X
تبلیغات
رایتل

جهان پرهیاهو

7 اسفند 1393

جهانی که در آن زندگی می کنیم، جهانی پرهیاهو است. هیاهوهای رنگ به رنگ که عرصه را بر آدمی تنگ و زیستن را دشوار می کند. چنان است که گویی سکوت از جهان، گریخته و در پی آن آرامش نیز کم شده است. سکوت و آرامش، همسایه ی دیرینه اند. در میانه ی هیاهو و جدال ها و صداهایی که از هر سو به گوش می رسد، چگونه می توان آرامش خود را حفظ کرد. لازم است چاره یی بیابیم و از این همه سرو صدای آزار دهنده بکاهیم. منظور از هیاهو، صرفا جهان پر از اصوات نیست، بلکه هیاهوی تصویری نیز از آن جمله است. چشم ها در گردش خود به سوی این همه رنگ ها و تنوع و تکثر در حیران است. هیاهوی رنگ و نور و کالا و ایده و افکار. روزگاری بود که آسمان ستاره باران می شد. جهان پرهیاهو یعنی شب و تاریکی را از میان برده ایم. 
  

آسمان، در آلودگی نور و آلودگی محیط زیست، ستاره هایش را به مخفیگاه ناپیدا برده است. تو گویی دارد مجازاتمان می کند. پیشینیان که شب و تاریکی داشتند، در هنگام خوابیدن بر پشت بام آزاد، ستاره ها را می شمردند. از کهکشان راه شیری بالا می رفتند و همنشین ماه می شدند. شهاب سنگ ها را ردیابی می کردند ببینند کجا سقوط می کنند. در آن هنگام بود که سکوت و آرامش هستی را با جان خویش دریافت می کردند. در آن زمان، سکوت، حاکم جهان بود. اما اینک ما در اتاقی محصور، در پرتو این همه چراغ، شب و در هیاهوی تکنولوژی، سکوت را از دست داده ایم. 
سادگی زندگی سنتی، تنها سادگی زاهدانه و گریز از دنیا نبوده است. سادگی مطبوع طبع آرامش خواه انسان بوده است. کافی است به اطرافمان نگاه کنیم. اتاقی را که نشسته ایم، چقدر اسباب و اثاثیه دوربرمان ریخته است. بر این همهمه ی تصویری، بیفزایید صداها و رنگ ها و نورها و کالاها را. هیاهویی برای هیچ. وسایل ابداعی و اختراعی، تکنولوژی و صنعت، چنان ما را در خود پیچیده است که راه نفس مان را بند آورده است. ما ساکنان جهان مدرن، آرامش درون را با آسایش برون معاوضه کردیم. پرنده ی زیبای آرامش سنتی را پیش پای خدای مدرن قربانی کردیم تا به آسایش صنعتی برسیم. درست است که نسبت به پیشینیان، زندگی را با آسایش بیش تری می گذرانیم، اما پرسش این است که:  آسایش برون چقدر به آرامش درون کمک کرده است؟ 

رسانه ها، اینک منبع بزرگ و مولد قوی تولید هیاهو شده اند. شاهراه اطلاعات، مسیر خوبی برای قدم زدن  نیست. روزانه، هزاران اطلاع بی ربط به زندگی، سرنوشت، سرشت و آینده ی ما، بی اجازه وارد زیست بوم ما می شود. سیل اطلاعات، به آسانی آرامش ما را بر هم می زنند. کافی است تلویزیون را روشن کنید، در جایی حکومتی را در حال سرنگونی می بینید، خبر بیماری لاعلاجی را می شنوید که دارد به سرعت منتشر می شود، کسی را می بینید که در آن سوی زمین، خود را به آتش می کشد. و بسیار خبرها و تصاویر متنوع دیگر. نگران و مضطرب می شوید، تلویزیون را خاموش می کنید، دمی با خود می اندیشید این همه اطلاعات از این و آن سوی جهان، آیا لازم است؟ چرا من باید بدانم کجا برف، قحطی، سانحه، زلزله، بیماری، انقلاب و یا هر چیز دیگر روی داده است؟ حتما این پرسش را با خودتان مطرح کنید که، اطلاع یافتن از این همه وقایع بیشمار، آیا احوال و زندگی مرا بهتر کرده است؟ آیا بعد از اطلاع از این رویدادها توانسته ام بهتر از قبل از اطلاع، زندگی کنم؟

به دلیل این همه هیاهو است که روان های ناخوش و احوال مشوش داریم. بی دلیل نیست که حجم زیادی داروهای آرامبخش استفاده می کنیم. بی دلیل نیست که مسیرها و متدهای فرا روان شناختی مانند مدیتیشن و... پر رهرو و بازار معنویت های رنگارنگ شلوغ شده است. و باز هم بی دلیل نیست که برخی آرزوی بازگشت به طبیعت را جدی می گیرند. اکنون دریافته ایم که دو آرزوی دلنشنین و دلپسند، یعنی آسایش و آرامش، چونان دو پادشاه هستند که در اقلیم وجود ما نمی گنجند. هر دو شیرینند اما گویا در ظرف زندگی به ناسازگاری می رسند. چنین نزاعی، وضع تراژیک انسان را به نمایش می گذارند. 

بر هیاهوی بیرونی، عینی و آفاقی، هیاهوی درونی، انفسی و ذهنی را بیفزایید. فقط بیرون نیست که چنین شلوغ و پر سرو صدا است،‌ درون آدمی نیز از امواج پر آشوب هیاهو رنج می برد. چقدر ایده ها و سخنانی در حافظه داریم که هیچ نسبتی با زندگی ما برقرار نمی کنند. چقدر اطلاعاتی در حافظه داریم که هیچ به کار ما نمی آیند. از این رو ذهن ما پر تردد شده است. رسانه ها، اعم از صوتی و تصویری و ابزارهای ارتباط میان فردی، جهان درون ما را بشدت پر سر و صدا کرده است. امواج پنهان رسانه ای، از دو راه آشکار، آرامش و سکوت درون ما را بر هم زده است. اولا، موجب برانگیختگی عاطفی شدید می شویم. ما را دچار احساسات و عواطف مثبت و منفی می کنند که هیچ کدام شان به واقعیت زندگی ما ارتباطی ندارند. اندوه و غم بیهوده ای در ما می آفرینند، برای کسانی که نمی توانیم برای شان کاری کنیم. ترس هایی کاذب ایجاد می کنند و ترس هایی که  زندگی ما را تحت تاثیر قرار می دهد. این در حالی است که عامل و منبع ترس در جایی دور دست است و ارتباطی با ما ندارد. ثانیا، با آگاهی از سبک های دیگر زندگی، کالاها، وسایل و ابزارها، شرایط محیطی، ناخودآگاه دست به مقایسه میان خود و آن دیده های تصویری می زنیم. پس از این مقایسه است که ممکن است دو حالت بر ما چیره شود: 

وقتی دست به مقایسه ی میان داشته های خود و دیگران می زنم، افسوس و اندوه بر من چیره می شود زیرا بر ناداشته های خود اگاهی می یابم. رسانه ی تصویری مانند تلویزیون، ناداشته های مرا به رخم می کشد، فقر و جاماندگی ام را گوشزد می کند. تا کنون رضایت داشتم از این که چیزهایی دارم، اما از این پس در می یابم که چقدر چیزهایی هست که ندارم. فاصله ی میان داشته و ناداشته هایم غمگینم می کند. می یابم که چه لذت هایی هست که من از آنها محرومم. چقدر جاهایی هست که نرفته ام. چقدر غذایی هایی هست که نخورده ام. و چه جهان متنوعی که از آن همه، ناچیزی را تجربه کرده ام. از این رو رضایت باطن و آرامش درونم از دستم می دهم.  دومین نتیجه ی مقایسه وضع و زندگی خود با دیگران، شعله ور شدن خارهای خشک آرزوها و خواسته هایی است که در نهایت، نخلتسان آرامش را می سوزاند. آرزوهایی دست نایافتنی و توهماتی که سکوت و آرامش را به دست طوفان می سپارد.
 
رسانه ها با آرزوهای یخ زده و فراموش شده همان می کند که آن مارگیر در داستان مثنوی. مولانا در دفتر سوم، از مارگیری نقل می کند که اژدهایی را که در برف یخ زده بود به گرمای شهر می کشاند، بی آن که بداند اژدهایی که در برف به خواب رفته است بیدار می شود. و چنین شد که اژدها در گرما، برخواست و مارگیر و دیگران را بلعید. مولوی می گوید که آن نادان گویی گرگ را بیدار کرده است و با پای خود به سوی عزرائیل رفته است. جهان آرزوها و خواسته های ما به نحو نگران کننده، فربه و پرهیامو است. هر خواسته و آرزویی، به منزله دست غارتگری است که شاخه ای از درخت آرامش را می شکند تا جایی که از درخت و میوه اش چیزی نماند. خواستن های مکرر و آرزوهای پیاپی، منشا و سرچشمه ی بی قراری و آشوب درون ما است. امواج سرکش آرزوها و تمنیات، اگر مهار نشوند مستمرا بر صخره ی زندگی می کوبد و آن را در هم می شکند. بودا درس بزرگی به ما داده است. درسی که ما نیاموختیم. بودا گفت: خواستن رنج است. هر خواسته ای بوته ی خاری است که وادی درون را می خلد. امام علی نیز درس بزرگی به ما داده است. درسی که نیاموختیم. علی گفت: آن که آرزو می کارد، افسوس درو می کند. آرزو گرگ سیری ناپذیر است که همه چیز را می درد و می بلعد. از این رو مولانا توصیه می کند: 

اژدها را دار در برف فراق
هین مکش او را به خورشید عراق
تا فسرده می‌بود آن اژدهات
لقمه اویی چو او یابد نجات
تلاطم برون، مزرعه ی وجودمان را چنان آشفته کرده است، به نحوی که خود را در بیشه زار تاریک گم کرده ایم. ما بیش از هرچیزی به آرامش، سکوت و قرار محتاجیم. سکوت و آرامش، مقدمه ی دو امر متعالی است. اولا نیایش و ثانیا تأمل. نیایش، چه به درگاه خدا و چه به معنای ارتباط با هستی و جان این جهان. و تأمل، چه تفکر در آفاق باشد و چه تفکر در انفس. چگونه می توان با جانی پریشان و پر ز هیاهو، یه نیایش و تامل نشست؟  

نظرات (2)
بووووووووووووووووووووووووووم ب ترکوندین با وبتون
اگه دوست داشتین افتخار بدین به منم سری بزنین.
به به. واقعا چه متن خوبی نوشتید . چه قلم شیوا و متن زبان روانی دارید. در ابتدای متن یاد کتاب کویر دکتر شریعتی افتادم. استاد. که آسمان همان بهشت گمشده انسان است. و راهنمای عروج وی برای رسیدن به بلند ترین اندیشه های انسانی.
و در ادامه متن یاد شعری از دلکش افتادم
این همه آشفته حالی این همه نازک خیالی

ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم

این غرور عشق و مستی خنده بر غوغای هستی

ای سیه چشم سیه مو از تو دارم از تو دارم

من خود آتشی که مرا را داده رنگ فنا میشناسم

من خود شیوه نگه چشم مست تو را میشناسم
که واقعا خنده بر غوغای هستی
مصداق بارزی است بر این آشفته بازار که معلوم نیست راه خیر انسان پیش گرفته یا راه شر
وخوشا برکسانی که دلشان ارام است و در این هجمه صدا و نور و تصویر میدانند که دل خوش باید داشت به معنای دیگری که در هیچ کجای مدرنیته و تجمل گرایی به ان دست نمیتوان یافت.
کسانی که معنای دیگری از زندگی را دریافته اند و میدانند که دلگرم باید بود به ان چیزی که همه میدوند به آن برسند ولی نمیدانند که با این چیزها تنها از آن دور میشوند. طهورا
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد