X
تبلیغات
رایتل

سخن خودمانی

19 اسفند 1393


حدود هفت سال است که وبلاگ نویسی را شروع کرده ام. از آن زمان تا کنون، بارها به این نکته اندیشیده ام که آیا در این نوشتن ها فایدتی متصور است یا نه؟ بارها از خودم پرسیده ام چرا می نویسم؟ و بارها به پاسخ روشنی نرسیده ام. فقط در خرد منتقد نیست که می نویسم، احساساتم را، در قالب واژه های سرگردان می ریزم و  بدون نام در وبلاگی دیگر و دلنوشته هایم را در وبلاگ سومی نگاشته و می نگارم. علاوه بر این که تعدادی از نوشته هایم را در چند سایت منتشر می کنم. در این میان، مقالات بلند و کوتاهی را که به مناسبت هایی تهیه کرده ام و یا پژوهش هایی که در قالب کتاب نوشته ام، بلاتکلیف گوشه ای رها کرده ام و آنها را به دست نشر نسپرده ام. راستش را بخواهید چیزی از این دست را مثمر ثمر نمی دانم و هنوز پاسخ پرسش از چرایی نوشتن را نیافته ام. بی دلیلی اما نتوانست نوشتن را از من بگیرد. نوشتن، کسب و کار من شد.  


حدود هفت سال است فراز و نشیب هایی را در فضای مجازی طی کرده ام. کسانی از دوستان آشنا و دوستان ناآشنا برای مدتی همراهیم کردند، پس از چندی خسته شدند و رهایم کردند. انتظاری هم نیست، آدمی همیشه در یک حال باقی نمی ماند. ناپایداری در همراهی ها، چیز غریبی نیست. سال 88 بود که بداخلاقی ها اوج گرفت و من هم از نتایج آن روزهای سخت بی نصیب نبودم. اما دلگرمی هایی هم از سر شفقت و مهربانی از سوی کسانی نصیبم می شد که شیرینی اش بیش از تلخی توهین و اهانتها بود. روند نوشتن هایم بتدریج از سیاسی نویسی و نوشتن های جامعه شناختی به سمت گفت و گوهایی در باره ی انسان و رنج هایش و زندگی و فراز و نشیب هایش کشیده شد. آگاه بودم که چنین روندی را طی می کنم. برای این کارم دلیل داشتم. درون مشوش و مواجم را کنترل می کردم و می کنم تا اندوه ها، تلخی ها، یاس و نومیدی هایم را به دیگران منتقل نکنم. گرچه چندان موفق نبوده ام اما کتمان احوالاتی از این دست را اخلاقی تر می دانم. کسانی را دیده ام که تلخی های درون و احوالات تاریک شان را به غلظتی بیش از آن چه واقعیت دارد نوشته اند. آنان دوستان شان را به همین دلیل رنجانده اند و خاطرشان را مکدر کرده اند. با این همه، می دانم گاهی به اشتباه و شاید از سر خطا، دلنوشته ای غمگینانه را نیز نشر داده ام و این همان خطایی است که باید بابت آن پوزش بخواهم. 


گاهی از حضور در فضای مجازی خسته می شوم. فیس بوکم را غیر فعال کرده ام. بسیاری از ارتباطات مجازی ام را مانند گروه هایی در وایبر و واتش آپ و... حذف کرده ام. اما هنوز احساس می کنم باری که بر دوش دارم سنگین است. از شما چه پنهان روزگاری نه چندان قبل قصد جان "خرد منتقد" را کردم اما ماندم با این فرزند هفت ساله ی مجازی ام (خردمنتقد) چه کنم. هفت سال را پا به پای هم تا این جا آمده ایم و تعلق خاطری بدان پیدا کرده ام. دلبستگی هایی هست که نمی توانی قطعش کنی و رنج می بری. تردید بودن و یا رفتن گاهی به سراغم می آید. هنوز هستم و می مانم. اما برای این پرسش پاسخی نیافتم که چرا می نویسم. نه فقط در وبلاگ، بلکه مطلق نوشتن را می گویم. می نویسم که چه بشود؟ نمی دانم..........


نظرات (9)
سلام بر فاضل اندیشمند و گرانقدر جناب زمانیان عزیز.
کمتر از یکسال است که با این وبلاگ آشنا شده ام و در این مدت، پیگیر مداوم نوشته هایتان بوده ام؛ هم بسیار آموخته ام و هم در بسیاری از مواقع، حالم خوش شده... و از این بابت بسیار سپاسگزارم.
گهگاهی، تلخی و یأس را در سخنانتان حس کرده ام و متأثر شده ام اما البته این وضعیت را به عنوان واقعیت تراژیک زندگی پذیرفته ام و گویی، مفری از چنین احساساتی وجود ندارد...
کاش ممکن می شد که با دو وبلاگ دیگرتان هم آشنا شوم...
شما را انسانی اخلاقی و مهذب و فرهیخته و نیز نویسنده ای خوب و توانا و تأثیرگذار یافته ام و از این بابت بسیار خرسندم. امیدوارم همچنان بنویسید، امیدوارم همیشه شاد باشید و ایام به کام باشد.
صمیمانه آرزوی سلامتی و سعادتمندی برای شما و همراهانتان و همگی دوستان دارم.
پاسخ:
درود بر شما
من نیز از مهربانی و لطف تان که سبب نگاه زیبای شما شده است، بسیار سپاسگزارم. مسلما این نگاه شما است که زیبا بین است ورنه اوصافی که فرمودید چندان در باره ی من صادق نیست.

دوستان خوب من از سر لطف، کجی ها و ناراستی هایم را به دیده ی اغماض می نگرند و از سر مهر از خطاها می گذرند. اینان آیین درویشی خویش را به جا می اورند و من باید سپاسگزار چنین الطافی باشم

باز هم ممنون
سلام! می نویسید که احساس تنهایی خود و دیگرانی چون من را فروبکاهید. این یک کار اخلاقی است که با خود و دیگران می کنید. حتی معذود نوشته هایی که مورد انتقاد قرار دادید برای من مفید بود چرا که دیدم فردی با احساسات در غربت ماندگی حتی بیشتر از خودم نیز هست و این امر موجب تسکین آلام من می شد. پیشنهاد می کنم همه نوشته هایتان را که به نوعی قابل انتشار می دانید به بهترین شکل ممکن منتشر کنید. به نظرم انتشار آنها اخلاقی تر از عدم انتشارشان باشد. خیلی مایلم که مطالب دو وبلاگ دیگر شما را هم بخوانم. لطفا نشانی اش را به من ایمیل بزنید و قول می دهم که به کسی ندهم.
پاسخ:
درود بر شما و سپاس

نوشتن، کارکردهایی متفاوت و متعدد دارد. با این همه گاهی این نتایج اغنا کننده نیست. پرسش از نوشتن، پرسشی همیشگی برای من بوده است. گرچه فوایدی و نتایجی بر آن سراغ دارم ولی، هنوز این پرسش مطرح است.
از همراهی تان ممنون
از سال 89 با وبلاگتان اشنا شدم.. خیلی چیز ازتون یاد گرفتم..
شما انسان وارسته ای هستید.. خدا حفظتان کند..
و خرد منتقد را از ما نگیرد..
پاسخ:
سلام

ممنونم از شما. سالم و تندرست باشید و شادمان
آقای زمانیان عزیز سلام!
من فکر می‌کنم از طریق همین وبلاگ‌نویسی بود که شما را یافتم و این اتفاق بزرگی بود. زمانی‌که می‌خواستم در بحث از "زایش دین سبز" بحران شناختی‌‌ی پدید آمده بعد از انتخابات خرداد 1388 را توضیح بدهم با خود ام گفتم که اگر چنین بحرانی وجود داشته باشد حتماً نشانه‌هایش را باید برخی دیگر از افراد نیز ببینند. لذا سرچ کردم و دیدم که شما در این مورد بحث بسیار جالبی نوشته‌اید. این‌گونه بود که کارهای شما و خودتان را شناختم. پس نوشتن به اشتراک گذاشتن دنیاهای‌مان با یک‌دیگر است و این یعنی ارتباط و برخورداری از ارتباط یکی از بزرگ‌ترین نیازهای انسانی است.
اما آن‌چه شما در باب احوال ناخوش گفته‌اید و نوشتن در باب آن‌ را غیراخلاقی دانسته‌اید، پس کارنامه‌ی من خیلی منفی خواهد بود. بودن‌تان به زنده‌گی برکت می‌دهد و حجم تنهایی ما را کوچک‌تر می‌سازد. در ضمن من هم طالب خواندن آثار نامنتشرتان هستم.
پاسخ:
سلام جناب دکتر محدثی.

آشنایی با شما برای من بسیار مغتنم بوده و هست. از نوشته های تان بهره می برم و حضوری نیز از شما می آموزم. طرح دین سبز از سوی شما که با جسارت کافی عنوان شد، برای من خیلی جالب و آموزنده بود و هست.
سپاس از مهربانی تان
با داشتن دوستانی چون شما، حس بهتری برای زیستن دارم.
روزگارتان سبز و دل تان شاد
درود برشما.
ابتدا سپاس مرا بابت اینکه وبلاگم را مورد عنایت خود قرار دادید بپذیرید.راستش در ابتدا که نامتان را در انتهای نظرتان دیدم گمان کردم فقط تشابه اسمی است. گرچه محتوای نظر ارسالی به لحاظ عمق، عقلانی بودن و پختگی بیانگر تراوش فکر شمااستاد فرهیخته بود.درهرصورت غافلگیرم کردید.ممنون می شوم اگر اجازه دهید از نظرتان در مطلب بعدی وبلاگم استفاده کنم.
سلام بر شما و با آرزوی سرافرازی و شادکامی برای شما استاد فرزانه و فرهیخته.
خواندن مطلبتان کمی نگرانم کرد.اینکه آیا من هم بعد از هفت سال وبلاگ نویسی به اینجا و به این سوال می رسم که: چرا می نویسم؟
باوجودی که در پروفایل وبلاگم هدف از ایجاد این وبلاگ را بطور صریح و واضح ذکر کرده ام و تاکنون هم به لطف و کمک خداوند تلاشم این بوده در نگارش مطالبم از آن هدف اصلی دور نشوم،ولی با این حال نگران شدم. نمی دانم شاید به قول شهیدمطهری که می فرمود:شک گذرگاه خوبی است ولی قرارگاه خوبی نیست.»لازم است ابتدا از این معبر و گذر شک عبور کنیم تا تا با یافتن پاسخ این شک و تردیدهابه منزل قرار و آرامش هدفمندی برسیم.ان شاءالله
پاسخ:
سلام و درود بر شما

پرسش هایی هست که هیچ گاه پاسخ قطعی ندارند. گاهی خموشند و گاهی پرآوازه. دوران نهفتگی شان که تمام شد سربرمی آورند و خودنمایی می کنند.
تردید، هیچ گاه از انسان رخت برنخواهد بست. یقین، کالایی دست نایافتنی است. از این رو آدمی همواره دستخوش بی قراری است و نا آرامی.
شک پایان نمی یابد. گذرگاه نیست. ویژگی آدمی است.
سلام استاد. مطلب جالبی بود، دلنوشته ای از تنهایی ها، چقدر خوب گفتید بسیاری همسفر مسیرمان میشوند دوستان آشنا و نا آشنا.
و چه زیباتر نوشتید که آگاه بودم به تغییر مسیر در نوشتن، و چه خوب که از هیجانات سیاسی کاسته و به مسیری عمیق چون اخلاق و انسانیت نطر افکنده اید.
استاد ، من نیز مدت طولانی نیست که با شما هستم، شاید هم این بودن دیری نپاید و تمام شود. ولی همسفر بودن یعنی توشه برداشتن و بار جمع کردن و و گذشتن، در این مدت اندک بسیاری از نوشته های شما جدای از قلم شیوایتان، یاد یک استاد عزیز از دست رفته را در دلم زنده میکند. نگاه ژرف اما با سایه ای از سنت و مذهب ، نگاهی جستجو گر و تحلیل گر که هم به فکر میاندازد و هم میاندیشد.
استاد من شما را ندیده ام اما به عنوان شاگرد کوچکی عرض میکنم که زیباترین هدیه انسان ها به هم تراوشات فکری ایشان است.
مقدس است و عطیم این تراوشات . چون ذهن همان راه نامری بین محسوسات و نا محسوسات است. وحی به قلب میرسد ولی در عقل تجزیه میشود. قلب فرودگاه و عقل اقامتگاه است. پس شما بنویسید که تراوشات ذهن جست و جو گرانی چون شما به امثال چون من ایده فکر به اندیشه های برتر را میدهد.
با تشکر دوستدار متون شما طهورا
پاسخ:
درود بر شما

ممنون و سپاس از نگاه خطا پوش تان
یاد و نام آن استاد عزیز بلند باد. روزگاری نه چندان دیر و دور، پایان خواهم گرفت.
باز هم سلام استاد، من سرکار طهورا هستم ( خانمم)
من تازه وبلاگم رو راه انداختم. ممنون که سر زدید ولی آدرسم درسته
همینه که اینجا براتون مینویسم :
http://kaqazsefid93.blogfa.com
در مقابل مطالب شما وب من قابل نظر نیست. ولی خوشحال میشم سری بزنید. یکی دو تا دلنوشته و داستان کوتاه هم دارم همین که بخونید برام کافیه . ممنونم طهورا
پاسخ:
حتما می خوانم
شک مقدمه یقین است، چون تا انسان شک نکند، یقین پیدا نمی‌کند. بنابراین، شک گذرگاه و ممر برای رسیدن به یقین است، اما اگر شک مقر باشد،این شک بسیار بد و آتشی است بر جان انسان. و چنین آدمی همیشه بیمار و پریشان و متزلزل است.
هرچه یقین وسعت گیرد و عمق پذیرد انسان محکم تر می شود و در بحران ها صلابت بیشتری از خود نشان می دهد.
در سوره حجر آیه 99 آمده است: وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى یَأْتِیَکَ الْیَقِینُ "یقین ثمره اطاعت از خداست"
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد