X
تبلیغات
رایتل

دل تنگ تو ام

17 آذر 1393

به یاد او، که دیگر ندیدمش

          

       نور خورشید از لابلای درختان بر پنجره ی حوصله ام می تابد و رقص نور از دریچه ی قلبم، اشعه ی طلایی اش را تا سرزمین دور دست تنهایی ام می کشاند. یاد خاطره هایی که بر عالم نور می گستراند. یاد آن کس که مرا تا رویاهایی دور دست می برد که در آن سوی هستی، شاخسار درختان خیال را رنگ می زند. صبح، پرندگان، پرواز کنان آسمان را جولانگاه خود می کردند. راستی دلم برای لبخند تو تنگ شده است. برای گریه های آرام و نگاه های محزون ات. برای درختی که در سایه اش به خواب می رفتم و خواب ترا می دیدم و دستان ترا در دستانم می گذاشت. 


دلم تنگ شده است برای برفی که در تابستان بر بالای کوه، با تو دیدم و آبشاری که آب را چون قطره ها بر سر و روی مان می پاشید، دلم برای پروانه هایی که آرام بر گلبرگ شقایق نشسته بودند، دلم برای همه چیز تنگ شده است. آن تابستان دم کرده و بوی علفزاری که تا خط افق کشیده شده بود، و آوازهای بلدرچین که در دشت می پیچید. آن خانه یی گلی و جویبار کوچکی که از آن حوالی می گذشت.  هنوز دلم برای پروانه ای که در دام صیاد افتاد می سوزد. چه می شد اگر پای هیچ صیادی در میان نبود.


دلم برای هوای آبی آن دل پاک و صادق ات تنگ شده است. و آن آواز خواندنت که مرا ببوس. برای غروب رودخانه ی رویایی و بهشتی ام. برای صدای خش خش راه رفتن بر برگ های زرد پاییزی. هنوز طعم شیرین و بوی عطر تازه ی سیبی که از رودخانه می گرفتیم، مرا با خود می برد. با خودم زمزمه می کنم من هستم، و خاطرات ام. راستی چرا خاطرات شیرین، اندوه بر جان می افشاند. چرا حسرت و غمناکی از آن یادهای لطیف است؟ هنوز پس از این همه قرن، گاهی صدایت می کنم. از دور می آیی و لبخند می زنی. 


هنوز رد پایت را در کوهستان هایی که بر آن گام می زدیم جستجو می کنم. باران رد پایت را شسته است. اصلا رد پایی باقی نمی ماند در این سرا. هیچ.  سال هاست که ندیدمت. می گویند در غروبی دلتنگ، قبل از آن که نگاهت را به آسمان کنی، از این جا رفته ای. اگر یک بار دیگر ببینمت با هم شعر پاییز را می خوانیم. من هنوز به یاد دارم آن شب برفی را که نیامدی و من تا صبح بر بالای کوه، در سرمای شب زمستان لرزیدم. تو نیامدی و دیگر برنگشتی. 


این سرنوشت با ما چه می کند؟


نظرات (4)
وااااای که چقدر از دست دادن سخت است...به معنای واقعی جانکاه...
طفلکی ما...
باید قدر داشته هایم را بیشتر بدانم...
پاسخ:
درود بر شما

چقدر علاقه دارم مطلبی در باره ی از دست ها بنویسم. اگر حوصله کنم

مقاله ی نیمه تمامی دارم با عنوان رازهای آشکار، در آن جا به این موضوع پرداخته ام. کاش تمامش کنم و در منظر دوستان، برای نقد، بگذارم.

امیدوارم
به یاد او که باز می بینمش..
به یاد رودخانه
به یاد چای
به یاد موسیقی شعر سعدی
پاسخ:
به یاد او
که یادش چون خود او
زیباست
سلام جناب زمانیان
امروز فرصت کردم سری به وبلاگتان بزنم و چه خوشحال شدم که دیدم دوباره هستید. نوشته قبلیتان را خواندم و دیدم چه نبودن پرباری داشته اید! پربارتر از بودن خیلی ها مثل من . همه ی آن چه اشاره کرده بودید ارزشمند بود و قابل تامل.
من هم مثل شما بارها اندیشیده ام که همه ی ما در جهنم زندگی می کنیم ولی امروز گمان می برم همین که هستند معدود کسانی که دوستشان داریم ، دلتنگشان می شویم ، از بودنشان حس خوبی پیدا می کنیم و می خواهیم که باشند ، یعنی بهشت!
حتی اگر نبودنشان چنان دلتنگمان کند که شما را کرده است. کاش نبود این دلتنگی ها. شاید هم نبودنشان بهانه ای باشد برای دانستن قدر داشته هایمان ( یه قول خانم مدینه )

یه قول شاملو:
حضورت
بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند.....
پاسخ:
سلام و با احترام

ممنونم از همدلی و همراهی تان.
همراهی هایی که اگر نبود
نوشتن سخت می شد

سپاس
ای وای! نمیدونم چرا دلم گرفت.

ای کاش "دل" رو به "تنگ" میچسبوندی تا این دلتنگی بیشتر احساس بشه؛ و چه خوب شد که "ام" رو به "تو" نچسبوندی تا این فراق بیشتر خودش رو نشون بده. دلتگ تو ام
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد