X
تبلیغات
رایتل

تجربه ی کتاب - 2

15 اردیبهشت 1394

به بهانه ی بازگشایی نمایشگاه کتاب

کتاب ها، جهان درون ما را می سازند. ایده و افکاری که از طریق واژه ها در نهان خانه ی ذهن و روان ما می نشینند تا پایان، ما را همراهی می کنند. ما از طریق کتاب ساخته می شویم. 

به خاطر دارم در اواسط سال های  50، کتاب شریعتی محدود و یا ممنوع شده بود و در بازار به راحتی قابل دسترس نبود. از این رو دوستانم کتاب های موجود را چند قسمت کرده بودند و به سرعت و البته با نظم دست به دست شده و خوانده می شد. برخی از کتاب های شریعتی را این گونه خواندم. کتاب پدر مادر ما متهمیم، برایم بسیار درس آموز بود. پس از آن به هر طریق ممکن، کتاب های شریعتی را تهیه می کردم و می خواندم. 
  
بیشترین تاثیر عملی کتاب های شریعتی، جسارت و جرات سنت شکنی و فرا رفتن از وضع موجود بود. و بیشترین تاثیر انفسی این بود که مرزهای تامل در باره ی موضوعاتی می شکست که پیش از این از آن ها پرسش نمی کردیم  و به منزله ی تابو محسوب می شدند. هر موضوعی می توانست مورد گفتگو و تفکر قرار گیرد و حتی نقد گردد. دست و پایم از بند سنت ها و عرف ها باز می شد، اما بعدا فهمیدم در تار و پود اندیشه های ایدئولوژیک و مبارزه جویانه گرفتار شده ام. شریعتی را هنوز دردمندی می دانم که دغدغه اش بیدار کردن جامعه ی خفته بود و بیش از هر چیز، دردمندانه زیست و فریاد زد. انسانی بزرگ و اندیشمندی پراضطراب. شریعتی هنوز برایم مورد احترام است و هنوز کتاب هایش را برای چندمین بار می خوانم. اما به نظرم گفتار و نوشتار شریعتی بیش از آن که درس آموز باشد، هیجان آفرین است. ادبیاتی پرشوری داشت و با کلامش آدمی را سحر می کرد. نفوذ کلام و قدرت بیانش چنان بود که هیچ در پی استدلال و مطالبه ی دلیل نبودیم. سخنانش گرمایی در کالبد فسرده ی جامعه می دواند. مهمترین تاثیر شریعتی برای آن روزگار و نسلی که در آن دوره می زیست، شکل گرفتن نوعی خودآگاهی تاریخی بود. با شریعتی بود که به خود نگریستیم و متوجه شدیم در شرایط بیمارگون زندگی می کنیم.  

 در همان سال ها بود که با کتاب های جلال آل احمد نیز آشنا شدم. داستان هایش را پیش از این خوانده بودم. اما غرب زدگی اش را بعدا خواندم. مدیر مدرسه، زن زیادی، از رنجی که می بریم و بقیه ی کتاب هایش لذت می بردم. از میان نویسندگان دیگر، علاقه ی زیادی به طنزهای عزیز نسین داشتم. طنز نیش دار اجتماعی و بعضا سیاسی اش معرکه بود. هنوز هم به این کتاب ها علاقه دارم. از شما چه پنهان، چندان پولی برای خرید آن همه کتاب نداشتم. به همین دلیل یکی از کتابفروشی ها را نشان کرده بودم و هر از چند روز به آن کتابفروشی مراجعه می کردم و یکی از داستان های کوتاه عزیز نسین را در همان جا می خواندم. و روز بعد بقیه داستان هایش را. 
 
به یاد دارم سال اول دبیرستان بودم که در منزل آن دوست پیش گفته با چند نفر دیگر بودم که  ماموران ساواک به خانه هجوم بردند و دنبال جزوه ای می گشتند که یک کارتن از آن جزوه را دیروز در همان خانه دیده بودم. کتاب ها را به هم ریختند و همه جا جستجو کردند و نیافتند. با افراد با شماتت و خشونت سخن گفتند و لگد به در و دیوار می زدند. همه جز مرا بازرسی کردند. فکر کنم به خاطر این که سن کمی داشتم. من که ترسیده بودم کیف مدرسه ام را محکم به خودم چسبانده بودم. آنها خبر نداشتند کتابی از شریعتی را در کیف دارم که ممنوع شده بود. 

به دلیل موقعیت مذهبی خانواده از داشتن تلویزیون محروم بودم. و چه سعادتمند و خوشبخت بودم که از ابزارهای صوتی و تصویری در منزل ما خبری نبود. شاید به همین دلیل بود که تمام وقت به خواندن کتاب مشغول می شدم. اکنون فکر می کنم برخی محدودیت ها و محرومیت ها هم چندان بد نیست و بلکه ضروری است. در سال های اولیه زندگی ام، کم و بیش از برخی نویسندگان کتاب هایی خوانده بودم. در باره ی شان تامل کرده بودم. کتاب دوزخیان روی زمین، انقلاب الجزایر، جنبش آزادیبخش پولیساریو، و آشنایی اندکی با نوشتار چپ مارکسیستی، جهانم را فراخ تر می کرد. همه ی آن چه در آن سال ها می خواندم سویه های ایدئولوژیک داشت. آن سال ها شدیدا ایدئولوژیزه شده بودم. به همین دلیل شیفته و واله ی شریعتی بودم و نمادهای مبارزه و ادبیات رهایی بخش برایم بشدت جذاب می نمود. درست به همین دلیل بود که مشتاق جنبش های آزادیبخش و آشنایی با تاریخ جنگ های ضد استعماری بودم. هوشی مین، کاسترو، یاسر عرفات  را انسان هایی بس بزرگ می یافتم و آرزوی پیوستن به یکی از جبهه های آزادیبخش را در سر می پروراندم. به خاطر می آورم که حتی کتاب سبز قذافی را نیز می خواندم. 

در نیمه ی دوم 50 بود که دوستان همکلاسی و خویشان هم سن خودم را تشویق به خواندن کتاب هایی مانند کتاب های شریعتی می کردم. اما هر چه تلاش کردم، نتوانستم یکی از بستگان نزدیکم را که هم سن و هم کلاس بودیم و سال های با هم در یک مدرسه و کلاس بودیم، به سمت کتاب بکشانم. یادم می آید که روزی به خانه شان رفته بودم، برادر کوچکترش که هنوز سن کمی داشت گفت، پدرم گفته که هر وقت علی این جا آمد و با شما دست داد، دست تان را آب بکشید و استکانی را که چای می خورد آب بکشید. از او دلیل را پرسیدم گفتم پدرم گفته است هر کس کتاب شریعتی بخواند نجس می شود. یک بار هم در سال اول دبیرستان بودم که کتاب شریعتی را پنهانی به دوست و هم کلاسی داده بودم و تشویقش کرده بودم آن را بخواند. روزها گذشت و کتاب را پس نیاورد. تا مجبور شدم به خانه شان مراجعه کنم. برادر بزرگش که روحانی بود کتاب را آورد و با همان کتاب محکم روی سرم کوبید و تهدید کرد که نباید کتاب به برادرش بدهم. 

سالهای آخر 50  جهانم تغییر کرد. کم و بیش دریافته بودم که فضای ایدئولوژیک آن دوره، مرا در قالب ها و چهار چوب هایی نگاه داشته و شناخت و تامل را در حصار مسایلی که چندان با زندگی من ارتباط برقرار نمی کرد، گرفته است. گرچه از خواندن متونی متعدد بهره ها برده بودم اما بتدریج اهمیت و جذابیت آن نوشته ها برایم رنگ می باخت. با این همه، نگرش های شکل گرفته در آن دوره را نمی توان کم اهمیت تلقی کرد. زمانه ای بود که ما را به سمت و سوی مساله هایی عمیقا دردناک می کشاند. از آن همه خواندن ها با چند مسئله دهه ی 50 را ترک می کردم. مرگ، فقر و رنج، مهمترین پرسش ها و دغدغه هایی بود که در ذهن داشتم و هماره در باره شان می اندیشیدیم و می خواندم. اما این بار در باب این مسئله ها از رویکرد دیگری نگاه می کردم و آن رویکرد ایدئولوژیک پیشین را از دست می دادم. با این همه، دهه ی پنجاه، دهه ی سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی اندیشی، تفکرات چپ، ادبیات مبارزه و انقلاب بود. و ما نوجوانان در چنین فضایی تنفس می کردیم. 

دهه ی پنجاه رو به پایان بود. انقلاب رخ داده بود و آن اندیشه ها و مسئله ها، در ذهنم فرو کش می کرد. به یاد ندارم اولین بار کتاب مثنوی را چه زمانی دیده بودم. اما سال 60 و سال اتمام دبیرستانم بود که در خانه ی یکی از دوستانم کارتنی مملو از شرح مثنوی (علامه جعفری) را مشاهده کردم. از سر کنجکاوی جلد اول را برداشتم و شرح نی نامه اش را خواندم. دقیقا از همان زمان بود که شیفته ی مثنوی مولانا شدم. پانزده جلد شرح مثنوی را به قیمت 500 تومان خریدم و چند جلد اول را خواندم. این شرح به دلم ننشست و ادامه اش ندادم. در عین حال برخورد تصادفی با این مجموعه، مسئله های ذهنی مرا تغییر داد. از میان شاعران، از خواندن شعرهای ابتهاج، مبتهج می شدم. شاملو را خیلی دوست داشتم و بسیار می خواندم. سری هم به اشعار نیما می زدم اما باید اعتراف کنم که جز چند شعر آن شاعر بزرگ، مرا به خود جلب نکرد و نتوانستم با شعرهایش رابطه برقرار کنم. بدین سان به سال 60 ( پایان دوره ی متوسطه) رسیدم. 

نظرات (27)
سلام
در مورد شریعتی اشتباه میکنی دوست من.
به نظر من دکتر شریعتی به معنای واقعی کلمه یک واقعیت‌گریز بود و شاید بهتر است بگویم واقعیت ستیز. او به دنبال مدینه فاضله ای بود که محال ممکن است بر روی زمین با چنین ساختار و نظامی و اینچنین موجودی(انسان) به وقوع بپیوندد. و درست هم اینجاست که باید مواظب بود تا کلمات گولمان نزنند و زیبایی یک جمله فریبمان ندهد.
به دوستان توصیه میکنم گفتگوی دکتر محمد صنعتی را با سوسن شریعتی در سایت فرهنگ و روانکاوی مطالعه بفرمایند.
پاسخ:
سلام و درود

دوست نازنین، وقتی می گویید شریعتی یک واقعیت گریز بود و یا واقعیت ستیز بود، من متوجه نمی شوم که واقعیت گریزی دقیقا به چه معنا است. یعنی شریعتی مسئله ی زمان خود را نمی شناخت؟ از کدام واقعیت می گریخت؟ و اصلا نشانه های واقعیت گریزی شریعتی را در چه می بینید؟ هم چنین استدلال تان در باره ی واقعیت ستیزی چیست. به تعبیری دیگر، با چه استدلالی می فرمایید واقعیت گریز بود؟

درست مخالف شما، بر این باورم که شریعتی واقعیت زمانه ی خود را می شناخت. و این سخن بدان معنا است که دردهای زمانه ی خود را می دانست. مسئله های عصر خویش را فهم کرده بود. این سخن البته بدان معنا نیست که مسئله شناسی اش کاملا درست بود و یا تجویزهایش و چه باید کردهایش تماما درست و با معنا بود.
شزیعتی به زبان های مختلف گفته بود مسئله ی اصلی جامعه ی ایران و بلکه جوامع جهان سوم، سه چیز است. استعمار، استحمار، استبداد. و این سه مفهوم را با بیان هایی دیگر نیز بارها تکرار می کرد. تیغ و طلا و تسبیح....
شریعتی روشنفکری بود بیدارگر. اگر شریعتی واقعیت گریز بود چگونه توانست زمینه های شکل گیری انقلاب را فراهم کند. اصلا شریعتی به دلیل عملگرایی و رویکرد پراگماتیستی بود که با فلسفه مخالف بود و آن جمله ی ناصواب را در باره ی فیلسوفان بکار برد. می گفت ما به ابوذر محتاجیم نه سلمان.
معتقد بود هر چه را که ناظر به مسئله ی عینی اجتماعی نباشد، پذیرفتنی نیست. لابد این جمله را از او به یاد دارید که: وقتی در جبهه ی حق و باطل نیستی هر کجا می خواهی باش. چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب. هر دو یکی است.
این زبان ایدئولوژیک، می خواست جامعه را به حرکت درآورد.
سلام خدمت جناب تنها
پیشنهاد می کنم گفتگوی دکتر محمد صنعتی با سوسن شریعتی را دوباره و با دقت مرور کنید. قطعاً در می یابید که دکتر صنعتی در آن گفتگو بازنده بود
سلام
آشنای گرامی کدام برنده!؟کدام بازنده!؟از چه حرف میزنید؟
مگر بحث و گفتگو،میدان زور آزمایی است؟یعنی منی که می آیم اینجا و گاه نقدی می نوبسم میخواهم جناب زمانیان را شکست بدهم!؟.چشم، من دوباره آن متن را می خوانم اما پیشنهاد من هم به شما این است که دیدگاه خود را به مقوله نقد و بحث و گفتگو تغییر دهید.
حالا برای شروع مثل یک دوست میخواهم با شما وارد بحث شوم(تآکید میکنم مثل یک دوست و نه یک مبارز)کاری هم نه به خانم سوسن شریعتی دارم و نه به دکتر صنعتی.
ادعای من این است که زنده یاد دکتر شریعتی، واقعیت گریز بودو به دنبال مدینه فاضله ای بود که...
خوشحال می شوم دلایل خود را در رد مدعای من بیان کنید.
شاد و پویا باشید دوست خوبم
سلام آقای تنها
واقعا جملۀ زیبائیست جمله ی : " دکتر شریعتی به معنای واقعی کلمه یک واقعیت‌گریز بود و شاید بهتر است بگویم واقعیت ستیز ..."
و واقعا حرف درستی ست که : ”باید مواظب بود تا کلمات گولمان نزنند و زیبایی یک جمله فریبمان ندهد" !!
سلام مجدد بر تنهای عزیز
بازنده در اینجا به معنای شکست خورده در میدان زور آزمایی نیست، بلکه مفهومش ناتوانی در نقد درست و افتادن در ورطه ی سفسطه گری است، همچنانکه این اتفاق افتاد و دکتر صنعتی در اثر ناتوانی از اقامه ی دلیل، شروع به حاشیه سازی کرد و به سوسن شریعتی - که فروتنانه برای شنیدن نقدها راهی منزل ایشان شده بود و در طول بحث هم نه از مدار ادب خارج شد و نه ممنوعیت نقد را توصیه کرد، بلکه با سعه ی صدر به انتقادات پاسخ داد - گفت :"باید اجازه داد که شریعتی نقد شود و شما به عنوان خانواده شریعتی هم نباید جلوی نقدها را بگیرید ..."!
این نشانه ی ضعف در استدلال (و به اصظلاح عامیانه " کم آوردن") است که طرف بحث، عناصر اصلی بحث را فرو می نهد و شروع به حاشیه سازی و برچسب زدن می کند.
جنابعالی داوطلب شدید با من بحث کنید و خواستید که دلایلم را در رد مدعای شما مبنی بر واقعیت گریز بودن دکتر شریعتی، بیان کنم، بی انکه علت و استدلالی بر ادعای خویش اقامه کنید این امر می تواند نشانه ی ای باشد دال بر این که شما چندان با اصول بحث کردن آشنایی ندارید.
بسیار خوب، اگر ادعای شما این است که " دکتر شریعتی، واقعیت گریز است " بی هیچ علت و استدلالی، پاسخ من هم این است که "دکتر شریعتی، واقعیت گریز نیست"، بی هیچ علت و استلالی !
مصافا اینکه در علم فلسفه، بینه و اقامه ی دلیل بر عهده ی مدعی است و نافی را نفی اش کافی!
سلام مجدد بر آشنای عزیز
باز هم میگویم هدف من از بحث شکست کسی نیست، اگر برچسب زدن را زشت می دانی چرا آن را بر خود می‌پسندی!؟ من با اصول بحث کردن آشنایی ندارم؟ آن هم به این دلیل که توضیح نداده ام چرا دکتر شریعتی واقعیت گریز است؟مگر شما که فرموده اید: دکتر صنعتی در آن بحث بازنده بود دلیلی بابت آن اقامه کرده اید؟
اول خدمتتان عرض کنم یکی از ابتدایی‌ترین اصول بحث و گفتگو این است که به مفهوم و جایگاه واژه ها دقت کنیم تا مجبور نشویم آن را دوباره
توضیح دهیم و یا توجیه کنیم. وقتی قرار است در مورد یک گفتگو داوری کنیم از واژه برنده استفاده نمیکنیم چرا که این واژه جایگاه و نقش دیگری در عرصه دیگری دارد. مثلأ کسی که بحث من و شما را دنبال می‌کند و می‌خواهد در این رابطه داوری کند باید از واژه حق استفاده کند وبگوید حق با جناب آشنا بود.
در هر صورت آشنای عزیز، باز هم چشم، سؤال شما همان سؤال جناب زمانیان است که به آن پاسخ خواهم داد. خوشحال می‌شوم شما هم دلایلتان را در رابطه با مواردی که در مورد دکتر صنعتی بیان کردید ارائه دهید و بگویید چرا در آن گفتگو حق باخانم شریعتی بود.
سلام بر بانوی بزرگوار خانم سهیلا. الف
ممنونم از لطف شما. خوشحال می شوم شما هم در بحث شرکت کنید و نظر خود را راجع به مقوله کتاب و کتابخوانی و و یا نظرات من و دوستان بیان کنید. اینجا فرصت خوبی است برای آموختن.
ببخشید یادم رفت نامم را در دوکامنت آخر ثبت کنم.
سلام بر دوست گرامی جناب زمانیان.
از شما سپاسگزارم بابت وقتی که برای پاسخ‌گویی می‌گذارید.
اسپینوزا می‌گوید: از شرافت آدمی به دور است که بجز در جستجوی حقیقت به دنبال چیز دیگر ی باشد. هدف از این بحث‌ها و نقدها فقط و فقط برای این است که حقیقت نمایان شود و علت این همه آشفتگی و نابسامانی در نظام سیاسی و اجتماعی ما مشخص شود.
اما چرا می‌گویم شریعتی واقعیت گریز بود. شریعتی یکی از بزرگترین پرچمداران دعوت به گذشته بود. او با دنیای مدرن و پدیده‌های آن نمی‌توانست کنار بیاید برای همین انسان‌ها را دعوت میکرد به بازگشت به خویشتن که منظورش از این بازگشت، همان بازگشت به یک ناکجاآباد در برهوت تاریخ بود. او تمام سعی خود را به کار برد تا معیارهای دنیای سنت همچنان بر فضای فکری،فرهنگی و اجتماعی ما حاکم باشد. شریعتی از مدرنیته می‌هراسید، او نمی‌خواست مدرنیته،آرزوها و رؤیاهای شیرین ذهن رومانتیکش را بر هم زند، برای همین مبارزه ای جانانه را با واقعیت دنیای مدرن آغاز کرد و آن را در قالب ادبیاتی بسیار زیبا و دلنشین ارائه داد.
اشتباه شریعتی این بود که فکر می‌کرد بدبختی‌ و فلاکت مردم جامعه اش ریشه در دوری آن‌ها از اصل خود و راه چاره اش بازگشت به خویشتن خویش است که آن هم مدفون بود در دل خرابه‌های تاریخ. کاری که شریعتی کرد درست مثل این است که یک نفر بیاید برای مشکل نوع رانندگی مردم جامعه ما که منجر به این همه مرگ و میر و بدبختی شده است بگوید: ای مردم دیدید و تجربه کردید که اتومبیل چه وسیله وحشتناک و شومی است و چقدر از عزیزان ما را تاکنون روانه گورستان کرده است، مگر الاق خودمان چه ایرادی داشت که آن را با اتومبیل عوض کردیم و این‌همه بدبختی را به جان خریدیم؟
جناب زمانیان عزیز یکی از بزرگترین عوامل این همه بدبختی و آشفتگی و بی‌نظمی به این خاطر است که ما برای زندگی دردنیای مدرن آموزش ندیدیم و مسبب اصلی آن وجود امثال شریعتی بود. همین نوع رانندگی که خدمتتان عرض کردم، چقدر زمان برد، چقدر بر سرمان زدیم تا این مسأله را جا بیندازیم که ای مردم صندلی جلو تنها برای یک نفر ساخته شده است!
به نظر شما در چنین شرایطی باید مردم را دعوت به پایبندی نسبت به معیار‌های دنیای سنت کرد یا دعوت به آموزش طبق معیار‌ها و ملزومات دنیای مدرن.
من فقط نوع رانندگی را مثال زدم، فکرش را بکن در مورد ازدواج و طلاق و نظام آموزشی و سیستم قضایی و حقوقی و...بخواهم بنویسم و ناکارآمدی آن‌ها، مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود.
شما ببینید شخصی مثل جناب شبستری با اینکه یک شخص دیندار و با ایمان است تمام سعی و تلاش خود را به کار بسته تا عقلانیت مدرن جانشین عقلانیت سنتی شود، چرا که یقین دارد تنها راه برون شد از این وضعیت اسفناک و راه حل بسیاری از مشکلات بغرنج کنونی، پذیرش بدون قید و شرط حقوق بشر و مجهز شدن به ملزومات مدرنیته و راهکار‌های عقلانیت مدرن است.
ادامه اش بماند برای فردا
پاسخ:
سلام مجدد

شاید لازم باشد شریعتی را در چهار موقعیت فرض کنیم و داوری مان را در به نحو روشن در باره ی این چهار موقعیت داشته باشیم. در غیر این صورت داوری واقع بینانه ای نکرده ایم . شریعتی مانند هر کس دیگر، اضلاع و ابعادی دارد که باید از هم تمییز داشته شوند.

شریعتی در مقام تشخیص مسئله
شریعتی در مقام فهم مسله
شریعتی در مقام شرح و بیام مسدله
شریعتی در مقام تجویزگر

اجازه می خواهم این نکته را اضافه کنم که این گونه سنخ شناسی را نه تنها در باره ی شریعتی بلکه در باب موضوعات دیگر بکار بگیریم. رای در باره ی امر کلی دادن معمولا رای و داوری منصفانه ای نخواهد بود

من شریعتی را در مقام مسئله شناسی کاملا واقع گرایانه می بینم. او به منزله ی روشنفکری چند جانبه نگر، دردها و آسیب های جامعه ی ایرانی را می شناخت. آن چه می گفت مسئله نما نبود بلکه کاملا مسئله های ایران بود. تیغ و طلا و تسبیح، سه مسئله ی واقعی بود و هست. شریعتی در یک میزگردی گفته بود تمام تلاشم در باب گفتگو در باب این سه مسئله بوده است.

شریعتی در مقام فهم مسئله ها،‌ کم و بیش عمیق بود. جسارت او در کاوش مسئله ها و جستجوی اندیشگی کم نظیر بود.
اما شریعتی در مقام شرح بیان مسئله، دو مشکل اساسی داشت. اولا زبان و بیانی ایدئولوزیک داشت. این سخن بدان معنا است که واقعیت ها را سیاه و سفید می کرد. واقعیت ها را با این روش ساده می کرد. گویی جهان را ادم های خوب و بد گرفته اند. ثنویت اندیشی ایدئولوژیک، واقعیت ها را کج و معوج می کرد. در حالی که واقعیت ها، سخت پیچیده و توبرتو است. ثانیا شریعتی به جای استدلال، زبانی آتشین داشت. معلم نبود، خطیب بود. و این البته چیزی از شریعتی نمی کاهد. شریعتی را باید در زمان خودش تحلیل کرد. شریعتی برای بیدار شدن مردمان خفته ی سرزمینش نیاز داشت فریاد بزند. او می خواست بیدارگر باشد.
و شریعتی در مقام تجویز گر، اولا بازگشت به خویشتن، شعار آن زمانه ی روشنفکران جهان سوم و در میان ما مسلمانان، عبدالناصر، عبده و ... بود. شریعتی در شرح این راه حل، توضیحاتی می دهد. در مجموع، آن چه شریعتی می گفت حرکت مرتجعانه و عقب گرد نیس. بازگشت به تاریخ تقویمی نیست بلکه بازگشت به تاریخ فرهنگی است. شریعتی بر این باور بود که فرهنگ را باید کاوید. فرهنگ و سنت را باید از دل تاریخ استخراج کرد و به تصفیه خانه ای برد و آن را تصفیه کرد. مسلما حرف شریعتی بازگشت به عصر حجر و پشت پا زدن به تکنولوژی نیست. این برداشت کاملا نادرست است.
در عین حال از نظر من بازگشت به گذشته شدیدا مستعد بدفهمی است. مبهم است و حتا به نظر من راه حل مناسبی نیست.
"... به اعتقاد من، به احتمال زیاد رهبری آینده فکری ایران با تفکری از سنخ تفکر شریعتی است و نه از آن شیفتگان عقلانیت جدید و نه از آن رویکردی که دُن­کیشوت­وار خواهان ستیزه با مدرنیته و دستاورهای عقلانیت جدید است.

اگر قرار باشد این سرزمین و این فرهنگ در دل روند جهانی شدن مضمحل نشود و اگر قرار باشد این سرمین به جزیره­ای منزوی و متروکه­ در گوشه­ای از جهان تبدیل نشود، روندی که در اَشکال بسیار منحط و افراطی­اش را در بن­لادنیسم و طالبانیسم و به اصطلاح جریان بنیادگرایی اسلامی می­بینیم، و اگر قرار است ما بتوانیم با جامعة جهانی و فرهنگ جهانی غربی توانایی دیالوگ و گفتگو­ــ و نه صرف مواجهة سیاسی و رجزخوانی­های سیاسی و ایدئولوژیک و تلقی غرب صرفاً به منزلة دشمن­ــ داشته باشیم، بی­تردید رهبری فکری جامعة ایران از سنخ تفکری از نوع تفکر پدیدارشناسانة شریعتی خواهد بود.

وقتی می­گویم ایران، مرادم نه یک سرزمین جغرافیایی است، نه یک نژاد خاص، مثل نژاد آریایی و نه یک سیستم فقهی و تئولوژیک از فرق گوناگون اسلامی، و نه یک جریان یا نظام سیاسی و ایدئولوژیک، مثل انقلاب ایران یا نظام جمهوری اسلامی ایران. وقتی می­گویم ایران مرادم سنت تاریخی بزرگی است که در آن سه سنت تاریخی سترگ هندو­­ـ­ایرانی، که خود را در عرفان و ادبیات عارفانة ما می­نمایاند و سهروردی آن را فهلویات یا حکمت خسروانی می­نامید، سنت نص­محور و وحی­محور عبری­ـ­سامی­­ـ­یهودی­، که خود را در علم کلام، فقه و تفسیر آشکار می­سازد، و سنت عقلانیت متافیزیک یونانی، که خود را در فلسفة به­اصطلاح اسلامی نشان می­دهد، به نحوی در آن ترکیب شده، که هیچ­یک از این عناصر را نمی­توان از آن زدود، هر چند در روزگار کنونی ما هنوز فیلسوف بزرگی نداشته­ایم که بتواند نظام وجودشناسانه و معرفت­شناسانة شایسته­ای از تلفیق این عناصر برای روزگار کنونی ما ارائه دهد.

ایران، به تعبیر زیبای هانری کربن، به نحو نمادین، می­تواند گفته شود سرزمینی است در میانة هند و یونان (شرق و غرب). بشریت و تفکر آینده به یک چنین تفکری میانه، که نه در دل عقلانیت متافیزیکی جدید مضمحل شده باشد و نه در معنویت شرقی و هندی یا اخباری­گری موجود در سنت عبری­ـ­یهودی، اصحاب کهف­وار آن چنان غرق شده باشد که درنیابد معنویت­گرایی بدون عقلانیت به فقر و فجایع عظیم انسانی خواهد انجامید و سکة تفکر تئولوژیک عهد دقیانوس نیز دیری است که از دور خارج شده است. بصیرت­ها و دغدغه­های بنیادین شریعتی به منظور وحدت­بخشی به شرق و غرب در فهم ما از خویشتن به منزلة یک سنت تاریخی می­تواند یاریمان دهد"
(بر گرفته از سخنان دکتر عبدالکریمی در برنامه تلویزیونی با عنوان «ما و مدرنیته به روایت شریعتی»)
"سراسر حیات و آثارش با مفهوم بنیادین حقیقت پیوند خورده است و زیستن را چیزی جز جستجوجوی حقیقت و زیستن در پرتو حقیقت نمیداند.

اصالت شریعتی، در همین وضعیت خاص اوست که وی به هیچیک از مواجهه های شیفتگان عقل مدرن، سنتگرایان، هگلیمشربان و نیهیلیستها تن نمیدهد. این نکته همان چیزی است که شریعتی را از بسیاری متمایز می سازد. شریعتی نه شیوة مواجهة توتالیتر عقل مدرن با سنتهای تاریخی و مواضع ضدسنت آن را می پذیرد و نه شیوة مواجهة توتالیتر سنتگرایان با مدرنیته و عقلانیت مدرن. جوهرة تفکر شریعتی در همین وصف دیالکتیکی تفکر او در میانة عقلانیت جدید و عقلانیت سنتی نهفته است. همین موضع دیالکتیکی شریعتی دقیقاً همان چالشگاه اصلی او و منتقدانش و در عین حال خاستگاه اصالت و اهمیت شریعتی است"
(بر گرفته از سخنان دکتر عبدالکریمی در برنامه تلویزیونی با عنوان «ما و مدرنیته به روایت شریعتی»)
آقای تنها توصیه می کنم این مناظره را مطالعه بفرمایید.
ببخشید، آدرس مطلب:

http://drshariati.org/%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C/%D8%AF%D9%87%D9%87%D9%94-90/%D9%85%D8%B7%D8%A8%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%DA%98%D9%86-%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C/
من نمی‌دانم آینده ایران از آن چه گروهی با کدام نحله فکری است.
فقط به عیان می‌بینم که جامعه و فرهنگ ما در غیاب آموزش مطابق با استاندارد‌های دنیای مدرن به نفس نفس افتاده است. در هیچ حوزه‌ای پیشرفتی که حاصل نشده هیچ بلکه پسرفت هم داشته‌ایم.ما هنوز ازاز یافتن راهی برای مقابله با ابتدایی‌ترین چالش‌های زندگی در عصر مدرن عاجزیم و علت عمده‌اش این است که ما به دستاورد‌های مدرنیته مجهز شده‌ایم اما ذهن ما هنوز اسیر معیارهای دنیای سنت است. به همین خاطر است که این‌همه دوگانگی در رفتار و گفتار و شیوه زیست ما جهانی را به حیرت واداشته است. البته من دشمن سنت و دستاورد‌های آن نیستم.
قوانین حاکم در دنیای سنت مطابق با واقعیت و روح حاکم بر مناسبات فرهنگی و اجتماعی آن زمان بود و در دوره خودش بسیار کارایی داشت؛ اما زندگی در عصر حاضر با تکیه بر تفکر سنتی موجب بدبختی و فلاکتی می‌شود که هم اکنون همه شاهد آنیم. چاره‌ای نیست باید فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم. از نظر من اگر هنوز امیدی به رهایی از این مخمصه باشد از دل نظریات مطابق با واقع دکتر شبستری می‌گذرد. اکثر نظرات متفکران و اندیشمندان دیگر را که می‌خوانم می‌بینم هنوز درگیر بازی‌ با کلمات و درگیر گره‌های فکری و ذهنی خویشند و چیزی نمی‌گویند که به کار آید.
(با سلام و درود بر آقای زمانیان)

کجایین آقای تنها؟؟
حالا که نیستین بد نیست این رو هم نقل کنم:
دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتم ...
پاسخ:
سلام و با احترام

اما من برخلاف دوست عزیزم جناب تنها، شریعتی را از سنخ سوم می دانم. شریعتی در زمان خودش خوانده شد و دیده شد. اکنون پس از حدود 40 سال هنوز شریعتی مسئله ی ما است.
نیست؟ جناب تنها؟
به خوبی و بدی بود و نبودش کاری ندارم اما آیا شریعتی هنوز در وجدان ایرانی حضور ندارد؟ همین که شما و من داریم در باره ی شریعتی حرف می زنیم ... این یعنی این که شریعتی هنوز در ما حضور دارد.
وجالب است که خودش در هیچکدام از این چهار دسته جا نگرفت.
جالب تر اینکه شما اینهمه تاثیر و جلوه و حضور را نادیده می گیریدآقای تنها
و جالب ترین (ببخشید واژه ی بهتری پیدا نکردم) اینکه اگر کسی در هیچکدام از این چهار دسته جا نگیرد، اصلا وجود خارجی ندارد، پس شما در مورد چه کسی حرف میزنید؟! جسارتا، بهتر نیست کمی چشمهایمان را باز کنیم؟
جناب زمانیان عزیز
بله، متآسفانه هنوز شریعتی در میان ماست و زنده در میان بحث‌ها و گفتگوهایمان، و این شاهد گویای این مدعاست که"ما هنوز در گذشته بسر می بریم و هنوز نتوانسته ایم از گذشته و گذشتگانمان عبور کنیم". شریعتی که جای خود دارد، ما هنوز قرن‌ها از زمانه شریعتی هم عقب تریم و این نشان یک فرهنگ پویا و زنده نیست دوست عزیز. از نشانه های بارز یک فرهنگ پویا و زنده این است که بیشتر،متفکران و اندیشمندان در قید حیات، درمناسبات و گفتگو‌های مردم آن زمانه حضور دارند و اگر نامی از گذشتگان در میان است بیشتر در حوزه نقد دیدگاه‌ها و نظرات آنهاست تا بتوانند با نقد آن دیدگاه‌ها به افق‌های تازه‌تر و جدیدتری دست یابند. اما در یک فرهنگ مرده، بیشتر ستایش از گذشتگان و اسطوره سازی از آنان در جریان است . البته ما چاره ای نداریم، وقتی دستانمان تهی است، وقتی قرن‌هاست هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن نداریم، ناچاریم دست به دامن گذشتگانمان شویم. خدا را شکر در ادبیات، حافظ و سعدی و مولانا را داریم. در فلسفه، ملاصدرا و ابن سینا را. در شیمی، زکریای رازی را و در ...و این اواخر هم در علت عقب ماندگی، دکتر شریعتی و نه مثلآ سید جواد طباطبایی را. هر چه باشد دکتر شریعتی مرده است و ارجعیت دارد در این فرهنگ مرده پرست.
از نشانه‌های دیگر فرهنگ گذشته گرا این است که مردم خوکرده با چنین فرهنگی، صدای اندیشمندان زنده خود را نمی شنوند چرا که به لحاظ ذهنی فاصله بسیاری بین آن‌هاست.مثلآ من در بحث‌ها و نظراتم نام دکتر شبستری را بردم، که یک فرد زنده و پویاست و آشنا با چالش‌ها و مصائب مردم زمانه و جامعه خود. شبستری یک نظریه پرداز باایمان و دیندار است که با تکیه بر دانش و تجربه زیسته خود، هم درد را تشخیص داده و هم درمان را، هم در فکر نجات دین است و هم در فکر برنشاندن عقل و دانش بشری در جایگاه شایسته خود. او می‌داند چه می‌گوید و مقصدش کجاست. شما به طور حتم بهتر از من با نظریات او آشنایی دارید. در دیدگاه‌ها و نظراتش به زحمت می‌توان به تناقضی برخورد، درست برخلاف شریعتی که باور‌ها و عقایدش سرشار از تناقض است و همین امر گاه نقد او را مشکل می‌سازد. مثلآ من از گفته هایش مثال می‌آورم که با دموکراسی دشمن خونی است و شما با تکیه بر کتاب دیگرش به من ثابت می‌کنید که اصلآ اینگونه نیست و او عاشق راستین دموکراسی بود.(دقیقآ کاری که خانم سوسن شریعتی در گفتگویش با دکتر صنعتی انجام داد). این تناقضات نشانه قوت یک اندیشمند نیست، بلکه نشانه ضعف در انتخاب یک مسیر فکری مشخص و حتی نشانه ضعف در اندیشه و جهان بینی اوست.
بله، ما از شریعتی حرف می‌زنیم اما من او را نقد می‌کنم و شما ستایش. من می‌خواهم با نقد او موانع فکری و فرهنگی ایجاد توسعه و پیشرفت را نشان دهم و تآثیرات نوشته‌ها و باور‌های او را در موجبات این عقب ماندگی برشمارم تا مگر این فصل تاریک تاریخ گذشته گرای ما ورق بخورد و به فصل پویای آن برسیم و شما مدام می‌خواهید دوباره آن را مطالعه کنید!
ضمن اینکه به نظر من صحبت در مورد کسی که تآثیرات مثبتی بر روند تحولات اجتماعی جامعه اش گذاشته باشد، نشانه زنده بودن اوست و نه کسی که باعث عقب ماندگی و درجا زدن و مانع پیشرفت در مسیر تحولات اجتماعی جامعه اش شده است. مردم هنوز در مورد هیتلر و دیگر جنایتکاران تاریخ بشری هم حرف می‌زنند، آیا این نشان دهنده زنده بودن آن‌هاست!؟(البته به هیچ وجه منظورم مقایسه زنده یاد شریعتی با جنایتکاران تاریخ بشری نبوده و نیست، او پاک زیست، پاکتر از بسیاری از مردم زمانه خودش و حتی زمانه ما. او به چیزی که میگفت ایمان داشت، اما ایمانی مبتنی بر عدم شناخت صحیح و درک شرایط حساس تاریخی جامعه اش. از این بابت چیزی گردن او نیست، مقصر ماییم و ذهن اسطوره پرور ما. نمیدانم کی می‌خواهیم دست از این شخصیت پرستی برداریم. چقدر این سخن امام علی زیباست: "به استخوان‌های پوسیده گذشتگان افتخار مکنید").
در پایان خدمت خانم سهیلا عرض کنم که: نیازی نیست چشمانم را باز کنم، با چشمان نیمه باز هم می‌توان تآثیرات باورها و عقاید شریعتی و امثال او را دید.
پاسخ:
درود بر شما

با سخن تان همراه و همدلم. مگر جایی که فرموده اید : بله، ما از شریعتی حرف می‌زنیم اما من او را نقد می‌کنم و شما ستایش.

من در این جا نحوه ی آشنایی و برداشت های دوره ی نوجوانی را با شما در میان گذاشته ام. قصد من ستایش نیست. شریعتی را مانند هر متفکر دیگری باید فهمید . نه باید ستایش کرد و نه زبان ملامت داشت. شریعتی واقعیتی از واقعیت تاریخ ایران است. و این واقعیت را باید تحلیل کرد.

از این نکته هم می گذرم که نشانه ی زنده یا مرده بودن چیست اما سخن تان مرا یاد گفتاری از دکتر عبدالکریمی انداخت که هفته ی قبل در یک گفتگوی دوستانه از نشانه های زوال یک فرهنگ می گفت. به تعبیر ایشان نشانه های مرگ فرهنگ را .
خانم سهیلای گرامی، وارد این بحث های انتزاعی شدن گرهی از کار فرو بسته ما نمی‌گشاید. اصلأ من اشتباه کردم، شریعتی در هر چهار گزینه حضور دارد. بگذریم، خوشحال می‌شوم از تأثیرات مثبت و سازنده ی باورها و عقاید شریعتی در حوزه فرهنگ و اندیشه در جامعه امروز ما سخن بگویید.
با سپاس.
زبان حال آقای آشنا این است: برداشت دیگران از شخصیت دکتر علی شریعتی به دلیل فهمی که من از شخصیت دکتر علی شریعتی دارم، مردود است !
یاد حکایت آن پسری افتادم که به پدر عالم خود گفته بود که مردم منطقی سخن نمی‌گویند. پدر به او توصیه می‌کند که یک بار علم منطق را بخواند. پس به این توصیه عمل می‌کند و پس از خواندن علم منطق باز بر حرف خود پا برجا می‌ماند. پدر به او می‌گوید که معلوم می‌شود علم منطق را نفهمیدی لازم است دوباره آن را بخوانی و یاد بگیری. آن پسر دوباره علم منطق را بهتر از قبل می‌خواند اما این بار به پدر خود می‌گوید که چه‌قدر مردم منطقی سخن می‌گویند.
دکتر علی شریعتی اندیشه جدا انگاری دین و سیاست را حربه استعمار یاد می‌کند و می‌گوید:
«ببینید دین و دنیا چه جور در اسلام قابل تفکیک نیست و اصلاً قابل شناخت نیست و چگونه استعمار به دهان ما انداخت که مذهب از زندگی جداست و روشنفکران ما هم طوطی‌وار وازگو کردند به خیال این که دارند ادای روشنفکران اروپایی را در برابر کلیسا درمی‌آورند. غافل از این که قیاس مع‌الفارق است.»
و در جای دیگر می‌گوید:
«مبارزه روشنفکران علیه مذهب در جامعه‌های اسلامی بزرگ‌ترین خدمت را به عمال جنایت و ارتجاع و دشمنان فریبنده مردم کرده است. روشنفکران جامعه ما باید دو اصل را بدانند که اولاً جامعه ما اسلامی است و ثانیاً اسلام یک حماسه اجتماعی و متحرک است
دکتر شریعتی دموکراسی متعهد را به عنوان الگوی غربی بومی شده با آموزه‌های دینی سنتز می‌کند. بازسازی او از معانی و نهادهای اسلامی همچون امامت، وصایت، شورا، شرک و کفر، عرفان، توحید و … در پرتو مجموعه‌ای از انگاره‌های مدرن هم چون آزادی، روشنفکری، از خود بیگانگی استعمار و امپریالیسم، عدالت، حقوق اجتماعی و دموکراسی اصیل به صورت نیروی محرکه‌ای پر قدرت در بسیج روشنفکران و نسل درس‌خوانده جوان، به ویژه دانشجویان در برابر رژیم شاه در نیمه دوم دهه پنجاه درمی‌آید. اگرچه او در سال ۱۳۵۶ درمی‌گذرد، در گستره جامعه فکری و روشنفکران و نسل جوان تحصیلکرده، در فرآیند انقلاب به عنوان ایدئولوگ انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ شناخته می‌شود و ...
حال، این پدیده - دکتر علی شریعتی - را مقایسه کنید با آقای
شبستری و نظریات پر از تناقض وی که نیازی به ذکر آن نیست و فضای مجازی پر است از این روشنگری ها و به چالش کشیدن نظریات کسانی مثل شبستری و سروش و ...
پاسخ:
اما من این برداشت را از گفتار جناب تنها ندارم.
نقدهای تنها را باید جدی گرفت. گرچه با برخی سخنان ایشان موافق نیستم اما رویکرد منتقدانه شان قابل تامل است.
سلام
همینکه شریعتی هنوز داره نقد میشه یعنی ارزش نقد کردن رو داره وگرنه مدت ها پیش از این از ذهن و ضمیر همه پاک شده بود و این مساله یعنی ارزش نقد داشتن نشونه ی درستی دیدگاهش نیست لزوما . در دنیای شخصی خودم شریعتی محبوب ترین انسانه با اینکه من بعد از انقلاب به دنیا اومدم و لزوما به خاطر جو دهه ی چهل و پنجاه به سمت شریعتی کشیده نشدم و به اصطلاح از روی جوگیر شدن بهش متمایل نشدم ولی تاثیر مثبتی که شریعتی بر ذهن و روح من گذاشت کس دیگری تا به حال نتونسته بذاره . من همه ی نقدهایی که به او میشه رو می خونم و بعضی ها رو قبول هم دارم اما هیچ کدوم از اون نقد و رد ها ذره ای از علاقه ی من به ایشون کم نمی کنه . شاید بشه اندیشه هاش رو نقد و رد کرد که قطعا میشه و من کاری به این قسمت بحث ندارم ولی شخصیت دوست داشتنی ش رو نمیشه انکار کرد و من این رو تقریبا با اطمینان میگم که هیچ شخصیتی به اندازه ی او در بین مردم _ همین مردمی که رنج کشیدند و بلا دیدند _ جایگاه پیدا نکرد و خیلی برام جالب بود که جایی از قول استاد ملکیان خوندم که روشنفکران ما مردمی بودن رو باید از شریعتی یاد بگیرند .
پاسخ:
سلام و احترام

موضوع دوست داشتن و رابطه ی عاطفی با کسی داشتن امر شخصی است و تامل و نقد باورها و ایده های او امر جمعی.
در این جا بحث بر سر نوشته های شریعتی است و نه شخصیت ایشان.
چند ماه قبل با جند نفر از دوستان پرسشی در باب شریعتی مطرح کردیم و ایشان معتقد بود که شریعتی در میان روشنفکران، از نظر رابطه اش با توده ی مردم، یک استثنا بود.
سلام
بحث بر سر نوشته های شریعتی است و نه شخصیت ایشان؟؟؟
نوشته ها از چه ناشی می شود؟ از عواطف؟ اندیشه ها؟ احساسات؟ نگرش ها؟ باورها ؟ ...
نقش اندیشه، احساس، باور ،عاطفه و نگرش در ساخت شخصیت چیست؟! اصلا مفهوم شخصیت چیست؟!
پاسخ:
سلام مجدد

در باره ی افراد می توان داوری ها کرد. این سخن بدان معنا است که آدمی ذوابعاد است. مهم این است که از ابتدا بدانیم در میان ابعاد و اضلاع یک فرد، در باره ی کدام بعد قضاوت می کنیم. و چه بخشی از وجود او را زیر ذره بین برده ایم. اهمیت تفکیک این ابعاد، ازآن ا است که نمی توان حکم یک بعد را به بعدی دیگر تسری داد.

همان گونه که به خوبی اشاره کرده اید آدمی سه ساحت درونی دارد. ساحت باور. ساحت احساسات و عواطف و ساحت اراده. هم چنین دو ساحت بیرونی که فعل گفتاری و فعل رفتاری است.(این تقسیم بندی پنج گانه از یکی از روان شناسان آلمانی است)

اگر در این جا سخن از شریعتی می رود صرفادر بعد باور و اندیشه ی اوست. این پرسش برایم مهم است که آیا شریعتی در فعل گفتاری خود و در هنگام ابراز باورها و اعتقادات بر واژه های احساسی و ایدئولوژیک تکیه می کردو یا برای ایده هاشان دلیل اقامه می کرد؟

در این جا سخن بر سر این نیست که شریعتی آیا اخلاقی می زیست یا خیر. انسان دینداری بود یا خیر؟ انقلابی بود یا خیر؟ و .....

در این نوشتار دو ادعا در باره ی شریعتی کرده ام:
اولا شریعتی یک خطیب بود. سخنرانی ماهر که نفوذ کلام داشت. و این بدان معنااست که کلامش را بر استدلال استوار نمی کرد. ماهیت خطابت بر احساسات و عواطف مخاطبان استوار می شود نه به اقامه دلایل
ثانیا....شریعتی چیزی برای تعلیم دادن نداشت. البته همان گونه که گفته ام نفوذ او در جان می نشست. زندگی و رویکردها را تغییر می داد. و نمی خواهم از ارزش بالای گفتار و نوشتارشان بکاهم. شما کتاب های شریعتی را که می خوانید البته بسیارلذت می برید. اما اگر از شما بپرسم با خواندن کتاب فاطمه فاطمه است چه چیزی آموختید، ممکن است در پاسخ دادن با مشکل روبرو شوید.
می بخشین در بحثتون شرکت می کنم ولی به نظر من در درجه بندی یک متفکر و روشنفکر نباید فقط اندیشه رو مورد بحث قرار داد . تا چند قرن دیگه هم روشنفکرای ما بنشینند یه گوشه و فکر کنند و مقاله و کتاب بنویسند هیچ تاثیری روی فرهنگ و شرایطمون نداره پس حرکت از کجا باید شروع بشه؟ و کدومیک از این روشنفکران حاضرند در کوچکترین مورد , زندگی و خانواده و ... خودشون رو به خطر بندازند؟ شما در بین مردم اسمی از روشنفکرایی که ازشون نام برده میشه میشنوید؟ آیا عده ای هم که اسم ایشان رو میشناسند و ازشون مقاله می خونند اگر فضاهای مجازی نبود به همین اندازه با ایشان آشنا بودند؟ کدومیک در "فضای واقعی" بین مردم حضور دارند؟حتما از سانسور و خفقان و ... به عنوان دلیل اسم نمیارید چون همه اینها قبل از انقلاب هم بوده. روشنفکر اگه دلسوز مردمه باید جرات خطر کردن داشته باشه و باید بتونه نسل جوون رو بکشونه پای سخنرانی خودش . کاری که شریعتی تونست بکنه .
پاسخ:
درود بر شما

لازم است دو مطلب را از هم تفکیک کنم:
اولا من هم می پذیرم که نباید کلیت فرد را نادیده گرفت اما اگر بخواهیم سخن روشن و شفاف بگوییم ناچاریم ابعاد و مرزهای وجودی فرد را مشخص کنیم و در همان ابتدامعلوم کنیم قرار است در باره ی چه سخن بگوییم. در غیر این صورت یک سری حرف های کلی و نامفهوم میان ما رد و بدل می شود.
ثانیا، باید در باره ی ربط و نسبت میان روشنفکری و توده ی مردم را بیش از این مورد نقد قرار دهیم. البته که شریعتی رابطه اش بامردم و توده ی مردم بسیار بیستر از دیگران بوده است. اما این پرسش نیز قابل تامل است که توده وار بودن روشنفکر آیا اساسا امر پذیرفتنی است؟ اصلا رابطه ی مردم را با روشنفکر چگونه باید بسنجیم؟ به تعبیری دیگر اگر بخواهیم بفهمیم مثلا شریعتی و یا سروش و یا سایر روشنفکران چقدر با توده ها ارتباط داشته اندو چقدر به مردم نزدیک بوده اند، با چه شاخص هایی می توان این ارتباط را سنجید؟
در مورد دموکراسی , که گفته شد شریعتی باهاش مخالف بوده من البته فقط نظر خودم رو میگم . توی جامعه هر چیزی باید روند خودشو طی کنه . جامعه ای که هنوز به بلوغ نرسیده مطمئنا دموکراسی گرهی از مشکلاتش باز نمی کنه که هیچ ؛ همون دموکراسی میشه اول دردسر و مشکلات و وسیله چاپیدن بیشتر مردم . یه نگاهی به نمونه های دموکراسی جهان سومی بندازین .
عذر می خوام ولی عجیب ترین جمله این بحث به نظرم این بود:

" یکی از بزرگترین عوامل این همه بدبختی و آشفتگی و بی‌نظمی به این خاطر است که ما برای زندگی دردنیای مدرن آموزش ندیدیم و مسبب اصلی آن وجود امثال شریعتی بود "

اولا که حتی قرن ها قبل از "مدرن شدن غرب" هم ما جامعه آشفته و بی سامونی داشته ایم و مشکل ما ریشه ش اصلا ربطی به مدرنیته و عدم آموزش برای رویارویی با مدرنیته نداره . حتی وقتی غرب هم هنوز مدرن نشده بود جامعه ایران از پای بست ویران بود .( میگم ریشه ش ربطی به عدم آموزش در رویارویی با مدرنیته نداره نه اینکه این عدم آموزش وضع رو وخیم تر نکرده باشه)
دوما اگه مجموع شرایط فرهنگی و سیاسی و اقتصادی یه جامعه پذیرای روش خاصی مثل مدرنیته باشه شریعتی که هیچ ؛ هیچ احدی نمی تونه جلوی جامعه رو بگیره و البته این فرافکنی همیشه خصلت ما ایرانیا بوده که مشکل رو گردن یکی دو نفر بندازیم و جالبه که در دیدگاه دوستی که اون جمله رو نوشتند جرم شریعتی ( به فرضِ محال که همچین تاثیر شگرفی در جلوگیری از آموزش داشته باشه) از جرم یه طایفه بی لیاقت مثل قاجار هم سنگین تر به نظر میاد !!! و لابد هر سخنرانی شریعتی هم مخرب تر از عهدنامه های گلستان و ...!!!
——————————–

معشوق من چنان لطیف است
که خود را به « بودن » نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود . . .

شریعتی
باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند
باتو،زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
ابر،حریری است که برگاهواره ی من کشیده اند
وطناب گاهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا نی می کند
باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند
باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
باتو،من با بهار می رویم
باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم
باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم
باتو،من در هر شکوفه می شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم
باتو،من در روح طبیعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،
غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.
بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند
بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند
بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
بی تو،من با بهار می میرم
بی تو،من در عطر یاس ها می گریم
بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم
بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان سکوتم

درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،
بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،
شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.
شریعتی
سلام جناب زمانیان ممنون از پاسختون . بله شما درست میگید و قصد منم اصلا جانبداری یا تبرئه نبود و نیست و اصلا از هیچکس نمیشه جانبداری کرد یا متهمش کرد چرا که زمان خودش خیلی از حقایقو روشن می کنه . ولی من در تعجبم که چرا اکثرا به اسم شریعتی آلرژی دارند و هر جا اسم ایشون برده میشه همه بدون در نظر گرفتن شرایط اون دوره و نیازهای اون دوره شروع می کنند به نقدای بی اساس (مثل همین حرف که آموزش ندیدن ما در برابر مدرنیته ریشه عقب موندگی ماست و مسبب این امر هم کسانی مثل شریعتی بودند . انگار که قبل از این دوره تاریخی , ما در اوج شکوفایی و هماهنگی و انسجام و رشد ملی بوده ایم و بعد کسانی مثل ایشون اومدند و ما رو متحجر و عقب مونده و ازهمگسیخته و راکد کردند! ) و جالب اینکه همین عده به اسم کسانی مثل ناصرالدین شاه و امثال او که سرمایه این مملکت رو به باد دادند و اینهمه باعث عقب موندگی ایم ملت شدند هیچ حساسیتی ندارند
در مورد دقیق حرف زدن و شاخص تعیین کردن برای میزان مردمی بودن یه روشنفکر هم شما درست میگید . اما حداقلش اینه که آدم می تونه تشخیص بده که اون زمان با توجه به نبودن رسانه های اینترنتی و کمبود شدید رسانه های کاغذی مردم چقدر مشتاقانه پیگیری می کردند نوشته ها و نوارهای سخنرانی مطهری و شریعتی و ... رو و الآن با وجود اینهمه سهولت در دسترسی , چقدر نوشته های روشنفکرا دنبال میشه . و البته این رو هم نمیشه انکار کرد که جسارت و جرات خطر کردنی که ما در بعضی روشنفکرای گذشته دیدیم الآن اصلا دیده نمیشه .
پاسخ:
درودر بر شما

بله می توان از روشنفکر و متفکری جانبداری کرد. رابطه ی عاطفی با او داشت همچنان که در آن زمان و در هنگام نوجوانی ام چنین بودم اما یک نکته را نباید فراموش کنیم که هنگان بررسی رایی و اندیشه، رابطه ی عاطفب را نباید دخالت داد. گرچه بسیار مشکل و شاید هم ممکن نباشد به نحو کامل، اما می توان تمرین کرد در زمان نقد اندیشه، عاطفه را در میان نیاوریم.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد