X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

تجربه ی کتاب - 2

15 اردیبهشت 1394

به بهانه ی بازگشایی نمایشگاه کتاب

کتاب ها، جهان درون ما را می سازند. ایده و افکاری که از طریق واژه ها در نهان خانه ی ذهن و روان ما می نشینند تا پایان، ما را همراهی می کنند. ما از طریق کتاب ساخته می شویم. 

به خاطر دارم در اواسط سال های  50، کتاب شریعتی محدود و یا ممنوع شده بود و در بازار به راحتی قابل دسترس نبود. از این رو دوستانم کتاب های موجود را چند قسمت کرده بودند و به سرعت و البته با نظم دست به دست شده و خوانده می شد. برخی از کتاب های شریعتی را این گونه خواندم. کتاب پدر مادر ما متهمیم، برایم بسیار درس آموز بود. پس از آن به هر طریق ممکن، کتاب های شریعتی را تهیه می کردم و می خواندم. 
  
بیشترین تاثیر عملی کتاب های شریعتی، جسارت و جرات سنت شکنی و فرا رفتن از وضع موجود بود. و بیشترین تاثیر انفسی این بود که مرزهای تامل در باره ی موضوعاتی می شکست که پیش از این از آن ها پرسش نمی کردیم  و به منزله ی تابو محسوب می شدند. هر موضوعی می توانست مورد گفتگو و تفکر قرار گیرد و حتی نقد گردد. دست و پایم از بند سنت ها و عرف ها باز می شد، اما بعدا فهمیدم در تار و پود اندیشه های ایدئولوژیک و مبارزه جویانه گرفتار شده ام. شریعتی را هنوز دردمندی می دانم که دغدغه اش بیدار کردن جامعه ی خفته بود و بیش از هر چیز، دردمندانه زیست و فریاد زد. انسانی بزرگ و اندیشمندی پراضطراب. شریعتی هنوز برایم مورد احترام است و هنوز کتاب هایش را برای چندمین بار می خوانم. اما به نظرم گفتار و نوشتار شریعتی بیش از آن که درس آموز باشد، هیجان آفرین است. ادبیاتی پرشوری داشت و با کلامش آدمی را سحر می کرد. نفوذ کلام و قدرت بیانش چنان بود که هیچ در پی استدلال و مطالبه ی دلیل نبودیم. سخنانش گرمایی در کالبد فسرده ی جامعه می دواند. مهمترین تاثیر شریعتی برای آن روزگار و نسلی که در آن دوره می زیست، شکل گرفتن نوعی خودآگاهی تاریخی بود. با شریعتی بود که به خود نگریستیم و متوجه شدیم در شرایط بیمارگون زندگی می کنیم.  

 در همان سال ها بود که با کتاب های جلال آل احمد نیز آشنا شدم. داستان هایش را پیش از این خوانده بودم. اما غرب زدگی اش را بعدا خواندم. مدیر مدرسه، زن زیادی، از رنجی که می بریم و بقیه ی کتاب هایش لذت می بردم. از میان نویسندگان دیگر، علاقه ی زیادی به طنزهای عزیز نسین داشتم. طنز نیش دار اجتماعی و بعضا سیاسی اش معرکه بود. هنوز هم به این کتاب ها علاقه دارم. از شما چه پنهان، چندان پولی برای خرید آن همه کتاب نداشتم. به همین دلیل یکی از کتابفروشی ها را نشان کرده بودم و هر از چند روز به آن کتابفروشی مراجعه می کردم و یکی از داستان های کوتاه عزیز نسین را در همان جا می خواندم. و روز بعد بقیه داستان هایش را. 
 
به یاد دارم سال اول دبیرستان بودم که در منزل آن دوست پیش گفته با چند نفر دیگر بودم که  ماموران ساواک به خانه هجوم بردند و دنبال جزوه ای می گشتند که یک کارتن از آن جزوه را دیروز در همان خانه دیده بودم. کتاب ها را به هم ریختند و همه جا جستجو کردند و نیافتند. با افراد با شماتت و خشونت سخن گفتند و لگد به در و دیوار می زدند. همه جز مرا بازرسی کردند. فکر کنم به خاطر این که سن کمی داشتم. من که ترسیده بودم کیف مدرسه ام را محکم به خودم چسبانده بودم. آنها خبر نداشتند کتابی از شریعتی را در کیف دارم که ممنوع شده بود. 

به دلیل موقعیت مذهبی خانواده از داشتن تلویزیون محروم بودم. و چه سعادتمند و خوشبخت بودم که از ابزارهای صوتی و تصویری در منزل ما خبری نبود. شاید به همین دلیل بود که تمام وقت به خواندن کتاب مشغول می شدم. اکنون فکر می کنم برخی محدودیت ها و محرومیت ها هم چندان بد نیست و بلکه ضروری است. در سال های اولیه زندگی ام، کم و بیش از برخی نویسندگان کتاب هایی خوانده بودم. در باره ی شان تامل کرده بودم. کتاب دوزخیان روی زمین، انقلاب الجزایر، جنبش آزادیبخش پولیساریو، و آشنایی اندکی با نوشتار چپ مارکسیستی، جهانم را فراخ تر می کرد. همه ی آن چه در آن سال ها می خواندم سویه های ایدئولوژیک داشت. آن سال ها شدیدا ایدئولوژیزه شده بودم. به همین دلیل شیفته و واله ی شریعتی بودم و نمادهای مبارزه و ادبیات رهایی بخش برایم بشدت جذاب می نمود. درست به همین دلیل بود که مشتاق جنبش های آزادیبخش و آشنایی با تاریخ جنگ های ضد استعماری بودم. هوشی مین، کاسترو، یاسر عرفات  را انسان هایی بس بزرگ می یافتم و آرزوی پیوستن به یکی از جبهه های آزادیبخش را در سر می پروراندم. به خاطر می آورم که حتی کتاب سبز قذافی را نیز می خواندم. 

در نیمه ی دوم 50 بود که دوستان همکلاسی و خویشان هم سن خودم را تشویق به خواندن کتاب هایی مانند کتاب های شریعتی می کردم. اما هر چه تلاش کردم، نتوانستم یکی از بستگان نزدیکم را که هم سن و هم کلاس بودیم و سال های با هم در یک مدرسه و کلاس بودیم، به سمت کتاب بکشانم. یادم می آید که روزی به خانه شان رفته بودم، برادر کوچکترش که هنوز سن کمی داشت گفت، پدرم گفته که هر وقت علی این جا آمد و با شما دست داد، دست تان را آب بکشید و استکانی را که چای می خورد آب بکشید. از او دلیل را پرسیدم گفتم پدرم گفته است هر کس کتاب شریعتی بخواند نجس می شود. یک بار هم در سال اول دبیرستان بودم که کتاب شریعتی را پنهانی به دوست و هم کلاسی داده بودم و تشویقش کرده بودم آن را بخواند. روزها گذشت و کتاب را پس نیاورد. تا مجبور شدم به خانه شان مراجعه کنم. برادر بزرگش که روحانی بود کتاب را آورد و با همان کتاب محکم روی سرم کوبید و تهدید کرد که نباید کتاب به برادرش بدهم. 

سالهای آخر 50  جهانم تغییر کرد. کم و بیش دریافته بودم که فضای ایدئولوژیک آن دوره، مرا در قالب ها و چهار چوب هایی نگاه داشته و شناخت و تامل را در حصار مسایلی که چندان با زندگی من ارتباط برقرار نمی کرد، گرفته است. گرچه از خواندن متونی متعدد بهره ها برده بودم اما بتدریج اهمیت و جذابیت آن نوشته ها برایم رنگ می باخت. با این همه، نگرش های شکل گرفته در آن دوره را نمی توان کم اهمیت تلقی کرد. زمانه ای بود که ما را به سمت و سوی مساله هایی عمیقا دردناک می کشاند. از آن همه خواندن ها با چند مسئله دهه ی 50 را ترک می کردم. مرگ، فقر و رنج، مهمترین پرسش ها و دغدغه هایی بود که در ذهن داشتم و هماره در باره شان می اندیشیدیم و می خواندم. اما این بار در باب این مسئله ها از رویکرد دیگری نگاه می کردم و آن رویکرد ایدئولوژیک پیشین را از دست می دادم. با این همه، دهه ی پنجاه، دهه ی سلطه ی بلامنازع ایدئولوژی اندیشی، تفکرات چپ، ادبیات مبارزه و انقلاب بود. و ما نوجوانان در چنین فضایی تنفس می کردیم. 

دهه ی پنجاه رو به پایان بود. انقلاب رخ داده بود و آن اندیشه ها و مسئله ها، در ذهنم فرو کش می کرد. به یاد ندارم اولین بار کتاب مثنوی را چه زمانی دیده بودم. اما سال 60 و سال اتمام دبیرستانم بود که در خانه ی یکی از دوستانم کارتنی مملو از شرح مثنوی (علامه جعفری) را مشاهده کردم. از سر کنجکاوی جلد اول را برداشتم و شرح نی نامه اش را خواندم. دقیقا از همان زمان بود که شیفته ی مثنوی مولانا شدم. پانزده جلد شرح مثنوی را به قیمت 500 تومان خریدم و چند جلد اول را خواندم. این شرح به دلم ننشست و ادامه اش ندادم. در عین حال برخورد تصادفی با این مجموعه، مسئله های ذهنی مرا تغییر داد. از میان شاعران، از خواندن شعرهای ابتهاج، مبتهج می شدم. شاملو را خیلی دوست داشتم و بسیار می خواندم. سری هم به اشعار نیما می زدم اما باید اعتراف کنم که جز چند شعر آن شاعر بزرگ، مرا به خود جلب نکرد و نتوانستم با شعرهایش رابطه برقرار کنم. بدین سان به سال 60 ( پایان دوره ی متوسطه) رسیدم. 

نظرات (@commentCount)
@text
پاسخ:
@text
@text
@message

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
نام :
پست الکترونیکی :
موضوع نامه :