X
تبلیغات
رایتل

بیهودگی

18 اسفند 1393


مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو

حافظ


در انتهای سال و در آمدن اسفند، لذتی تلخ و حزن دل انگیزی تجربه می شود. از آن رو که در درگاه سال جدیدی هستیم و دوباره از نو شروع می کنیم، شاد می شویم. اسفند، آغازی دل انگیز را نوید می دهد. همین که هستیم و دوباره خواهیم بود و سال نو را خواهیم دید، مسرت بخش است. چنین حسی از خواهش برای جاودانگی برمی خیزد. من هستم و خواهم بود. دست کم سال جدید را خواهم دید. آن دلهره هایی که مرا به پایان می برد، لحظاتی دست از سرم می برمی دارند. من اینک دروازه ی سال جدید را فتح می کنم. 


آنان که مشتاق زیستن اند با کاروان زمان به پیش می روند و سوار بر دوش هفته ها و ماه ها تا اینجا رانده اند. در می یابند که هستند و می زیند و قرار است بر همین کاروان بمانند و به ملاقات سال نو بروند. چشم انداز آینده ای که در آن هستند، شادشان می کند و لذتی پنهانی را تجربه می کنند. اسفند، ما را به سال نو معرفی می کند و دست مان را در دستانش می نهد. شادی سال نو چیزی نیست جز این که من هنوز هستم و دارم زندگی می کنم. چیزی نیست جز این که مغرورانه پای بر زمین بکوبم و بودن خود را اعلام کنم. 

  

اما اسفند چونان سکه، دو رو دارد. روی اول، شادی زیستن است و روی دیگر سکه ی اسفند، حزنی عمیق از دو واقعیت تلخ به همراه دارد. یکی این که دارم به پایان خویش نزدیک می شوم و دو دیگر آن که ظرف بودنم را تهی می یابم. ترس رفتن و حزن بی حاصلی. این دو، گریبان آدمی را می گیرد و آدمی را به تامل و سکوتی ژرف می برد. بیهودگی، یعنی من آن گونه که باید نزیسته ام. آن هنگام که به روزها و ماه های رفته از دستم می نگرم در می یابم، ظرف زیستنم تهی از معنا است. بیهودگی، احساس درونی است که از وزن کردن گذشته در من حاصل می آید. ارزیابی از خویش و سنجش شیوه ی بودن و زیستن، مرا به حس بیهودگی می کشاند. با خودم زمزمه می کنم زندگی ام به بی حاصلی گذشته است. بیهوده بوده است زیرا لحظه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، هفته ها، ماه های امسال را مصرف نکرده ام و زمین زیستن را بی حاصل رها کرده ام و آنان را به باد داده ام. نظاره گر طوفانی بوده ام که زیستن را با خود می برده است و من کاری نکرده ام. بیهودگی، یعنی اندوه زمان هایی را که نزیسته ام. اندوه زمان هایی است که از کفم رفته اند و چیزی برجای ننهاده اند. 


آنان که حس بیهودگی را در خود و با خود حمل نمی کنند، دو دسته اند. کسانی که گذشته ی خود را پر و پیمان می بینند. اینان حس می کنند، چیزی از دست نداده اند و آن گونه که باید، زیسته اند. کسانی دیگر، که به خویش آگاهی ندارند و خود را در ترازوی سنجش و ارزیابی ننهاده اند. روزگار به بیهودگی می گذرانند اما به بیهودگی شان آگاهی ندارند. حسرت و غم بیهودگی از آن کسانی است که اولا به گذشته ی خود می نگرند و خویش را می سنجند و ثانیا دستان شان را تهی می بینند. احساس می کنند خانه بر باد بنیان کرده اند. 


فریدون مشیری در شعر زیبایی این وضعیت را در قالب واژه ها به نمایش گذاشته است:


امروز را به باد سپردم

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

دانم که بامداد

امروز دیگری را با خود می آورد

تا من دوباره آن را

بسپارمش به باد

فریدون مشیری


نظرات (1)
سلام استاد گرامی
بوی رستاخیزی دیگر به مشام جان میرسد به جز انسان.
رستاخیزی صغیر که ما را آماده ی آن روز عظیم می کند.
به این می اندیشم که تمام عمر میگذرد و تنه درخت زندگیمان قطور میشود، بیهودگی و حسرت از انجاست که وقتی به خود آییم و ببینیم حتی یک پرنده سبک سر نغمه خوان هم روی شاخسارمان لانه نداشته باشد و سرمان غوغای بهار
افسردگی و مردگی حزن از نگاه من از گذز عمر نیست از بی باری همان درخت است که میگذارد سرما به تمامش نفوذ کند
بیچارگی از آن همان درختی است که دوستی با دارکوب پیر نداشته باشد، تا بهار به بهار رنج تطهیر درونی را به وی دهد و از شرم جانواران موذی وجود رهایش کند.
متنتان زیبا بود. استاد سپاس طهورا
پاسخ:
درود بر شما

سپاس از حضورتان و ممنون از نظر زیبایی که نگاشته اید. به راستی که:

رستاخیزی صغیر که ما را آماده ی آن روز عظیم می کند.

جناب طهورای عزیز،
آدرس وبلاگی که درج کرده اید، گویا مشکلی دارد و وبلاگ را باز نمی کند.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد