند و طعمهٔ لاشخور بشود!
طبق پژوهشی که مؤسسه بین‌المللی مطالعات سیاست غذایی انجام داده، 16 کشور در جهان در وضعیت هشدار گرسنگی قرار دارند و به شدت نیازمند دریافت غذا هستند. گرسنگی نامرئی یا همان سوءتغذیه، سالانه قریب 1.1 میلیون کودک در سراسر جهان را به کام مرگ می‌کشاند. این در حالی‌ست که به گفتهٔ معاون رئیس جمهور سابق، کشورهای سلطه‌گر در برخی مواقع برای اینکه قیمت محصولات خود را حفظ کنند، مواد غذایی (مانند گندم) را به دریا می‌ریزند.

۵- بیش از ۷۰ میلیون انسان، فقط در جریان جنگ‌های جهانی اول و دوم جان باختند.
میلیون‌ها نفر از یهودیان و سایر اقلیت‌ها در اروپا، در ماجرای هولوکاست قربانی شدند.
در همین جنگ ایران و عراق، چند صد هزار نفر فقط کشته داشتیم و بیش از ۶۰۰ میلیارد دلار خسارت مالی برای هر کدام از دو طرفِ درگیری، به بار آمد.
حدود ۱.۷ میلیون نفر کامبوجی، قربانی نسل‌کشی خمرهای سرخ شدند و میلیون‌ها انسان دیگر نیز طی نسل‌کشی‌های دیگری، در نقاط مختلف جهان کشته شدند...

***

فهرست فوق را البته همینجور می‌شود ادامه داد!
ما وقتی که با چنین مسائل و پدیدارهایی روبرو می‌شویم، اولین سؤالی که به ذهنمان می‌رسد این است که واقعاً معنای اینها چیست؟ و چگونه می‌شود این‌گونه موارد را به درستی، فهم و تحلیل کرد و تبیین و یا توجیه نمود؟ آن قربانیانی که مقهور این‌گونه شرور و مصائب می‌گردند، باید چه حکمتی را در پسِ پشت این پدیده‌ها ببینند؟ و کدام معنا را برای زندگی خودشان خلق و جعل نمایند تا بر پایهٔ آن، به مقام هدفمندی و رضایتمندی برسند؟ زندگی، برای این دسته از افراد چه معنا و چه هدف و چه ارزشی می‌تواند داشته باشد؟
انگاری که غالب انسان‌ها در طول تاریخ، همینطور می‌آیند رنج می‌برند و می‌روند! آخر که چه بشود؟ غرض چه بوده؟ اصلاً برای چه آمده‌ایم، برای چه با این وضع اسفناک زیست می‌کنیم و سرانجام به کجا خواهیم رفت؟ به کجا خواهیم رسید؟
فرض می‌کنیم که درد و رنج و یا پوچی و بی‌معنایی، در کُنه این جهان وجود نداشته باشد، اما باز بپرسیم که آیا جهان هستی، در ذات خود و در نفس‌الامر، واجد ارجمندی و ارزشمندی و معنای محصّلی هست؟
البته دنیا، مسلماً به این مقدار تاریکی و سیاهی که وصفش کردم، نیست و چیزهای خوبی هم در آن پیدا می‌شود، ولی خب این موارد منفی هم در آن وجود دارد دیگر، و گریبانگیر بسیاری‌ از افراد است و گویا کاریش هم نمی‌توان کرد.
و من هر چقدر هم که فکر می‌کنم، چیزی از احسن بودن نظام خلقت (با این فرض که آفرینشی در کار باشد) دستگیرم نمی شود و از فلسفهٔ آن شُرورِ گزاف و آن حدّ عظیم از شرارت‌های انسانی، هیچ سر در نمی‌آورم...
سلام ( با درود بر جناب آقای زمانیان)

1- مراد شما از شر چیست؟ یعنی چیزی که خوشایند نیست یا چیزی که روی هم رفته به صلاح نیست؟ کدام یک را می‌گویید در عالم وجود دارد اگر منظور شما چیزهایی است که خوشایند شما نیست و می‌گویید ای کاش نبود، می‌گویم این‌که خیری خوشایند ما نیست در عالم نباشد، هیچ ضرورتی ندارد. به تعبیر دیگر به خیرخواهی خدا ضربه نمی‌زند که چیزهایی خوشایند ما در جهان نباشد. شما خیلی وقت‌ها به صرف خیرخواهی نسبت به دیگران کارهایی می‌کنید که شاید خوشایند او نباشد. شما در شب امتحان هیچ وقت به بچه‌یِ همسایه نمی‌گویید که امشب حق دیدن و تماشای تلویزیون نداری ولی به بچه‌یِ خودتان می‌گویید که شب امتحان حق سینما رفتن و دیدن برنامه‌های تلویزیون را نداری. چرا؟ چون‌که بچه‌یِ خود را از بچه‌یِ همسایه بیشتر دوست دارید. گاهی شدت علاقه‌یِ ما نسبت به موجودی باعث می‌شود که شرایطی برای او ایجاد کنیم که شاید ظاهراً خوشایند او نباشد. بنابراین به صرف این‌که چیزهایی در جهان وجود دارد که خوشایند ما نیست. این مسأله با خیرخواهی خدا منافات ندارد. می‌دانید چه چیزهایی با خیرخواهی خدا منافات دارد؟ آن‌که چیزهایی در جهان به وجود بیاید که روی‌هم رفته با مصلحت ما سازگار نباشد. یعنی خدایی که خیرخواه من است،‌ چیزی در زندگی برایم پدید آورد که من حیث‌المجموع به مصلحت نباشد و ضرر آن بیش از نفعش باشد. خوب چنین سؤالی وجود دارد یا خیر؟ اگر کسی بگوید چنین چیزی در جهان وجود دارد و چیزهایی در جهان هست که نفع آن‌ها از ضررشان کمتر است، باید دید که داوری او تا چه محدوده‌ای است، ‌تا چه محدوده‌ای باید دیده باشدکه بتواند در مورد نفع یا ضرر آن داوری کند. ظاهراً باید تا جایی را ببیند که قدرت دیدن آن و نیز امکان آن برای بشر نیست.
2- نکته‌یِ دوم این که شر کاملاً ‌به دید ما از جهان بستگی دارد. فرض کنید که من بگویم: می‌خواهم در یک گوشه از تهران پارکی ایجاد کنم که اسباب تفریح و تفریح و راحتی بندگان خدا در آن فراهم باشد و شما وارد شوید و ببینید که برخلاف گفته‌یِ من پارک پر از حیوانات درنده و هزاران بلای دیگراست. شما می‌توانید بگویید که فلانی به قول خود عمل نکرد. آن‌جا که اسباب راحتی نبود، همه در رنج و عذاب بود. اما اگر من به جای آسایشگاه گفته بودم می‌خواهم یک آزمایشگاه درست کنم مثل جلسه‌یِ امتحان، به نظر شما هیچ کس سر جلسه‌یِ امتحان بلند می‌شود و بگوید: استاد چرا دو ساعت مرا معطل کرده‌ای؟ مگر نمی‌بینی که مردم همه به تفریح رفته‌اند و سرگرم قدم زدن در پارک و خیابان هستند. استاد می‌گوید من برای گرفتن امتحان به این‌جا آمده‌ام. این جا آزمایشگاهی است می‌خواهم شما را امتحان کنم. داوری کردن درباره‌یِ بشر بستگی به تلقی ما از دنیا دارد. آیا دنیا آسایشگاه است یا آزمایشگاه؟ اگر فرض کنید که دنیا آسایشگاه است. در این صورت دنیا پر از شر است. اگر خدا قول داده است که دنیا آسایشگاه باشد، شکی نیست که به قول خود عمل نکرده است. اما اگر قول ایجاد آسایشگاه نداده باشد و گفته باشد:

«ولنبلونکم بشیء من‌الخوف و نقص من‌الاموال و الانفس و الثمرات» در آن صورت وضع خداوند مانند استادی است که دو ساعت دانشجوها را در سالن امتحانات نگه داشته باشد و سؤالات پیچیده و مشکل پرسیده تا ‌عادلانه و سختگیرانه نمره بدهد."
(آیا وجود شر در عالم با وجود خداوند قادر و توانا در تناقض نیست؟ /مصطفی ملکیان)
(در پاسخ به این بخش از سوال جناب شهرام: چگونه می‌شود این‌گونه موارد را به درستی، فهم و تحلیل کرد و تبیین و یا توجیه نمود؟ آن قربانیانی که مقهور این‌گونه شرور و مصائب می‌گردند، باید چه حکمتی را در پسِ پشت این پدیده‌ها ببینند؟ و کدام معنا را برای زندگی خودشان خلق و جعل نمایند تا بر پایهٔ آن، به مقام هدفمندی و رضایتمندی برسند؟ ):

راهش در معنوی شدن است،معنوی شدن به تعبیرملکیان پنج مؤلفه دارد: آرامش درونی، شادی، امید به زندگی ،رضایت باطن (بدون عذاب وجدان ) معنی دار بودن زندگی و به سوی هدفی فراتر از زندگی مادی رفتن:
"به نظر من ادیان آمده اند که چنین انسان هایی را پرورش دهند. وقتی این همه در دین گفته می شود «الا بذکر الله تطمئن القلوب» با یاد خدا دل آرام می گیرد. وقتی در قرآن آمده است که حضرت ابراهیم(ع) خطاب به خدا گفت «رب ارنی کیف تحی الموتی قال أو لم تؤمن» خدا در جواب ابراهیم گفت: آیا ایمان نداری؟ «قال بلی ولکن لیطمئن قلبی» ایمان دارم ولی، یک چیز مهم تر از ایمان است که ندارم و آن آرامش دل است. یا بالاتر از آن، در قرآن وقتی می خواهند اوج یک انسان را نشان دهند به او خطاب می کنند: «یا ایتها النفس المطمئنه» این آرامش و رها بودن از اضطراب و تشویش، علامت یک انسان معنوی و همیشه شاد است یا: «ان أولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون» حزن ندارند، شاد هستند، انسان معنوی رجاء به خدا دارد و هیچ وقت دستخوش یأس نمی شود. به نظر من ما می توانیم انسان های امیدواری بپرورانیم که به تعبیر علی بن ابی طالب(ع) «لا یرجون احد منک الا ربه» به خدای خودشان امیدوار باشند. بهداشت روانی یک انسان معنوی به این است. از طرفی به نظر می آید انسان معنوی که باید رضایت باطن داشته باشد نباید با خودش نزاع داشته باشد ما وقتی نزاعمان با دیگران تمام می شود نزاعمان با خودمان شروع می شود، این که خواب به چشممان نمی رود، اینکه از این پهلو به آن پهلو می شویم به این خاطر است که از خودمان بدمان می آید و از خویش متنفریم. از همه اینها مهم تر این است که باید زندگی برای انسان معنوی، معنادار باشد. اینگونه نباشد که خیال کنیم پدر و مادر ما را به زور به دنیا آوردند حال باید بگذاریم شصت، هفتاد سال بگذرد تا برگردیم به جائی که از آنجا آمده ایم بلکه باید فکر کند که این هدیه ای است که به او داده شده و این هدیه را باید برای کسب چیزی ارزشمندتر از خودش صرف کند ..."( با معارف معنویت را به دانشگاه ببریم/ ملکیان)
"به نظر من انسان معنوی به شرور هم رضایت می‌دهد. یعنی تمام بدی‌های طبیعی چه بدی‌های اخلاقی، چه بدی‌های عاطفی (و اگر به بدی‌های مابعدالطبیعی هم قایل باشیم) به تمام این بدی‌ها رضایت می‌دهد. یعنی در عین این‌که می‌بیند فراوان بیگناهانی هستند که رنج می‌برند و بسا نیکوکارانی هستند که به حسب ظاهر پاداشی نمی‌گیرند، در عین این‌که می‌بیند ظلم و فریبکاری و خشونت و بیماری و زلزله و رعد و برق و همه شرور طبیعی و عاطفی (مثل دندان درد و ...) هست، همه‌ی آن‌ها را روی‌هم‌رفته دوست می‌دارد، اما روی‌هم‌رفته رضایت می‌دهد یا دوست می‌دارد به معنای آن نیست که با این شرور مقابله نمی‌کند. چون یکی از چیزهایی که باید به آن رضا بدهد، اختیاردار بودن انسان است وآن را اعمال می‌کند. پس انسان معنوی در عین این‌که هم در بیرون و هم در درون خود مشغول مقابله با پلشتی‌ها و بدکاری‌هاست، به کل نظام رضا داده و تسلیم کل نظام است. این تلقی من از رابطه انسان و خداست.(تصور من درباره خدا / مصطفی ملکیان)

ضمنا آرش نراقی در پاسخ به ابراهیم سلطانی، در بخش دوم مناظره برنامه‌ پرگار، مطالب قابل تاملی را بیان و نقصان های جدی بر برهان شر وارد کرده است .
سلام بر شهرام عزیز و جناب زمانیان بزرگوار
اول از همه از جناب شهرام تشکر می‌کنم که در بحث‌ها شرکت می‌کند و هنوز ما را از نظرات ارزشمندش محروم نکرده است.شهرام جان تو برای سکوت خلق نشده‌ای و آنچنان به صدق نظراتت را بیان می‌کنی که خورشید می‌زاید از نفست.
واما ادامه بحث: جناب زمانیان عزیز، به نظر من و با توجه به تجربه‌ای که در مسیر زیسته خودم کسب کرده‌ام و مطابق با تجربه‌های زیسته دیگر همنوعانم باید خدمتتان عرض کنم که در این دنیا هیچ چیز واقعی‌تر از رنج نیست. همه ما میدانیم وقتی از رنج حرف می‌زنیم از چه حرف میزنیم. جناب شهرام شمه‌ای از آن را بیان کرد. چند وقت پیش دوستی پیشنهاد داد که برای تعلیم کودکان سرطانی داوطلب شوم. پیشنهادی بسیار انسان‌دوستانه و اخلاقی؛ اما من با توجه به ظرفیت روحی و روانی خودم متآسفانه نتوانستم بپذیرم. من هنوز نمیدانم کودک سرطانی یعنی چه! من از شنیدن این اصطلاح هم واهمه دارم چه برسد به اینکه از نزدیک شاهدش باشم.( و این البته از نقاط ضعف شخصیت من است). بسیاری از رنج‌ها هیچ توجیهی ندارد و وجودشان اصلآ ضرورتی نداشت و به نفع هیچ کسی هم نبوده و نیست. البته از نظر من یک توجیه دارد و آن این است که: ما ساخته دستان کور طبیعتیم که در روند تکاملی‌مان باید مدام با رنج ها و درد‌ها‌ی وجود، دست و پنجه نرم کنیم و اینجاست آن بخت و شانسی که من از آن نام بردم و شما آن را خطرناک دانستید. جالب است چند وقت پیش یافته‌های علمی نشان داد که عامل بیشتر سرطان‌ها بدشانسی است. همین زیبایی ظاهری و سلامت جسمی ما بسته به این است که در لحظه‌ای که نطفه‌ی ما بسته می‌شود کدام کد‌های ژنتیکی که در مسیر تکاملی خود مدام به این جسم و آن جسم منتقل شده‌اند به ما برسد و ساختار وجودی ما را تشکیل دهد. آیا این مسئله بجز بخت و شانس و تصادف به چیز دیگری هم وابسته است؟ این بیماری‌های عجیب رنج‌زا تنها از نظامی معیوب بر می‌آید و آدمی پس از تحمل و دیدن این همه رنج به نتیجه‌ای دهشتناک می‌رسد وآن این است که همه ما به طرز بی‌رحمانه‌ای با دردها و رنج هایمان تنهاییم و صدای هیچ یاوری هم به گوش نمی‌رسد و اینجاست که من می‌گویم اگر خدایی هم باشد اینچنین آفرینشی در حق ما خرده جنایتی معصومانه‌ای بود.
پاسخ:
درود بر شما تنهای عزیز

بله رنج را همه ی ما انسان ها در عمیق ترین لایه های وجودی مان احساس می کنیم. به تعبیر یکی از موخان، تاریخ یعنی: آدمیان به دنیا می آیند، رنج می برند و می میرند.
1..... اما آن چه خدمت آقا شهرام گفتم بحثی در باره ی انتولوژی رنج بود. سخن وجود شناسانه. همانند آن چه در فلسفه ی هنر در باب زیبایی گفته می شود. مثالی هم که اوردم همین مطلب را اشاره می کرد. درست است که شرایط و موقعیت های متفاوت، انعکاسی متفاوتی در مای انسانی دارند. اما آن چه به عنوان رنج می شناسیم، احساس رنج است. احساس رنج، شبیه احساس درد است. آیا من می توانم به شما بگویم دندانتان درد می کند ولی شما خبر ندارید؟ خیر نمی توانم. زیرا اگر احساس درد نداشته باشید یعنی دردی وجود ندارد.
پزشکان برای جراحی گاهی عضو را بی حس می کنند. چاقویی بر عضو می گذارند و ان را می شکافند. آیا شخص بیمار درد دارد؟ خیر. زیرا احساس درد ندارند. درد و رنج یعنی احساس درد و رنج.
درد، رنج جسمی است و رنج، درد روحی است. نه درد و نه رنج، شان وجودی ندارند. یعنی چیزی در بیرون نیستند.

2..... اما این که شر چیست، انواعش کدام است و آیا شر پرونده ی همیشه گشوده علیه خداست؟ آیا شر همان رنج است؟ و یا به تعبیر دیگر، رنج همواره شر است؟

بخشی از نظرم را در این پست نگاشته ام:

پرسش از وجود شرور در عالم


http://zamanian.blogsky.com/1392/10/15/post-200/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85
در پاسخ به دوست گرامی ام، "شمعی در رهگذار باد"
با سلام و سپاس از نکات خوبی که اشاره فرمودید؛ استفاده کردم.

1- اگر بخواهم مزاحی کرده باشم، باید عرض کنم آن مطالبی که از قول استاد ملکیان نقل کرده اید، متعلق به "ملکیان متقدم" است! و الا "ملکیان متأخر"، از شدت رنج حاصل از مواجهه با رنج بردن رنج دیدگان، کارش به بیماری و افسردگی کشید :)

2- من با این مطالب جناب ملکیان همدلی دارم و چنانچه اینگونه مطالب، می تواند برای کسانی راهگشا باشد، خیلی خوب است. و بنده هم خیلی خوشحال می شوم که افرادی بتوانند به کمک آن مقولات، زندگی خود را معنادار نمایند.

اگرچه، فکر می کنم اینها توصیه هایی نیست که بتواند در همۀ آدم ها کارگر بیفتد. ضمن اینکه در بعضی از موارد آن نیز می توان چون و چرا نمود:

الف- قدرت داوری ما دربارۀ مصالح مان محدود است؟ بسیار خب، قبول؛ اما از کجا معلوم آن کسی که مصلحت ما را تعیین کرده، تشخیص درستی داده و بر خطا نرفته باشد؟ وقتی که خودمان (به علت محدودیت قوای شناختی)، نمی توانیم مصلحت خویش را به درستی تشخیص بدهیم، پس چگونه و از کجا فهمیده ایم، صحت و بی عیب و نقص بودن تصمیم خدا را؟

ب- این دنیا آزمایشگاه است و نه آسایشگاه؟ بسیار خوب، این هم قبول؛ اما همچنان حق داریم بپرسیم که چرا آزمایشگاه است؟ چرا آسایشگاه نیست؟ آزمایشگاه بودن، چه برتری و مزیتی بر آسایشگاه بودن داشته است؟

ج- راه حل هدفداری و معناداری زندگی، در "معنوی شدن" است؟ بنده شخصاً این را قبول دارم و شاید مهمترین دغدغۀ زندگی ام، همین معنویت (البته در شکلی فرا دینی) باشد؛ اما به نظرم می رسد گرایش به معنویت، برای همگان میسر نیست و بستر و زمینۀ معنوی زیستن، برای همۀ افراد فراهم نیست.
من کاملاً می توانم حال کسانی را که در بدبختی و محرومیت و رنج و عذاب دست و پا می زنند و در نتیجه، دستخوش یأس و پوچی و بی معنایی و بی هدفی و نارضایتی از زندگی می شوند را درک کنم؛ همان آدم هایی که احساس ارزشمندی و کرامت و عزت نفس خود را یکسره از دست داده اند. و لذا مطمئن نیستم همۀ این آدم ها بتوانند به چنین توصیه ای عمل بکنند...

د- ما باید به شرور رضایت بدهیم، چون باید به اختیاردار بودن انسان رضا بدهیم؟ چرا؟ من راستش نمی توانم این را بپذیرم.
در اینجا، لازم است دو مسأله حل بشود:
اول اینکه آیا وجود اختیار در انسان (با توجه به هزینه هایی که در باب شرور اخلاقی، عملاً به بار آورده)، ضروری و گریزناپذیر بوده است؟ به عبارت دیگر، با لحاظ کردن قاعدۀ "هزینه-فایده"، چرا وجود اختیار، بهتر از عدم وجود آن بوده است؟ (ضمن اینکه باز در این بخش، می توان پرسید: با فرض وجود حیات پس از مرگ، آیا در حیات دیگر، اختیار انسان همچنان باقی می ماند، یا از او سلب می شود؟ گویا طبق آموزه های ادیان ابراهیمی، سلب می شود؛ حال سؤال اینجاست که اگر اختیار، چیز خوبی است، پس چرا در حیات بعدی ادامه نمی یابد؟ چه خصوصیتی در اختیار وجود دارد که در حیات دنیوی انسان ها، امری خوب و لازم تلقی می شود، ولی در حیات اخروی، نه؟)
دوم اینکه باید نشان داده شود این حد از شرور، گزاف نیست و به هیچ وجهی، امکان نداشت که با مقدار کمتری از آن، مختار بودن انسان ها تحقق یابد. به عبارت دیگر، سؤال این است که چرا مکانیسم، جوری طراحی نشده که با میزان کمتری از شرور هم، بشود به نتیجۀ اختیارداری انسان ها رسید؟

3- درخصوص "برهان منطقی شر"، کاملاً با شما و آقای دکتر نراقی موافقم که این برهان، عقیم و نامنتج است و لذا از وجود شرور، نمی توان عدم وجود خدای عالم و قادر و خیرخواه را نتیجه گرفت؛ و به هر حال، این قابل تصور است که حکمتی در پس پشت این شرور و بلایا مستتر باشد ولی ما از فهمش عاجز باشیم.

آقای نراقی در انتهای مقالۀ "خداوند و مسأله شرور گزاف"، به درستی، نتیجه می گیرد:
"حاصل آنکه، اگر تحلیل های این نوشتار درست باشد، در آن صورت ماده و صورت برهان مبتنی بر شرور گزاف با دشواری های مهمی روبروست، و مادام که این دشواری ها برجاست، نمی توان بر مبنای شرور گزاف (به فرض وجود) نتیجه گرفت که باور به خداوند نامعقول یا از حیث معرفتی ناموجه است."

اتفاقاً چند سال پیش، از طریق ایمیل، سؤالاتی در همین مورد از ایشان پرسیدم که پاسخ وی این بود:
"با سلام
پرسشهایی که مطرح کرده اید حقیقتاً دشوار است، و بعید می دانم که من هم پاسخ قطعی و روشنی برای آن داشته باشم. من پاره ای از تأملات خودم را در این خصوص پیشتر بیان کرده ام. نمی دانم که آن کارها را دیده اید یا نه. من در خصوص مسأله غیبت خداوند چند سخنرانی داشته ام که بر روی سایتم در قسمت سخنرانیها دسترس پذیر است. مطلبی هم در خصوص الهیات غیبت نوشته ام که در آن از جمله درباره مفهوم مرگ خدا سخن گفته ام. آن مطلب را هم می توانید بر روی سایت من بیابید. در ضمن توصیه می کنم مطلبی را هم که درباره مادر ترزا و تردیدهای ایمانی او ترجمه کرده ام بخوانید. در خصوص دلایل عقلی اثبات یا نفی خداوند من متأسفانه به ایده مبهم تکافؤ ادله باور ندارم. به نظرم استدلالهایی که برای اثبات وجود خداوند ارائه شده است می تواند اعتقاد به وجود خداوند را باوری معقول سازد. در خصوص مسأله شرّ هم به گمان من پاسخ الوین پلنتینگا و ویلیام آلستون به حدّ کافی قانع کننده است، یعنی استدلال ایشان نشان می دهد که مسأله شرّ از چندان قدرت و استحکامی که برای نفی وجود خداوند لازم است بی بهره است. بنابراین، در مجموع می توان استدلال کرد که اگر کسی به خداوند باور داشته باشد باورش معقول و خردپسند است. در خصوص مسأله شرّ بد نیست که به مقاله مکی و پلنتینگا که هر دو در کتاب کلام فلسفی آمده است نگاهی بیندازید. اگر با این نوشته ها کمابیش آشنا هستید، در آن صورت لطفاً مشخصتر برایم بنویسید که کدام جنبه آن مباحث برای شما پرسش انگیزتر است.
زنده باشید
آرش نراقی"

4- اما نکته ای را می خواهم در اینجا متذکر بشوم: از بی اعتباری "برهان شر"، نمی توان نتیجه گرفت که پس "مسألۀ شر" حل شده است. خیر، مسألۀ شر و چیستی فلسفۀ آن، کماکان پابرجا و مشکل زا و پرسش آفرین است.

من بعضی نکاتی که در اینباره به نظرم می رسید را در ضمن کامنتی در ذیل مقالۀ "مسئله شر و محدودیت قوای شناختی انسان" درج کرده ام: http://neeloofar.org/critic/123-notation/976-71293.html
سلام بر دوست ارجمند
درست میفرمایید خدا نگفت اینجا آسایشگاه است‌؛ اما خودش گفت کفیل روزی بندگانش می‌شود، آیا شد؟ متأسفانه آمار میگوید در هر دقیقه هزاران کودک از گرسنگی می‌میرند.
این بود معنای کفالت؟
سلام
امیدوارم جناب ملکیان سلامتی خویش را باز یابند و از تاخر به تقدم باز گردند که هر تاخری لزوما بهتر از تقدم نیست. من بسیاری از رویکردها و نظریات جدید ایشان را قابل مناقشه می دانم و معتقدم که آرا و اندیشه های سابق وی از اعتبار، استواری و غنای بیشتری برخوردار است.
قصد ورود در بحث را نداشته ام و وقتم هم اجازه ورود به چنین بحث های دامنه داری را نمی دهد، اما چون جنابعالی در کامنت های پیشین، اظهار فرمودید که بیشترین تأثیر فکری را از جانب ملکیان گرفته‌اید و بیشترین قرابت را با او دارید، تکه های از سخنان ایشان را که با موضوع مناسبت داشت و به نوعی به سوالات شما پاسخ می داد، نقل کرده ام.
اما مجددا سوالاتی را مطرح فرمودید که پاسخ آنها در همان نقل قول موجود است. داوری کردن درباره‌ی خیر و شر بستگی به تلقی ما از دنیا دارد. اگر فکر کنیم که دنیا آسایشگاه است، در این صورت طبیعی است که به وجود شر معترض باشیم اما اگر فکر کنیم که دنیا آزمایشگاه است، اوضاع جور دیگر به نظر می آید. شما می توانید فکر کنید که دنیا آسایشگاه است و همچنان نسبت به وجود شر معترض باشید اما من ترجیح می دهم که دنیا را آزمایشگاه بدانم و به این ترتیب بسیاری از مسائل و از جمله وجود شرور را برای خودم حل کنم و به قول دکتر نراقی آرامش روانی داشته باشم وسختی ها را تاب بیاورم. هیچ فرمول خاصی در این زمینه وجود ندارد و شاید یکی از وجوه روانشناختی این نظریه که : خوشبختی و آرامش از درون انسان می جوشد، همین نحوه ی نگرش ما به هستی باشد. به نظر من ایمان دینی چنین کارکردی دارد، حتی اگر یقین کاملی هم وجود نداشته باشد. کاردینال نیومن می گوید: دو چیز است که در آن عدم یقین با آرامش جمع شده است: یکی «ایمان دینی» ، دیگری هم «عشق».
اصولا در مورد نظام خلقت می توان بی نهایت پرسش مطرح کرد، مثل همین پرسش های شما: که چرا دنیا آزمایشگاه است؟ چرا آسایشگاه نیست؟ آزمایشگاه بودن، چه برتری و مزیتی بر آسایشگاه بودن داشته است؟ چرا مکانیسم، جوری طراحی نشده که با میزان کمتری از شرور هم، بشود به نتیجۀ اختیارداری انسان ها رسید؟ چرا پر از آسایش و رفاه نیست؟ چرا اصلا رنج و شر وجود دارد و یا سوال های مهمتر :اصلا چرا جهان خلق شده؟ چرا به این صورت خلق شده، چرا جور دیگری خلق نشده، و ...
و بی نهایت هم پاسخ می توان به آنها داد، چون بستگی دارد به تلقی و نگرش و احساسات و تمایلات پاسخگو. مثلا من شخصا در مورد این سوال که چرا جهان سراسر آسایش نیست، پاسخ می دهم: از نظر من تکثر و تنوع باعث زیبایی جهان می شود و زندگی یکنواخت لطفی ندارد حتی اگر سراسر آسایش باشد و اصولا سختی و رنج است که باعث دلپذیر بودن آسایش می شود: گر سنگ همه لعل بدخشان بودی/ پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی.
دیگری ممکن است بگوید صرفا سختی و رنج ارزشمند است و آسایش امری عدمی است و اصلا وجود ندارد و ...
سوالی عجیب هم مطرح کرده اید، اینکه چرا باید به اختیاردار بودن انسان رضا بدهیم؟
خمیر مایۀ سوال شما مخدوش است. اساسا وجه تمایز انسان با طبیعت بیجان و جاندار، اختیار است .نمی گویم عقل، چون اگر اختیار نباشد عقل کاربردی ندارد، به جای آن می شد سوال کرد که چرا باید به وجود اختیار در نظام خلقت رضا بدهیم؟ که مفهومش این می شد : چرا باید انسان اساسا خلق می شد؟! چون زندگی بدون اختیار، زندگی جمادات و نباتات و حیوانات است : کوه و سنگ و درخت و سگ و گربه و ...
اما یک نکته قابل تامل وجود دارد و آن اینکه واقعا این بحث های انتزاعی ما را به کجا می رساند؟ چه ثمره ای عایدمان می کند؟ نتیجه عملی اش در زندگی ما چیست؟ مثلا پاسخ سوال یاد شده، چه دردی را دوا می کند؟ حالا ما رضا ندهیم به اختیار، چه اتفاقی می افتد؟ یا این سوال که چرا در جهان اصلا رنج و شر وجود دارد، چه ثمره عملی دارد؟ آیا ما را برمی گرداند به آغاز خلقت و قادرمان می سازد که با خدا در نظام هستی مشارکت کنیم و طرحی نو در افکنیم؟!
این بحث ها، قرنهاست که مطرح است و هیچ گره ای را هم نگشوده است و هیچ تحولی در زندگی انسان پدید نیاورده است. واقعیت این است که ما محکوم به زندگی هستیم، آن هم در طیفی از رنج و شادی و ملالت. لذا این مناظره های کتبی و شفاهی، فقط تا حدی که نتیجه حاصل از آن رنجی را از زندگی انسان دفع کند، معقول و منطقی به نظر می رسد و بیشتر از آن اتلاف وقت است، مخصوصا برای شما که به نظر می رسد بار علمی و معرفتی خوبی دارید، حیف است که وارد این بحث های بی نتیجه یا با نتیجۀ غیر موثر در زندگی شوید. بنابراین از نظر من تنها سوال شما که غیر انتزاعی بوده و پاسخ آن می تواند اثر و ثمری واقعی داشته باشد، این سوال است که کدام معنا را برای زندگی خود خلق و جعل کنیم تا بر پایهٔ آن، به مقام هدفمندی و رضایتمندی برسیم؟ و جوابی که من به آن می دهم دقیقا همان پاسخ ملکیان متقدم ( کامنت قبلی ام) و آرش نراقی، مشروح در آن مناظره معروف است که فکر می کنم در سایت http://malakeyan.blogfa.comنیز متن کتبی آن را دیده ام. شاید ملکیان هم اگر از نگرش های سابقش عدول نمی کرد، اکنون به تعبیر شما کارش به بیماری و افسردگی نمی کشید.که البته این تعبیر را – حتی در قالب مزاح _ خیلی زیبا نمی بینم، تعبیر من این است: به رنجی که می برد، دچار نمی شد. ملکیانی که می گفت: "انسان اگر بداند که جزیی از خداست، آرامش می‌یابد و برای او رضایت و ابتهاجی پدید می‌آید که وقتی نداند برایش پدید نمی‌آید".
و یا دین را این سان به زیبایی توصیف می کرد:
" خدا نادیدنی است. معنای این چیست؟ یعنی هیچ کدام از موجودات دیدنی خدا نیستند. این یعنی چه؟ یعنی در برابر هیچ کدام از موجودات دیدنی اراده‌یِ خود را تعطیل نکنید. به خاطر این‌که خواست کسی دیگری اجرا بشود از خواست خود دست برندارید. به نظر شما اگر کسی چنین دیدی داشته باشد، ‌چه می‌شود؟ از تمام اقتدارهای دنیا آزاد می‌شود، از تمام اشخاص جهان رها می‌گردد. از شهرت، قدرت، محبوبیت، حیثیت اجتماعی، پول و مقام آزاد می‌شود. چرا؟ چون به هر کدام که می‌‌رسد می‌گوید تو محسوسی، ‌خدایی که من باید بپرستم نامحسوس است،‌ پس تو خدای من نیستی. پس از آزادی خودم به خاطر تو صرف‌نظر نمی‌کنم. اگر به این معنا بگیریم معلوم می‌شود که دین در واقع ما را کاملاً آزاد خواسته است. دین یک آزادگی به انسان می‌دهد که او را از همه چیز آزاد می‌کند. یعنی دین در ابتدا به آزادی اجتماعی نپرداخته، ‌بلکه به یک آزادی درونی پرداخته است که انسان را از قید و بند هر کسی جز خدا آزاد می‌کند. این آزادگی در مناسبات اجتماعی به آزادی می‌انجامد ..."
من البته معتقد نیستم که دین پاسخ گوی همه نیازهای بشری است، اما باورهای دینی یکی از عوامل مؤثر در سلامتی روحی و موجد نوعی آرامش درونی و کاهنده اضطراب است.
شاید بدانید که پژوهش های میدانی و تحقیقاتی که توسط دکتر لارسون و گروهش در مرکز تحقیقات ملی مراقبت های بهداشتی آمریکا صورت گرفته، یک رابطه مثبت بین اعتقاد دینی و سلامت بدن و روح انسان را ثابت کرده و نشان داده است که دین و معنویت در تقلیل آثار افسردگی بسیار موثرند.
موفق باشید. لحظه هایتان پر از آرامش باد
سلام بر دوست گرانقدرم، "شمعی در رهگذار باد" و ممنون از اینکه نظرات اینجانب را نقد می کنید.

من البته می توانم راجع به فرمایشاتتان پاسخ بگویم و حرف­هایی دارم که بزنم، ولی چون مرقوم فرموده ­اید وقت لازم برای ورود در بحث ­های دامنه ­دار اینچنینی را ندارید (و البته من هم ندارم)، و چون ورود دقیق و موشکافانه در اینگونه مباحث، مستلزم وارد شدن در مسائل خاصی است که ورود به آنها در چنین فضاهای عمومی­ (و همچنین در فضایی که متعلّق به دیگران است) شاید به مصلحت نباشد، و چون بنده نیز فایدۀ چندانی در این بحث ها (که بعضی فقراتش جنبۀ انتزاعی می یابد و در بعضی فقرات، به سبب تفاوت در نگرش ها و پیش فرض ها، بی نتیجه خواهد ماند) نمی بینم، از ورود در آن صرف نظر می کنم.

فقط یک سؤال از محضر شریفتان دارم: شما برای رضایتمندی و هدفمندی و معناداریِ زندگیِ کسانی که به علل مختلف، نمی توانند (تأکید می­ کنم «نمی توانند» و نه اینکه «نمی خواهند» و نه اینکه «غرض و مرضی» در کار باشد) به ایمان دینی و باورهای مذهبی روی آورند، چه توصیه ای (که البته انتزاعی هم نباشد) دارید؟
سلام
می خواهند ولی نمی توانند؟! از نظر من این فرض هیچوقت اتفاق نمی افتد.
دوست نیکخواه و ارجمندم، "شمعی در رهگذار باد"، درود بر شما.

من با این نظر همراه نیستم که اگر کسی بخواهد دیندار باشد، حتماً خواهد توانست؛ و اگر اقدام کند، حتماً موفق خواهد شد. کاملاً قابل تصور است که کسانی، دین و گزاره‌های دینی را در ترازوی خرد و وجدان، سنجیده و در مقام عمل آزموده باشند ولی به لحاظ معرفتی و یا تجربیات شخصی، قانع و متقاعد نشده باشند.
بنده افرادی را سراغ دارم که مُجدّانه و صادقانه و از صمیم دل، به ادیان رسمی روی آورده‌اند تا بهره‌های معرفتی و معنوی ببرند اما نهایتاً ناکام مانده‌اند و دست خالی بازگشته‌اند و یا به صورت کامل، ارضاء و سیراب نشده‌اند، پس به جستجوی راه‌های دیگری برآمده‌اند و در عینِ استفاده از محَسّنات ادیان نهادینه، در قالب و چارچوب آنها متوقف نمانده‌اند.

این، البته به این معنا نیست که ادیان، ذاتاً از کفایت لازم برخوردار نیستند، فقط به این معناست که در شکل کنونی‌شان، کفافِ کارِ همگان را نمی‌دهند. و همچنین به این معنا نیست که افراد مزبور با گذر نمودن از ادیان، لزوماً به مراد خود و به معنایی مطلوب رسیده‌اند، بلکه به این معناست که به هر تقدیر، معنای مورد نظرشان را در ادیان نیافتند و لذا به جستجویی بیش‌تر و فراتر روان شدند، اگرچه شاید هیچگاه به مقصود ایده‌آل خود نیز نرسند...

بنابراین، نمی‌گویم که ادیان، واجد بهره‌های معرفتی و معنوی نیستند، می‌گویم این توانایی را ندارند که به همهٔ افراد، چنین بهره‌هایی را برسانند (یا دست کم، بهره‌ای به وجه اتَمّ و اکمل بدهند). همهٔ افراد، دارای زمینه‌های لازم برای این منظور نیستند و البته این مسأله، لزوماً مشکلِ شخصی یا ارادیِ آن افراد نیست که فاقد چنین قابلیتی شده‌اند، بلکه اصناف علل و عوامل در این میانه در کارند که کنترل همهٔ آنها در دست ما نمی‌باشد...

مثلاً تصور بفرمائید که شما در جایی مانند چین یا روسیه و یا یکی از کشورهای اسکاندیناوی یا آفریقایی و یا از پدر و مادری لائیک و یا در یک خانوادهٔ ضعیف و نابسامان به دنیا می‌آمدید و از همان ابتدا، با مربیان و با اسبابِ اثرگذارِ دیگری، سر و کار پیدا می‌کردید که بالمآل، شما را به راه‌های دیگری رهنمون می‌شدند یا می‌کشاندند، آنگاه آیا همچنان، همین جهان‌بینی و نگرش و همین باورها و پسندهای کنونی‌تان را داشتید؟ و اگر می‌خواستید و اراده می‌کردید، لزوماً می‌توانستید که در وضعیتِ درونی و بیرونی خود، تغییرات لازم و مطلوب را ایجاد نمایید؟

افرادی هم وجود دارند که بنا بر علل مختلفی، هیچ معنایی را در هیچ جایی نمی‌یابند و یکسره به پوچی می‌رسند که این خود، داستان دیگری دارد...

به نظرم، جهان هستی بسیار پیچیده است و گاهی عجیب و غریب می‌نماید و مسائل بسیار دشواری در آن مطرح هست که به سادگی، پاسخ نمی‌یابند و گاهی لاینحل باقی می‌مانند و بسیاری از افراد را در پیچیدگی‌های عمیق و تو در توی خود، اسیر یا سرگردان می‌کند...

نمی‌خواهم وقت شما بزرگوار را بیش از این بگیرم و این آخرین کامنت من خواهد بود؛ البته از نظرات ارزشمندتان استفاده خواهم کرد.

برای شما و سایر دوستان عزیز، آرزوی سلامتی و رضایتمندی و معنایابیِ هرچه افزون‌تر دارم. در پناه حق باشید.

بدرود
سلام بر دوست گرامی آقای شهرام
می بخشین در بحث تون بدون دعوت شرکت می کنم
به نظر من هم معنا رو باید خلق کرد
اون هم نه به طور انتزاعی و در ذهن
بلکه در متن جامعه و در بین انسان ها و در "عمل"
به نظر من یکی از شریف ترین معانی زندگی می تونه شاد کردن بچه ها باشه . هر کار کوچیک و بزرگی که بچه ها رو هر چه بیشتر و عمیق تر شاد کنه . من وقتی برای بچه ها قصه می خونم ( و نمی دونم چطور بگم که چقدر این کار رو دوست دارم) بیشتر از هر وقت دیگه ای در زندگیم احساس معنا داری می کنم . وقتی می بینیم بچه ها تمام هوش و حواس خودشون رو به من دادند و در صدا و لحن من و در متن قصه غرق شدند و تجربه ی شخصیت داستان رو در ذهن تجربه می کنند ، دیگه هیچ احتیاجی به معنای دیگه ای ندارم . هم معنادارم هم شادم هم راضی ام هم امیدوارم !
فکرشو بکنید اگه میشد برای بچه های مریض سرتاسر دنیا برنامه های شاد اجرا کرد و اون ها رو خندوند . اگه میشد برای بچه های محروم دنیا اسباب بازی و مدادرنگی برد . اگه میشد... این همه کار هست که می تونه به زندگی معنا بده و ما دنبال معنای زندگی در فلسفه ایم .من همیشه توی کیفم کلوچه و شکلات و خوراکی های محبوب بچه ها رو همراه دارم تا توی اتوبوس و مترو و خیابون بتونم یه کمی هم شده بچه ای رو شاد کنم یا گریه ش رو متوقف کنم . شاید این کار کوچیک از نظر کسی مضحک بیاد ولی برای من لحظه ی لبخند اون بچه یا قطع شدن گریه ش لحظه ایه سرشار از معناداریِ زندگی .
با بحث و فلسفه نمیشه به معنا رسید
باید دست به عمل زد.
می بخشین اگه حرفام خیلی جزئی به نظر میرسه اما همین جزییات مسیر زندگی رو می سازند و معنا میدند . و البته چیز دیگه ای که هست اینه که به نظر من هم برای معناداری زندگی لزومی به اعتقاد دینی و مذهبی نیست .
سلام خانم الهام.
به نکتۀ خوب و سودمندی اشاره فرمودید، دوست گرامی. دقیقاً همینطور است که می گویید.

این خیلی مهم است که هر کدام از ما بتوانیم به شکلی (متناسب با شخصیت و سنخ روانی و گرایش های درونی مان)، زندگی را برای خود و نیز برای دیگران، شیرین و گوارا و یا قابل تحمل نماییم؛ هرچند که این دلپذیری و معناداری، از مواردی جزئی و به ظاهر کوچک ناشی شده باشد.

توجه به همین گونه جزئیات (که معمولاً هم از آنها غفلت می کنیم)، می تواند در افزایش احساس خوشبختی و رضایتمندی مان بسیار مؤثر و راهگشا باشد. همین که سعی کنیم از مسائل پیچیده و غم بار و خردکنندۀ زندگی فارغ شویم و با استفاده از فرصت هایی که پیش می آید، لحظاتی شاد و آرامش بخش بیافرینیم...

ممنون از شما.
شاد باشید.
ممنون از نظر لطف شما
تمام حرف هایی که شما در کامنت های قبل زدید و در تایید وجود شر در جهان بود ، دغدغه ی من هم هست . با شما در این موارد همدلم . ولی به عمل بعضی آدم ها نگاه کنید ، توی آرژانتین پزشکان تصمیم گرفتند با صورت های طراحی و نقاشی شده به بالین بچه ها برن و یا با ماسک و بینی های دلقک ها . اون پزشک و پرستار بهتر از هر کس دیگه ای وضع وخیم کودکان بیمار به خصوص کودکان سرطانی رو می دونه ولی با این کارش کمک می کنه به ایجاد لحظه های شاد برای کودک بیمار . حتی شاید یک لحظه ی شاد که ممکنه آخرین لحظه باشه . یا مثلا اتفاقی که در اون داستان زیبای اسکار و بانوی گلی پوش میفته .
آقای شهرام گرامی ، نظرات شما واقعا خواندنی و نکته آموز هستند . امیدوارم هیچوقت سکوت اختیار نکنید .
سلام بر دوست عزیز جناب "شمعی در رهگذار باد"
دوست عزیز چرا می‌گویید این فرض هیچوقت اتفاق نمی‌افتد!؟ یعنی من و امثال من حقی را که شما به این روشنی میبینید، نمی‌بینیم و یا اگر می‌بینیم از سر عناد آن را پوشانده و کتمان می‌کنیم؟ شواهد موجود که نشان می‌دهد حقیقت آنچنان که شما می‌گویید روشن و واضح نیست.

من اگر میخواهم دیندار زندگی کنم چاره‌ای ندارم جز اینکه به یک شناخت نسبی از آفریدگار جهان و هستی دست یابم و این امر بجز رجوع به این نظام و پدیده‌های آن امکان پذیر نیست. وقتی به نظام هستی و قوانین حاکم بر آن نظر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که اگر آفریدگاری هم در کار باشد چندان مهربان و دلسوز بندگانش نیست.

ما حتی اگر اینجا را آزمایشگاه بدانیم (ضمن اینکه هنوز مشخص نشده اینجا آزمایشگاه است یا عبادتگاه یا تبعیدگاه)، این آزمایش می‌توانست در فضایی بسیار متعادل‌تر و با حداقل رنج انجام شود. مثلآ وجود این همه بیماری‌ صعب‌العلاج و یا همین کودکان سرطانی در ساختار این آزمایشگاه چه تآثیری می‌تواند داشته باشد؟ به نظر شما اگر کودکی سرطان نمی‌گرفت آزمایش ما باطل بود؟ مثلآ من اگر میخواهم زنا کنم، دروغ بگویم، دزدی کنم، تهمت بزنم، آدم بکشم و یا بر عکی بیشمار کارهای انسان‌دوستانه و خداپسندانه انجام دهم به نظر شما اگر کودکان سرطانی نبودند قدرت انتخاب از من صلب می‌شد و آزمایشم باطل بود؟

من می‌گویم حتی اگر پیامبری از جانب خدا آمده باشد حجت بر من تمام نشده است؛ چرا که به من قوه عقل و خرد و دانایی عطا شده است و این منم که باید با تلاش و کوشش فراوان و با تحلیل و تفسیر پدیده‌های جهان هستی به حقیقت دست یابم و من، بعد از طی این مسیر دشوار حقیقت طلبی به این نتیجه رسیده‌ام که در نظام هستی نظمی وجود ندارد که بتوان آن را به خالقی نسبت داد، بلکه یک توازن و تعادل نسبی حاکم شده است که منجر به وجود موجودات زنده از جمله انسان شده است؛ حال اگر شما معتقد به وجود یک نظم سیستماتیک هستید که نشان دهد اینچنین نظمی بدون دخالت یک امر قدسی محال ممکن است ایجاد شود، لطفآ دلایلتان را بیان کنید.
باسپاس
«دل انگیز ترین و ژرف ترین تجربه ای که آدمی می تواند داشته باشد احساس امر رازآمیز است. این تجربه زیر بنای دین و همه ی کوششهای مهمّ در هنر و علم است ... احساس اینکه در ورای هر چیزی که می توان تجربه کرد چیزی هست که ذهن ما نمی تواند درک کند و زیبایی و شکوهش فقط از راهی غیر مستقیم به ما می رسد: و دینداری جز این نیست.»/ آلبرت انشتین

سلام بر دوستان گرامی
آنچه که من از باور دینی مراد می کنم، مطلق خدا باوریست، نه اعتقاد به دینی خاص. در کامنت پیشین هم گفته ام که معتقد نیستم دین به شکل موجود، پاسخ گوی همه نیازهای بشری باشد.
اما واقعا چرا این فرض که " کسی بخواهد به خدا روی آورد و نتواند"، هیچوقت اتفاق نمی افتد؟
زیرا انسان بر اساس فطرتی پاک و خداجو به دنیا می آید که منشأ تمام زیبایی ها ، عشق ، شادی، مهر، عطوفت، پرستش، آرامش، صفا و صداقت است. اثبات این امر دشوار نیست. دو راه سادۀ طبیعی برای اثبات این فطرت خداجو وجود دارد ( چون بحث من با شما برون دینی است، طبیعتا از کتاب های آسمانی دلیل نمی آورم ):
1-آیا تاکنون به رفتار کودکان، به آرامش، سادگی، عشق، امید، عطوفت، شادابی، سبکبالی، یکرنگی و صفایی که از درون کودک می جوشد و در رفتارش تجلی می کند، اندیشیده اید؟ آیا کمترین اثری از ریا و تزویر و کینه جویی و خشونت و ناپاکی در رفتار کودکان دیده می شود؟ چرا کودکان اینهمه محبوب و دوست داشتنی اند؟ و چرا بعضی از ما در حد "پرستش" به آنان عشق می ورزیم؟
زیرا کودکان بر مبنای فطرت اولیه و روح پاکی که خدا در انسان دمیده، رفتار می کنند، هنوز بر آینه زلال فطرت شان زنگاری ننشسته و آموزشها و القائات و تبلیغات پنهان و آشکار اجتماعی ، چون لایه ای کدر سطح آن را نپوشانده است. از کودکان ( چه در خانواده بی دین و چه در خانواده دیندار) در مورد خدا بپرسید! چه می گویند؟ امتحان کنید. شگفت زده خواهید شد. آنها بر اساس سرشت پاک و دست نخوردۀ اولیه شان به شما به گونه ای پاسخ خواهند داد که گوئی خدا را مستقیم با چشم خود می بینند.
«شاید خداوند در هیچ جایِ دیگرِ هستی مثلِ معصومیتِ کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدّتِ وضوحِ خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع می کند به تپیدن. دلم آن قدر بلندبلند می تپد که بُهت زده می دَوَم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را بگیرم.» ( روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور، نشر مرکز)
کریستین بوبن می گوید: «.... خدا آن چیزی است که کودکان می دانند، نه بزرگسالان. بزرگسالان وقت خود را برای غذا دادن به گنجشکان هدر نمی دهند.» ( رفیق اعلی، کریستین بوبن،نشر طرح نو)
اما همین کودک به تدریج که بزرگ می شود ، عوامل محیطی، خانواده ، دوستان، آشنایان و جامعه، خواسته و ناخواسته ، بر شخصیتش اثر می گذارند. به او القا می کنند که هر چه پول و دارایی اش بیشتر شود ، هر چه مدرکش ( و نه لزوما فرهنگش) بالاتر باشد، هرچه ظاهرش زیباتر شود، هر چه مدل ماشینش بالاتر رود، شخصیتش مهمتر جلوه می کند و بر اعتبار اجتماعی اش افزوده می شود! او هم باور می کند و آنقدر در راه بدست آوردن این دارایی ها و آن شخصیت عاریتی می کوشد و آنقدر غرق در کار و رقابت های ناسالم و چشم و همچشمی ها و بی اخلاقی ها می شود که شخصیت حقیقی اش را گم می کند و به تدریج از آن سرشت پاک اولیه دور می شود و کم کم وضع به جایی می رسد که رابطه خود را با آن فطرت اولیه به کلی از دست می دهد و بعد از مدتی اصلا آن همه خرد و عشق و زیبایی و آرامش و شادی و خلاقیت و منشا آنها را به یاد نمی آورد. دچار استحاله می شود و خود را با من جدید، با من کاذب، با این هویت دروغین یکی می پندارد. فاجعه درست از اینجا شروع می شود!
فیلم عصر جدید چارلی چاپلین دیده اید؟ مثال خوبی است برای انسانی که لابلای چرخ دنده های صنعت و کار و تمدن گیر کرده و مسخ شده است.
جالب است انسانی که کمال ‏را در رسیدن به اشیاء و موقعیت های مادی و ظاهری جستجو می کند پس از رسیدن به آن متوجه می‏شود که احساس خوشبختی و رضایت ندارد و به آرامش نمی رسد لذا برای رسیدن به مرتبه بالاتری از رفاه تلاش می کند و پس از رسیدن به آن، باز هم ارضا نمی شود و ... این سیر همچنان ادامه می یابد چون انسان فطرتا متمایل به آن سرچشمه اصلی است و تا به آن نرسد، تشنه است.
اگر انسان به خودش واگذار شود و فطرت او از فشار عوامل بیرونی آزاد شود ،اگر از تعلقات مادی اش کم کند و همۀ پیش فرض ها ی ذهنی را به دور افکند و شجاعانه آن من دروغین را کنار بزند و به زندگی اصیل و خود جوش بپردازد، متوجه آن نیروی مقتدر می‌شود و با علم حضوری خدا را درک می کند :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد * آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود * طلب از گمشــــــدگان لب دریا می کرد
چنین انسانی به فطرت اصلی اش که منشا عشق و آرامش و صفا و پاکی و شور است بر می گردد و درست مثل کودکان در خوشبختی غوطه ور می شود و طعم شیرین عشق را به خوبی احساس می کند. آنگاه دیگر نیازی نیست به دنبال معنای زندگی بگردد، عشق همان معنای زندگی وشورِ هستی است. او درعشق غرق می شود و از لحظه لحظه زندگیش لذت می برد و کدام هدف مهمتر از شور و عشق است برای زندگی ؟! اگر از کودک بپرسید چه هدفی داری؟ متعجبانه در مفابل شما سکوت می کند!( مگر اینکه از قبل تعلیم دیده باشد) چرا که کودکان همیشه هدف را در آغوش دارند و تمام لحظه هایشان سرشار است از عشق و رضایت و آرامش و انگیزه و صفا و پاکی ...
آنها حتی در بستر بیماری، بیماری های سخت و طاقت فرسا، با اندک بهانه ای شاد و خوشحال می شوند و درد شان تسکین می یابد. واقعا خوشحال می شوند و واقعا دردشان التیام می یابد،نه آنکه نقش بازی کنند. چرا که عشق همه چیز را قابل تحمل می کند!
هدف زندگی همان عشق و پاکی است که متاسفانه ما آن را گم کرده ایم ( و الهام گرامی این را چه خوب فهمیده است) آدم عاشق هیچوقت در پیِ یک هدف محسوس و چارچوب دار و قاب گرفته نیست. هدف برای او در تمام متن زندگی جاریست. از جزئی ترین موقعیت ها مثل شکلات دادن به کودکان گرفته تا صعب ترین شرایط . فکر می کنید چرا کسی که عاشق است، هیچگاه احساس پوچی و ملالت نمی کند؟!

2-اگر انسان در موقعیت اضطراری و خطرناکی قرار بگیرد که هیچ تکیه گاه و پناهی نیابد، مثلا در حال غرق شدن در دریا باشد و دستخوش امواج سهمگین، بین مرگ و زندگی دست و پا بزند، بی اختیار خدا را می خواند و از او کمک می خواهد. هر کسی حتی منکر خدا هم در آن لحظه، متوجه فطرت الهی‏اش می‏شود و خدا را درک می‏کند. در حالیکه تا آن لحظه وجود خدا را انکار می کرده است اما وقتی که از همه علل و اسباب مادی و دنیوی قطع امید کرده، در اثر تلنگری که بر روح او وارد می شود، حجاب‏ها از روی فطرت اصیلش کنار رفته و ارتباط وجودی خود را با خدا باز می‏یابد .
انسان، عموما در هنگام توانائی و با وجود غبار ها و لایه هایی که بر فطرتش نشسته است، خدا را انکار می کند، (به ویژه در این عصر که انکار خدا از نشانه های روشنفکری به شمار می رود! ) ولی هنگام درماندگی و بیچارگی، که حجاب ها کنار می رود،صددرصد به چنین موجودی ایمان دارد.بسیاری از افراد خدا ناباور با یک حادثه، که آن غبارها را تکانده است، به جرعۀ خدا باوران پیوسته اند.
"ردولف اتو" فیلسوف و متکلم برجسته آلمانى در کتاب
The Idea of the Holy می گوید، دینداری و گرایش به امر قدسی امری ساختاری و ذاتی است که ریشه در سرشت و فطرت آدمی دارد و امری عارضی و صوری و تحمیلی و بیرونی نیست.
و سخن پایانی اینکه: با خودمان صادق باشیم که اگر با خودمان بی واسطه مواجه شویم، خدا را در یک قدمی مان می بینیم، لای این شب بوها، پای آن کاج بلند،روی آگاهی آب، روی قانون گیاه ...
در خاتمه از دوستان پوزش می طلبم که به علت کسالت، با تاخیر پاسخ داده ام و این کامنت را هم، تقریبا با سختی نوشته ام.
لحظه هایتان سرشار از عشق و پاکی باد
سلام بر دوستان عزیز
کودکی که رشد کند و آگاه شود، دیگر نمی‌تواند کودکانه بیندیشد. کودکان در دنیای رؤیاگونه‌ای سیر می‌کنند که فرسنگ ها با دنیای واقعی فاصله دارد؛ اما یادمان نرود که دنیای آنها با وجود زیبایی‌های فراوانش، واقعیت ندارد.

به نظر من نباید کاری کنیم که انسان‌ها در دنیای خیالی و رؤیا گونه خویش بمانند و شهامت نکنند به دنیای واقعی قدم نهند.
من نقدی که به مقوله دین و دینداری دارم دقیقآ همین است، دین به شما اجازه نمی‌دهد که واقعیت جهان و هستی را همانگونه که هست ببینید و بپذیرید و چاره ای برای کاستی‌ها و مصایبش بیندیشید.

در طول زندگی‌ام با انسان‌های خداشناس و دیندار بسیاری مواجه شدم که اکثر آنها اصلآ برایشان مهم نبود که در اطرافشان چه میگذرد و در چه منجلابی دست و پا می‌زنند، آنها فقط مواظب بودند که دنیای خیالی و رؤیاگونه‌شان در معرض طوفان‌های سهمگین واقعیت قرار نگیرد، برای همین همیشه این طوفان‌ها تار و پود زندگی آنها را در هم می‌ریخت و تنها کاری که در این مواقع از دست آنها بر می‌آمد گریز به دنیای رؤیا‌گونه و کودکانه خویش بود.

نمیدانم تا کی باید تاوان کودکانه اندیشیدن را پس بدهیم؟
پاسخ:
سلام

ادعایی در نوشته تان هست که البته محتاج دلیل است:

نوشته اید: "دین به شما اجازه نمی‌دهد که واقعیت جهان و هستی را همانگونه که هست ببینید و بپذیرید و چاره ای برای کاستی‌ها و مصایبش بیندیشید. "

این صرفا یک ادعا است دلیل تان چیست؟
سلام
سه پیش فرض انسان های دیندار از این قرار است:
1- اینجا آزمایشگاه است.
2- اینجا عبادتگاه است.
3- اینجا تبعیدگاه است.
در هیچکدام از این سه پیش فرض، نیازی به تلاش برای کاستن از مصائب و مشکلات زندگی دنیوی وجود ندارد.
به کتاب مقدس خودمان که رجوع کنیم به اندازه کافی در مذمت و خوارداشت زندگی دنیوی داد سخن داده شده است؛ اینکه این دنیا سرگرمی و بازیچه است و به فکر آخرتتان باشید و...
زندگی بر پایه اینچنین جهان بینی های سخیفی، مانع بزرگی است در جهت توسعه و رشد اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اخلاقی و...
پاسخ:
سلام جناب دادیار عزیز

همچنان که در باب خدا تصورات زیادی وجود دارد، در باره ی دنیا نیز تصورات زیادی هست که قابل تامل است.

اما هنوز استدلال تان را در باب کامنت قبلی تان فرمودید
سلام
علاوه بر سوال مدیر محترم وبلاگ، که سوال من نیز هست، دو سوال دیگر از شما دارم:
1- نظرتان راجع به عباراتی از این دست در قران چیست:
لعلهم یتفکرون , لعلکم تتفکرون , افلا تتفکرون , لقوم یتفکرون ،افلا تعقلون , افلم تکونوا تعقلون , لعلکم تعقلون , ان کنتم تعقلون و ...
یا روایاتی از این دست:
اندیشه , صیقل دهنده خردهاست ( علی ابن ابیطالب)
یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است ( پیامبر)
قبل از انجام هر کار تفکر کنید تا به نتایج مطلوب دست یابید( علی ابن ابیطالب)
و ... ؟

2-فرمودید"کودکی که رشد کند و آگاه شود، دیگر نمی‌تواند کودکانه بیندیشد. کودکان در دنیای رؤیاگونه‌ای سیر می‌کنند که فرسنگ ها با دنیای واقعی فاصله دارد"
حتما قبول دارید که خدا در تفکر سنتی ما، به عنوان موجودی بی رحم و خشمگین معرفی شده که برای بندگانش احکام طاقت فرسا می گذارد، عذاب سخت مقرر می کند و کلا رفتارش بیشتر صبغۀ خشونت دارد تا رحمت و مهربانی و به تعبیر آن شعر معروف:
نیت من، در نماز و در دعا/ ترس بود و وحشت از خشم خدا!
کج گشودی دست،سنگت میکند /کج نهادی پای، لنگت میکند!
خواب می دیدم که غرق آتشم/ در دهان شعله های سرکشم!
محو می شد نعره هایم، بی صدا / در طنین خندة خشم خدا!!
...
سوال من این است که این خدای نازیبا و ترسناک و سختگیر چگونه توانسته است در رویاهای قشنگ کودکانه راه یابد؟
رویا از جنس لطافت و عشق و نور و زیبایی و روشنی و مهر است، آن خدای زمخت بدخلق کابوس گونه در بین این همه زیبایی و لطف چه می کند؟!
آیا این خود دلیلی بر آن شناخت فطری و راستین کودکان( از خدا) نیست؟ آیا دلیلی برغلط بودن اعتقاد سنتی ما نیست؟
سلام. مطلب خوبی بود و ممنون از تمام دوستانی که نکات قابل توجهی در بررسی ای مقال نگاشتند.
برای من این مهم است که ما تنها نقش فاعل را نباید دیده بگیریم بلکه مفعول یا مقتول هم مهم است. باید دید جنایت چگونه اتفاق می افتد ؟ در چه زمان و در چه شرایطی؟ به قول استاد ممکن است معصومانه باشد اما مطمئنا از شرایطی برخوردار است؟
اگر جنایتی شبیه جنایت کشتن یک زن به دست مردی را توجه کنیم. میتوان علل مختلفی را برایش بر شمرد در بررسی شرایط است که میتوان فهمید زن هم در بروز این جنایت نقش داشته و یا خیر؟
در تمام افعال و واکنش هایی که دیگران نسبت به ما دارند این ما هستیم که تا حدی در ایجاد شرایط و ایجاد تاثیر پذیری بیشتر به ؟آنها کمک میکنیم.
نقش ما در سازندگی خود پس از یک جنایت چه خواهد بود؟ کسسی مرا تحقیر کردهو دیگری بی ادب بوده . کسی انجه لایق خودش بوده نثار من کرده. اینکه من مجروح هم یا کشته شده دو برداشت است.
اینکه ما مداما در مواجه با افراد مختلف دچار جراحت های روحی میشویم. آیا باید اجازخ دهیم این جراحت ها ما را به کشتن دهد و بعد از آن تعبیر به جنایت کنیم؟
لذا به مسلئه اگاهی همچون شما موافقم . اگر شناخت وجود داشته باشد شرایط تولید جرم در هر شکلی به پایین ترین سطح خود خواهد رسید.
با تشکر طهورا
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد