X
تبلیغات
رایتل

یه وقت هایی هست .....

23 دی 1393

یه وقتهایی هست که آدم ملول میشه. خسته میشه. دلتنگ میشه. اما خودش نمی دونه چرا ملول و دلتنگه. اصلا دلش برای چه کسی تنگ شده. می شینه و سرش رو می ذاره رو دستش و بدون آن که خودش متوجه بشه شروع می کنه به فکر کردن. گاهی حواسش نیست به جایی خیره میشه. زمان می گذره و نمی دونه چند دقیقه و گاهی چند ساعت گذشته. از خودش می پرسه من تو این مدت داشتم به چی فکر می کردم. یعنی یادش نمیاد به چی فکر می کرده. شاید هم به چیزی فکر نمی کرده. شاید هم به هیچ فکر می کرده. راستی میشه به هیچ فکر کرد؟ تو این جور موقع ها است که همه ی چایی ها سرد میشن. اولش داغ داغه، اما تا میاد چای اش رو بخوره می بینه سرده. از خودش می پرسه چرا چایی ها همه شون سردن؟ می خواد سرش رو به چیزی گرم کنه اما رغبت به چیزی نداره. یعنی چیزها این قدر مهم نیستند که بتونند سرش رو گرم کنند. من فکر می کنم به خاطر اینه که اگر دل آدم  سرد باشه، دیگه هیچ چیزی نمی تونه سرش رو به بودن و زیستن گرم کنه. یعنی یه جورایی سرگرمی و دلگرمی با هم ارتباط دارند. شاید. این که کدومشون مهم ترند، یه بحث دیگه است.

  

یه وقت هایی هست آدم دلتنگ میشه. نمی دونه چرا دلتنگ شده. شاید هم می دونه و نمی خواد به روی خودش بیاره. چشمانش رو می بنده و به آسمانی نگاه می کنه که در تخیل خودش ساخته. پرواز سنجاقک ها را می بینه و رد پای پروانه ها رو روی برگ گل ها می شماره. حس می کنه در حاشیه ای از جنگل، در همین نزدیکی، در پایین دست راه شیری منتظر نشسته تا اتوبوسی که به تازگی از این جا رفته باز گرده و او رو با خودش ببره. همین طور که چشماش بسته است حس می کنه دلش برای جایی تنگ شده. حس می کنه مسافری است که خانه اش رو گم کرده. غریبه ای است که دیگه هیچ کس رو نمی شناسه و هیچ کس او رو نمی شناسه. با خودش زمزمه می کنه نکنه من گم شدم. و می پرسه این همه سرگردانی از چیه؟ بعد فکر می کنه از همون جایی که اومده، برگرده. اما نمی دونه از کجا اومده. راهش رو یادش نمیاد. به آسمون نگاه می کنه. می خواد چنگ بزنه به ابرها. حس می کنه با گل ها با درختان، با ماهی ها، با پرندگان و با کوه ها راحت تر می تونه حرف بزنه تا آدمها. حس می کنه خونه ش یه جایی اون طرف ابرهاست و به خاطر همینه که این جا خودش رو بیگانه می بینه. 


یه وقت هایی هست که راه خونه ش رو گم می کنه. اصلا یادش نمیاد تو کدوم شهر زندگی می کنه. یادش نمیاد چند سالشه و یادش نمیاد تنهایی اش رو در کدوم حوض اندوه می شسته. پا میشه و از پنجره ی خونه، بیرون رو تماشا می کنه. عابران رو می بینه که با عجله دارن رد می شن از این طرف به اون طرف. از اون طرف به این طرف. خیابون شلوغ رو از پشت پنجره ی مه گرفته اش می بینه که در صدای مبهم و گیج ناشناسی از یاد می روند. اما به یک باره یادش می آید که همه چیز را از یاد برده بود و از خودش می پرسه من چه چیزی را از یاد برده بودم؟ 



ابری از تیرگی در آسمان دل آدمی می نشیند گاهی. تنها کاری که می توان کرد این است که هیچ کاری نمی توان کرد. کمی صبوری کنیم این نیز می گذرد. می گذرد، بله می گذرد. اما اندوه و دلتنگی میهم نمی گذرد. باور کن گاهی همین طوری دل آدمی می گیرد و نمی داند برای چی و برای چه کسی. شاید می داند و به روی خودش نمی آورد. آدمی است دیگر، چه باید کرد. احوالات وجودی در عمیق ترین لایه های هستی آدمی جریان دارد و در پنهان ترین بخش زندگی خروشان می شود. احوالاتی که گاهی با دیدن یک عکس، رد شدن از یک خیابان، صدای یک دوست و یا هر بهانه ی دیگری، فوران می کند و جهان درون را در خود می بلعد. هر لحظه ممکن است از راه برسد و شخص را در لحظات معلق و مبهم نگاه دارد. سایه هایی از واقعیت بر دیوار روح او می تابد. اما نمی داند سایه از کیست و چرا او را با خود درگیر کرده است. همین سایه های درون است که ما را با خود به سوی سرزمین غریب و ناآشنای سکوت می برد. سکوتی که فریادی را در خود پنهان کرده است. آرامشی که طوفانی را با خود حمل می کند. و چشمانی را که جهانی را در خود انعکاس می دهد. 




نظرات (4)
خودت رو خسته نکن دوست من
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ،هیچی نیست.
پاسخ:
به قول حافظ:
در مجلس رندان، خبری نیست که نیست.

دارم فکر می کنم آیا "هیچ" هم چیزی است؟ اگر چیزی نیست پس چرا بزرگ است. کاش من هم می توانستم همین هیچ بزرگ را ببینم. در را که باز می کنم حتا هیچ را هم نمی بینم
قبول دارم که این اصطلاحات، متضاد است، اما شاعران به زیباترین شکل ممکن از این "مفاهیم متضاد" در شعرشان بهره برده اند.(صنعت تضاد)
مثلآ زنده یاد مهدی اخوان ثالث چقدر زیبا، بی معنایی لحظه های زندگی را در این شعر به تصویر میکشد:
از"تهی سرشار"جویبار لحظه ها جاری است.
و زنده یاد سهراب سپهری:
حضور "هیچ ملایم" را به من نشان بدهید.
نکته ای هم که شما گفتید در خور تآمل است،راست میگویی گاهی همین "هیچ" هم خودش تبدیل به یک چیز می شود و حتی شاید خودش بشود خاستگاه معنا.اما اینکه شما حتی قادر به دیدن "هیچ" هم نیستید...خطرناک است دوست من.
ژاک لکان در فلسفه خود مفهومی بسیار پیچیده دارد که خودش نام آن را "ابژه پتی آ"گذاشته است،و آن زمانی است که انسان دچار فقدان فقدان می شود و هیچ چیز،مطلقآ هیچ چیز، دیگر نمی تواند خلاء روحی و روانی او را پر کند.رنج زاترین حالتی که ممکن است کسی به آن دچار شود...
هر چند" طفل شادی" دیر زمانی است که در این دیار گم شده است، امیدوارم هرچه زودتر او را ملاقات کنی.
پاسخ:
به تعبیر زیبای تان، طفل شادی در همسایگی ما است. گاهی صدای قهقهه اش را می شنوم. می خنددد. بازی می کند.
گاهی هم سر راه مدرسه می بینمش. لبخند می زنم. و او هم از سر شیطنت می خندد.

گاهی هیچ هم چیزی است دوست من. درست می فرمایید
یک وقتهایی زیادی طولانی می شود...اما ترجیحش می دهی...یک حس عجیب مازوخیستی فرامیگیردت و امید داری به تولدی دوباره...
پاسخ:
سلام

هم چون ققنوس پرنده ی افسانه ای، از آتش برافروخته، تولدی دیگر باید. سوختن و آنگاه زایشی نو و تولدی از نو
سلام. بله گاهی ادم حسابی دلش میگیره، یکم فضای نوشتتون تاریکه. هرچند فضای این روزهای زندگی همه رو ابرهای سیاه پوشنده، اما یه پیشنهاد دوستانه دارم اینکه به خورشید پشت ابر امیدوار باشیم. ابرهای سنگین دلشون بد گرفته، مثل ادمهایی که دلشون گرفته و دلشون میخواد دل همه بگیره. اما هسات ابرهایی که دلشون میگیره اما میبارت نا همه با طراوت بشن. میدونید فرقشون تو چیه؟؟ تو این که ابرهای بارنده به خورشید پشت ابر دلگرمن و ابرهای سنگین یادشون رفته پشتشون به افتابه.
در نهایت متن زیبایی بود. هرچند همه دنبال بهانه ای برای خندیدن و شاد بودنیم. ممنون. طهورا
پاسخ:
درود بر شما

با شما همدلم
باید امید داشت. بی امید تاریکی هر جایی را فرا می گیرد.
این نوشته هم از سر نا امیدی نیست. درد دلی است در عین مشقت و سختی. با این همه امید و شادی حق همه ی ما است
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد