X
تبلیغات
رایتل

تبعید

8 دی 1393



آدمی را سه گونه تبعید است:


1. گاهی آدمی تبعید می شود، تبعید به جایی دیگر. به سرزمینی غریب. به حاشیه ای دور افتاده در شهری و دهی مهجور. به مکانی که این جا نیست. ترک اجباری وطن  و رفتن از سرزمینی که آشنا و با آدمی رفیق است. ترک زمینی که دیر زمانی صدای گام هایش را شنیده است. تبعید، گاهی به جایی و مکانی دیگر است، جایی که دیگر این جا نیست. 

  

تبعید جغرافیایی، آشنایی زدایی مکانی است. آشنایی زدایی از چهره هایی است که تمام عمر می دیده است. آن ثباتی که برقرار بوده است به دست باد سپرده می شود و بی قراری آغاز می گردد. دیوار شهر و درختان و سنگ ریزه ها، با آدمی غریبه می شوند. هیچ ترا نمی شناسند. حتی نسیمی که صبحگاهان، خواب را از چشمانت می رهاند، اندوه ات را نخواهد فهمید. تبعید، یعنی زندگی در غربت و ناآشنایی. زیستن در برهوت آوارگی. تبعید، کندن فرد از هستی باثباتش و پرتاب کردن اش به پایان و مرزهای ناشناخته ای که شب هایش، تاریک تر و روزهایش تیره تر است. تبعید مکانی و جغرافیایی،  همه ی روابط آدمی که به منزله ی سرمایه ی پر هزینه بوده است، از دستش می گیرد و در لایه های زیرین خاک مدفون می گردد. 

در این گونه تبعید، دست هایی را که اراده ی به تبعید دارند مشخص است و می توان آن را شناخت. دست های حاکمانی که مزاحمان قدرت را و یا متخلفان به قوانین را به مکانی دیگر پرتاب می کنند. پرتابی که نامش را تبعید گزارده اند. 


2. اما گاهی آدمی تبعید می شود، نه به جای دیگر. و نه به سرزمینی از جنس بیگانه و ناشناخته. بلکه تبعید می شود به حاشیه ی زندگی. به جایی که به دست طوفان فراموشی، از یاد می رود. در سرزمین خویش می زید، اما چونان غریبه ای است بیگانه. وصله ای ناجور بر اندام شهر. آواره ای در وطن خویش و گمگشده ای اندوهگین. در گوش او فقط صدای رودخانه ی زمان و زندگی دیگران می پیچد، اما سهم او از زندگی تنها نان پاره ای آلوده به خاک است. هیچ کس او را به خاطر نمی آورد. غمگینانه در ابهام و حاشیه می نشیند. هیچ کس پروای او را ندارد. هیچ کس دلش برای او تنگ نمی شود. هیچ کس نگران سلامتی اش نیست. او نه تنها با شهر خویش که با میهن و تا آن جا که با هستی احساس غریبگی می کند. می نالد، اما ناله ای در سکوت. رخش زرد می شود و چون برگ درختان بر زمین می ریزد و کسی دستان پر لرزش او را نمی گیرد. او فقیر است. و "فقیر در شهر خویش غریب است." (نهج البلاغه). می داند که سرنوشت تلخ و ناگوارش برای دیگران اهمیتی ندارد. خود را مزاحم شادی دیگران می یابد. خود را سربار هستی می داند. 

چه کسی اشکی را از چهره ی اندوهگین فقر می زداید؟ تبعیدگاه فقر را دست های مشخصی نیست. معلوم نیست چه کسی اراده کرده است زندگی را، شادی و رفاه را از دست هایش بربایند. او فقیر است و نمی داند چرا و نمی داند چه کسی خواسته است فقیر بماند. 


3. سرگذشت دیگران برایش مهم است. می خواسته است حقیقت را، آن چنان که  فهمیده است، با مردم در میان بگذارد. می خواسته است از رنج های مردم بکاهد. می خواسته است ابرهای تیره ی جهل و ترس را از آسمان شهر بزداید. مساله اش نه خودش بلکه مردمی بوده است که در انقیاد دست و پا می زنند و در تیرگی ندانستن، راه خویش را گم کرده اند. هراسان به هر سو می نگرد و دلنگران زمانه ای است که در آن می زید. اما، گاهی حاکمان بر سرش می کوبند و او را از متن به حاشیه می رانند. در تنگنای زیستن اش قرار می دهند. مجبورش می کنند تا پشت مرزهای "عمل" عقب بنشیند. گر چه به هیچ سویی تبعید نمی شود و دست کم به ظاهر او در شهر خویش است اما بتدریج، جلای وطن می کند یا به برون و یا به درون. با خود زمزمه می کند، "وقتی کشورم مرا نمی خواهد، من نیز او را نمی خواهم". (نویمان) گرچه این سخن بر زبانش جاری می شود، اما جانش با هزار رشته به سرزمین اش بسته شده است. غمگینانه راه رفتن در پیش می گیرد زیرا همه ی راه ها را او بسته اند. گاهی بدان سوی مرز جغرافیایی سفر می کند و گاهی به درون مرز ناپیدای خویش رجعت می کند. همین جا نشسته است، اما پیدا نیست. هست اما گوشه ای سر در کار خویش دارد و به تعبیر ولتر، باغچه ی خود را بیل می زند. وقتی جایی در متن نداشته باشد، به درون خویش می خزد. وقتی ترس و وحشت سایه گستر می شود، به درون پناه می برد. وقتی برون، برایش تنگ می گردد به درون فراخ خویش رجعت می کند. با خویش می زید و به تعبیر شریعتی، چونان کرگدن تنها سفر می کند. 

تبعید شدگان به درون، حاشیه نشین جامعه و سیاست می شوند. بازیگران دیروز، تماشاچیان امروز می شوند. و بعد از این، حتی از تماشا خسته می شوند. چشم هایشان را می بندند. تماشاچیان امروز، برای نسل فردا، غریبه هایی می نمایند که کولی وار در حاشیه ی فرهنگ و زندگی پرسه زده اند. 

در سرزمین من، روشنفکری، چونان داغ ننگی است آویخته بر چهره ی اندوهگین کسانی که قلب شان برای مردمانشان می تپد. خانه به دوشانی را می مانند که از این سو بدان سو می گریزند. تبعید شدگانی که به اجبار تن به مهاجرت سیاه می دهند. 


آدم از بهشت رانده شد و زمین  تبعیدگاه ابدی اوست.
نظرات (6)
در سرزمین من، روشنفکری، چونان داغ ننگی است آویخته بر چهره ی اندوهگین کسانی که قلب شان برای مردمانشان می تپد

و گاه در این تبعید خود را نیز از یاد ِ خود می بریم.. و میمانیم بی خود حتی. و برای خود بیخود میشویم..
گاهی اوقات از لفظ وطن حالت تهوع عجیبی بهم دست میدهد و سرزمین برایم آنقدر بی معنا و بی مفهوم میشود که یاد روزهایی که وطن، سرزمین، مردم، تپیدن قلب و.. گونه هایم را سرخ و بشاش میداشت لرزه بر اندامم میافتد ، انگار که در جهانی دیگر می زیسته ام.
فقیر کردن(نازک کردن) طبقه ی متوسط هزار جور تبعید در کاسه مان نهاد و داغ وطن در قلبهایمان..

گاهی از اینکه با خود زمزمه میکنم : صبح آمدنی است ؛
خنده ام میگیرد.. ایرادی نداره؛ هنوز امید دارم که خنده هایم به پوزخند مبدل نشود!!!
سلام
انگشت اتهام -اول از همه- به سوی کدام «علت العلل» دراز می شود؟ مسئولیت اصلی پاسخگویی با کیست؟
نقش و سهم «خداوند» و «نمایندگان خداوند» در این میانه چیست؟
موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش می دارند...
( مارگوت بیگل )

نمی دانم انگشت اتهام ، اول به سوی نمایندگان خود خوانده ی خدا نشانه می رود یا به سوی آنان که این نمایندگی را بر آنان پذیرفتند. و گناهشان یا جهل بود و یا بدتر از آن ، همراهی و همذات پنداری آگاهانه یا نا آگاهانه با نمایندگان خود خوانده ! مگر نه این که هر یک از ما نماینده ای هستیم نه چندان متفاوت در جامعه ی کوچک خودمان ؟ پدر، مادر، همسر، برادر یا خواهری که تاب کوچک ترین مخالفتی را نداریم و برمی آشوبیم به کوچکترین انتقادی و به بهانه ی نگرانی و دوست داشتن، عزیزانمان را هل می دهیم در جاده ای که گمان می بریم از درستی اش مطمئن هستیم. "بر سرشان می کوبیم ". "در تنگنای زیستن شان قرار می دهیم ". " مجبورشان می کنیم تا پشت مرزهای "عمل" عقب بنشیند." تا بدان جا که "جلای وطن کنند یا به برون و یا به درون. " "گاهی بدان سوی مرز جغرافیایی سفر کنند و گاهی به درون مرز ناپیدای خویش " .....

شاید بی ربط نباشد این جمله ی بی نظیر آبراهام لینکلن و راهنمایمان باشد در یافتن علت العلل :

" من همان طور که نمی توانم (نمی خواهم ) یک برده باشم ، نمی توانم (نمی خواهم ) یک ارباب باشم. این تعریف من از دموکراسی است. هر چیزی که با این تعریف متفاوت باشد - به هر میزان متفاوت - دموکراسی نیست. "
هر کس در هر کجا به این حقیقت تلخ پی ببرد که : زندگی را از او ربوده اند در حقیقت به آنجا تبعید شده است،حتی اگر آنجا زادگاه و وطن او باشد.
هر کس در سرزمینی زندگی کند که هیچگونه سنخیتی با آداب و رسوم و فرهنگ مردم آن سرزمین نداشته باشد،در حقیقت به آن سرزمین تبعید شده است.
بهشت هم خودش دست کمی از تبعیدگاه نداشت،جایی که آزاد نباشی با حوای عزیزت آزادانه بگردی و کسی نپایدت که چه میکنی و چه میخوری مخوف ترین تبعیدگاه است.
«آدم به جرم خوردن گندم با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است»
پاسخ:
زیبا است و دردمندانه

سپاس
به یک تبعیدی:

فوق العاده بود!
عالی!
گویا
و
عمیق
سلام
من هم از نظرات ارزشمند شما و دیگر دوستان و مطالب پربار و عمیق جناب زمانیان بسیار استفاده می برم.
با سپاس از توجه تان
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد