X
تبلیغات
رایتل

این هفته ها

14 آذر 1393
1-  دوستانم لطف می کنند و گاهی مرا به جمع و گروه شان در فضای واتس آپ و یا وایبر و سایر شبکه ها اضافه می کنند. گرچه فرصت چندانی ندارم و البته از شما چه پنهان علاقه ی ای هم ندارم، اما به احترام شان برخی یادداشت های شان را می خوانم و یا بحث هایی که درمیگیرد را نیز مطالعه می کنم و گاهی هم وارد گفت و گو می شوم. از میان دهها بحث و گفت و گو، یکی شان در مقایسه میان وضعیت ایران و کشورهای توسعه یافته ی غرب بود. مسئله این بود که آمار و ارقام نشان می دهد که ما ایرانیان در شرایط بسیار بد اجتماعی، اقتصادی و سیاسی هستیم. نویسنده سعی کرده بود ترسیم تحقیر کننده ای از شرایط کنونی ارائه دهد. و دیگران در مقابل چنینی سخنانی موضعگیری کرده بودند و بر این باور بودند که غرب هم در وضعیت بد اجتماعی بسر می برد. قتل و تجاوز و .... در غرب هم کم نیست. و الی آخر.... 
در پایان این گفت و گو من هم یک جمله به دیالوگ ها اضافه کردم. چنین نوشتم: 
بر روی کره ی خاکی، هر کجا انسان هایی با هم زندگی می کنند، انواع آسیب ها و تلخی ها تولید می شود. من فکر می کنم همه جای کره ی خاکی جهنم است. هیچ کجا بهشت نیست. مسئله ی ما این نیست که ما در جهنم زندگی می کنیم و دیگران در بهشت زندگی می کنند. همه ی انسان ها در جهنم زندگی می کنند. اما مسئله این است که ما در کجای جهنم قرار داریم. در کجای جهنم بودن مسئله ی ما است. همین

2- به دعوت دوستی، موضوع مد و مدگرایی را در میان جمعی از اصحاب نظر، مطرح کردم و حدود دو ساعت در این باره سخن گفتم. گرچه بیش از نیمی از آن چه در نظر داشتم، باقی ماند، اما در مجموع به امهات آن پرداختم. در همان ابتدا با اشاره به شش رویکرد در بررسی مد و مدگرایی، دو رویکرد جامعه شناختی و روان شناختی را در مطالعه ی مد و مدگرایی انتخاب کردم . گفتارم را حول این دو رویکرد سامان دادم. بر این باورم که: مد و مدگرایی، یک نشانه است. پدیده ای است که ما را به معنایی ورای خود ارجاع می دهد. برخی از معانی آن مورد بحث قرار گرفت. 
مد، طغیان انسان دلزده از هست ها و شورشی است علیه ملال ناشی از تکرارها. مد گرایی، شوریدن بر سنت و شیوه های عرفی جاری در جامعه است. خستگی از سنتی دیرپا که در رود زمان به تکرار رسیده است. مدگرایی نشانه ی ملال انسان معاصر است که تلاش می کند با سقف تکرار و یکسانی را بشکند و جهان متفاوتی خلق کند. شوپنهاور در شرح رنج و ملال، به خوبی  و به روشنی وضعیت اسف بار آدمی را در میانه ی رنج و ملال به تصویر کشیده است. 

3- با حضور چند نفر از دوستان نشست و جلسه ای  گرم و دلنشین با استاد ملکیان داشتیم. حدود دو ساعت از گرمای حضورشان بهره بردیم و سخنانی نغز شنیدیم. در این دو ساعت سخنان متفاوتی گفته شد اما بیش از همه، دو موضوع مورد پرسش بود. 
پرسش اول این بود که چرا روشنفکران و به ویژه روشنفکران دینی همانند دکتر شریعتی نمی توانند با متن جامعه ارتباط برقرار کنند. چرا با اختلال ارتباطی مواجه هستیم. استاد ملکیان به هفت عامل پرداختند و شرح کردند.. 
دومین موضوع را من مطرح کردم و آن رابطه ی میان حزن و معنویت است. پرسش این بود که چرا آدمی هر چه معنوی تر می شود، محزون تر هم می شود؟ و این در حالی است که قرار است معنویت آدمی را به شادی و ابتهاج برساند. حزن و معنویت، دلمشغولی این روزهای من است. استاد ملکیان در این بخش به صورت بندی حزن پرداختند و ضمن تقسیم حزن به پنج گونه حزن، به تشریح هر یک از آنها پرداختند. 
بر آنم دست کم موضوع حزن را از گفتار استاد ملکیان استخراج کنم و برای استفاده ی دوستان در خرد منتقد و سایت فرهنگی نیلوفر بگذارم. امیدوارم  فرصتش را بیابم.

4-  در جلساتی منظم و هفتگی با دوستانی محدود، رابطه ی میان اخلاق و سیاست را مرور می کنیم. این هفته ها رای و نظر ماکیاول در گفتارها و شهریار مورد گفت و گو است.  به راستی که رابطه ی میان اخلاق و سیاست بسیار پیچیده است. به ویژه وقتی بحث از سطح تئوری به ساحت عمل و میدان کنش کشیده می شود، موضوع پیچیده و سخت می گردد. زمانی که پای سیاست خارجی به میان می آید، موضوع به سختی در هم می پیچد. پرسش این است که حاکمان یک کشور در پی حفظ منافع ملی کشورشان هستند، در رابطه ی با سایر نظام های سیاستی، چقدر می توانند و باید پایبند به اخلاق باشند؟ 
وقتی این پرسش مطرح می شد داشتم به این موضوع می اندیشیدم که گویی تشکیل دولت مدرن و شکلگیری مرزهای ملیتی، چگونه اخلاق را زیر ضربه های هولناک برد. با تشکیل دولت ملت و تقسیم بندی های جغرافیایی مدرن، دیگر ملت ها، به منزله ی بیگانگانی تلقی می شوند که هیچ شباهتی به ما ندارند. منافع شان با ما در تعارض است و در پی ضربه زدن به ما هستند. نوعی خصومت پنهان و تهدید ضمنی و یا دست کم رقابت شدید در زیرین ترین بخش روابط میان ملت ها در جریان است. همین هایی که به فرسایش اخلاق منجر می گردد.

5- در این هفته ها مقدمه ای برای پروژه ی تاریخ شفاهی کتابخانه ی ملی تهیه کردم. البته در این پروژه هیچ مشارکتی ندارم. حدود بیست سال اخیر، در کتابخانه ی ملی پروژه ای در جریان است که طی آن گویا با بیش از 700 نفر از نخبگان، اندیشمندان، سیاستمداران سابق و لاحق و.... مصاحبه هایی در باب تاریخ اخیر انجام شده است. چنان که گفته اند بخشی از مصاحبه ها فرصت چاپ و نشر نخواهند یافت. پیش بینی می شود مجموعه ی چاپ اسناد تاریخ شفاهی، چند سال طول بکشد و به بیش از 40 جلد برسد. مجموعه ی خواندنی خواهد بود.

6- خلاصه آن که، در هفته های اخیر، آثار سینمایی تارکوفسکی را تماشا کردم و قرار است بعد از آن کیشلوفسکی را شروع کنم. کتاب های متفاوتی خواندم. برخی دلنوشته هایی نوشتم. و مقاله تهیه کردم. گاهی هم چیزکی می نویسم که شیاهت اندکی به شعر دارد. گرچه می دانم در سبک و سیاق شعر نیست و به لحاظ فرم مشکل دارد اما تموج درونی است و تخیلی که می آید و مرا در خود فرو می برد. اوهام وهم انگیزی است که روح را در فراخی و تنگنایی قرار می دهد. یکی از این پاره نوشته های مشوش چنین است:

من مرگ خویش را
در انعکاس آیینه ی اندوهم
در آستانه ی وهم و ترس
تصویر می کشم
رنگ می زنم
خطوط خاکستری ام را
در شبی
یا روز پر اضطرابم
صدایم می زند
وقتی که دیگر نیستم
من مرگ را
تجربه نمی کنم
مرگ
مرا
تجربه می کند 

7- و از همه مهمتر، 
چای خوردم و موسیقی گوش دادم. فکر می کنم زندگی بدون این دو، ارزش زیستن ندارد.

 

نظرات (2)
عالی
پاسخ:
ممنون
سلام...
چقدر خوش بحالتان...
چه هفته های پرباری...
مشتاقم مباحث استاد شریف آقای ملکیان را در خصوص حزن به قلم رسای شما بخوانم.
پاسخ:
درود بر شما...
نه آن قدر پربار. این روزها، ساعت ها از من می گریزند

حتما. مبحث حزن را منتشر می کنم. موضوعی که در باره ای می توان نوشت.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد