X
تبلیغات
رایتل

تجربه ی کتاب - 1

13 اردیبهشت 1394

به بهانه ی بازگشایی نمایشگاه کتاب


در حافظه ی تاریخی هر ملتی، همچنان که در حافظه ی هر فردی، انواعی از رویدادها، وقایع و تجربه هایی ثبت شده است. خاطرات ما مملو از دیده ها و شنیده و خواندنی ها و ... است. هر یک از این خاطرات احوال و احساس خاصی در ما ایجاد می کند. وقتی یاد موفقیت مان در یک رقابت سخت و فشرده مانند کنکور می افتیم، احساس سرور و سربلندی به مادست می دهد. وقتی یاد دوستی می افتیم که در سالهای پیشین به دلیل بیماری از دنیا رفته است، غمگین می شویم. گذشته گرچه از میان رفته است، اما گاهی گذشته از طریق برانگیختن احوالات خاصی در ما حضور می یابد و یا از طریق تجربه ها در آینده ی ما تاثیر می گذارد. از این جهت ما در تداوم گذشته زندگی می کنیم. گذشته هایی که تداوم یافته است و در اکنون ما حضور دارد و دست ما را در دست آینده می گذارد.  این همان داستان هویت است. هویت، یعنی گذشته در من جریان دارد و مرا به آینده ام وصل می کند. 

 

 

یکی از احساس هایی که از یادآوری گذشته در ما زنده می شود، لذت ناشی از یادگیری و مشخصا خاطره ی مواجهه ی با کتاب است. یعنی همان لذتی که از دست گرفتن کتاب و خواندن در ما ایجاد می شود. اما پرسش این است که چند درصد از جامعه در دایره ی خاطرات خویش، چیزی را به نام کتاب به یاد می آورد؟ به سخن دیگر، وقتی به گذشته رجوع می کنیم و خاطرات مان زنده می شود، آیا در این خاطرات، چیزی به نام کتاب هم حضور دارد؟ 


هر چه کودکی ما با حضور کتاب بگذرد، خاطره ی کتاب در حافظه ی ما بیشتر می شود. خاطره ی کتاب، به معنای مواجهه شدن با خرد و عقلانیت است. وقتی ایام کودکی را بی کتاب بگذرانیم، چگونه زندگی خردمندانه و عقلانی خواهیم داشت؟ وقتی در صفحه ی خاطرات ما چیزی به عنوان کتاب ثبت نشده باشد، چگونه می توانیم انتظار آینده ای روشن داشته باشیم؟ 


نام اولین کتابی که خوانده اید، یادتان هست؟ 


یادم می آید اولین کتابی که خواندم اثری از صمد بهرنگی بود با نام ماهی سیاه کوچولو. یکی از دوستان خانوادگی، (جناب سعیدی عزیز) که در اوایل سال 50 پس از یک سال از زندان آزاد شده بودند، این کتاب را برایم آورد و یادم می آید در باره ی آن صحبت می کرد. پس از این کتاب بود که کتاب های دیگری از بهرنگی و دیگر نویسندگان خواندم. به ویژه کتاب های شریعتی را با ولع خاص می خواندم. گاهی تمام وقتم را برای مطالعه ی شریعتی می گذاشتم. وقتی به سوم راهنمایی رسیدم اکثر کتاب های چاپ شده ی شریعتی را خوانده بودم. به اقتضای سنی، برخی از نوسته ها را به خوبی فهم نمی کردم از این رو بود که دوست از زندان آمده ام و برخی دیگر، همچون معلمی دلسوز برخی از آن کتاب ها را برایم شرح می دادند. فراموش نمی کنم اتاق ساده ای را در سکوت که تنها تیک تیک ساعت و صدای آب به جوش آمده ی کتری روی یک چراغ گرم کننده (علاالدین)، به گوش می رسید. شیشه های بخار گرفته و حیاطی پر از برف و گفتگوی ما در باره ی کتاب هایی که خوانده بودیم. آشنایی ام با این دوست، توجه مرا که هنوز در اوایل سن نوجوانی بودم به پلیس، سیاست، زندان و ... کشاند. بعدا متوجه شدم که تمام کتاب هایی که به توصیه ی برخی دوستان خانوادگی ام می خواندم در جهت خاصی بوده است. در اوایل دوره ی راهنمایی که بودم کتاب هایی در باره ی جبهه های آزادیبخش،  ویتنام و موضوعاتی از این قبیل خواندم. سرم گرم بود به کتاب هایی مانند جملیه بوپاشا (سیمون دوبووار)، مبارز الجزایری و جنگ ویتنام و.... یادم می آید در سال سوم راهنمایی که بودم معلم ریاضی که متوجه شده بود علاقه به خواندن کتاب دارم و کتاب های شریعتی و ... را می خوانم کتاب های دیگری برایم می آورد و در باره شان برایم توضیح می داد. روزی در هنگامی که در حال درس دادن بود چند مامور او را از کلاس بیرون بردند و از آن زمان از سرنوشتش خبر ندارم.

 

در آن زمان بود که اولین مسئله ی فکریم شکل گرفت: موضوع فقر. تامل در باب رنج فقر، یکی از ارکان اندیشه ام را فرا گرفت. و بدین صورت بود که عدالت برایم مهم شد. در همین زمان بود که به خواندن آثاری از مارکسیست ها کشیده شدم. اما به زودی با خواندن رمان خاطرات خانه ی مردگان اثر داستایوفسکی، پرسشی مهیب بر جانم نشست. پرسش از مرگ. رمانی که در سال سوم دبیرستان از داستایوفسکی خواندم، نقطه عطف زندگی ام شد. از این زمان بود که موضوع رنج و مرگ، مهمترین امری بود که در باره شان می خواندم و هنوز هم می خوانم. آشناییم با رمان از همین رمان شروع شد. ادبیات رنج و مرگ و سپس ادبیات تنهایی و عشق در سال های بعد، پروژه ی اصلی خواندن هایم شد. در اوایل سال های 50 بود که سرزمین امریکای لاتین، به عنوان سرزمینی در هم تنیده شده از فقر و رنج، مطرح گردید. یک سال تمام فقط تاریخ و فرهنگ امریکای لاتین را می خواندم. دقیقا یادم می آید، اوایل خرداد ماه دوم دبیرستان که امتحانات تمام شد و تعطیل شدیم، پانزده جلد کتاب در باره ی کشورهای مختلف امریکای لاتین را تهیه کردم و خودم را تمام تابستان در اتاقی حبس کردم و تمام ان چه تهیه کرده بودم مطالعه و فیش نویسی کردم. وقتی جنگ شکر در کوبا (ژان پل سارتر) را می خواندم، حس عجیبی داشتم.


علاوه بر مسئله هایی از این دست، موضوع تاریخ نیز برایم خیلی شیرین بود. دو سال آخر دبیرستان را تصمیم گرفتم تاریخ کشور مان را بخوانم. البته در این مطالعه چندان موفق نشدم. جز تاریخ مشروطیت و به ویژه موضوع جنبش ملی شدن صنعت نفت. یاد می آید مرحوم مصدق برایم اسطوره ای شده بود که تمام ذهنم را اشغال کرده بود. چندین جلد کتاب در باره ی جنبش تنباکو خواندم. از جمله دو جلد کتاب کسروی را در باره ی مشروطیت خواندم. و هم چنین کتاب هایی در باره ی ملی شدن نفت. در این زمان بود که با آشنایی با نوشته های مرحوم بازرگان، موضوع روشفکری دینی برایم جالب شد. 


وقتی خبر فوت شریعتی را شنیدم، دوره ای از سرگشتگی و در بن بست بودن را تجربه کردم. گویی یاس تمام وجودم را فرا گرفته بود تا جایی که حدود یک سال به سختی توانستم کتاب بخوانم و زندگی ام از این پس تغییری بنیادین کرد و دگرگون شد. 


نظرات (4)
سلام،امیدوارم از آن گرامی رفع کسالت شده باشد.
اما کتاب، مطالعه بدون شک افق‌های دیگری پیش رویمان می‌گشاید، اما نه لزومأ افق‌های روشنی.بسیاری از کتاب‌ها چنان غباری در ذهن بپا می‌کنند که دیگر توان دیدن یک قدمی‌مان را نخواهیم داشت.اولین مسأله‌ای که باید قبل از مطالعه به آن توجه داشت این است که: برای چه می‌خواهیم مطالعه کنیم؟پاسخ این سؤال انگیزه افراد را از مطالعه مشخص می‌کند.
*کتاب نباید مونس تنهایی‌مان شود.
*کتاب نباید به جای ما فکر کند.
*کتاب نباید قوه نقد و استدلال ما را فرو کاهد.
*کتاب نباید ما را از واقعیت جدا کند.
*کتاب نباید به جای ما تصمیم بگیرد.
*کتاب نباید باعث شود که تجربه زیسته خود را به یک سو نهیم و برده وار مطیع او شویم.
*کتاب نباید به سؤالات ما پاسخ دهد.
*کتاب نباید ما را عاشق خود کند، چون دیگر قادر به دیدن نقاط ضعف او نخواهیم بود.
*کتاب نباید مدام ما را به گذشته برگرداند.
کتاب نباید...
چندی است دارم به این مسأله فکر می‌کنم که: «کتاب و دین» دو مقوله‌ای که می‌توانند‌ فرهنگ ساز و تمدن ساز باشند در عین حال می‌توانند فرهنگ و تمدنی را به نابودی و تباهی بکشانند.
پاسخ:
درود بر شما

در جامعه ای زندگی می کنیم که باید گفت کتاب بخوانید.... هر کتابی و هر جور دوست دارید بخوانید. ایران جامعه ی بی مطالعه است متاسفانه . بسیار متاسفانه.
البته با شما کم و بیش هر رای هستم. کتابی باید خواند که قدرت استدلال را افزون کند. به ما یاری دهد تا پاسخ ها را در یابیم. و....
سلام بر دوستان گرامی.

"تنها"ی عزیز، منظورتان را از جملۀ: "کتاب نباید مدام ما را به گذشته برگرداند." نفهمیدم، ممنون می شوم توضیحی در اینباره بفرمائید؛ و همچنین دربارۀ اینکه آیا ضابطۀ خاصی را مشخصاً در نظر دارید که بر اساس آن بتوان تشخیص داد که آیا فلان کتاب، ارزش خواندن دارد یا خیر (خواندنش مفید است یا احیاناً مضر)؟
سلام بر دوست گرامی آقا شهرام
چه کسی است که دیگر نداند ما را انس و الفتی است با گذشته که با هیچ چیز دیگر نیست.قرن‌هاست هیچ حرف تازه‌ای، در هیچ زمینه ای برای گفتن نداریم.علتش را کم و بیش همه می‌دانیم، ما هنوز تکلیف‌مان را با گذشته روشن نکرده ایم. ما هنوز نتوانسته ایم از گذشته و گذشتگانمان عبور کنیم.
ما هنوز آنقدر پشتوانه فکری‌مان قوی نیست تا بتوانیم بر پای خودمان بایستیم و فرهنگ و تمدنی بسازیم با معیارهای دنیای مدرن.درست است که به انواع و اقسام تجهیزات دنیای مدرن مجهز گشته ایم اما ذهنمان هنوز اسیر گذشته است. دیگران با سرعتی حیرت انگیز از کنارمان می‌گذرند و ما هنوز در خرابه های تاریخ بسر می‌بریم به این امید یافتن آن «نمیدانم چه» که قرن ها گذشتگان ما به دنبالش بودند.
حالا هم چندی است که درصددیم به خرابه‌های دیگری کوچ کنیم،خرابه‌های افتخارات ملی در ایران باستان! شاید «آن نمیدانم چه» آنجا باشد! هر چه باشد ما اولین پدید آورندگان حقوق بشریم! ما اولین کسانی هستیم که تساوی حقوق زن و مرد را فریاد زدیم! هر چه باشد ما باید به دنبال ریشه هایمان بگردیم.
و اینجاست که من دیگر نمی‌دانم اینان از چه حرف می‌زنند. به یاد سخن شوپنهاور می‌افتم که گفت: انسان‌ها وقتی هیچ چیز نداشته باشند که بتوانند به آن افتخار کنند، به ملیت خود افتخار می‌کنند. و این خود نشان بارزی است از این واقعیت تلخ که ما هیچ چیز نداریم که بتوانیم به آن افتخار کنیم، مطلقأ هیچ چیز و مدام مجبوریم دست به دامن گذشتگانمان شویم، حافظ، سعدی، مولانا، عطار، ملاصدرا، ابوعلی‌سینا، حلاج، سهروردی
ابوسعید، عین القضاة، رازی و...(البته به هیچ عنوان منظورم کوچک جلوه دادن این بزرگان نیست).
حالا هم که تا دلت بخواهد بی‌نهایت کتاب‌های قطور با زیباترین جلد و با کیفیت عالی از افتخارات و شاهکارهای ایرانیان عهد باستان دست به دست می‌چرخد...
شهرام جان مرا ببخش، بسیار خسته ام، باید بخوابم تا فردا اول وقت بروم دنبال وام تا بتوانم دل صاحب خانه را به دست آورم، مگر امسال هم اجازه دهد سر بی سامان خود را در خانه کوچکش بر زمین بگذارم.
شاد و پویا باشید دوست خوبم
ممنونم "تنها"ی عزیز، توضیح خوبی بود.

من البته با لبّ مطلب و جهت‌گیری کلی فرمایش شما دایر بر نادرستی اسارت ذهن‌مان در خرابه‌های تاریخ و نیز ضرورت عبور از سنت‌های نامعقول و غیراخلاقی گذشته‌مان کاملاً همدلم، اما در عین حال، به نظرم می‌رسد که دربارهٔ معیارهای جهان مدرن و فرهنگ و تمدن مبتنی بر آن و نقاط قوت و ضعفش هم، می‌شود بحث و بررسی نقادانه صورت داد و محصولات و توابع آن معیارها را از منظری عقلانی، به داوری نشست و کمال و کارآمدی آن سیستم را ارزیابی نمود...

روزگار سختی‌ست، دنیای عجیبی‌ست... برای شما و همهٔ دوستان گرامی، سلامتی و توفیق آرزو می‌کنم.
شاد و کامیاب باشید.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.