X
تبلیغات
رایتل

جدی نبودن، کاملا جدی است

13 خرداد 1394


سایت فرهنگی نیلوفر


یکی از ویژگی های اسف بار فرهنگی ما "جدی نبودن" است. جدی نبودن ما ایرانیان، مسئله ای است کاملا جدی که باید مورد بررسی و واکاوی قرار گیرد و در باره اش تامل و گفت و گو نمود. چرایی و چگونگی اش را برآفتاب افکنیم و این عنصر دیرپای فرهنگی را کالبد شکافی نماییم. پرداختن به این ویژگی، از آن رو ضرورت دارد که یکی از دلایل ریشه ای وضعی است که از آن رنج می بریم. شرایطی که در آن، کار پیش نمی رود و مسئله ها آن چنان که باید، حل نمی شود. 

برای دریافت دقیق تر مفهوم "جدی" و یا "غیر جدی بودن"، باید ببینیم در چه وقت از واژه ی "جدی بودن" استفاده می کنیم. در ساختار زبانی،  در دو موقعیت از واژه ی "جدی" استفاده می کنیم. 

الف) گاهی واژه ی "جدی" را در برابر واژه ی شوخی به کار می بریم. در این معنا، تقسیم دوگانه ای از یک کنش و یا سخنی به دست می دهیم. سخن را یا جدی می یابیم و یا شوخی. در این جا تفاوت دوگانه ی شوخی و جدی برای آن است که می خواهیم تکلیف خودمان را در عمل معلوم کنیم. ما در برابر سخن جدی آماده می شویم کاری بکنیم، اقدامی انجام دهیم و حاضریم هزینه ای را نیز تقبل نماییم. اما از کنار سخن شوخی، با لبخند می گذریم چون قرار نیست کاری انجام دهیم. شوخی و مطایبه و نظایر این ها، تنها احساسات ما را برمی انگیزانند. اما سخن جدی، علاوه بر این که ممکن است بر احساسات ما اثر بگذارند، ساحت اراده ی معطوف به عمل ما را نیز تحریک می کنند. این که عمل چیست و یا در چه اوضاع و احوالی به فعلیت در می آید جای بحث دیگری است. اما هر چه که هست، اگر سخن و یا موقعیتی را جدی تلقی کنیم،  آماده می شویم واکنشی نشان دهیم و در جهت حل مسئله و یا رفع مشکل اقدام کنیم. 

 

 

ب) گاهی از واژه ی جدی استفاده می کنیم اما مرادمان این نیست که آن را در برابر سخن و یا موقعیت شوخی قرار دهیم بلکه آن را مفهومی در برابر "سرسری گرفتن" امری، بی اهمیتی به چیزی و یا نادیده گرفتن سخنی بکار می گیریم. به عنوان مثال وقتی حکیم پندآموزی به ما می گوید: "زندگی جدی است"، منظورش این نیست که زندگی سخن و یا موقعیتی است که نباید به آن بخندیم، بلکه منظورش این است که زندگی را سرسری نگیریم. زندگی را با اهمیت بدانیم و آماده شویم برای زندگی کاری بکنیم. این معنای از جدی بودن، به ما می گوید: کاری باید کرد. از این رو برای سنجش این که بدانیم یک شخص و یا یک جامعه، کدام سخن و موقعیت را جدی گرفته است، کافی است ببینیم در عمل چه می کند. به سخن دیگر، نیازی نیست از خود شخص و یا جامعه بپرسیم چه سخن و یا موقعیتی را جدی می داند، بلکه صرفا با شناخت رویکردها و کنش ها می توانیم بفهمیم چه چیزی را جدی گرفته است. از این رو چندان مهم نیست شخص و یا جامعه، چه چیزی را در نظر، جدی می داند، بلکه ساحت عمل و کنش است که به ما می گوید شخص و یا جامعه چه چیزی را جدی گرفته است. و باز به تعبیری، جدی گرفتن، امر آفاقی است و نه انفسی. 

اشاره به این نکته نیز ضرورت دارد که وقتی سخن از کنش و عمل فردی و یا جمعی می شود، صرفا تلاش و فعالیتی که انجام می گیرد و هزینه ای که پرداخته می شود، حتی اگر تلاش ها به نتیجه ی دلخواه منجر نشود. زیرا موفقیت در عمل، صرفا وابسته به کوشش فرد و یا جامعه نیست، عواملی دیگر نیز در کار است تا تلاش ها به ثمر بنشیند. عللی که ممکن است از حوزه ی عمل و توانایی شخص و یا جامعه بیرون باشد. به عنوان مثال، یک دانش آموز ممکن است تمام تلاش خود را بکند اما در امتحانات آخر سال توفیق نداشته باشد. زیرا در روز امتحان، بیمار شده است و یا مشکلی برایش پیش آمده است و یا هر احتمال دیگر. گرچه نتایج و توفیق ها مهم اند اما در این جا، تلاش و کوشش است که نشان می دهد نگرش فرد و یا جامعه به چیزی جدی و یا غیر جدی است. این عمل فرد است که نشان می دهد چیز را جدی گرفته است و یا سرسری از کنارش گذشته است. با توجه در تفکیک دوگانه ی معنایی جدی بودن، می توان چهار تیپ و سخن انسانی را از یکدیگر متمایز کرد:

الف) کسانی که جدی و شوخ طبعند

ب)کسانی که جدی هستند اما شوخ طبع نیستند 

ج) کسانی که شوخ طبعند، اما جدی نیستند

د) کسانی که نه شوخ طبعند و نه جدی

در این نوشته، صرفا دو گروه آخر مورد نظر است. یعنی کسانی که از کنار مسایل، سرسری و بدون تامل می گذرند. چه این افراد شوخ طبع باشند و چه نباشند. بنابراین وقتی می گویم ما ایرانیان جامعه ی جدی نیستیم، هیچ منظور این نیست که شوخ طبع و مطایبه گو نیستیم، بلکه دقیقا به این معنا است که با امور مهم و اساسی، برخوردی سرسری می کنیم و اهمیت لازم به آنها نمی دهیم و به دلیل همین غیر جدی بودن، کاری نمی کنیم. اما هنگامی که گفته می شود ما به مسئله های مهم اهمیت نمی دهیم، این پرسش پیش می آید که چه مسئله هایی مهم اند؟ یکی از آن امور مهم، اهمیت قایل شدن به دانایی، حکمت و شناخت است. ما با امر معرفت سرسری برخورد می کنیم. ثقل و کانون توجه این نوشته در باره ی غیر جدی بودن ما ایرانیان در باب امر معرفت است. گر چه امور مهم دیگر مانند خود زندگی، سرنوشت، اکنون و آینده برای ما نیز چندان اهمیت ندارد، اما بی اهمیت شدن امر معرفت، آسیب جدی به فرهنگ و شیوه ی زیستن ما می زند و در نتیجه ی این نحوه از برخورد با مسایل، با انواع آسیب ها و بحران ها درگیر شده ایم. 

ما ایرانیان جدی نیستیم. امور مهم را بی اهمیت می پنداریم و در عمل اهمال کاریم. غیر جدی بودن، یعنی مواجهه ای غیر مسئولانه با واقعیت ها، دست انداختن زندگی و بی اهمیت دانستن هر چیزی و به ویژه فقدان تامل و تفکر در امر اجتماعی و بی اهمیت شدن امر معرفت. هم در عالم انفس، عقل را، و هم در عالم آفاق، زیستن را جدی نمی گیریم. دنیا و ما فیهایش را امر غیر جدی و یا یک شوخی تلقی می کنیم و باری به هر جهت زندگی می کنیم. 

میرزا علی نقی خان حکیم الممالک متخلص به حکیم، در ابیاتی رسا، باری به هر جهت زندگی کردن ایرانی را به خوبی نشان می دهد. ابیات آغازین "حکیم" چنین است:

ای دل، جهان به کام تو شد شد نشد نشد 

دولت  اگر غلام تو شد شد نشد نشد 

این دختر زمانه که هر دم به دامنی ست 

یکدم اگر به کام تو شد شد نشد نشد 

به اسلاف و پیشینیان افتخار می کنیم. سرمان را بالا می گیریم و تاریخ مان را به رخ دیگران می کشیم و بدان ها فخر می فروشیم اما رویکرد ما به همین پیشینیان که سبب افتخار ما شده اند نیز جدی نیست. کافی است در شهر چرخی بزنید و از مولانا و حافظ و سعدی، از رازی و این سینا، از آل احمد و شریعتی بپرسید. ببینید چند درصد از مردم یک بیت از شاعران را در حافظه دارند. از آنها بخواهید ده دقیقه در باره ی شخصیت ها و بزرگان دینی شان سخن بگویند، بخواهید ده دقیقه از خدا بگویند تا معلوم شود که چگونه همین ها را نیز به تمسخر گرفته ایم. دردناک تر این که از آنها بخواهید در باره ی مسئله هایی که رنج شان می دهند سخن بگویند. در آن جا است که متوجه می شوید نه مسئله ها را می شناسند و نه فهم و درک درست و عمیقی از آنها دارند. 

عمرمان پای مسئله های دردناک تلف می شود اما نمی توانیم نتایج سیاه ناشی از آنها را تفسیر کنیم و تلخی را به آگاهی تبدیل نماییم. از این رو است که سالمند می شویم اما از "حکمت" چندان خبری نیست. "حکمت"، نتیجه ی مواجهه ای آگاهانه با واقعیت ها و دارا بودن قدرت فهم و ادراک جهان و تامل در باب مسئله ها است. حکمت، عصاره ی معرفتی آگاهانه زیستن است. چشمه ی حکمت در نابخردی فرصت سوزانه و مواجهه یی غیر جدی با هستی، خشک می شود. و دردناک تر این که حتی احساس نیاز و تشنگی به حکمت را نیز از دست داده ایم. آن کس که احساس تشنگی نمی کند نه آن که نیاز به آب ندارد، نمی داند که با چه بحرانی روبرو است. ما فهم تاریخی و در نتیجه، زندگی عقلانی و اخلاقی را با غیر جدی بودن مان به مسلخ برده ایم. 

هر چیزی را به ملعبه ای برای دست انداختن و تلف کردن سرمایه هامان تبدیل می کنیم. مردمان دیگر، بازی شان را جدی می گیرند و ما با سرنوشت مان بازی می کنیم. ما قدرت و حوصله ی اندیشیدن را از دست داده ایم. با غیر جدی بودن، تفکر را نیز از دست داده ایم. ساعت ها و روزها و ماه ها و سال ها سخن لغو و بیهوده می گوییم و می شنویم، اما از شنیدن و خواندن یک تحلیل جدی و تامل در باره ی مسئله ها طفره می رویم. از شنیدن یک ساعت سخن متفکران خسته می شویم اما ساعتها، روزها، ماه ها و سال ها به تلویزیون زل می کنیم و خسته نمی شویم. همین تکرارهای بی حاصل است که زندگی ما را به فرسودگی و انحطاط کشانده است. فرهنگ غیر جدی بودن، خود فرهنگ را از درون پوسانده است. فرسودگی فرهنگی، یعنی عقیم شدگی معرفتی و بی حاصلی زندگی گران باری که بر دوش ما سنگینی می کند. فرهنگی که پویایی و خلاقیتش را از دست داده است و استمرار آگاهی و قدرت زایندگی اش را فرو نهاده است، به سنت های خشک و مناسکی بی معنا تبدیل می شود.

 نزد ما بسیاری از سنت های دینی و غیر دینی معنای اصیل خودش را از دست داده است. فقر معنا در کانون باورها و سنت های ما رخنه کرده است. از این رو است که حتی ایمان و رستگاری، به ظواهر و مناسک فاقد معنا تغییر شکل یافته است. شعائری بدون روح و میان تهی که جز به کار سرگرم شدن نمی خورد. دین، نزد ما، کنش رهایی بخش نیست. دین را ابزاری برای خود فریبی و شیوه ای برای فروکوفتن معرفت کرده ایم. اگر لحظه ای از آن چه هستیم فاصله بگیریم و خود را ابژه ی شناخت قرار دهیم، در می یابیم که چندان چیزی برای ما باقی نمانده است. گویی خود را و سرمایه های زندگی مان را غارت می کنیم. با ترفند لودگی و بی توجهی، فرهنگ را در فرایند تهی شدگی قرار داده ایم و جذابیت و معنای بودن را فراموش کرده ایم. نابخردی استخوان سوز، خرمن زندگی اصیل و معنای هستی را به آتش غیر جدی بودن می سوزاند. 

غیر جدی بودن، قدرت تفکر و پویایی ما را عقیم کرده است. یکی از دلایل این که پرسش در میان ما شکل نمی گیرد، همین غیر جدی بودن است. پرسش، کانون و نقطه مرکزی حرکت فکر است. انسان بی پرسش، یعنی انسان بی تفکر. وقتی پرسشی در میان نیست اندیشیدن معنای خود را از دست می دهد. و آن هنگام که چراغ تفکر خاموش شود، فرهنگ به ابتذال روزمرگی و میان مایگی سقوط می کند. گردابی عفن و لاشه ای بدبو که همگان از آن دور می شوند. فرهنگ، اگر پیشرو نباشد، زایندگی اش را از دست می دهد و نمی تواند هنجاز های لازم را برای زیستن بیافریند. فرهنگ، اگر رشد نکند رو به اضمحلال می رود. پویایی و انبساط فرهنگ لازمه ی حیات فرهنگ است. ایستادن و در جا زدن، لزوما به معنای تخریب از درون است.  

برای آن که نمای روشن تری از فرهنگ غیر جدی بودن به دست داده باشم، نشانه های رفتاری و قابل مشاهده ای را شرح خواهم داد که نه تنها نشانه ی غیر جدی بودن محسوب می شوند، بلکه نتیجه و ثمره ی غیر جدی زیستن قلماد می گردند. نشانه ها و نتایج به شرح زیر است: 


1. یکی از نشانه های این که جدی نیستیم همین لودگی های تمسخر آمیز است که داریم و جوک هایی است که می سازیم. دردناک ترین و تلخ ترین رویداد را به جوک تبدیل می کنیم. واقعیت هایی که باید بدان ها بیندیشیم، وقایعی که باید سبب تامل ما شود و تفکر را برانگیزاند، واقعیت هایی که در برابرشان باید کاری بکنیم، به سخیف ترین وجه با لودگی و جوک نادیده گرفته می شوند. ما با جوک، زندگی را سرکوب می کنیم. با جوک، بزرگترین و عمیق ترین سرمایه های فرهنگی و زیستن را دست می اندازیم. در آیینه ی فرهنگی ما گویی همه چیز در این جهان صورتی غیر واقعی پیدا کرده است. حتی دردهای جانکاه تاریخی مان را به تمسخر می گیریم و به جای آن که در باره شان بینیدشیم و آنها را فهم کنیم و اراده ی معطوف به تغییرشان را داشته باشیم، آن ها را دستمایه یاوه گویی هایی می کنیم و تمام قد آنها را به سخره می گیریم و جوک می سازیم. دست تطاول استهزا و تمسخر و جوک را در همه ی ساحت های وجودی مان گشوده ایم و نمی دانیم با سرمایه هان چه می کنیم.

با جوک، به نحو بی رحمانه ای سر واقعیت را می بریم و آگاهی را سرکوب می کنیم. از این رو است که معتقدم ما شهروندان، بیش از سردمداران قدرت، آگاهی را به تازیانه ی بی تفاوتی و بی اعتنایی در هم می شکنیم و نمی دانیم که سلطه، نتیجه ی مستقیم اضمحلال آگاهی است. چیزی که امروزه به عنوان شبکه های مجازی اجتماعی معروف شده است مانند واتس آپ، وایبر و تلگرام و....  با انتشار حجیم سخنان لغو و بیهوده به ابزار سرکوب آگاهی تبدیل گشته است و در نهایت به سلطه ی اربابان قدرت یاری می رساند. ما از طریق همین ابزار به خود زنی و اضمحلال خویش مشغولیم. فروپاشی آگاهی، صرفا از مسیر محدودیت ها و سانسور ها ممکن نیست، بلکه از طریق لودگی های مجازی و بی تفاوتی های معرفتی و جدی نگرفتن هایی است که همچون موریانه، بنیاد اندیشه و پویایی را از درون متلاشی می کند. به جای اندیشه دینی، فورمالیسم، به جای اندیشه ی سیاسی، شعارهای خیابانی و به جای تامل، جوک را جایگزین کرده ایم. جوک، سرپوشی است به تهی بودن مان. فریب بزرگی است که نشان دهیم شادیم. این در حالی است که درون مان سرشار از غمناکی نسبت به تهی بودن و سرنوشت تلخ تاریخی است. اما با ساختن جوک، واکنشی سرخوشانه نسبت به واقعیت های تلخ نشان می دهیم. واکنش انفعالی به واقعیت هایی که آزارمان می دهد و نمی توانیم تغییرشان بدهیم. جوک، واکنش ناتوانانی است که واقعیت را دست می اندازند تا اگر نمی توانند تغییرش بدهند دست کم تحمل پذیرش کنند. از این رو جوک، کنش انسان های ناتوان به جدی بودن سرنوشت است. 


2. دومین نشانه ی این که در امر معرفت جدی نیستیم این است که، پارادوکس اندیشیم. باورهای مبهم، متضاد و بلکه متناقض داریم. اما برای ما مهم نیست که چنین ایم. حتی وقتی به این ابهام، تضاد و تناقض آگاهی می یابیم، به آسانی از کنارشان می گذریم و به مسیرمان ادامه می هیم. ما در حال تعلیق قرار داریم و نمی توانیم با هیچ چیز تعیین تکلیف کنیم. قبل از هر چیزی، نمی توانیم باورهای متضاد و متناقض و مسئله های عینی مان را به نقد بکشیم. معرفت برای ما مهم نیست زیرا تفکر نقادانه، اندیشیدن و اقامه دلیل، در میان ما رواج ندارد. اتفاقا یکی از دلایل گریز و هراس از نقد در جامعه، در غیر جدی بودن ما نهفته است. نقد، ما را با خودمان و باورهای مان روبرو می کند و ما باید برای رفع و حل تضادها و تناقض ها کاری بکنیم. اما برای ما موضوعات آن قدر جدی نیستند، پس با در بستن به روی نقد، آگاهی به خویش را انکار می کنیم. بخشی از واکنش های منفی به نقد، واکنش به دعوتی است که از ما می خواهد باورها و اعتقادات را جدی بگیریم. فقدان تفکر نقادانه، تقدیس باورها، و جدی نبودن امر معرفت، پویایی اندیشگی را از ما ستانده است. تا جایی که حتی پرسش را برنمی تابیم. ما بدنبال یقین هستیم، زیرا یقین، کالای خوشایند کسانی است که زحمت جستجوی ابدی حقیقت را بر خود هموار نمی کنند. در پی یقین می گردیم و نمی دانیم که در جزمیاتی طلب و سخت دست و پا می زنیم.


3. سومین نشانه ی جدی نبودنمان این است که، وقایع و رویدادهای تلخ و گزنده ی زندگی فردی، جمعی و تاریخی مان، به پروژه ای برای اندیشیدن ما تبدیل نمی شوند. این همه فراز و فرود ناگوار و رنج افزا، چرا به پرسش های دراز دامنه و جدی معرفتی تبدیل نشده است. به تعبیر باتلر، این نوعی خود فریبی است. انسان بی پرسش به تعبیر جوزف باتلر (1752- 1692، از حکمای اخلاقی انگلیس)، درکار خودفریبی است. باتلر بر این باور بود که اگر شخصی دو کار  بکند، خودفریب است : اولا آن هنگامی که موضوعات مهم و اساسی زندگی را رها کرده و به آنها بی اعتنایی می کند. مثلا نسبت اش با هستی، این که آیا زندگی پس از مرگی وجود دارد یا خیر، این که معنای زیستن چیست و....، برای او اهمیت ندارد و به آنها نمی پردازد. ثانیا، هنگامی که می خواهد در برابر حقایق مهم زندگی اتخاذ موضع می کند، به قراین و شواهد مخالف موضع خود بی اعتنا باشد. در اسرع وقت و با کمترین استدلال به نتیجه می رسد و موضوع را فیصله می دهد. کار اول این است که اصلا پرونده ی مسایل را مهم باز نمی کند و در کار دوم، پرونده ی باز شده ی مسایل مهم را سریع مختومه می کند.

برای آن که واقعه ای به پرسش تبدیل شود ابتدا و در گام اول و پیش از هر چیزی باید یک رویداد و یک رخداد نظرما را جلب کند. وقتی می گویم نظر ما را جلب کند منظورم صرفا نگاه کردن و دیدن آن نیست بلکه منظور آن است که آن را به منزله ی مسئله ای مهم برای اندیشیدن و تاملات نظری تلقی کنیم. اما برای ما مهم نیست چرا یک رویداد رخ می دهد اسباب و علل آن چیست و در نهایت این رخداد به کجا ختم می شود و چه پیامدهایی دارد. در این جا غیر جدی بودن، دقیقا یعنی هیچ امری به مسئله ای برای اندیشیدن تبدیل نمی شود. برای مثال، کسانی میان فقر و بیچارگی دست و پا می زنند اما همین سرنوشت سخت (به تعبیر مارکس) به آگاهی تبدیل نمی شود. مارکس می گفت این فقر نیست که سبب انقلاب و شورش مردم می شود بلکه این آگاهی از فقر است که جنبش می آفریند. به همین دلیل است که سن مان بالا می رود، ولی از تجربه های زیسته، چیزی در انبان نداریم و آگاهی و صبوری، تامل و مدارا نیافته ایم. این حکمت که می گویم، چیز عجیبی نیست. حکمت یعنی آگاهی در زندگی روز مره و تامل مدبرانه و زندگی عاقلانه است. منظورم چیزی در رویای اندیشگی و یا اندیشه های عمیق فلسفی نیست. منظورم داشتن رابطه ای رازگونه با متافیزیک نیست. منظورم داشتن تحصیلات و خواندن کتاب هم نیست. منظورم دقیقا این است: حکیمانه زیستن یعنی عقلانی زیستن. انسانی و اخلاقی زیستن. این همان چیزی است که به نحو نگران کننده ای در ساحت زندگی روزمره کم رنگ شده است. 


4. چهارمین نشانه ی غیر جدی بودن را که کاملا جنبه ی عینی دارد، باید در میزان کتاب خواندن یک جامعه و شمارگان کتاب جستجو کنیم. ما کتاب نمی خوانیم. زیرا امر معرفت برای ما مهم نیست. یک شرمندگی عمیق و دردناک فرهنگی است که جامعه ای با بیش از هفتاد میلیون، شمارگان کتب و نشریات اش دایما رو به تنزل باشد. به نحوی که شمارگان کتاب حتی به مرز پانصد نسخه افول کند. شناخت و معرفت، فضیلتی محسوب نمی شود. آمارها گویای آن است که جامعه ی ایران، جامعه ی بی مطالعه است، تشویش نظری و اضطراب معرفتی ندارد. گویی همه چیز سرجای خود قرار گرفته است و همه چیز بر مراد او می چرخد. هیچ سیل بنیان برافکنی، هیچ زلزله ی مهیب و مخربی، هیچ جنگ و جدالی، نمی تواند در بنیادهای فکری او تزلزل و لرزه بیفکند. هیچ از خود نمی پرسد در کجای جهان ایستاده است. به اندک پرسشی بر آشفته می شوند. راه را بر تغییر تفکر تنگ کرده است. این همه باورهای بی دلیل، این همه جزمیات خشک و بی پایه و این همه خرافاتی که در تاروپود باورها تنیده شده است، و البته این همه اصرار و پافشاری بر این باورهای نا بجا، جای شک و شبهه ای نمی گذارد که جامعه ی ایرانی، به خودآگاهی تاریخی نرسیده است. چرا ما ایرانیان را هیچ سونامی در هم نمی ریزد؟ آنان که جدی نیستند، چون خواب زدگان راکدند.  به سکون و جمود و رکود دچار شده اند. هیچ پرسشی در وجودشان رخنه نمی کند. جوانه نمی زند. پرسشی از خود و از جهان ندارند. آنان که خوابند بی پرسش اند. نه از آن رو که پاسخ ها را دریافته اند بلکه از آن رو که در کویر بی حاصل درون شان، دانایی مرده است، درخت جست و جو گری پژمرده است. پرسشی ندارند زیرا نمی دانند که نمی دانند. 


5. میزان کارمفید روزانه، پنجمین نشانه است از این که زندگی فردی و جمعی را چقدر جدی می گیریم. ما با کار، جامعه را می سازیم. اما مگر جامعه و زندگی جدی است؟ پاسخ ما به این پرسش را می توان در پایین بودن میزان کار مفید و بهره وری از ساعاتی جستجو کرد که در طول یک شبانه روز داریم. کارها پیش نمی رود، به تعویق می افتد زیرا در انجامش جدی نیستیم. یکی از نشانه های غیر جدی بودن ما مواجهه ای است که با مقوله ی وقت و زمان داریم. به میزانی بهره وری از اوقات مان جدی هستیم. بطالت، محصول زمان هایی است که زیستن را باری به هر جهت سپری می کنیم و فرصت ها را در رودخانه ی زمان می ریزیم. سپس بر سر همین جوی زمان می نشینیم و گذر عمر را و به سخن دیگر، بر باد دادن عمر را می نگریم.

برخی تحلیل گران در شرح دلایل بن بست های معرفتی و مصیبت های اجتماعی، غالبا تمایل دارند نظامات استبدادی را عامل اصلی معرفی کنند. در این دیدگاه، همه چیز به جباریت و خودکامگی حاکمان، منتسب می شود. به نحوی که اگر ایران، جامعه ی بی پرسش است، اگر  زیست غیر جدی دارد و به نحو نگران کننده ای عقب مانده است، اگر بوته ی علم در این سرزمین شکوفه و درخت دانش ثمری نمی دهد واگرهای دیگر، تماما به دلیل خودکامگی و استبداد نظام سیاسی بوده است. اما آیا جباریت سیاسی، تمام دلیل است؟ چنین به نظر می رسد که در این رویکرد، مسئله ی بغرنج تاریخی ساده شده است. بیایید فرض کنیم که چنین تحلیلی درست است، اما هنوز می توان پرسید که چرا در این دیار و سرزمین، گیاه زهرآگین استبداد رشد کرده است؟ چرا ابرهای سیاه خودکامگی همواره بر فراز فرهنگ و جامعه ی ایرانی در حرکت بوده است؟ اگر همه ی کاستی و رنج ها از خودکامگی است، خودکامگی، خود به چه دلیل است؟ 


5. در الگوی دیگران زندگی کردن 

آن کس که زندگی را جدی نمی گیرد، الگویی برای زیستن ندارد. اما او محکوم به زندگی است و نیازمند الگوی برای بودن. در این وقت است که کار سهل اما بدعاقبتی را پیش می گیرد. او با پای دیگران راه می رود، در الگوی دیگران می زید و تقلید را پیش می گیرد. زیستن در الگوی دیگران، زیستنی برده وار و تسلیم خود به دیگری است. وانهادن خود و نقطه ی پایان زدن بر زندگی پویا و خلاقانه است. وقتی با مانع برخورد می کند منتظر می ماند تا کسی و یا کسانی مانع را از پیش پایش بردارند. برای گذر از موانع تلاش نمی کند و برای عبور از مانع چاره ای نمی اندیشد. این گروه، پویایی لازم برای حل مسایل شان را از دست داده اند و در برخورد با اولین مانع فرو می ریزند و از رفتن به سوی هدف شان باز می مانند. گرچه الگوها و تجربه های زیسته ی آدمیان را باید ارج نهاد اما انجماد در الگوها و فراموش شدن خلاقیت انسانی، سبب می گردد که صرفا تا جایی راه برود که خطوط از پیش تعیین شده معلوم کرده اند.

زندگی در یک مدار بسته، زندگی تکراری و تکرارهای بی معنا نشانه ای از خواب گرفتگی ذهنی است. در دایره ی تکراری گام زدن و روزها و ماه ها و سال های شبیه به هم را سپری کردن، گویی بر محیط دایره ای قدم می زنیم. پس از چندی به همان جایی می رسیم که از ان جا حرکت کرده بودیم. زندگی در مدار بسته، هم چون برکه ای است که راه به جایی ندارد. وجودی راکد که سرانجام به مردابی متعفن بدل می گردد و در خود می پوسد. انسانی که جهان یرایش بی اهمیت است،  در خود فرومانده است و زندگی اش جهت مندی ندارد. رو به سویی ندارد. ناظر به چیزی نیست و چون کلافی سر در گم، به هم پیچیده شده است. راه ها همه به بن بست منتهی می گردد و تاریکی در معابر جانش مستولی گردیده است. کسی که زندگی که زندگی فاقد جهت مندی و مقصود روشن و قابل دفاعی را پیش می گیرد نشان می دهد زندگی را غیر جدی می داند و به تعبیر دیگر، زندگی نمی کند بلکه فقط زنده است.




چرا جدی نیستیم؟

علت و دلایل غیر جدی بودن ما در چیست؟ چرا این گونه ایم؟ چرا در این فرهنگ، نه زمان و وقت، نه تفکر وتامل، نه دین و اخلاق و نه زندگی جدی گرفته نمی شود؟ این عارضه و آسیب فرهنگی از کدام چشمه می نوشد که چنین پایدار و ماندگار مانده است. "غیر جدی بودن"، ماحصل در هم بافته ای از عناصری است که در تاریخ ما حضور پررنگ داشته است. میوه ی ای است که بر درخت فرهنگ دیرپای ما نشسته است. درختی که ریشه هایش عمیق و عمیق تر می شود. اما این پرسش نیز مطرح می شود از این که جدی نیستیم، آیا آگاهی داریم؟ به تعبیری دیگر، آیا وضع ناگوار تاریخی مان را فهم می کنیم؟ 


 چرا جدی نیستم؟ آیا این یک عارضه ی تاریخی است؟ چه علل و عواملی سبب شده است که امور جدی را غیر جدی می گیریم و سرسری از کنارشان می گذریم؟ 

1. یکی از دلایل بنیادین غیر جدی بودن فرهنگ ایرانی، در تصور تاریخی است که او از زندگی و عقل دارد. در این جا باید به تعالیم صوفیانه و برخی قرائت های ضد دنیایی از دین اشاره شود که نتیجه ی آن اولا به بی ارزش دانستن زندگی و ثانیا، به تحقیر کردن عقل انجامید. همان که سروش در فربه تر از ایدئولوژی به آن پرداخته است. دین را آن گونه قرائت کنیم که زیستن در این جهان امر مذموم و ناپسند شود. وقتی این جهان، در تصویر ذهنی ما، مانند قفس و  یا زندان شد، چگونه می توانیم به آن بپردازیم، امورش را مهم تلقی کنیم و به آبادانی اش کوشش کنیم؟  این تصور از دنیا و عقل از تعالیم صوفیانه بود که زندگی و عقل را تحقیر می کرد و در پی آن جدیت برای آبادانی و تفکر در باره ی مسایل را به محاق برد. کسانی حتی پرداختن به دنیا را مذموم می شمارند از آن جهت که سبب غفلت می گردد. سروش معتقد است مهمترین پیام تصوف، نفی ثروت و نفی قدرت بود. گریختن از جمع و مسئولیت هایش و پناه بردن به خلوت و سپردن دنیای ناراست به ناراستان دنیا پرست. مولانا در باره ی دنیا می سراید:

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره‌کن زندان و خود را وا رهان

چیست دنیا از خدا غافل بدن

نه قماش و نقده و میزان و زن

دنیایی که ارزش زیستن دارد، ارزش این را دارد که جدی اش گرفت. عقلی که می تواند جهان را تفسیر کند و راه گشا باشد، ارزش این را دارد که جدی اش گرفت، اما چرا دنیای بی ارزش و پلید و عقل ناتوان و عاجز را جدی بگیریم؟ چه کسی زندان خود را آباد می کند؟

بدفهمی برخی باورها و گزاره های دینی نیز مجال دنیاگریزی را فراهم کرد. تا جایی که بهره مندی از تمتعات این جهانی را مذموم شمردند. گویا دچار نوعی نیهیلیسم تاریخی شده ایم. برای ما هیچ چیز مهم نیست همان گونه که  زندگی و تفکر مهم نیست. بی ارزش بودن زندگی و دنیا و عقل، بن مایه ی بی اهمیت شدن دنیا و عقل و زندگی شد و ریشه ی باورها را با فساد روبرو ساخت. 


2. یکی از دلایل این که در برابر زندگی و سرنوشت خویش جدی نیستیم، این است که فرهنگ تقدیر گرایی در میان ما پررنگ است. وقتی سرنوشت را به دست تقدیر بسپریم، تلاش برای فهم جهان و تغییر را از دست می دهیم. تقدیر یعنی این باور که کسی و یا کسانی، دور از ما و یا در ماوراء، بی دخالت و شراکت ما، زندگی ما را آن گونه که می خواهند، سامان می دهند. دست های پنهان اما قدرتمندی که بر فراز سرنوشت ما قرار دارد و ما را یارای مقاومت در برابرش نیست. تقدیرگرایی، جهان را مبهم و عیر قابل پیش بینی می کند. زیرا ما آدمیان از تقدیر و از آن چه در چنته ی جهان است خبر نداریم. همان سخنی که سعدی گفت، ای بسا سنگی که از بالا فرو می غلتد و عارف چون نمی داند تقدیرش چیست، از جای خود برنمی خیزد.

اگر ز کوه فرو غلتد آسیا سنگی

نه عارف است که از راه سنگ برخیزد

 وقتی جهان را نمی توانم بفهمیم و یا تغییر دهیم ترغیب می شویم این گونه بیندیشیم که تلاش ما برای فهم و تغییر جهان جدی نیست. نشستن و پذیرفتن تقدیر، تنها کاری است که باید انجام دهم. پیام تقدیرگرایی این است که جهان و زندگی را جدی نگیرید زیرا آن چه مقدر است پیش خواهد آمد. 

فروغی بسطامی این چنین می سرود:

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند

یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

وقتی خود را اسیر جبرهایی می بینیم که ما را در بر گرفته است، جبرهای اجتناب ناپذیر که گریختن از آنها ممکن نباشد، دست از عمل برمی داریم. زیرا هر عملی را بی فایده می یابیم. اما آن جا که قرار است من، خودم جهانم را بسازم و مسئولیت ساختن اش را به عهده گیرم، در این حالت است که روایتم از هستی و شیوه ی بودن و زیستنم متفاوت می شود. وقتی قرار است جهانم را با دستان خود بسازم، جهانم را و زندگی ام را جدی می گیرم و شیوه ی زیستن را خود بر پا خواهم کرد. تقدیرگرایی، گریز از مسئولیت هایی است که بر دوش انسان سنگینی می کند. جبراندیشی، خالی کردن شانه ها از زیر بار برپای خود ایستادن است. 


3. منجی گرایی (دست کم در قرائت ناصواب و نسنجیده ی آن مانند انجمن حجتیه)، که خود، یکی از نشانه های مسئولیت گریزی است، زندگی و جهان را از جدیت می اندازد. مسئولیت گریزی که از حس ناتوانی و ضعف برای سامان دادن جهان و بی اعتمادی به خود، نشأت می گیرد، سبب می شود دست از کنش برداریم و در حالت انفعالی، آرزوی نجات بخشی را در خود پرورش دهیم که روزی خواهد و همه چیز را درست خواهد کرد. هر چیزی را تا آمدن منجی معلق نگه داریم و جدیت برای فهم و تغییر را فرو نهیم و منفعلانه در انتظار نجات بخشی بسر بریم. واگذاری زندگی به دیگری و خود را از زیر بار مسئولیت زیستن در "اکنون و این جا" رها کردن، سبب می شود که نسبت به پرسش های اساسی زندگی و افت و خیزها بی تفاوت شویم. 

اما اگر زندگی به خودمان واگذار شود و مسئولیتش بر دوش ما سنگینی کند، لاجرم حساسیت ما در برابر موضوعات افزایش می یابد و تاملات نظری و تحرکات عملی ما برای ساختن و سامان دادن زندگی فزونی می گیرد. در این جا داوری در باب پدیده ی منجی گرایی تاریخی و دینی نیست بلکه سخن از نتایج ناخواسته و ناگوار برداشتی ناصحیح از امری است که غیر جدی بودن زندگی و جهان را در نهاد آدمیان تزریق می کند. با چنین برداشتی است که انفعال و سرخوردگی فزونی می گیرد. ایده ی منجی گرایانه الزاما به معنای باور به نجات بخش این جهانی نیست. بلکه حتی این ایده را نیز در بر می گیرد که دست های پنهان متافیزیک و یا روح کلی در جهان، در نهایت ما را تنها نخواهد گذاشت و در حوادث و رویدادها ما را نجات خواهد داد. سخن بر سر صدق و کذب چنین ایده ای در میان نیست، بلکه اشاره به نتایج ناخواسته ای است که در پی خواهد داشت. نمونه ی چنین موقعیتی را می توان در زندگی عرفی و خانوادگی هم ملاحظه کرد. فرزندان، روند جاری در زندگی را غیر جدی نمی گیرند زیرا خود را همواره زیر سایه ی دست های حمایتگر والدین می بینند. نیازی به تامل و تدبیر امور ندارند، زیرا پدر به جای آنها می اندیشد و در هنگام سختی ها و شداید آنها را نجات خواهد داد. قوه ی تفکر و تامل، و مهارت زیستن، آن هنگام جدی می شود که شخصا بخواهد زندگی اش را سامان دهد و مدیریت زندگی اش را بر عهده گیرد. این ایده که در نهایت امور بر وفق مراد خواهد شد و جهان آن گونه خواهد چرخید که باید، واقعیت های موجود را از جدیت می اندازد و تامل درآن باب را کم اثر می کند.  

ایده ی منجی گرایانه را می توان با دو معیار متفاوت از یکدیگر متمایز کرد و صورت چهار گانه ای از آن بدست داد. اولابا معیار منجیان(ناجی چه کسی است؟)،  و ثانیا با معیار زمان نجات (چه وقت نجات می یابیم؟)، چهار قسم به دست می آید:

الف.  با در میان آوردن منجیان می توانیم دو گروه منجی را از هم جدا کنیم. اولا مجیان فرا انسانی، و ثانیا، منجیان انسانی. اولین منجی خداوند است. او در هر مرحله از زندگی و تاریخ، انسان را نجات می دهد. پیامبرانی برای نجاتش فرستاده است و گفته است که در انتهای تاریخ، مستضعفین حاکم خواهند شد. هم چنین منجیان فراانسانی را می توانیم منجیان آسمانی، آن گونه که مسیحیان معتقدند مسیح روزی بازخواهد گشت و یا شیعیان بر این باورند مهدی(ع)، که از سوی خداوند رسالت هدایت دارد، روزی ظهور خواهد کرد و جهان را مملو از عدل و داد می کند. و ثانیا، منجیان متافیزیکی و نه الزاما الهی، مانند آن چه دستی پنهان و روحی که پس پرده ی این جهان هست، تاریخ را به سمت و سوی خیر هدایت خواهد کرد. مارکسیسم، گرچه به ظاهر مادی گرا بود اما معتقد بود تاریخ در طی مراحل مختلف به سرانجام خوش منتهی خواهد شد. منجیان مارکسیسم، آگاهی طبقاتی و انقلابی بود که به وقوع می پیوست. منجیان انسانی، همان قهرمانانی هستند که به یاری ما خواهند آمد. آنان را که حتی ممکن است تن پوش اسطوره ای بر قامت شان دوخته ایم. 

ب.  اگر معیار زمان را در نظر آوریم، منجیان نیز به دو گروه منجیان اکنون و منجیان آینده، قابل تقسیم اند. گرچه وقتی از منجی سخن رانده می شود عموما نظر به آینده داریم، اما گاهی به منجیانی که اکنون در کار نجات ما هستند نیز اشاره می کنیم. خدا را هر لحظه نجات بخش خویش می دانیم. و یا چشم به قهرمانانی می دوزیم که با تغییر مسیر تاریخ، جهان را بسامان خواهند کرد.   

یکی از چرخش های بزرگ دوره ی رنسانس به بعد در نشر و توسعه ی این ایده بود که ناجی، نه در بیرون، بلکه درون آدمی است. انسان باید بر پای خویش بایستد و خود را نجات دهد. همان گونه که عقل خود بنیاد مطرح شد، ناجی خود بنیاد نیز به میان آمد. بسط این موضوع در جایی دیگر باید، اما فقط اشاره شود که فهم جهان که به رشد علم و  رشد تکنولوژی که به تغییر جهان منتهی شد، عمدتا از این علت سیراب می شود که آدمی خود را بر پای خود دید و احساس کرد مسئولیت زیستن اش را باید به تنهایی بر دوش بکشد..


4- حس به یقین رسیدن (قطعیت)

قطعیت در باور و احساس مالکیت حقیقت و یقین، روحیه ی کاوش گری و پرسش گری را می ستاند و برجای آن نوعی آرامش خاطر کاذب می نشیند. آرامشی که به بهای خاموش شدن شعله ی خردورزی و تسلط سیاهی و تباهی عقلانی می انجامد. جزمیت و تعصب کور، میوه ی تلخ قطعیت های کاذب و یقین های سست و بی پایه است. حس به یقین رسیدن، همان جهل به جهل است. نمی داند و نمی داند که نمی داند. و نمی خواهد که بداند و بر تاریکی درون اصرار می ورزد و پافشاری می کند. جزمیت و تعصب که برخی به اشتباه بدان نام یقین می نهند، آدمی را در برابر پرسش ها در ساحت نظر و ناسازگاریها در ساحت عمل، بی اعتنا می کند. هر اتفاقی بیفتد و هر پرسشی در گیرد رخنه ای در باورها و معتقداتش ایجاد نمی شود. خود را مصون از هر تلاطم معرفتی و طوفان شک می بیند. به "تردید" با نگاه بغض آلود می نگرد و آن را میهمان ناخوانده و نامطلوب می داند. پرسش هایش گویی برای همیشه، پاسخی استوار یافته اند. خود را در برج و بارویی مستحکم می بیند. یقین، روحیه ی حقیقت طلبی را در آدمی سرکوب می کند. زیرا خود را واصل به خورشید حقیقت می داند.   

یقین خردسوز، نقطه ی پایانی بر روحیه ی حقیقت طلبی آدمی می نهد. انتهای راه جستجوی عقلانی و لمیدن در بستر جهالت است. آن کس که هیچگاه شک نمی کند و باورهای خود را تماما بر نهج صواب می پندارد، در مسیر جهل و تاریکی گام می زند. سستی و رخوتی که بتدریج او را از "شخص" بودگی به "شیئی" بودگی تنزل می دهد. سقوطی دردناک از جایگاه انسان و هم رتبه شدن با درختان و سنگ ها و مورچه ها. از ضمیر "او" به ضمیر "آن" منتقل می شود. "او" دیگر "او" نیست، "او"، "آن" است. 

 

5.  گاهی شرایط اجتماعی و سیاسی به گونه پیش می رود که نتایج و پیامدهایی دردناک بر جدی بودن بار می شود و افراد را با انواع تهدیدها و رنج ها مواجه می کند. تا جایی که ممکن است از سوی جامعه طرد شوند و یا نظام سیاسی او را به منزله ی مزاحمی برای آرامش و انسجام تلقی کند. آن گونه که با سقراط چنین برخوردی شد. سقراط که خود را خرمگس آتن می خواند، در پی آن بود که با پرسش ها، بدیهیاتی را که در جامعه رواج داشت محاکمه کند. اما این خود او بود که به محاکمه کشیده شد و جام شوکران را نوشید.

با ورود به عصر مدرن و صلب و سخت شدن نهادها و ساختارها و کاهش نقش فرد در تغییر و تحولات، این باور رشد کرد که جدی بودن و یا جدی نبودن فرد، در روند تغییرات اثر خاصی نخواهد گذاشت. از سوی دیگر، حتی این نهادها و ساختارها، مانع جدی شدن می شود. به عنوان مثال، حتی اگر عدالت برای فرد جدی باشد، او نمی تواند در این باره کاری بکند زیرا ساختارها بر زیست فردی مسلط است و اجازه ی کاری به او نمی دهند. با این همه، گرچه ساختارها و به ویژه ساختار سیاسی (لویاتان هابز)، فرصت کنش را از جامعه سلب می کند اما نمی توان نقش و اثر کنشگر را به تمامه نادیده گرفت و از او به نحو مطلق سلب مسئولیت نمود. کنشگران نیز در دو حوزه ی شخصی  و خصوصی شان و در حوزه ی عمومی، به قدر وسع و ظرفیت شان می توانند مسایل را جدی تلقی کنند و از کنار امور سرسری نگذرند.   



نظرات (9)
همیشه به ما آموخته اند که دوست یابی و ایجاد رابطه های جدید هنری بزرگ و ارزشمند است
اما کمتر به ما یادآوری کرده اند که حفظ دوستیها و رابطه های فعلی و بهبود کیفیت آنها، سریعتر، ساده تر و اثربخش تر است
وقتی دوست نزدیکی داریم، ناخودآگاه احساس میکنیم که او همیشه هست
پس از دوست نزدیک خود هزینه میکنیم، تا آشنایان دورتر را یک گام به خود نزدیکتر کنیم
اما دیر یا زود، میبینیم دوستانی که حضورشان را همیشگی میدانستیم، دیگر کنارمان نیستند
و با گذر زمان لذت و شیرینی لحظات محدود همزبانی با آنها، در گذشته را فراموش میکنیم..
و آنچه میماند، تلخی لحظات نامحدود در آینده است که فرصتی برای به اشتراک گذاشتن شادیها و غمها با آنها نداریم
پاسخ:
سلام و درود بر شما

آدمی همواره دو کار باید بکند. اولا، سرمایه هایش را افزایش دهد. ثانیا و دست کم، سرمایه های موجودش را حفظ کند. اولا در مقام کسب سود و ثانیا در مقام حفظ سزمایه...و این زبان کاملا اقتصادی است. زبانی که همگان آن را می شناسیم.

براین باورم که هر چیزی در این عالم به ما می دهند و یا کسب می کنیم، نیازمند آن است که راه های حفظ و حراستش را نیز بشناسیم. سخنم این است که با سهل انگاری، هر سرمایه ای را از دست می دهیم. تن سالم نیازمند مراقبت است. و دوستی ها نیز محتاج مراقبت اند. هر رابطه ای، محتاج است که دایما شارژ شود. ورنه از دست خواهد رفت.
هر گلی مراقبت می خواهد. هر شمع روشنی را باید از گزند باد و طوفان دور نگه داشت. و ما گاهی نه تنها مراقبت نمی کنیم که ناگاه تیشه برمی داریم و درخت دوستی را از بن می شکنیم. وقتی در گرمای سوزان تنهایی شدیم یاد سایه ی درخت دوستی می افتیم و حسرت می خوریم.
یادمان باشد دوست به دست آوردن آسان و داشتنش سخت است.
زندگی میدان تجریه است. بر مزار دوستیِ از دست رفته نباید گریست. تلاشی باید تا گلی دیگر در گلدان زندگی بکاریم و نهال دوستی را در جایی دیگر بنشانیم.
آقای زمانیان با سلام.
متنی دارم با عنوان "ستون این عالم ای جان سرعت و فراموشی بود" که بی شباهت به مباحث شما نیست. اگر تمایل و وقت لازم را دارید بر بنده منت بگذارید و آن را بخوانید و نقد نمایید. با احترام
پاسخ:
سلام و درود بر شما

استن این عالم ای جان، غفلت است ...مولانا

آدرس مطلب را نفرمودید.
ببخشید فراموش کردم آدرس ایمیلتان را بپرسم. اگر ممکنه آدرس ایمیلتان را برایم بگذارید. با سپاس
پاسخ:
zamaniali100@yahoo.com
خوب چی میشه ما هم بخوانیم مطلبتان را..!
سلام
عالی بود مقاله، ولی ای کاش راه های برون رفت از این معضل را هم ارائه می فرمودید. هرچند در بطن مقاله و به طور غیر مستقیم، به درمان این درد نیز اشاره شده است، اما اگر کسی جدی و اهل تامل و تفکر نباشد( و مطلب شما هم خطاب به این دسته است)، چنین کسی چگونه می تواند درک جدی و مستقیمی از آن درمان ها داشته باشد؟ بنابراین، به نظر می رسد که مطلب خوب شما، در ارائه راه حل، به دسته بندی آشکار و مستقیم و به عبارتی، به وضوح بیشتری، به تناسب سطح مخاطب، نیاز دارد.
پاسخ:
سلام

راه برون رفت از وضعیت اسف بار فرهنگی و اخلاقی، به باز کردن کلافی در هم ریخته می ماند. گره ای را باز می کنید اما در جایی دیگر گره ای محکمتر می شود.
بر این باورم راه برون رفت از این شرایط، و راه حل قطعی ونه تسکین های موضعی، در تحول آموزش و پروش است. آموزش و پرورش ما عقیم است. عقیم ساز است و نهادی برای تعمیق این بحران است. با این آموزش و پرورش به جایی نخواهیم رسید. هیچ
سلام
وقتی در مورد این دردهای ریشه دار فرهنگی _ اجتماعی فکر می کنم و وقتی در موردشون می خونم ، بیشتر از هر کس یاد نیما می افتم : غم این خفته ی چند ...
وقتی عنوان مطلب تون رو خوندم بلافاصله دو تا مطلب در ذهنم پررنگ شد که بعد دیدم شما در مطلب اون رو گنجانده اید .
یکی پرداختن بیش از حد جامعه به جوک و شوخی ، و دومی اهمیت نداشتن کار برای جامعه .
ساختن جوک و متن های حاوی طنز و یا هزل از مشکلات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ، و یا از شخصیت هایی که محبوب مردم نیستند و یا شاید منفور مردم باشند یه جور استفاده از سوپاپ اطمینان محسوب میشه . طنز به هر شکلش ، از یک متن دست به دست شده به وسیله ی اس ام اس و وایبر و ... گرفته تا حتی به شکل فیلم و سریال ، نیروی اعتراض و نفرت مردم رو به سمتی جهت میده و تخلیه می کنه که در واقع نه سیخ بسوزه و نه کباب .کارکردی که به گفته ی عده ای ورزش (به خصوص فوتبال در کشورهای جهان سوم) و حتی عزاداری ها هم همین کارکرد رو دارا هستند . برای همین شاید بشه گفت اینها کارکرد مثبت برای حکومت های ناکارآمد یا استبدادگر دارند .
در مورد اهمیت نداشتن کار هم که متاسفانه ما مردمی هستیم بیزار از کار . کار رو فقط برای درآمد و گذران زندگی روزمره مناسب می دونیم و از همین حد هم تا جایی که بتونیم می دزدیم و کم کاری می کنیم . خودِ کار و خودِ تولید هیچوقت مهم نبوده و نیست . و خب این هم ریشه های تاریخی داره و درد امروز نیست .
به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ... !
با عرض ادب و سلام خدمت استاد مکرم آقای دکتر علی زمانی؛
استاد عزیز از نوشته های حکمی و ارزشمندتون در "خرد منتقد" بهره میبریم و هم لذت ...
خواستم از شما تشکر کنم .
توفیق شما را ، من عندالله خواستارم.
(متن امروز" حزن "بسیار عالی بود استاد، ممنونم )
طلبه قم.سید محمد شاهچراغ
پاسخ:
درود بر شما

نظر لطف شماست

امیدوارم همواره دل تان شاد و زندگی پر توفیق باشد
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد