در سوگ شرم#

23 فروردین 1394


یک بار دیگر اذهان به خواب رفته، روح های خاک گرفته و اخلاق به فراموشی سپرده شده ی ما فرصتی یافت تا نشان دهد چگونه اندیشه را به محاق برده ایم و تفکر را تعطیل کرده ایم. دو جوان ایرانی، مورد تعرض ناشرافتمندانه ی پلیس سعودی قرار می گیرند. فارغ از این که اصل ماجرا چه بوده است و پرسش ها و تحلیل هایی که در این باره ی می توان داشت، اما این بار، این ما هستیم که کاری زشت و رفتاری به غایت احمقانه انجام می دهیم. آن دو جوان اگر در عربستان یک بار حرمت شان شکسته شد، اما این ما هستیم که با ساختن جوک و هرزه گویی های ناجوانمردانه و رد و بدل کردن گفتار مبتذل در باره این واقعه تلخ و اسف بار، آنها را مورد بی مهری قرار می دهیم، حرمتشان را می شکنیم و مرزهای اخلاق را در هم می کوبیم. 

 


وقایع دهشتناک و غیر انسانی را دست مایه ی جوک و هزل گویی قرار می دهیم. رنج عمیق دیگران را بهانه ای برای خندیدن های شیطانی می کنیم. به جای همدردی با آنان، آنان را روزی هزاران بار می کشیم تا از شنیدن ناله شان لذت ببریم. اگر پلیس نابخرد سعودی با حرکت زشت خود، حریم خصوصی و حرمت انسانی آنان را نادیده می گیرد، اما این بار این ما هستیم که هر لحظه، همان حرکت غیر انسانی و سیاه شکستن مرزهای انسان را با تعرض زبانی و خشونت کلامی تکرار می کنیم و به پیامدها و نتایج رنج آور رفتارمان نمی اندیشیم. نمی دانیم با این نحوه ی مواجهه ی با مسایل، خود را در مرداب عفن ابتذال و عقب ماندگی های بی شرمانه رها کرده ایم. شرافت و شرم، دو عنصر انسانی در تاریخ فرهنگی ما حضوری پررنگ داشته است. بیندیشیم چرا بی شرمانه ترین کلام را در باره ی دو انسان رنج کشیده میان خودمان رد و بدل می کنیم؟ خندیدن به رنج دیگران، کاری به غایت ننگین است که ریشه ی اخلاق را می خشکاند و میوه ی تلخ آن، گلوی فرهنگ را  می آزارد.


حرمت انسان و آبروی دیگران را نادیده می گیریم. کلیپ هایی از پشت پرده ی زندگی خصوصی دیگران را دست به دست می کنیم. هر روز کسی را سوژه ی خشونت زبانی می کنیم. هیچ کس از دستبرد سیل سهمگین بی شرمی در امان نخواهد ماند. در این جا، در سرزمین من، به جای آن که دست افتاده ای را بگیرند، به لحظه های افتادن و سقوطش می خندند و برای آن جوک می سازند. در سرزمین من، همه چیز به تمسخر کشیده می شود. مهم نیست چه چیزی باشد. از مقدس ترین ها تا امور روزمره ای که هر روز اتفاق می افتد. انسان مقدس، در این وادی به ورطه ی نابودی کشیده می شود. از سر عجز و ناتوانی، امور جدی را به هزل و هجو تبدیل می کنیم. از سر جهالت، اموری را که باید مورد تامل قرار گیرند، به استهزاء می کشانیم.  به جای تفکر، اندیشیدن، تامل در باره ی مسایل مان، رو به جوک های مبتذل و بی مایه آورده ایم. این نشانه ی خیلی نگران کننده است. نشانه ای از یک بیماری خطرناک و کشنده. چنین پیش برویم با مرگ فرهنگ روبرو خواهیم شد. کسی در سرزمین من باید با پتک، دق الباب کند. چنان که بتواند ما را از خواب مرگ برهاند. کسی باید بر سر ابتذال بی مایه فریاد بزند. کسی باید دهان یاوه گوی ما را خورد کند. کسی باید بیاید و ما را از منجلاب سیاه و لجنزار بی حرمتی بیرون بکشد.


اما و هزار اما.... هیچ کسی نیست و نمی تواند ما را نجات دهد. ما خود، باید خود را نجات دهیم. اولین گام رهایی ما از وقتی شروع می شود که بتوانیم از اسارت جهل و نادانی آزاد شویم. باور کنیم این قبیل جوک ها و سبک سری های ابلهانه، قدرت اندیشیدن را از ما می گیرد. باور کنیم این قبیل جوک ها و سرگرمی های دون پایه، ترفندی است عمیقا نابخردانه تا اندیشه را کنار بگذاریم. باور کنیم با شیوه ای که در پیش گرفته ایم هر روز داریم بر پیکر نیمه جان اخلاق و فرهنگ شلاق می زنیم. باور کنیم به بیراهه می رویم. باور کنیم از زندگی خردمندانه بسی دور افتاده ایم. باور کنیم بیماریم. آگاهی از بیماری، مهمترین و روشن ترین سر آغاز حرکت به سوی اصلاح است. بهبود ما از وقتی ممکن می شود که خود را بیمار بدانیم و از وضع و حال مان خبر داشته باشیم. ما دچار سادیسم فرهنگی شده ایم. از آزار دیگران لذت می بریم. از این که فیلمی از سقوط دیگران می بینیم لذت می بریم. 


روزگار ما چنین است که همگان در یک اتفاق نامیمون و یک شراکت سفیهانه، کسی را مضحکه ی خود می کنند و زندگی اش را آماج تهمت ها و خنده ها قرار می دهند. همین که او را از هر چیزی ساقط کردند و به سیاه چال یاس و افسردگی فرستادند، نوبت دیگری می شود. دوباره همه دست در دست هم، کسی دیگر را در هم می شکنند. رفتار دردناکانه ی ما آسمان زندگی را تیره و تباه کرده است. با دستبرد زدن به عرصه ی خصوصی زندگی ها و تمسخر  شتباهات دیگران، سقف زیستن را بر سرشان آوار می کنیم. ما دچار مرگ مغزی شده ایم و روی تخت تاریخ افتاده ایم. و کدام مرگ مغزی از حال و مرگ خود آگاه است؟ ما عقلانیت و معرفت را کشته ایم. نیچه، روزگاری گفته بود: خدا مرده است. اگر او اکنون در ایران بود باید می گفت: عقل مرده است. ما عقل را کشتیم. ما در این جا با تازیانه ی جوک و بلاهت های موزیانه،  پیکر مرده ی عقل شکنجه می دهیم. 


ما که کورانه عصاها می زنیم

لاجرم قندیل ها را بشکنیم........مولانا


ما همگان مقصریم. هر کسی که در پروژه انتشار این قبیل مسایل کمک کند، اخلاقا مسئول است. یک آن بیندیشیم، شاید روزی نوبت ما هم فرا رسد که در چنگال همگان گرفتار شده ایم. در این صورت دوست داریم با ما چه برخوردی کنند. چرا آن را که بر خود نمی پسندیم بر دیگران روا می داریم؟     

........................................................

# در سوگ شرم، عنوانی بود که دوست عزیزم جناب اشفاق پیشنهاد کردند و من به جان و دل پذیرفتم