X
تبلیغات
رایتل

تجربه ی کتاب – 3

19 اردیبهشت 1394


به بهانه ی بازگشایی نمایشگاه کتاب


      کتاب ها را می توان چند دسته کرد. 1. کتاب هایی که فقط ما را سرگرم می کنند. 2. کتاب هایی که به ما لذت خواندن می دهند. 3. کتاب هایی که درس آموزند و عقل ما را پرورش می دهند. 4. اما کتاب هایی هستند که جهان ما را تغییر می دهند. کتاب هایی که تاثیری شگرف بر جریان زندگی ما می نهند و مسئله ها، نگرش ها و جهان بینی ما را عوض می کنند. این دست کتاب ها، بالاترین اثر را در ما می گذارند. ممکن است با خواندن یک کتاب، پاسخ مسئله ای را بیابیم. چیزی را نمی دانسته ایم بیابیم. اما برخی از کتاب ها ما را فراتر از این می برند و آن وقتی است که زندگی و هستی ما را تغییر می دهند. تا جایی که احساس می کنیم زندگی مان به قبل و بعد از خواندن ان کتاب تقسیم می شود. 

 

 

کتاب های شریعتی، بیش از این که چیزی بر دانش و خرد یک نسل بیفزاید جهان یک نسل را تغییر داد و سرنوشتش را دگرگون کرد. همان گونه که قبلا نوشتم، کتاب های شریعتی بیش از آن که چیزی بر دانش بیفزاید، جهان آدمی و نحوه ی بودنش را دستخوش تغییرات می کند و رویکردش به زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد. گاهی اثرات سایر روشنفکران دینی را مانند مرحوم بازرگان، مقالات ابراهیم یزدی و دیگران را نیز می خواندم اما شریعتی محور اصلی بود. برای من، شریعتی شیوه ای از هستی و زندگی تلقی می شد. شیوه ای که در آن مسئولیت اجتماعی پررنگ بود. من نیز مانند دیگران، از شریعتی تاثیر فراوان پذیرفتم. با این همه، با شروع سال 60 کم و بیش شریعتی برای من پایان یافت. منظورم از پایان یافتن شریعتی این است که آن رویکرد و نحوه ی مواجه شدن با جهان تغییر یافت. دوره ای کوتاه از شیفتگی به شریعتی را پشت سر گذارندم ودقیقا به همین دلیل نمی توانستم سستی ها و کاستی هایش را بفهمم. نتیجه آن شد که دریافتم در برابر هر شخص، هر ایده و هر کتابی، باید فاصله ی انتقادی خودم را حفظ کنم. در جهان اندیشه، شیفتگی و عاشقی، عین خطا است. 


از حدود سال 60 به بعد، بیشتر رمان می خواندم. عاشق رمان های کازنتزاکیس بودم. به ویژه مسیح باز مصلوب. زوربای یونانی. آزادی یا مرگ. سرگشته راه حق. رمان های دیگری که از سوی بنگاه ترجمه منتشر می شد. گرسنه، زن سی ساله و ...رمان هایی از بالزاک و رمان هایی از نویسندگان چپ فرانسه و ادبیات روسی. از رمان می رویم گل سرخ بچینیم،  بسیار لذت بردم. دوره گذار از نوجوانی به جوانی را با رمان آغاز کردم و هیچ وقت از رمان خواندن خسته نمی شدم. احساس می کردم رمان نمی خوانم بلکه با رمان زندگی می کنم. 


 بتدریج از شریعتی و ادبیات آن زمان فاصله گرفتم. از همان زمان بود که با نوشتار و گفتار دکتر سروش آشنا شدم. اولین کتابی که به یادم می آید که از دکتر سروش خواندم، نهاد ناآرام جهان بود. کتاب هایی محصول سخنرانی ها بود نیز برایم جالب بود. مثل انقلاب بر ، انقلاب در. و... اما سخنان و کلام سروش را سرد می دیدم. به جانم نمی نشست. به کلام گرما بخش شریعتی عادت داشتم و اکنون می دیدم که سروش آن بیان گرم را ندارد بلکه بیشتر به استدلال های فلسفی می پردازد. اما به زودی متوجه شدم که آن چه باید می خواندم، نوشتاری از این دست بوده است. نوشته هایی که تفکر و اندیشیدن را تقویت می کند و با استدلال ها و ارائه ی دلایل، خرد را پرورش می دهد. یافتم که شریعتی حرکت آفرین بود و سروش تفکر برانگیز. شریعتی آدمی را به جنبش و قیام می خواند و سروش به نشستن و تامل. او زبان گرم ایدئولوژیک داشت و این زبان سرد استدلال فلسفی. با این همه احساس کردم سروش همان کسی است که باید بخوانمش. قبل از آن بود که به کتاب های بنی صدر هم تمایل داشتم. علاقه ام به آن نوشته بیشتر به دلیل آن بود که به فهم اقتصاد جهان سوم و فقر این دیار علاقه مند بودم. به نظرم کتابی که در باب نقش زنان در شاهنامه ی فردسی نوشته است بسیار خواندنی است. ایده ی  این کتاب را که بیش از سی سال قبل آن را خوانده ام در حافظه دارم. ایده ی بنی صدر این بود که زنان در سیاست تاریخی ایران نقش بالایی داشته اند. زنان، حوزه ها و اقطاب قدرت را به هم متصل می کرده اند. قدرت های پراکنده با ازدواج ها در هم تجمیع می شده اند. زنان تصمیم گیران پنهانی و پشت پرده ی سیاست بوده اند. 


درس گفتار نهج البلاغه سروش را از رادیو گوش می کردم. همچنین درس گفتار در حضور حضرت مولانا. بعد از این بود که با اندیشه های سروش آشنا شدم و سروش جای شریعتی را برایم پر می کرد. با این تفاوت که این بار نه یک شیفته بلکه خود را دانش آموزی می یافتم که از آموزگارش می آموزد. کتاب هایش را می خواندم. قبض و بست شریعت را که ابتدا در کیهان فرهنگی منتشر می شد می خواندم. احساس می کردم تفکر دینی برای سروش امر جدی است و سخنرانی ها و نوشته های سروش، تفکر دینی را عمیق تر می کند و آدمی را از آن ساده نگری هایی ایدئولوژیک بیرون می آورد. مولانا و مثنوی اش را با سروش جدی گرفتم. جهان جدیدی به رویم باز می شد و بلکه جهانم فراخ تر می گردید. فراخور رشته ی تحصیلی ام، کتاب های جامعه شناسی را از صاحب نظران این رشته می خواندم و در کنارش به فلسفه نزدیک تر شدم. سال 62 که کنکور داده بودم، مردد بودم بین انتخاب سه رشته ی جامعه شناسی، فلسفه و تاریخ. در این میان جامعه شناسی را انتخاب کردم. گاهی به خودم می گفتم کاش سه بار زندگی می کردم. در دور اول تاریخ می خواندم. دور دوم، جامعه شناسی و سوم فلسفه. تاریخ خوانی ام از کتاب های ویل دورانت .و تاریخ آلبرماله شروع کردم. دهه ی شصت را همراه با جامعه شناسی، تاریخ هم می خواندم. اما پس از آن، فلسفه جایش را گرفت و بشدت به مباحث فلسفی علاقه مند شدم. از این رو سروش برایم بسیار مهم شد. و البته در میان شاخه های فلسفه، فلسفه ی دین نیز اهمیت یافت. در جامعه شناسی هم بیشتر به جامعه شناسی دین پرداختم. سروش معلم سخت کوشی بود که فضای اندیشگی را در این دیار بازتر و گسترده تر کرد. مولانا را مطرح کرد و سنت های فرهنگی را در قالب های جدید بازسازی نمود. نگاه ما را به دین تغییر داد و چالشی بزرگ برای روحانیت ایجاد کرد. 


نظرات (69)
سلام
جدای از مقایسهٔ دکتر سروش با دکتر شریعتی، به نظرم آقای سروش در قیاس با بسیاری متفکرین دیگر، از گرمی گفتار و گیرایی و نفوذ کلام قابل توجهی -دست‌کم نزد بنده- برخوردار بوده است؛ مصداق آن سخن که: کلامی که از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.
من با وجود اینکه به لحاظ معرفتی، نمی‌توانم با بعضی سخنان ایشان که در باب دین و مذهب بیان می‌گردد (هرچند که این آموزه‌ها را در جایگاه خودش و برای مخاطب خاص خودش، مهم و مفید می‌دانم)، ارتباط بگیرم و آنها را به درستی فهم کنم (لابد به این علت که از آن مفاهیم گذر کرده‌ و به تعبیری، با آنها بیگانه‌ شده‌ام)، اما در مجموع، آقای دکتر سروش را فیلسوفی اثرگذار و اندیشمندی گرانمایه و رفرمیست دینی‌ای موفق و خطیبی توانا می‌یابم که هم در بسیاری از زمینه‌ها، آثار ایشان برایم آموزنده و معرفت‌بخش بوده (گرچه برخلاف شما که بسیار پیش‌ رفته‌اید، هنوز در ابتدای راه هستم) و هم درس‌‌گفتارهای اخلاقی‌ و معنوی وی، گرمابخشِ جانِ ملول و فسرده‌ام می‌باشد (گرچه در مقام عمل، مع‌الاسف، هیچ توفیقی بر مشی و سلوک اخلاقی و معنوی نداشته‌ام)...
پاسخ:
سلام بر دوست

با شما همدلم. سروش دین بزرگی بر گردن معرفت اندیشان دینی دارد.
و گرچه نقدهایی به ایشان وارد است اما هیچ از نقشی که در اندیشه ی دینی دارند کم نمی شود. سروش را بیش از سی سال است می خوانم و هنوز هم مطالب و گفتارشان را پی می گیرم.
سلام
فلسفه زندگی، اولین کتابی بود که خواندم. آن را در کتابخانه دوستی در منزلش دیدم و به امانت گرفتم. نه نویسنده اش را به یاد می‌آورم و نه مترجمش را. این کتاب اولین جرقه‌های تأمل در باره پرسش دشوار زندگی را در تاریک‌خانه ذهنم روشن کرد. اینکه آیا زندگی و زیستن ما هدفی در پی دارد و یا پدیده ای است پوج و بی‌معنی که با مرگ پایان می‌یابد و برای همیشه به عدم می‌پیوندیم؟ از آن زمان بود که من هم به قول شوپنهاور فهمیدم« زندگی پرسش دشواری است، سعی می‌کنم آن را صرف تأمل بر خودش کنم». من هم به جستجو برآمدم و به قول سهراب« رفتم از پله مذهب بالا، رفتم تا ته کوچه شک». دیدم آنجا نه رستگاری که هول‌زار تباهی بود. دست به دامن عارفان شدم، ابوسعید، عین القضاة، شیخ احمدجام،
ابوالحسن خرقانی، حلاج، ابن عربی، بایزید بسطامی و...
یادم می‌آید چنان تحت تأثیر این عارفان و جاذبه کلامشان قرار گرفتم که ساعت‌ها تنهای تنها در کوهی که نزدیکی محل سکونتمان بود به تأمل و تفکر می‌نشستم و در آن سکوت رازآمیز به خدا وجهان و هستی می‌اندیشیدم.
دوران عجیبی بود که همراه شد با خواب‌هایی عجیب‌تر. یک شب خواب دیدم در مسجدی هستم، هیچکس نماز نمی‌خواند، من مشغول نماز خواندن شدم اما چند کودک بازیگوش اجازه ندادند نمازم تمام شود، مدام مهر نماز را بر می‌داشتند. چند شب بعد خواب دیدم به زیارت خانه خدا رفته ام، هیچ‌کس آنجا نبود، فقط چند کودک آنجا در حال بازی بودند، نمی‌دانم شاید همان کودکانی بودند که در مسجد بودند! به خانه کعبه نگاه کردم، قسمتی از خانه کعبه سنگ‌هایش خراب شده بود، باز هم به اطرافم نکاه کردم، بحز همان چند کودک کس دیگری در آن اطراف نبود. از خواب پریدم و یادم می‌آید به شدت ترسیده بودم و غمی عجیب تا چند روز رهایم نکرد. چند شب بعد خواب دیدم به زیارت یک مکان مقدس رفته ام، نمی‌دانم آرامگاه چه کسی بود، همه می‌آمدند و وارد زیارتگاه می‌شدند اما من وارد نشدم در همان نزدیکی روی تخته سنگی نشستم و به آسمان نگاه می‌کردم، کلمات قرآن بر آسمان نقش می‌بستند و من می‌توانستم آنها را بخوانم. این‌ها را ننوشتم که بگویم برگزیده شده بودم، خیر، این خواب‌ها نتیجه خواندن همان کتاب‌ها بود. بعد‌ها فهمیدم بازیچه ضمیر ناخودآگاهم شده بودم.
بعد از آن وارد وادی فلسفه شدم با کتاب« تاریخ طبیعی دین» نوشته دیوید هیوم که بسیار کمک کرد به دین به چشم یک پدیده طبیعی بنگرم و بعد از آن در مجله کیان بود ( شاید هم نام مجله چیز دیگری بود) که یک مقاله از ملکیان خواندم، عنوان مقاله تا آنجا که یادم است این بود: هفت عاملی که باعث می‌شود انسان به وجود خدا شک کند. بعد از خواندن این مقاله بود که آتشی سراپای وجودم را فرا گرفت. از آن زمان بود که این گزینه را هم در نظر گرفتم: شاید خدایی نباشد...
ادامه دارد
پاسخ:
درود بر شما

و شاید خدایی نباشد.... تردیدی بزرگ که باری بزرگ بر روح آدمی می نهد. آن یقین سنتی از دست رفته است. به واقع اصلا یقینی در کار نبوده است.

سپاس از این که تجربه تان را از کتاب با ما در میان می نهید. منتظر بخش های دیگر سخن تان هستم.
سلام بر دوستان

با عرض شرمندگی برای وقفه ای که پیش آمد.

در خدمت دوستان هستم. جناب تنهایی قرار بود بقیه ی تجربه ی کتاب را بفرمایید/
سلام مجدد بر دوست عزیز
بعد از خواندن آن مقاله شیفته‌ی استاد ملکیان شدم. شخصیت واقع‌گرای ایشان و قدرت استدلال و وسعت اطلاعاتش در مورد مکاتب فکری و فلسفی مرا از خواندن بیشتر کتاب‌ها بی‌نیاز می‌کرد. یکی از جنبه‌های شخصیت او که بسیار مرا تحت تآثیر قرار داد این بود که ایشان رنج جستجوی حقیقت را به آرامش در پناه جهل ترجیح می‌داد. خواندن آثار استاد ملکیان باعث شد دیگر اجازه ندهم نویسنده‌ای ذهن مرا وارد بازی‌های فکری خویش کند. دیگر وقتی کتابی به دستم می‌رسید به محض اینکه متوجه می‌شدم نویسنده شعور مرا نادیده گرفته است از خواندن آن کتاب صرفه نظر می‌کردم.
هنوز خدا یکی از دغدغه‌های اصلی من بود. نه می‌توانستم بپذیرم جهان و هستی برحسب اتفاق به وجود آمده است و نه می‌توانستم بپذیرم خدایی با آن اوصافی که در دین آمده است می‌تواند وجود داشته باشد. چرا که آن اوصاف در مواجهه با واقعیت تلخ جهانی که در آن می‌زیستم می‌شکست و فرو می‌ریخت. چاره‌ای نبود باید بیشتر تلاش می‌کردم. شروع کردم به مطالعه در عقاید فلاسفه و جایگاه خدا در اندیشه آنان. فلاسفه‌ای همچون: اسپینوزا، کانت، گابریل مارسل، ویتگنشتاین و...
متوجه شدم خدا در نظام فکری آنها بسیار متعالی‌تر و عقلانی‌تر از خدای عارفان و انسان های مذهبی است. اما هنوز نکته‌های ناگفته بسیاری مانده بود، مثلآ از چه راهی و به استناد با کدام دلیل محکم و عقل پسند می‌شد فهمید که برداشت این فیلسوفان از خدا به خدای واقعی(در صورت وجود) نزدیک‌تر است؟ پس به این نتیجه رسیدم که چون تعریف ثابتی از خداوند وجود ندارد به هیچ‌وجه نمی توان گفت که کدام یک بر حق است؟ به راستی چگونه می‌توان فهمید مثلآ خدا در اندیشه کانت حقیقی‌تر از خدا در اندیشه اسپینوزاست؟ و یا در عرفان، خدای ابن عربی از خدای حلاج و عین القضاة حقیقی‌تر است؟ اصلآ از کجا معلوم که همه اینان خدای ساخته ذهن خود را پرستش نمیکردند؟ مدت‌ها این سؤال ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که تصور کدام یک از اینان به خدای حقیقی نزدیک‌تر است و به چه دلیل؟
کم‌کم داشتم به این نتیجه می‌رسیدم: اگر بگویی خدا هست، سؤالات بسیاری پیش می‌آید که اکثر آن‌ها بدون پاسخ خواهند ماند،اما اگر بگویی خدایی نیست فقط یک سؤال پیش می‌آید: پس این جهان چگونه به وجود آمده است؟ پس باز هم باید بیشتر جستجو می‌کردم...
ادامه دارد
پاسخ:
بسیار عالی...
در نوشته ی بعد به ملکیان می رسم. استادی که از او بسیار اموخته ام و هم چنین از استاد شبستری

تصور از خدا، داستان درازدامنه ای است. درست می فرمایید . هر یک از اینان تصورشان را از خدا ارائه داده اند. البته باید دید هر کدام چه دلایلی اقامه می کنند. اما بر این باورم که صرفا این دلیل نیست که تصور از خدا را در ما شکل می دهد. اتفاقا بیشتر علتی است تا دلیلی
سلام بر جناب تنها
خوندن نوشته هاتون خیلی جذاب بود . به نظرم قدرت نویسندگی خوبی هم دارید . ممنونم ازتون .
من هم زمانی به وجود خدا شک کردم و فکر می کردم تا زمانی که تمام مکاتب فلسفی و اقوال فیلسوفان رو در باب پیدایش هستی و وجود یا عدم وجود خدا نخونم آرامش پیدا نمی کنم . اما یکهو یه حسی در درونم گفت این راه را نهایت صورت کجا توان بست ...؟ الآن فقط در جستجوی اینم که در عمل زندگی خوبی داشته باشم . زندگی درست و اخلاقی که اگه همین فردا بهم صد در صد ثابت شد که خدایی هست ؛ یا اگه برعکس بهم صد در صد ثابت شد که خدایی نیست و همه چیز تصادفه و همه چیز با مرگ از بین میره , از روش زندگیم و از اعمالم پشیمون نباشم . و به نظرم میشه فارغ از اندیشه وجود یا عدم وجود خدا , و فارغ از ابتدا و انتهای جهان , یه چنین روشی زندگی کرد . نمی دونم شما دوستان هم همینطور فکر می کنید یا نه . چیزی که هست به نظرم میرسه با توجه به اینکه سن و تجربه و مطالعاتم کمتر از بقیه دوستان هست , تجربه و اندیشه های ایشان بتونه بهم کمک کنه .
پاسخ:
سلام

برخی چنان زندگی می کنند که گویی خدا وجود دارد، حتی اگر باور نداشته باشند خدا وجود دارد
برخی چنان زندگی می کنند که گویی خدا وجود ندارد، حتی اگر باور داشته باشند خدا وجود دارد

زیست اخلاقی، برترین زیست است حتی اگر باور نداشته باشیم خدا وجود دارد. گرچه مسئله پیچیده است و به این سادگی نیست که عرض کردم
جناب تنها
شک یا یقین، بی خدا یا خداپرست، فرقی نمی کند زمانی که عقیده و اندیشه ات را دیگران تعیین کنند و به جای اندیشه ورزی و تکیه بر فکر خودت ،شیفته ی نظر و شخصیت دیگران شوی، آنهم شخصیتی که در یک مقاله تجلی کند! محکوم به زوالی ...
پیداست که شریعتی را هم همینگونه و احتمالا با یک مقاله شناخته ای.
حالا اگر اجازه بدهی یک سوال از شما داشته باشم: شما چرا با چند نام میایی و نظر می دهی؟
شجاعت داشته باش دوست من! از ارائه نظرت نهراس. فقط سعی کن نظر خودت باشد. اندک چیزی از خودت داشته باشی بهتر از این است که دنیایی از دیگران داشته باشی .پیشاپیش پوزش می طلبم از این صراحت لهجه
پاسخ:
سلام بر دوست

دقیقا. وقتی دیگران عقیده ات را تعیین می کنند، اصلا موضوع شک و یقین در میان نیست.

جناب رضای عزیز.
گفت و گو، هنگامی پیش برنده است که صرفا ادله و سخن فرد مقابل را نقد کنیم و از حواشیه ها دوری کنیم. این که جناب تنها با چه اسمی هستند و یا هر چیز دیگر، فکر کنم با موضوع بحث ما ارتباطی ندارد. ضمن این که موجب سوتفاهم می شود.
سلام بر دوست عزیز و مهربان جناب زمانیان و شرمنده‌ام از اینکه حضور من چندی است فضای وبلاگتان را متشنج کرده است. باور کنید بارها نقد‌هایی را که نوشتم دوباره و چندباره خواندم تا مبادا ناخواسته توهینی به کسی کرده باشم و دلی را آزرده، که خوشبختانه دیدم چنین نیست. با این همه اگر نقد من بر کسی گران آمده و روح لطیف او را آزرده‌ام همین‌جا صمیمانه از او عذرخواهی می‌کنم. بدون شک چنین روح پاک و لطیفی که اینچنین بی‌ریا و عاشقانه به زنده یاد دکتر شریعتی عشق می‌ورزد توان این را هم دارد که مرا نیز ببخشد.
سعی میکنم از این پس فقط خواننده وبلاگ شما باشم نه نظر دهنده و نقد کننده. از بانوی بزرگوار خانم الهام که نظر لطف به من داشته‌اند بسیار سپاسگزارم، ایشان با متن بسیار زیبا و تأمل برانگیزشان مرا از نوشتن قسمت آخر خاطراتم معاف کرد. خانم الهام هر آنچه را که من میخواستم درقسمت پایانی بگویم بسیار مختصر و مفید بیان کردند.
و همچنین تشکر میکنم از دوست عزیزم آقا رضا بابت نقدی که به من داشته اند، اما «من چه گویم که تو را نازکی طبع لطیف/ تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد.»
شاد و پویا باشید دوستان خوبم
پاسخ:
درود بر شما

جناب تنهای عزیز وقفه ای که برای خرد منتقد پیش آمد اساسا ربطی به موضوعات مطرح شده از سوی شما و دیگران نداشت.
من البته شرمنده شدم از این وضعیتی که پیش آمد اما به شما اطمینان می دهم که موضوع چیز دیگری است. موضوعی که از شرح آن معذورم

مشتقانه در انتظار نوشته ی شما و سایر دوستان هستم. از گفت و نوشت مضایقه نفرمایید.
سلام
عذر خواه و متاسفم که لحن مناسبی نداشتم. البته از مطلبی که گفتم نادم نیستم. جناب تنها پتانسیل خوبی از جهت اندیشه ورزی و ارائه نظرات و آرا و ایده های مستقل دارد و حیف است که رنگ افکار و اندیشه های دیگران را به خود بگیرد و از خود چیزی بیرون ندهد.
از مقلد تا محقق فرق هاست
این یکی چون کوه و آن دیگر صداست
جناب "تنها"ی عزیز، درود بر شما.

همین نوعِ مواجههٔ بزرگوارانه‌تان با سایر دوستان، درس‌آموز است و نشانگر سعهٔ صدر و راه‌یافتگی شما.

این کامنت آخرتان، مرا به یاد آن سخن به غایت حکیمانه و پندآموز انداخت که: نه برنجیم و نه برنجانیم.
به نظرم زندگی، اگر واجد ارج و ارزش و معنایی باشد، در پایبندی به همین‌گونه حکمت‌ها و نیک‌اندیشی‌ها و اخلاق‌مداری‌ها مندرج و نهفته است.

دوستان، بهتر از من می‌دانند که میزان ارزشمندی و سودمندی باورهای ما، در مقام عمل و در موقعیت‌های دشوار زندگی است که آشکار می‌گردد؛ اینکه ما اعتقاد راسخی به وجود خدای دانا و حکیم و نیک‌خواه داشته باشیم و خود را عمیقاً بندهٔ او بدانیم، اما عملاً هیچ نشانی از دانایی و نیک‌خواهی و مهربانی و غمض‌عین و مداراورزی در زندگی‌ خودمان به چشم نخورد، واقعاً ما را از آن همه اعتقادات، چه سود؟

ای کاش بیاموزیم و بورزیم که در عین داشتن نگاه نقادانه نسبت به "دیگری"، ادب و حرمت و شأن انسانی و رواداری را فرو نگذاریم...

ای کاش " تنها"ی عزیز، باز هم بنویسید و حاصل دانسته‌ها و تجربیات و تأملات خود را با بقیه به اشتراک بگذارید؛ طبعاً در یک فضای آزاد، آن کسانی که طرز نگاه‌شان نسبت به مسائل، با نگاه شما زاویه داشته باشد، با دلیل، به نقد سخن‌تان خواهند نشست و از این طریق است که امید می‌رود به حقیقت و سعادت نزدیک‌تر شویم...
پاسخ:
سلام و درود

از نوشتارتان لذت بردم.

آفرین بر دوستان که چنین زیبا می نویسند و مشفقانه سرمایه های معرفتی شان را بی دریغ با دیگران در میان می گذارند.
سلام بر همه دوستان و سپاس از این همه لطف
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن/ از دوستان جانی مشکل توان بریدن
من همین‌جا و در همین وبلاگ نقد کردن را آموختم، در محضر جناب زمانیان عزیز و به حق میتوانم بگویم: اوستادا از ره شاگردی‌ات/ اعتبار گفتگو را جسته ام. یک لحظه فکر کردم نوشته‌های من باعث شده دیگران مطالبی بنویسند که روح پاک ایشان مکدر شود و این مسئله خیلی بر من گران آمد.
عجیب است که نسبت به این شخص یک حس آمیخه با احترام خاص دارم، به قول سهراب: انگار از دریچه‌ی محرمانه‌ی خواب‌هایم آمده است تو.
بگذریم، بسیار خوشحالم که دوستان مشتاقند در جمعشان حضور داشته باشم و همچنین از دوست بزرگوار آقا شهرام که دیری است نوشته‌هایشان را دنبال می‌کنم و مخصوصأ مطالب پربار و نغزشان در دفاع از روشنفکری دینی. در اولین فرصت پاسخ دوست گرامی جناب آقا رضا را خواهم داد.
هر چند « در این جهنم واژه‌ها/ یقین دارم بهشت من خاموشی است.
پاسخ:
جناب تنهای عزیز

شرمنده می کنید. من باید از شما و سایر دوستان ممنون باشم که سیاه مشق هایم را می خوانید. حقیقتا منت می گذارید.

از مطلب جناب شهرام در باب روشنفکری دینی فرموده اید. کاش شهرام عزیز آدرس مطلب را می فرمودند و استفاده می کردم. اتفاقا در این جناب دکتر محدثی پروژه ای را پیش می برند تا مجموعه ی نقدهایی که به گفتار استاد ملکیان شده است به همراه پاسخ ملکیان در کتابی گردآوری نمایند. من هم افتخار دارم که در حاشیه این پروژه در خدمت جناب محدثی هستم.
تنهای عزیز
مطالب شما کسی رو مکدر نکرد . شاید واکنشی که من و خانم سهیلا در برابر شما نشون دادیم ناشی از این بود که احساس کردیم نقد شما بر شریعتی نقد غیرمستدلی هست.همونطور که جناب زمانیان میفرمایند موقع قضاوتِ کسی نباید حب او رو دخالت داد ، به همین دلیل بغض نسبت به او رو هم نباید دخالت داد . شریعتی البته قابل نقده و نقدها هم از ایشون شده که برخیش قابل تامله اما شکی در این نیست که ما حق نداریم مشکلات امروزمون رو به گردن ایشون بندازیم و باز شکی نیست که او یک متفکر بسیار دلسوز و ارجمند و قابل احترام و جسور و شجاع بود . رشدنیافتگی و عقب موندگی و درجازدن جامعه ما ریشه دارتر از اونه که بخواهیم تقصیرش رو به گردن این و اون بندازیم .
به عنوان یه خواننده وبلاگ خوشحال میشم بهشت خاموشی رو ترک کنید و نظراتتون رو با ما در میون بذارید ... سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است ...
سلام خدمت دوست عزیزم آقا رضا
نظر شما کاملأ درست و بجاست اما شک دارم راجع به من صدق کند. من سیر مطالعاتی‌ام را بیان کردم و اشاره‌ای کردم به گذرگاه‌هایی که در مسیر اندیشه ورزی‌ام از آن‌‌ها عبور کرده‌ام و در این مسیر پرفراز و نشیب« گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم» گاهی شیفته شدم و گه بیزار، اما نه آن شیفتگی دوامی داشت و نه آن بیزاری. البته شما هم مطمئنم نیک آگاهید که شیفتگی مختص چه دوره‌ای از عمر ماست. من آنچه را که از استاد ملکیان باید می‌گرفتم گرفتم و به راه خود ادامه دادم. اتفاقأ این اواخر در رابطه با برخی از نظرات ایشان نقد‌های سنگینی نوشتم و حتی دوست عزیزمان جناب زمانیان هم نقدی بر نظریه «نهاد ازدواج و فرزندآوری» او نوشتند که بسیار پربار و اندیشمندانه بود. البته من درست متوجه نشدم شما از کجای نوشته‌های من به این نتیجه رسیدید که من فقط در حال تقلید از اندوخته‌های فکری دیگران هستم و هیچگونه استقلال فکری از خودم ندارم! اگر به نظرات من در همین پست دقت کنید به عیان متوجه می‌شوید که هیچکدام از متفکران و اندیشمندانی که نام بردم نتوانستند مرا در اندیشه خودشان متوقف کنند.
همه ما همراه قافله تمدن بشری در حال حرکتیم. عده‌ای پشت سر ما، عده‌ای جلوتر از ما و عده‌ای شانه به شانه ما در حال حرکتند. ما می‌توانیم گذشتگانمان را نقد کنیم چرا که با موانع و پستی، بلندی‌های مسیری که از آن عبور کرده‌‌اند و گاه زمین خورده و زخمی شده‌اند آشنا هستیم. آیندگان هم به همین شکل باید ما را نقد کنند، در غیر این‌صورت محکوم به درجا زدنند. گذشتگان ما را وادار می‌کنند چشمانمان را باز کنیم، که تجربه را دوباره تجربه نکنیم و دوباره و چندباره زمین نخوریم، بلکه با تکیه بر دانش و تجربه خود آن موانع را برداریم و راه را برای خود و دیگران هموار کنیم. اتفاقی که در فرهنگ سرزمین من رخ داده این است که به دلایل متعدد این موانع مقدس شمرده شده‌اند و فاجعه‌ اینجاست که هر کسی هم که بخواهد این موانع را بردارد یا دچار توبیخ اجتماعی می‌شود یا به بدترین شکل ممکن منزوی و مجازات.
در مورد شجاعت هم حقیقتأ منظورتان را متوجه نشدم، اگر منظورتان این است که من شهامت ندارم که با تکیه بر دانش خودم سنگ بنای تفکر واندیشه‌ای مستقل را پایه ریزی کنم بدون اینکه دست به دامن اندیشمندان دیگر شوم، باید خدمتتان عرض کنم که شهامتش را دارم اما افسوس که از دانشش بی‌نصیبم. دوست عزیز می‌دانید سنگ بنای یک تفکر را بدون تکیه بر دانش گذشتگان گذاشتن تنها کار نوابغی انگشت شمار است و بس؟
آن اندک چیزی را که فرمودید اگر از خودم داشته باشم بهتر است از...
باید بگویم اینجا حقیقتأ منصفانه قضاوت نکردید. پس این نقد‌هایی که می‌نویسم تراوشات ذهنی چه کسی است!؟ به نظر شما این‌ها را نمی‌شود پای همان داشته‌های اندکم گذاشت؟
سلام بر بانوی بزرگوار خانم الهام
نقدی که به من داشته‌اید کاملأ درست و بجاست. انحطاط یک جامعه را نباید فقط گردن یک نفر انداخت. در انحطاط فرهنگ یک جامعه عوامل متعددی نقش دارند. ممنون از تذکر دقیق و بجای شما.
سلام جناب زمانیان
من خواننده خاموش وبلاگ شما هستم. میل دارم نظر شما در مورد کناب زوربای یونانی اثر کازنتزاکیس را بدانم گفتین که در دوره گذار از نوجوانی به جوانی این کتاب را مطالعه کردین و عاشق رمان هایی از این نوع بودید. آیا حالا هم احساس شما در مورد کتاب ذکر شده، کما فی السابق است؟ ببخشید که این سوال را می پرسم چون از حالا به بعد، آمدن و نیامدنم به این وبلاگ،یک جورایی به جواب این سوال بستگی داره. با تشکر
پاسخ:
درود بر شما

1. اگر بخواهم در باره ی این کتاب داوری کنم یک بار دیگر باید آن را بخوانم. زمان زیادی از خواندن سپری شده است و اکنون چندان چیزی از آن به یاد ندارم مگر کلیات ان.

2. البته پرسش تان را نیز چندان متوجه نشدم که منظورتان از احساس نسبت به این کتاب ... چیست؟ من هنوز به همه ی رمان های کازانتازاکیس علاقمندم. اگر فرصتی داشتم یک بار دیگر همه ی رمان هایش را می خواندم.

3. در آمدن و نیامدن صاحب اختیارید گرچه موجب افتخار است که شما و سایر دوستان برای خواندن خرد منتقد وقت می گذارند و گاهی دست به نقد می برید. اما حقیقتا متوجه نشدم رابطه ی احساسی که به یک رمان داشته و یا دارم با حضور شما چه نسبتی دارد؟

به هر حال سپاس
چقدر جالب ! من تازه زوربای یونانی رو تموم کردم !
پاسخ:
خیلی خوبه.
برداشت و احساس تان را از این کتاب بفرمایید
آقای زمانیان من مدت خیلی کوتاهیه که وبلاگتون رو پیدا کردم و می خونم . و واقعا ازین بایت خوشحالم . می خواستم بپرسم این جمله *آن جا که بینش انتقادی غروب کند فاشیسم طلوع می کند* از خودتونه ؟
پاسخ:
سلام
ممنون و سپاس

جمله ی آن جا که ...... از هورکهایمر فیلسوف مکتب فرانکفورت است که در کتابی با عنوان خسوف خرد - صفحه 19 - آمده است.
سلام
درک میکنم خانم لیلا. م را
زوربای یونانی، نفرت انگیز ترین کتابی که تاکنون خوانده ام، کتابی که تماما توهین به زنان است، وجود زنان را در لب و پستان و باسن و ... خلاصه کرده و موجودیت زن را عاملی برای اطفای شهوت مردان می بیند. نویسنده تا جایی پیش می رود که زنان را از رده ی انسانیت خارج کرده و می نویسد: تنها کسانی لیاقت عنوان انسانیت را دارند که خواهان آزادی باشند و زنان دلشان نمی خواهد آزاد باشند، پس آیا می توان آنان را انسان به شمار آورد؟
و البته احتیاجات اصلی مرد را هم در غذا و شراب و زن و رقص خلاصه می کند و کلا تعریفی که از انسان میکند همان موجود به قول دکتر شریعتی: "چرند بد چشم شکم چران پول دوست کاسب کار" است. واقغا حالم از این کتاب بهم می خورد و مثل خانم لیلا اگر بدانم شما نظر مثبتی راجع به این کتاب، به عنوان شیوه ی زندگی، نه یک داستان، دارید، دیگر پایم را به این وبلاگ نمیگذارم و از خواننده خاموش بودن هم خارج می شوم.
پاسخ:
درود بر شما

در همان ابتدای کتاب, دو نوع نگاه به هستی را عیان می کند نگاهی تلخ که زندگی را سیاه می کند. از زبان یکی از کارگران می خوانیم:
این هم شد زندگی که صبح سر کنم تو عرق فروشی و شب برگردم به خانه, باز صبح عرق فروشی, شب خانه
و دیگری می گوید: دنیا زندان ابد است, بله, زندان ابد. لعنت بر این دنیا.


زندگی تکراری که معنایش را از دست داده است. علاوه بر این که این جهان به منزله ی زندانی است و ما زندانیان آن
مولانا هم کم و بیش چنین تصویری از دنیا دارد. گویی ما زندانیانی هستیم که معنای زیستن در این زندان را از دست داده ایم و رنج می کشیم.
در این حالت چه باید کرد؟
زوربای یونانی, تنها یک پاسخ است. رویکردی خیام وار به زندگی که در متن و کانون آن شادی و سرخوشی پررنگ است. یعنی خوش باشی خیامی که زندگی را ممکن و مطلوب می کند. در واقع رویکرد خوش باشی خیامی به زندگی؛ پاسخی است به بی معنایی زندگی و زیستن پررنج در زندان ابدی.
---------------------------------------------------
اما این که از این کتاب تنفر پیدا کرده اید از آن رو است که نویسنده با مهارت و توانایی فوق العاده ای توانسته است این رویکرد را در زندگی زوربای یونانی به خواننده اش نشان دهد. رویکرد خوش باشی خیامی..... از گفتارتان متوجه شدم که حقیقتا کازانتازاکیس در نمایش یک سبک از زندگی چقدر مهارت داشته است. به نحوی که توانسته در شما و دیگرانی که از این کتاب سخن می گویند چنین عاطفه برانگیز است.
-----------------------------------

من البته چنین رویکردی ندارم و نمی توانم داشته باشم. خیامی زیستن سنخ روانش شناختی برون گرا می خواهد و تجربه ها و تعلیم های موافق این رویکرد. و من نه آن سنخ روانی را دارم و نه تجربه های زندگی ام چنین است. متاسفانه آن چه نظر و نگاه مرا از همان ابتدا تا کنون جلب کرده است رنج آدمی است. زندگی, رنج است. همین
سلام اگه اجازه بدین منم یه چیزایی بگم
کتاب یه نکات مثبتی هم برای یاد گرفتن داره مثلا اینکه در هر لحظه در هر کاری که بهش مشغولی طمانینه داشته باش همونطور که زوربا وقتی توی معدن کار میکرد با سنگ و معدن و بیل و کلنگ یکی میشد و برای همین می تونست زبان اونها رو بفهمه و ازشون چیزهایی رو بفهمه و این طمانینه داشتن و تمرین اون هم چیز کمی نیست
در مورد شخصیت زوربا و نگاهی که به زن داره به خانم مریم حق میدم که چنین واکنش تندی نشون بده . من خودم در حین خوندن کتاب خیلی سعی می کردم به عنوان یه خواننده بی طرف کتاب رو بخونم یعنی یه خواننده منهای ملیت و جنسیت و ایدئولوژی و ... اما کتمان نمی کنم که هر زمان که یادم می افتاد زن هستم با به یاد آوردن حرفای زوربا حس تهوع بهم دست میداد . فکر می کنم روش رفتار زوربا در تایید تفکراتی هست که ایده "زندگی در حال" رو مطرح می کنند و حتی تا اینجا پیش میرن که میگن تا وقتی معشوق کنارت هست ازش لذت ببر و وقتی از پیش دیدگانت کنار رفت جوری رفتار کن که انگار هرگز نبوده... (اگه اشتباه نکنم کسانی مثل بودا و نیچه این چنین رویکردی دارند و باز تاکید می کنم ممکنه اشتباه کنم چون من خیلی دقیق فلسفه نمی دونم)و مثالش توی کتاب فراوون بود . مثل جایی که بیوه زن با بی عدالتی کشته شد و سرش از بدن جدا شد و راوی داستان انگار نه انگار که شب قبل رو با او گذرونده! یا جایی که خانم هورتانس مُرد و عقیده زوربا (در جواب اربابش که اعتراض کرد که تو چرا انقدر زود خانم هورتانس رو فراموش کردی) این بود که من تا وقتی با بانو هورتانس بودم فقط با او بودم و فقط به او فکر می کردم درحالیکه مردهای دیگه ای که با او بودند هر وقت با او بودند به زن و بچه و شغل و مشغولیتای خودشون فکر می کردند! در واقع فضیلت رو فقط به این می دونه که در همون لحظه فقط با تمام حواس با معشوق باشی و وقتی ازش جدا شدی هیچی دیگه معنی و ضرورت نداره!
(ادامه میدم)
اما یا همه اینها دو تا نکته از نظر من خیلی مهمه و حتی مهم تر از این رنجش های فمینیستی
1- همونطور که میگن *مهم ترین نکته در اخلاق اینه که چیزی که برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نپسند* خب هر ادمی می تونه بگه من اینطور فکر میکنم و دلم می خواد زورباوار زندگی کنم . اما هیچ آدمی حق نداره بگه فقط من باید اینطور زندگی کنم و نه کسانی که در ارتباط با من اند.مردی که این همه تعدد در روابط عاشقانه و یا جنسی رو برای خودش می پسنده *باید* این حق رو برای همسر و دختر و خواهرش هم قائل باشه و به زن های اطراف خودش که میرسه نشه قیصر و فردین و ... در حالیکه وقتی به زوربا خبر رسید که دخترش با مردی رابطه داشته به زمین تف انداخت و به دخترش بد و بیراه گفت
2- انسان شریف انسان های دیگه رو به چشم ابزار نمی بینه و برای همین باید در کمال صداقت باهاشون وارد رابطه بشه . چیزی که من در زوربا اصلا ندیدم . کسی که رابطه با زنی رو فقط برای سکس میخواد حق نداره از در عشق وارد بشه و با حرفای دلخوش کنک و عاشقانه و احساسی دل اون زن رو به دست بیاره تا بتونه به جسمش دست پیدا کنه و از این نظر من در زوربا شرافت ندیدم . در قسمتی از داستان زنی روس از روی فقر می خواست طلای خودش رو بفروشه تا مواد غذایی تهیه کنه . زوربا مانع فروختن طلا میشه و پول مواد غذایی رو می پردازه . اما همینکه زن تشکر می کنه و سوار کالسکه میشه که بره زوربا پیش خودش میگه عجب اندامی داره حیفه از دستم بره و میپره سوار کالسکه میشه و میره با اون زن همبستر میشه . پس کاری که زوربا کرد از روی شفقت و نوع دوستی و فضیلت مندی روحش نبود . اون پول رو پرداخت کرد تا بتونه ازین طریق دل زن رو به دست بیاره و باهاش هم بستر بشه. زوربا فاقد صداقت و شرافت لازم بود .
در مورد این شخصیت و این کتاب خیلی حرفا میشه زد که وقت و موقعیتش فراهم نیست اما چیزی که برای من جالبه اینه که من هیچ جا ندیدم و نخوندم که کسی این روش و این شخصیت رو نقد کرده باشه و من هر جا در مورد این کتاب سرچ کردم فقط تعریف و به به و چه چه شنیدم و وقتی خودم کتاب رو خوندم به این فکر کردم کسانی که بدون اشاره به نکات منفی این شخصیت,فقط ازش تعریف می کردند لابد خودشون زورباهای بالقوه ( و شاید هم بالفعل) هستند.
پاسخ:
مجددا سلام

وقتی گفته می شود که یک رمان و یا یک فیلم، رمان و یا فیلم خوبی است به این معنا نیست که من خواننده ی رمان و تماشاگر فیلم با آن چه در رمان یا فیلم اتفاق افتاده است موافقم. خوب بودن یک رمان دقیقا به این معنا است که نویسنده توانسته است به خوبی و با مهارت، یک موقعیت و یا رویداد زندگی و انسانی را به به رشته ی تحریر درآمورد و یا به تصویر بکشد. اتفاقا نویسنده هر چه مهارتش در نوشتن و توجه اش به دقایق رویداد عمیق تر باشد آن رویداد را تلخ تر و زشت تر به نمایش در آمی آورد. ... لابد رمان 1984 را خوانده اید. یکی از رمان های بسیار خوب. اما حتما شما هم مانند هر خواننده ی دیگر با جامعه ی بسته و جو ارعاب و ترس و پلیسی بودن شرایط و آن رفتارهای خشن مخالفید.
به سخن دقیق تر، توانایی در گزارش دقیق یک صحنه ی زشت, البته تلخ تر خواهد بود.
به هر تقدیر، سخن بر سر نقد و ارزیابی رفتار و اعمال زوربای یونانی نیست . بلکه بر سر این است که نویسنده ی زوربای یونانی توانایی و مهارت بالایی در خلق اثر دارد.
البته امیدوارم جمله آخرم رو کسی توهین تلقی نکنه. من نه قصد دفاع از "زن" رو دارم و نه قصد حمله به "مرد" رو . ولی یه لحظه تصور کنید همچین کتابی نوشته میشد و شخصیت زوربا به جای مرد, زنی بود بی قید و به دنبال روابط متعدد جنسی و با تمام خصایص زوربایی، اونوقت همین قدر ازین کتاب تعریف میشد؟ همین قدر پرفروش میشد؟ همین قدر ایده "زندگی در حال" و "خوش بودن" و "اصالت لذت" تایید میشد؟
نمی خوام بگم این ایده درسته یا نه . فقط اینو می خوام بگم که اگه درسته باید برای همه درست شمرده بشه و نه یه جنسیت خاص . و من شک ندارم که زورباهای یونانی و زورباهای ایرانی نمیتونند یه لحظه به مخیله خودشون این رو راه بدند که زنی با این اوصاف ممدوح شمرده بشه .
پاسخ:
خیانت به تعهدات زناشویی مانند هر خیانتی دیگر، البته غیر اخلاقی است. وفاداری یکی از فربه ترین و به نظرم مقدس ترین واژه ای است که باید آن را پاس داشت. در این وفاداری میان زن و مرد تفاوتی نیست.
نویسنده ی زوربای یونانی هم در پی آن نبوده است که بگوید زندگی زوربا، زندگی خوبی است و به همگان توصیه کرده باشد که مانند او زندگی کنید. اتفاقا کازانتازاکیس از معنویت گرایانی بوده است که دغدغه ی وجودی و مسئله های انسانی در رمان هایش موج می زند.
احتمالا سرگشته ی راه حق را از ایشان خوانده اید. اگر نخوانده اید حتما مطالعه بفرمایید. او خودش سرگشته ی راه حق بود

از نظر او راه درست راهی است که ما را به سوی تعالی و بالا می کشاند.
بله کاملا درست میفرمایید . اینم که من گفتم اون مساله بالاتر از ایده های فمینسیتیه منظورم همین بود . این که پرداختن به اخلاق , بالاتر از عدالته . حتی اگه اون عدالت , امکانِ برابر و عادلانه خیانت باشه و یا تعدد زیاد روابط جنسی . نقد منم به خود نویسنده نبود به شخصیت زوربا بود ولی اینو هم دلم می خواد حتما بگم که شاید او زندگی زوربا رو به همه توصیه نمی کنه ولی من نفی و انکاری هم در کل کتاب نسبت به این شخصیت ندیدم بلکه برعکس راوی داستان که داشت خودش رو مورد تعالیم بودا قرار میداد جا به جا از رفتار و نگرش زوربا تعریف میکرد و هر چه میگذشت بیشتر تحت تاثیر زوربا قرار میگرفت تا جایی که با اینکه قبلش مدام مقاومت میکرد که با بیوه زن هم بستر بشه تحت تاثیر سفارشای اکید زوربا بالاخره این کار رو کرد . راوی داستان مدام خودش رو مذمت میکرد که چرا مثل زوربا نمی تونه انقدر مطابق طبیعت خودش رفتار کنه . در قوت تاثیر قلم کازاتزاکیس هیچ شکی نیست چون اتفاقا به نظر من نویسنده ای موفقه که ما را تا سرحد بالاآوردن و تهوع , از مساله ای منزجر کنه .(کاری که به نظرم بین نویسنده های ایرانی هدایت به خوبی تونست بکنه )
پاسخ:
به هر حال هر یک از ما برداشتی از کتاب هایی داریم که ممکن است با دیگری متفاوت باشد. تفاوتی که طبیعی است.
به برداشت شما احترام می گزارم و از نقد و نظر شما و دوستان، نکات خوبی می آموزم
ممنون
سرگشته راه حق رو در لیست انتظار دارم برای خوندن . ولی از کازانتزاکیس به جز زوربا دو تا رمان دیگه رو خوندم که اون دو تا رو خیلی بیشتر از زوربا پسندیدم , برادرکشی و آزادی یا مرگ .
آقای زمانیان من سعی می کنم دچار این اشتباه نشم که شخصیت داستان رو با خود نویسنده یکی بینگارم ولی چیزی که هست و قبلا هم نوشتم این حس در سرتاسر داستان بهم القا شد که زوربا داره به عنوان یه مثال برای زندگی در حال و اصالت لذت معرفی میشه و البته جوری هم معرفی میشه که وجهه منفی نداره . من خیلی با دقت کتاب رو خوندم ولی با این حال امیدوارم فرصت بشه یک بار دیگه کتاب رو بخونم و این بار با دقت بیشتر .
سلام بر همه ی دوستان
اگه اجازه بدین منم تو بحث شرکت کنم.
جسارتا با جناب زمانیان موافق نیستم در اینکه نقطه ثقل را روی توانایی و مهارت بالای نویسنده در خلق اثر بدانیم که البته در این زمینه هم نظرم موافق نیست اما بماند. اول، سوالم را مطرح میکنم: یک اثر به چه منظوری خلق می شود ؟ آیا جناب زمانیان به شعار به ظاهر زیبای "هنر برای هنر" معتقدند؟
هنر باید در خدمت زندگی باشد و این را نویسنده مورد بحث خوب فهمیده و البته در جهت آن نوع زندگی حیوانی که خود طالب آن بوده بکار گرفته است. کافی است به پیام پایانی داستان دقت کنیم: "این مرد تعلیم ندیده و مکتب نرفته ( زوربا) به کسب مراتبی معنوی و تعالی فکری نایل شده بود .."
این مراتب معنوی و تعالی فکری چه بودند: شهوت پرستی و زنبارگی ورقص و آواز و سمبل کاری در کسب و کار به شکلی که یکباره کل سرمایه خود را در یک روز از کف میدهند و بعد هم ابلهانه می خندند و می گویند ما هنوز شادیم و مهم نیست که کل سرمایه خود را از کف دادیم مهم این است از شهوات سیراب شدیم و اصل این است! پس آنقدر ها هم نویسنده توانایی و مهارت بالایی نداشته، خیلی ناشیانه و فقط برای اینکه به هر قیمتی اصل مورد نظرش را القا کند، مصیبتی بزرگ را به یک شادی بزرگ وصل می کند و حتی تاثری کوتاه مدت و بعد فکر کردن مثلا در مورد بی اعتباری زندگی واستفاده از لحظه ها و بعد رسیدن به شادی در این میان وجود ندارد. من واقعا در این قسمت به ناشیانه بودن نویسنده خندیدم!
مطالب خیلی خوبی را هم الهام عزیز گفتند .
پاسخ:
سلام

در ابتدا مهم است بدانیم که می خواهیم چه چیزی را نقد کنیم. گاهی یک رمان از نظر فن رمان نویسی، صحنه پردازی، ادبیات، انسجام درونی و .... نقد می کنیم. گاهی نقد ناظر است بر ماهیت رمان و داستانی که خوانده ایم. .... و گاهی نقد را متوجه زندگی شخصی و سلوک فردی نویسنده می کنیم.
راستش را بخواهید معنای واضح و شفافی از هنر برای هنر و یا هنر برای زنگی و... نمی فهمم. از این رو از پاسخ دادن معذورم. البته معنای واژگانی را می فهمم. اما نمی توانم تصور کنم هنر برای هنر و یا هنر برای زندگی چه فرقی با هم می کنند؟
ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب را پاک برده اند و اکنون ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.

(دکتر علی شریعتی)
گویا این اعتراضی بر کتاب زوربای یونانی باشد! کتابی که
کوزه های خالی فراوانی را از لجن و تعفن پر کرده است
پاسخ:
سلام
رمان زوربای یونانی چقدر توجه دوستان را به خودش جلب کرد در حالی که از رمان ها و کتاب های دیگر هم نامی به میان امد.
................................................................
اتفاق یکی از نقد جدی به شریعتی در رویکردی است که بدان اشاره کرده اید. فعلا از نقد نسبت به این رویکرد می گذرم و به یکی از نتایج تلخ و ناگوار ان گذری می کنم.

بدبینی عمیق نهفته در این گونه نقل قول ها نسبت به جهان جدید، علوم جدید و به ویژه جامعه شناسی سبب شده است که اربابان قدرت، بهانه ای به دست آورند و این گونه علیه علم طغیان کنند. و این در حالی است که جامعه شناسی را علم رهایی بخش می دانم. دانشی که چشم آدمی را به واقعیت ها باز می کند و به انسان کمک می کند زندگی عقلانی در پیش گیرد.
سلام بر همه دوستان
(مطلبی که میخواهم بنویسم تفکراتی است که بعد از خواندن بعضی از مطالب دوستان در رابطه با باورها و عقاید زوربای یونانی به ذهنم رسیده است. این نظری که می‌نویسم میتواند اشتباه باشد و از دوستان خواهشمندم با دلایل خود مطلب مرا نقد کنند).
دوستمان جناب زمانیان در پاسخ به یکی از دوستان عنوان کرده بود:خیامی زیستن سنخ روان شناختی برون گرا می خواهد و تجربه ها و تعلیم های موافق این رویکرد. و من نه آن سنخ روانی را دارم و نه تجربه های زندگی ام چنین است.
سخنی بسیار عمیق که تنها از ذهن یک انسان اندیشمند میتواند بیرون زند. جناب زمانیان با این اظهار نظر نشان داد که برای دیگر انسانهایی که همچون او نمی اندیشند و گاه در جهت مخالف باورها و عقاید او حرکت میکنند احترام قائل است.
عارفان ما بسیار بر این نکته تآکید داشتند که از روی ظاهر در مورد کسی قضاوت نکنیم، چرا که ما به درستی نمیدانیم که:"پس پرده که خوبست و که زشت".
اگر اشتباه نکنم در عرفان مسیحی است که میگوید: بار بعضی از گناهان جسم را روح به عهده نمیگیرد. یادمان باشد که اعمال ما تحت تآثیر مستقیم محیط خانوادگی، محیط فرهنگی و اجتماعی جامعه، پیشینه تاریخی و در نهایت به قول ریچارد داوکینز تحت تآثیر صندوقچه ژنی‌ای است که به ما ارث رسیده است.
ما شاید بتوانیم با تمهیدات بسیار از تآثیرات سه گزینه اول بگذریم اما با صندوقچه ژنی خود چه کنیم؟ برای همین است که نمیتوان همه را به یک نوع شیوه زیست دعوت کرد. سنخ روحی و روانی انسانها بسیار پیچیده است و هر کسی باید طبق سنخ روحی و روانی خود هم از زندگی بهره ببرد و هم لذت. شاید زوربا انسان ها را دعوت میکند که مطابق با سرشت واقعی خود زندگی کنند، بدون تزویر و ریا. ما درست نمیدانیم زوربا دارد در مورد آزادی کدام دسته از زنان حرف میزند. همه ما بدون شک مردان و زنان بسیاری را دیده ایم که هم به نام مقدس مادر خیانت کردند و هم به نام مقدس پدر. و ای کاش که هرگز به سمت ازدواج سنتی نمی آمدند و آزادانه زندگی میکردند، مثل همین هایی که ازدواج سپید میکنند. باور کنید هیچ اشکالی ندارد، اینها انتخابشان بسیار اخلاقی تر از کسانی است که ظرفیت پذیرش معیارها و قواعد ازدواج سنتی را ندارند اما به خاطر همرنگ شدن با جماعت و برای اینکه نشان دهند پای بند به سنت فرهنگی خویشند و به قول خودمان آدم حسابی‌اند تن به چنین ازدواجی می دهند و تبعاتش را همه میدانیم.
در هر صورت این مطالب ذهن مرا با خود درگیر کرده بود و نوشتن آنها فقط و فقط به این خاطر بود که آنها را در معرض نقد بگذارم.
سپاس از همه
جناب زمانیان نقد ما به سبک نوشتن نیست , به شخصیتی هست که در کتاب داره به عنوان یک نمونه عالی از خوش بودن و لذت بردن حداکثری از زندگی معرفی میشه و اون هم با وجهه مثبت.شما فرمودید که نویسنده نمیخواد به همه توصیه کنه که مثل زوربا زندگی کنند , در این صورت پس چرا کسان دیگری که این کتاب رو خوندند این برداشت رو نداشتند؟ درحالیکه در رمان های دیگه ما می فهمیم که نویسنده شخصیتی رو قبول نداره (مثل اسکروچ خسیس) ضمن اینکه حتما از تاثیر زیاد رمان بر عقاید آدم ها و نسل ها باخبرید .
این رو هم بگم که بحث ما فقط در مورد زوربا نیست . اون که یه شخصیت ساختگی ذهن نویسنده ست . مساله اساسی اینجاست که همه ماها زورباهایی واقعی رو در زندگی دیده ایم که فقط به دنبال لذت و به خصوص لذت های جنسی هستند و خیلی هم تمیز و اتوکشیده از تفکرات بعضی از متفکران برای توجیه خودشون کمک می گیرند . اگه ما به شخصیت زوربا واکنش نشون میدیم در واقع واکنشمون به عده ای هست که دیدیم و احیانا ازشون زخم هم خورده ایم .
اما نکته اصلی حرف من در جواب دوستی که سنخ روانی رو مطرح کردند . ببینید دوست عزیز اصلا بحث روی این نیست که منِ نوعی این شیوه رو نمی پسندم و با کسانی که اون شیوه رو می پسندند بخوام مخالفت کنم . بحث کلی تر از این حرف هاست و عمیق تر
در مورد سنخ روانی و اینکه بعضی ها طبق سنخ روانیشون به این روش روی میارند : ببینید , هر کسی باید به یه اصلی پایبند باشه . حالا اگه اون اصل دین و عرف و قانون هم نباشه؛ حداقل آدم باید به اخلاق که پایبند باشه ؟ درسته؟ خب,ممکنه کسی بگه من سنخ روانیم و نیازهام طوریه که به اون سبک زندگی تمایل دارم و حق انتخاب روش زندگی خودمو دارم . ما هم میگیم درست , روش خودت رو داشته باش ؛ولی اولین اصل اخلاق رو دیگه حق نداری زیر پا بگذاری . و اون این اصل که *هر چه را برای خودت می پسندی برای دیگران نیز بپسند و هر چه را برای خودت نمی پسندی برای دیگران نیز نپسند* من فکر میکنم اُپن مایندترین آدم هم این اصل رو قبول داشته باشه . خب پس کسی که اون روش رو طی می کنه حق نداره به دیگران که میرسه بشه یه آدم سنتی متعصب و غیور . درحالیکه اکثر مردانی که زورباوار زندگی می کنند به اطرافیانشون که می رسند میشند شبیه ستاره های غیور فیلمفارسی . و یکی نیست بگه که خب اگه اون روش رو در مورد نزدیکان خودت نمی پسندی پس حتما روش درستی نیست و خودت هم حق نداری اون روش رو پیش بگبری . اگر هم به نظرت درسته پس باید برای همه بپسندیش .
دوست عزیز من نمیخوام روی این بحث کنم که پس به زنان هم اجازه روابط غیراخلاقی داده بشه ها . اصلا . من دارم از برهان خلف استفاده می کنم و بر اولین اصل اخلاق تکیه می کنم .
بعضی از متفکران, بیش از حد, رفتار آدم ها رو متاثر از سنخ روحی روانی می دونند و این در واقع یعنی یه جور تبرئه کردن . اگه سنخ روانی انقدر موثره پس اخلاق, قدرت و تقدس خودشو از دست میده و این بهانه به دست عده زیادی میده که اعمال خلاف اخلاق خودشون رو پشت سنخ روانی و اتفاقا پشت نظریه بعضی متفکرین قایم کنند . همونطور که من خودم بارها دیده و شنیده ام .
تکیه بر سنخ روانی فقط موجب تبرئه کردن کسانی میشه که زمام اعمال خودشون رو به دست هوس سپردند
جناب زمانیان از شما عذرخواهی می کنم که وبلاگتون رو کردیم محل بحث و نقد رمان یه نویسنده دیگه (و البته به دنبال اون, مطرح کردن مشکلی که در جامعه خودمون می بینیم) امیدوارم عذرخواهی منو بپذیرید .
درود بر دوستان

گفت و گوی دوستان را مغتنم می شمارم و از نکاتی که در میان می آورند می آموزم. فارغ از جهت گیرها و استدلال هایی که در نقد و نظرشان می آورند، گفت و گو به منزله ی فضیتی انسانی اصالت دارد و تمرین تامل و نقد می کنیم. بسیار سپاس از همه ی دوستان

موضوع زوربای یونانی موضوعی دامنه دار شد. دوستان نظرشان را در باره ی لذت گرایی نوشته اند. مشتاق شدم در کوتاه نوشته ای که در پست جدید خواهم آورد موضوع لذت گرایی را بهانه ای برای گفت و گو نمایم و از دوستان بخواهم مرا در آموختن یاری رسانند و کاستی ها را به نقد بکشند..
وای خدا !
خیالم راحت شد با خوندن نظرتون آقای زمانیان
از اینجهت که مطمئن شدم بحثای ما موجب رنجشتون نشده.
خیلی هم عالی ! موضوع پست جدید رو میگم
چه خوبه که اینبار خواننده ها به طور ناخواسته موضوع رو پیشنهاد دادند .
سلام بر بانوی بزرگوار خانم الهام و خوشحالم از اینکه دوباره با شما وارد بحث می‌شوم. خقیقتآ از شما می آموزم.
البته که شما هر شیوه‌ای که در پیش بگیرید باید اخلاق را پاس بدارید. من به شیوه‌های متفاوت زیستن اشاره کردم و شما هم به نکته بسیار مهم و حساس پاس داشت اخلاق در این شیوه‌ها اشاره کردید. البته بانوی بزرگوار معیار‌های اخلاقی در دنیای مدرن کمی پیچیده‌تر شده است و گاه حتی این قاعده طلایی را که هر چه را برای خود....نقض میکند. مثلآ همین ازدواج سنتی و سپید. من به روش کاملآ سنتی ازدواج کردم و در حال حاضر با همسر و فرزندانم در بهشت کوچک خویش در حال زیستنم. من ازدواج سنتی را برای خود می‌پسندم اما برای دیگران خیر، چرا که وقتی به ازدواج‌های سنتی مینگرم و به آمار هشتاد درصدی طلاق در اینگونه ازدواج ها و به کودکانی که قربانی این نوع ازدواج شده‌ و می‌شوند، تنم می‌لرزد. همین چند وقت پیش دوستی با من مشورت کرد و گفت میخواهد ازدواج کند و من هم تجربه خود را برای او بازگو کردم و ای کاش که نکرده بودم. او ازدواج کرد و بعد از چهارسال متآسفانه کارشان به طلاق کشید. الان دیگر اگر کسی برای ازدواج از من مشورت خواست میدانم چه باید بگویم.
پس نمیتوانم آنچه را که برای خودم می‌پسندم برای دیگران هم بپسندم، چون من در مورد روحیات و خلق و خوی آنها هیچ اطلاعی ندارم. حرف شما کاملآ درست است متآسفانه در جامعه ما بیشتر مردها و شاید هم زنان چهره اصلی خود را نشان نمیدهند. البته ما به خاطر شرایط نامطلوب اجتماعی‌مان هر روز باید نقاب به چهره بزنیم و از خانه خارج شویم و متآسفانه بعضی از ما حتی وقتی به خانه هم برگشتیم حاضر نیستند این نقاب را برداریم و به قول آن شاعر:"این شهر بی نقاب قبولم نمیکند" و همین باعث بسیاری از اختلافات و ناهنجاری‌ها در جامعه ما شده است. و دیگر اینکه منظورم از سنخ روحی و روانی این نبود که هر کسی هر کاری دوست دارد بکند و به حساب سنخ روحی خود بگذارد، هر چند در همه جوامع متمدن چنان قوانین سختی در رابطه با بعضی جرائم وجود دارد که همه ما را مجبور میکند حتی پا روی ساختار ژنتیکی‌مان بگذاریم. منظور من این بود که برخی ساختارها و سنت‌ها و آداب و رسوم به مرور زمان به دلیل پیچیده‌تر شدن روابط انسانی در هر دوره‌ای تغییر شکل می‌دهند و کاری که ما باید بکنیم این است که جلوی این تغییرات را به صرف اینکه با ارزشهای ما نمی‌خواند سد نکنیم، چرا که این سد کردن منجر به زدن نقاب می شود.
سپاس از توجه‌تان
سلام و سپاس فراوان از شما دوست عزیز جناب زمانیان
عجب بحثی، "لذت گرایی". بنویس که، آب حیات از قلمت میچکد.
سپاس،سپاس
خیلی دلم برای نوشته های آقا شهرام تنگ شده، کاش در این بحث‌ها حضور داشت.
سلام
جامعه شناسی را علم رهایی بخش بدانیم یا ندانیم یک مسئله است ، حصول رهایی در جامعه در نتیجه ی علم جامعه شناسی مسئله ای دیگر. آیا به نظر شما جامعه شناسی در این زمینه موفق بوده و الان بشر رها شده و یا به قول شما زندگی عقلانی را در پیش گرفته؟

اربابان قدرت، چرا باید علیه آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی و آن نوع علم و هنری که در خدمت اینهاست طغیان کنند؟ مگر به نفع شان است که ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب را به مردم برگردانند؟ من متوجه این قسمت از بیانات جصرتعالی نشدم.
در مورد سنخ روانی با الهام خانم کاملا موافقم.
در پاسخ شما به مریم خانم، آن کلمه ی "متاسفانه" (که احتمالا این دوستمان را فراری داده!)آیا حسرت شما را نمی رساند به نوع زندگی زوربایی؟!
پاسخ:
سلام

عرضم این نبود که جامعه شناسی به تنهایی سبب رهایی می شود. البته نیک می دانم که علل بسیار دیگری در کار است.
منظورم از طغیان علیه علم، هجومی است که به علوم انسانی شده است.

حق با شما است. گاهی حتی یک کلمه سوتفاهم برانگیز است اما یکی از ارکان اخلاق گفت و گو قانون همدلی است. همدلی در گفت و گو یعنی تا جایی که می توانیم نظر دیگری را حمل بر معنایی کنیم که واجد استدلال است و بر مدار اخلاق قرار گیرد.
منظور این است که در پاسخ های متفاوتی که به دوستان داده ام رای خودم را در باره ی موضوع پیش آمده گفته ام. فکر نمی کنم واژه ی "متاسفانه" را بتوان بر حسرت من بر آن گونه زندگی معنا کرد. روند زندگی ام نیز شاهد عملی بر ابطال این برداشت است.
به هر حال، در بکارگیری واژه ها باید حساسیت بیشتری داشته باشم.

به هر حال، ممنونم از توجه تان
متشکرم از پاسخ.
جمله ام فقط یک سوال بود نه در بردارنده معنایی خاص، به هر حال عذر میخواهم
سلام
"هنر هم از نظر مقصد و هم از نظر ماهیت پدیده‌ای اجتماعی است، به عبارت دیگر هنر یک نوع توسعه و سرایت احساس جامعه به تمام موجودات طبیعت و حتی موجوداتی است که تصورات آدمی خالق آنها هستند، بنابراین هیجان هنری، اصولاً اجتماعی و نتیجه آن پرورش و توسعه حیات فردی است که با حیات وسیع‌تر جهانی ممزوج می‌شود. مقصود عالی هنر تولید یک نوع هیجان زیباشناسی است که دارای اخلاق اجتماعی باشد». (1)
طرفداران نظریه هنر برای هنر به هیچ رابطه‌ای بین هنر و اخلاق قائل نیستند و هنرمند را مقید به طرز فکر و عقیده معینی نمی‌دانند، بلکه رسالت او را تنها در ایجاد زیبایی و انتقال آن با تحریک حس زیباشناسی از طریق آفرینش هنری در دیگران می‌شناسند و معتقدند هنر «هیچ هدفی جز لذت زیباشناسی صرف را دنبال نمی‌کند. اینان اهمیت اندیشه شناختی و آموزشی و اتکای هنر به نیازمندی‌های زمان را انکار و ادعا می‌کنند هنرمند را با جامعه سر و کار نیست و هیچ مسئولیتی در برابر مردم ندارد». (2)
«طرفداران نظریه هنر برای هنر بر این باورند که هنر از آن جهت که هنر است، مطلوب است زیرا کاشف نبوغ و روشن‌کننده عشق آدمی به شهود و واقعیت‌هاست، آنچنان که باید باشد و هیچ قانون و الگویی نباید برای هنر که ابرازکننده شخصیت هنرمند و نبوغ اوست، وجود داشته باشد که اگر برای هنر حد و مرزی قائل شویم، در حقیقت فردیت فرد را از نظر امتیازی که دارد نابود ساخته‌ایم». (3)
مکتب هنر برای هنر توجیه‌کننده این نظریه است که هنر مستقلاً غایت و هدف است، نه وسیله و «اصولاً هیچ گونه رابطه‌ای با اخلاق ندارد و خود را به طرز اندیشه معینی مقید نمی‌کند، به ادبیات اجتماعی بستگی ندارد و بدین جهت است که گروهی از نویسندگان سوسیالیست گاهی به این نظریه حملات تندی کرده‌اند زیرا معتقدند این نظریه حیله‌ای است که سرمایه‌داران و اشراف به کار برده‌اند تا ادب را از رسالت اجتماعی خود که هدف اصلی آن است، بازدارند و به انحصار خود درآورند». (4)
به اعتقاد هواداران مکتب هنر برای هنر باید «هنر را برای هنر دوست بداریم، یعنی مردم را با لذت‌ها و زیبایی‌های مجرد سرگرم کردن و هنر را نیز سرگرم خلق تفنن‌های ذوقی کردن که فقط کسانی بتوانند از آن لذت ببرند که در رفاه مادی و اجتماعی به‌سر می‌برند یا می‌خواهند اوقات فراغتشان را به فعالیت‌های هنری بپردازند و خلاصه شکم‌گنده‌های خرپولی که در مزایده‌ها و گالری‌ها تابلوهای هنری می‌خرند به قیمت‌هایی که آوازه‌اش بپیچد، آنهایی که از هنر فقط پول دارند و هنر مکیدن. این است که می‌بینیم هنر در خدمت هنر به هنر در خدمت اشرافیت تبدیل می‌شود و تابلوی نقاشی‌ای که نقاشش برای دل خویش ترسیم کرده است، بی‌توجه به اینکه مردم بپسندند یا نپسندند و به درد مردم بخورد یا نخورد و فقط و فقط طعمه دهان مناقصه‌ها و مزایده‌هایی شود که از کاخ میلیاردرها سردرمی‌آورند.
سلب مسئولیت از علم، ادب، شعر و هنر اصل فریب قدرت‌های مسلط بر بشریت است تا انسان را از بزرگ‌ترین سرمایه و عوامل نجات، رفاه و ترقی محروم کنند و دانشمندان و هنرمندان را که بزرگ‌ترین سرمایه زندگی بشریت‌ هستند، از متن جامعه بیرون برانند و در لابراتوارها و کلاس‌های دربسته دانشگاه‌ها محصور کنند و به‌نوعی پارسایی آبرومندانه به نفع خویش ناگزیرشان سازند. این است فاجعه‌ای که نظریه هنر برای هنر می‌سازد و نه‌تنها هنر را از خدمت انسان آزاد می‌کند، بلکه به خدمت ضدانسان و در کار انحطاط و سرگرمی انسانش می‌گمارد». (5)
به اعتقاد هواداران نظریه هنر برای هنر، هنر خدایی است که آن را نه‌تنها به خاطر خودش باید پرستید و هیچ گونه جنبه مفید و اخلاقی به آن نداد و چنین تصوراتی را از آن انتظار نداشت. همان طور تئوفیل گوتیه نویسنده معروف فرانسوی (م 1872-1811) که از حامیان این مکتب است، در واقع از شعری که به‌کلی با مسائل اجتماعی، اخلاقی و سیاسی بیگانه باشد، می‌نویسد:«هنر یگانه دلیل زندگی است و با وجود این به درد هیچ کاری نمی‌خورد. هنر بی‌فایده است و تنها وجود آن به خود کافی است. فایده هنر چیست؟ زیبا بودن. آیا همین کافی نیست؟ مثل گل‌ها، مثل ابرها، مثل پرندگان و همه چیزهایی که بشر نمی‌تواند به میل خود تغییر بدهد و ضایع کند. به‌طور کلی هر چیز وقتی که مفید شد، دیگر نمی‌تواند زیبا باشد زیرا وارد زندگی روزمره می‌شود. شعر، نثر می‌شود و آزاد برنمی‌گردد. همه هنر همین است. هنر آزادی است، جلال است، گل کردن است و شکفتگی روح است در بطالت. . . برای ما هنر وسیله نیست بلکه هدف است. هر هنرمندی که به فکر چیز دیگری به‌جز زیبایی باشد، هنرمند نیست».(6)
اسکار وایلد (م 1900- 1854) نویسنده و شاعر مشهور ایرلندی در تأیید نظریه هنر برای هنر معتقد است یک کتاب، نه اخلاقی است و نه غیراخلاقی بلکه باید خوب نوشته شده باشد. همین و بس. وی کتابی را شایسته می‌داند که دارای کمال و شخصیت است و ناشایست می‌خواند وقتی که انتخاب موضوعش عمدی و به خاطر پسند مردم انجام یافته باشد و نه از روی لذت. همچنین او می‌گوید:«هر اثر اجتماعی که توده مردم آن را شایسته می‌داند، همواره یک مولود ناشایسته است و آنچه مردم آن را ناشایست می‌خوانند، پیوسته ساخته‌ای زیبا و هنری است». (7)با این تفاسیر به اعتقاد این گروه هنرمند هیچ مسئولیتی در قبال جامعه و رشد آن ندارد که این یکی از دلایل غیرمنطقی بودن نظریه هنر برای هنر است.
1
- زیبایی‌شناسی در هنر و طبیعت، علی‌نقی وزیری، چاپ سوم، تهران، 1338، انتشارات دانشگاه تهران، ص 116)
2- انسان‌دوستی و هنر، ولادیسلاو مستیلاوویچ زیمنکو، 1357، انتشارات محور
3- زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام، تهران، 1378، مؤسسه تبیین و نشر آثار علامه جعفری، ص 15
4- در نقد و ادب ـ‌همان‌ـ ص 65
5- مسئولیت شیعه بودن، دکتر علی شریعتی، چاپ تهران، 1350، حسینیه ارشاد، صص 6، 7 و 14
6- مکتب‌های ادبی، رضا سیدحسینی، چاپ پنجم تهران، 1351، نیل، صص 284- 283
7- زیبایی‌شناسی در هنر و طبیعت ـ‌ همان‌ ـص 125
سلام بر دوستان گرامی
چون رمان مزبور را نخوانده‌ام، قضاوتی هم دربارهٔ آن ندارم ولی درخصوص بعضی از موضوعات مطروحه در این بحث، دیدگاهم را صریح می‌گویم، تا نظر دوستان چه باشد.

۱- هنرمند، نمی‌تواند نسبت به تبعات کار هنری‌اش بی‌تفاوت باشد، بلکه وظیفهٔ اخلاقی دارد تا در جهت اعتلای اخلاقی و فرهنگی جامعه بکوشد. هنرِ هنرمند -اخلاقاً- نباید مایهٔ ابتذال و فرو آمدن سطح سلیقه و پسند مخاطب و همچنین موجب رواج بی‌بند و باری و اباحه‌گری و انحطاط اخلاقی عامهٔ مردم گردد.
منظورم از اخلاق، اصول بنیادین و ثابت اخلاقی‌ (مانند همین اصل وفاداری در روابط زناشویی) می‌باشد که با شهود اخلاقیِ عموم آدمیان، وجدان می‌شود و یا با استدلال اخلاقی، پذیرفتنی می‌گردد و لذا با مقولهٔ عرف و آداب و رسوم که اموری متغیر و نسبی‌اند، فرق دارد.
البته در اینجا، فقط به "منع اخلاقی" نظر دارم و نه "ممنوعیت قانونی و سانسور"؛ زیرا در زمینهٔ حقوق، قائل به آزادی‌های اکثری و محدودیت‌های اقلی هستم.
یکی از مصادیق ابتذال را هم، فروکاستن "زنان" در تن آنها و عطف توجه به زیبایی‌های ظاهری‌شان می‌دانم و از این جهت، منتقد فرهنگ غرب هستم (البته آن بخشی که در بدنهٔ سینمایشان متجلی‌ست؛ بیش از آن، و اگر آنچه که در حاقّ واقع وجود دارد، متفاوت باشد را خبر ندارم).

۲- از سوی دیگر، از این واقعیت هم نمی‌توان چشم پوشید که سنخ روانی و ساختار ژنتیکی و محیط تعلیم و تربیت افراد، متفاوت از یکدیگر است و لذا برای همهٔ مردم نمی‌توان نسخهٔ واحد پیچید؛ اما ویژگی‌های فردی هرچه که باشد، قابلِ جمع با ضوابط اخلاقی است. به نظرم، می‌شود هم لذت‌گرایی (یعنی خوش‌باشی و اصالت دادن به لذت و زندگی در حال) و هم اخلاق‌مداری (یعنی دیگرخواهی و مراعات منافع دیگران) را با هم داشت؛ اینها لزوماً تنافری با یکدیگر ندارند. می‌توان به نسخه‌ای از لذت‌گرایی، در ذیل و در چارچوب قواعد اخلاقی باور داشت.
سؤال: به شرط اعلام قبلی و نیز در وضعیت کاملاً برابر و بدون هیچگونه اجبار یا تحمیل، چه اشکالی دارد کسانی فقط در پی التذاذات و تمتعات جنسیِ کوتاه مدت از یکدیگر و بدون هرگونه پایبندی در رابطه باشند؟ ما چه دلیلی داریم که تنها یک شکل خاص از روابط را تحت عنوان "نرمال یا استاندارد"، مجوز دهیم و آن شیوه را بر همگان (قانوناً یا عرفاً) تحمیل نماییم؟
واقعیت این است که برای بسیاری از اشخاص (چه دختر و چه پسر) عموماً و در وضعیت خاص و کنونی جامعهٔ‌مان خصوصاً، امکان و توان و ظرفیت لازم جهت تشکیل خانواده (در شکل سنتی‌اش) وجود ندارد، حال سؤال من از دوستان این است که اینها چه کار باید بکنند و نیازهای جنسی و عاطفی‌شان را چگونه می‌توانند ارضا نمایند؟
سلام آقای شهرام
اگه نظرات دوستان رو خونده باشید متوجه میشید که کسی نمی خواست فقط یک سبک زندگی و ازدواج رو درست بدونه و بقیه رو غلط . اصلا بحث سر اینها بود : بی قیدی در رابطه جنسی , نگاه جنسی به زن داشتن , عدم صداقت , این که اگه روشی درسته باید اونو برای دیگران هم درست بدونیم حتی اگه اون دیگران خواهران و دختران ما باشند .
در مورد سبک رابطه ای که شما گفتید هم با رعایت همین دو شرط (صداقت کامل از ابتدای رابطه و درست دانستنش برای همه) مشکلی نیست فقط به نظرم چند تا شرط دیگه رو باید به شروط شما اضافه کرد
اول اینکه مرد متاهل نباشه (خودتون می دونید همینکه دین به مرد اجازه رابطه با زنی غیر از همسر رو داده چه اندازه باعث شده مردان از نظر اخلاقی هم این رو برای خودشون مجاز بدونند و کیه که جرات کنه بگه این حکم دین غیراخلاقیه!!! )
دوم اینکه بدون "هیچگونه فریب دادن از طریق ایجاد جو عاطفی و عاشقانه" . و این چیزیه که خیلی به ندرت رعایت میشه.
سوم اینکه مردی که التذاذات کوتاه مدت خودش رو در رابطه با چند نفر برد و به شرایط و سنی رسید که نیاز شدید به ازدواج بلند مدت و روابط عاطفیِ حمایت گرانه با یک نفر رو پیدا کرد , اونوقت نگرده دنبال زنی که هیچ رابطه ای نداشته و اصلا گذشته روابط زن براش هیچ اهمیتی نداشته باشه.
سلام چناب شهرام
عقد موقت برای چنین مواقعی است تا جامعه گرفتار گناه و فساد اخلاقی نشود. قرآن کریم از این عقد اینگونه یاد می کند: «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَرِیضَةً.(سوره ی نساء، آیه ی ۲۴٫ ) با زن هایى که ازدواج موقت مى‏ کنید، باید مهر آن ها را به عنوان یک امر واجب بپردازید. مقصود از استمتاع در آیه شریفه درآمیختن و کسب لذت است، بنابراین معناى جمله این است: هر گاه از زنان لذت بردید، مهرشان را بدهید.
از آنجایی که بعد از استفاده جنسی در عقد دائم ،قطعا پرداخت اجر واجب نیست بنابرین این آیه سخن از نوع دیگری از ازدواج را مطرح میکند که به آن ازدواج موقت یا محدود گفته میشود و مرد باید بعد از اتمام دوره بهره مندی مهر زن را به او پرداخت کند.
ازدواج موقت به ازدواجی گفته می شود که بین زن و مرد با رضایت طرفین، همراه مهر معین( مثلاً از هزار تومان تا هر چقدر) و زمان مشخصی( از یک ساعت تا چند سال) بسته شود. این نکاح طلاق ندارد و زن و شوهر با اتمام وقت خود به خود از هم جدا می شوند. در عقد موقت باید زمان و مهریه ی آن به صورت مشخص معین گردد و گرنه عقد باطل است.
ضمیر (هن ) در ادبیات عرب برای اشاره به جنس مونث وضع شده است وباید دقت داشت که جنس مونث هم شامل دختران باکره وهم شامل زنان میباشد بنابراین برای ارجاع ضمیر به این دو دسته باید از ضمیر ( هن ) استفاده کرد .
خود زن و مرد می‌توانند صیغه عقد را بخوانند. در ازدواج موقت، رضایت طرفین و خواندن صیغه کافی است و نوشتن و شاهد گرفتن لازم نیست
زن می‌گوید:
«زَوَّجتُکَ نَفْسی فی المُدَّةِ الْمَعْلوُمَه عَلَی الْمَهْرِ الْمَعْلوُم» (خودم را به تو تزویج کردم برای مدت معین با مهر معین)
بعد مرد می‌گوید:
«قَبِلْتُ» (قبول کردم)
این آیه شریفه نسبت به ازدواج موقت با دختر باکره مطلق و آزاد از قید اجازه پدر میباشد چرا که عموم ضمیر ( هن شامل دختران نیز میشود ولی از بین بردن بکارت دختران در عقد موقت و بدون اذن پدر دختر مورد نهی روایات اهل بیت قرار گرفته است تا این کار موجب بی آبرویی دختر و خانواده او نشود .
علیرغم اطلاق قران، در رابطه با اجازه ولی (پدر یا پدر بزرگ پدری) برای ازدواج دائم و موقت دختر باکره، نظر علما در این مورد متفاوت است:
۱ ـ اجازه لازم است: اگر بدون اجازه بخوانند معصیت نکرده اند، ولی عقد باطل است: (نظر آیات عظام: امام خمینی، سیستانی و نوری همدانی)
۲ ـ اجازه لازم است: البته اگر بدون اجازه بخواند عقد صحیح است، منتهی معصیت کرده اند: (نظر آیت الله بهجت)
۳ ـ بنابر احتباط واجب، اجازه لازم است: (نظر آیات عظام: خامنه ای، اراکی، خویی، گلپایگانی، فاضل لنکرانی، صافی گلپایگانی، وحید خراسانی)
-۴ بنا بر احتیاط واجب، برای دختر زیر ۳۰ سال لازم است: (نظر آیت الله مکارم شیرازی)
این مطلب، فتوای جدید آیت الله مکارم است. بنابراین دخترهای باکره ای که بیش از ۳۰ سال دارند، برای ازدواج دائم و موقت، نیازی به اذن پدر ندارند.
۵ ـ اجازه لازم نیست؛ ولی بهتر است اجازه بگیرد: (نظر آیات عظام: سید صادق روحانی و گرامی)
اخیرا این نوع ازدواج بین دختران و پسران رواج یافته مگر افرادی که اطلاع کافی ندارند و محضرها هم در صورت درخواست آن را ثبت می کنند، ولو اینکه ثبت آن الزامی نیست.
سرکار خانم الهام، با درود و سپاس.
با مواردی که برشمرده‌اید موافقم، اما با ذکر پاره‌ای ملاحظات:

۱- بعید است حکم "چند همسری"، در زمینه و در زمانهٔ تشریعش، غیراخلاقی بوده باشد، به نظر می‌رسد شهود اخلاقیِ امروزیان است که بنا بر انتفای موضوع مربوطه، حکم به قبح آن عمل، در زمان حاضر می‌نماید.

۲- ضمن اذعان به غیراخلاقی بودنِ "فریب دادن دیگری از طریق ایجاد جو عاطفی و عاشقانه"، به نظرم این عملِ (به قول شما) مرسوم، باید ریشه‌یابی شود که چرا وضع غالب در جامعه، این‌طور شده است؛ یعنی بررسی شود که پیش‌تر، چه زمینه و بستری فراهم بوده که بالمآل، منجر به رشد و همه‌گیری "فریب دادن" گردیده است؟
مثلاً در این راستا، آیا می‌توان گفت که چون مسائل جنسی در جامعهٔ ما تابو محسوب شده، و برقراری آن‌گونه روابط به سادگی میسر نیست، افراد برای ارضای غرایز طبیعی‌شان، بصورت ناخودآگاه (و شاید ناچار) به سمت شکستن هنجارهای اخلاقی سوق داده می‌شوند؟
این درست است که ما نمی‌توانیم این‌گونه اعمال را توجیه و تأیید نماییم، اما می‌توانیم آن را تبیین نموده و بفهمیم و احیاناً توضیح بدهیم که علی‌ الاغلب از کجا نشأت می‌گیرند و در نتیجه، به جای تمرکز بر معلول‌ها، به علت بپردازیم و به فکرِ رفع مشکل، از سرچشمهٔ آن برآییم...
بله خب درست می فرمایید ولی منم دارم درمورد زمانِ حال _ زمانی که دارم در اون زندگی می کنم - حرف می زنم . دو حالت داره : اگه قبول همگان همچنان براین باشه که احکامی نظیر این , همه مکانی و همه زمانی هستند, باید قبول کرد سنگواره بودن احکام دینی رو . چرا که حکم باید تطورات اجتماعی رو در نظر بگیره که نگرفته و فقط برای جامعه ای خاص و زمانی خاص حکم داده . اما اگه قبول کنیم که بعضی احکام باید طبق فهم عرفی جامعه ای خاص و طبق تطورات زمانی , تغییر کنه , خب پس چرا همچنان به احکامی رجوع میشه که در زمان و مکانی اجرا میشد که زمین تا آسمون با زمان و مکان من فرق داره ؟
دوست عزیز من نمیخوام پای اعتقادات دینی و غیر دینی به میون بیاد . اما جدای از اعتقادات دینی , قبول کنیم که محق دونستن مرد در تعدد ازدواج غیراخلاقیه .
الهام جان تا وقتی شهرامِ ایرانی هست نیاز به زوربای یونانی نیست!!
سرکار خانم مارینا، با درود و سپاس.
در ماهیت مُتعه و زمینهٔ اجرای آن در زمان حاضر، می‌توان چند و چون کرد و اشکالاتی طرح نمود، اما فعلاً از آن درمی‌گذرم و صحتِ اصل قضیه را مفروض می‌گیرم، حال بحث بر سر این‌ است که سوای افراد معدودی در جامعهٔ ما که حاضر به تن دادن به چنین ازدواجی می‌شوند، به نظر می‌رسد غالب مردم (حتی متدینین)، تمایلی به انجام آن ندارند.
ببینید، بحث اصلی من در اینجا این است که در عرف جامعهٔ ما، نسبت به مسائل جنسی (که مانند سایر نیازهای اولیهٔ انسان، یک نیاز طبیعی می‌باشد)، نوعی نگاه بسته و سختگیرانه وجود دارد و این، تالی فاسدهایی دارد که باید بدان توجه داشت. اگر کسانی بنا بر عقیدهٔ‌شان، راه مورد نظرتان را در پیش بگیرند و به نتیجهٔ مطلوب برسند، خیلی هم خوب است، اما شاید این راه‌حل، جنبهٔ عمومی نداشته باشد و به کار همه نیاید.
دغدغهٔ اصلی من در اینجا، محرومیت بسیاری از جوانان از لذت طبیعیِ ارتباط جنسی و عاطفی (و رنج ناشی از آن محرومیت، و تبعات منفیِ فردی و اجتماعیِ متعاقب آن) می‌باشد؛ من می‌خواهم علل این محرومیت، ریشه یابی شود...
مسألهٔ من، اندیشیدن به درمان‌ها و راهکارهایی‌ست که حتی‌الامکان، مورد پذیرش عموم افراد جامعه باشد، بدون اینکه بخواهم راهکار شما را نفی کنم....
سرکار خانم سهیلا الف، با درود و سپاس.
من زوربای یونانی را نمی‌شناسم، ولی اگر منظورتان، بی‌بند و باری اخلاقی او (بنا بر توصیف دوستان) باشد، من به هیچوجه با آن سبک زندگی٬ همدل نیستم. کاش منظورتان را بیشتر توضیح بدهید.
در مورد نکته دومی که فرمودید , بله به گفته شما بهتر اینه که به ریشه یابی بپردازیم . یکی از دلایلش *شاید* این بوده که زن ها معمولا وقتی راضی به برقراری رابطه جسمی میشن که احساس کنند طرفِ رابطه نسبت بهشون عشق و عاطفه داره . و خب اینطوری میشه که وارد شدن از در عواطف و ایجاد فضای عاشقانه بهترین راه تصرف جسم میشه . توی همین کتاب , زوربا به اربابش تاکید می کنه که باید به زن گفته بشه که دوستت دارم و خودش هم عملا نشون میده که چطور با چرب زبانی میشه به زنی نزدیک شد.بنابراین شما فکر می کنید اگه مردی در صداقت کامل بگه که من قصدم رابطه عاطفی نیست و نیت اصلی م رابطه جنسی هست,چقدر احتمالش هست موفق باشه؟پس شرط صداقت داشتن ممکنه احتمال ایجاد رابطه رو کم کنه. ببینید منظورم از این بحث,پرداختن به یه سری حرفای جنجالی نیست به هیچ عنوان.بلکه میخوام بگم وقتی طرحی برای نوعی زندگی ارائه میشه (از جانب شما یا هر کسی دیگه حتی اگه اون فرد متفکری باشه ) باید به سابقه اون جامعه و به پیامدهای بعدی اون طرح پیشنهادی خیلی دقت کرد . طرح دادن برای انسان مثل طراحی چیدمان نیست که اگه جواب نداد بشه سریع عوضش کرد.من میگم اون طرح درست اما با تمام اون شرایط؛ و وقتی در عمل به جامعه نگاه می کنیم می بینیم عده خیلی کمی هستند که مشمول اون طرح بشن *با رعایت اخلاق و بدون عواقب روحی و روانی بعدش*
من حتی بعید می دونم طرفداران این طرح, بتونند عزیزان خودشون رو مشمول این طرح تصور کنند.وگرنه که حرفی نیست .کسی که در خودش توانایی پایبندی کامل به اصول اخلاقی این طرح رو می بینه؛می تونه اقدام کنه و زندگیش رو بر اساس عقایدش سامون بده.
سلام
از نظرات دوستان بهره می‌برم.
اول از همه خدمت دوستان عرض کنم که محال ممکن است بتوانیم یک مدینه فاضله بر روی زمین به وجود آوریم. به نظر من هر شیوه‌ای که در زندگی پیش بگیریم تبعاتی دارد که باید تبعات آن را قبول کنیم و با علم و آگاهی سعی کنیم تا میتوانیم آسیب کمتری هم به خویش و هم به دیگران وارد کنیم. من معتقدم فضای ناهنجار ی که در روابط جنسی شاهد آنیم بیشتر بر‌میگردد به نوع بینش ما به این نوع رابطه.
ما هنوز مثل بسیاری از چالشهای دنیای مدرن تکلیف خود را با این مسئله روشن نکرده‌ایم، اینکه ما هنوز به سکس به عنوان یک نیاز طبیعی می‌نگریم یا غیر طبیعی؟ آیا هنوز به چشم گناه به این عمل نگاه میکنیم به طوری که بعد از انجام آن احساس گناه میکنیم و یا یک حالت مسرت و خوسی را تجربه میکنیم؟ چرا هنوز در فرهنگ ما ارزش یک دختر را بکارتش تعیین میکند و نه شخصیتش؟ چرا هنوز در فرهنگ ما برای یک مرد بکارت زن مهم‌تر از دیگر مؤلفه‌های شخصیتی اوست؟ چرا هنوز در فرهنگ ما پسران به خود حق میدهند روابط جنسی متعدد را تجربه کنند اما برای دختران چنین حقی قائل نیستند؟ ما در اولین قدم باید این موارد را ریشه یابی کنیم و با آموزش اصولی بسیاری از باور‌های غلط و تعصبات بیجا را که سد راه این نیاز طبیعی می‌شود برداریم.
من نمیدانم به راستی چرا در جامعه ما این همه حساسیت به این عمل طبیعی وجود دارد و چرا نسبت به بسیاری از رذایل اخلاقی که از هیچ نیازی هم سرچشمه نمیگیرند این همه بی‌تفاوتیم؟
آبراهام مزلو میگوید بشر هنوز به آن نقطه از باروری فکری و شکوفایی اندیشه نرسیده است که به این مسئله پی ببرد که سکس چه نعمتی است و چقدر راحت میتوان با این عمل به آن نقطه اوجی رسید که عارفان پس از چندین سال مراقبه و مجاهده میتوانند به آن دست یابند.
در پایان برای اینکه دوستان نگویند من فقط دارم برای دیگران نسخه می‌پیچم عرض کنم که: من با دختری ازدواج کردم که او را یک بار در خانه‌ای با یک پسر گرفته بودند و من خود در دادگاه حضور یافتم و از او دفاع کردم. هنوز بعضی مواقع از آن خاطره یاد میکنیم و کلی با هم میخندیم
دوست گرامی، خانم الهام

در مورد اول که هم نظریم و بحثی در غیراخلاقی بودن تعدد زوجین در زمانۀ کنونی، و همچنین در لزوم فهم عصری از دین و رعایت اقتضائات و عقلانیت و عرف زمانه (در باب احکام فقهی) نداریم.

اما در مورد دوم، مطمئن نیستم آن ویژگی خاصی که شما دربارۀ زنان بیان فرمودید، امری فطری، یا ذاتی همۀ آنان باشد و یا ناشی از تلقینات و القائات محیط نباشد؛ البته چون اطلاع موثقی ندارم، اصراری هم بر آن نمی ورزم. اما به هر حال، باز می توان پرسید که بالاخره چه باید کرد؟ اگر بپذیریم که در این زمینه، ما با یک وضعیت بغرنج مواجهیم و از طرفی، امکان برقراری رابطۀ دائم و پایدار برای همگان ممکن یا میسر نیست، باید به راه حل های دیگر نیز نظر کرد. شاید در مواردی، مجبور به انتخاب گزینۀ "بد" شویم تا گرفتار وضع "بدتر" نگردیم.
عرض بنده این است که بالاخره، الآن دچار یک مشکل هستیم و روش های سنتی هم (به گواهی تجربۀ عینی جامعه و آنچه واقعاً در عمل اتفاق افتاده)، در همۀ موارد و برای همۀ افراد، جوابگوی مشکل نبوده و نیست، پیشنهاد من این است که همۀ راه ها را منحصر در یک شیوه نکنیم و راه را برای اجرای طرح های دیگر نیز باز بگذاریم و بعضی تابوهای بی منطق را بشکنیم و مقدمات تغییر در نگرش افراد را مهیا نماییم، مگر اینکه بتوان نشان داد طرح های جایگزین، یکسره، بدتر از وضع موجود است و ما را دستخوش مصائب و مفاسد بیشتری می کند...
وای چقدر نظر میدید.. یه کم بیاین تو واقعیت تو رو خداا..
همش تو فضا سیر میکنید..رمان چه فایده داره اخه
جسارتآ مثل اینکه شما در فضا سیر می کنید. ما خیلی وقته از فضای رمان خارج شدیم.
( تعداد کل: 69 )
   1       2    >>
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد