X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مفسران رنج

14 آذر 1395
کاری که روشنفکر انجام می دهد که او را روشنفکر می کند و او را از کسانی همچون دانشمند، متخصص و یا حتی یک متفکر محض، متمایز می کند چیست؟ چه مرزی میان این گروه می توان کشید تا از یکدیگر متمایز شوند؟
 
برای پاسخ به این پرسش از گفتاری از دکتر سروش در باره ی پیامبر، وام می گیرم و این را بر آن بنا می نهم. دکتر سروش در باره ی کاری که پیامبر می کند بر این باور است که پیامبران، تجربه های معنوی آدمیان را تفسیر و معنا دار می کردند. و این مهمترین کاری است که آنها می کردند.
به تعبیر دیگر، آدمیان در طول تاریخ، تجربه های معنوی متفاوت و متکثری داشته اند. تجربه هایی که ممکن بود برای خود افراد هم معنای روشن و تفسیر گویایی نداشته باشد. درست مانند وقتی خوابی می بینیم و معنای آن را نمی دانیم و تعبیرش را نمی فهمیم. از این رو به معبر نیاز داریم. معبر از این جهت به تفسیر خواب می پردازد که آن که خواب دیده است نمی داند، داستان چیست و او چه چیزی را تجربه کرده است. کار اصلی پیامبر هم تفسیر تجربه های معنوی انسان ها است، تجربه هایی گنگ و مبهم که تجربه کننده نمی داند چگونه این تجربه را ادراک کند. گویا کردن این تجربه ها و معنا دادن و جهت دار کردن آن ها به سوی یک معنای واحد و بلکه به سمت معنای معناها که همان خداست، کاری است که پیامبران می کردند.
کاری که روشنفکر می کند از این جهت شبیه معبران و پیامبران است. روشنفکران، نه خواب و یا تجربه های معنوی، که تجربه های زیسته و تجربه های عینی روزمره را تفسیر می کنند. تجربه هایی گنگ از زیستن در روزگاری که بر آنان می گذرد. تفسیر تجربه های روزمره و روزگار زیسته ی آدمیان، کمک می کند که آن چه از سر گذرانده اند را فهم کنند. با این توضیح که، ما در زندگی روزمره، انواع مواجهات و رویاوریی ها و اصناف از "سر گذراندن" هایی داریم که ممکن است نسبت به آن چه از سر گذرانده ایم،‌ برداشت و ادراکی معقول و معنادار به دست نیاوریم.  کسی باید این ها را که تجربه کرده ایم، تفسیر و معنادار کند، تا آن را بفهمبم. پس ازاین است که آن ادراک و فهم از واقعیت های تفسیر شده،‌ به منزله ی آگاهی بر ما نمایان می شود. در این کلام،‌ "آگاهی"، فهم تجربه ی تفسیر شده است. برای تبدیل شدن "مواجهه ی صرف" به "آگاهی"، روشنفکر، تلاش می کند با مفهوم سازی، تجربه های پراکنده را ذیل یک مجموعه ی منظم و قابل فهم، در آورد و عناصر و روابط آن را کشف نماید. شاید بد نباشد مثالی از فهم یک اثر هنری و یا یک فیلم بزنم. ما همگی فیلم هایی را تماشا کرده ایم. گاهی از برخی فیلم ها سر درنمی آوریم. و فهمیده ایم مشاهده ی صرف یک فیلم لزوما به دریافت معنادار و منسجم آن اثر هنری منتهی نمی شود. از این رو به کسی نیاز پیدا می کنیم که آن فیلم را که ما دیده ایم، او برای ما تفسیر کند و نمادها و معناهای آن را روش کند. شعری از حافظ می خوانیم و معنایش را در نمی یابیم"، شارحی باید تا آن را شرح دهد.
روشنفکر با مفهوم سازی و تفسیر رویدادها ذیل دستگاه نظری معقول و منسجم، آن رویدادهای از سرگذرانده ی آدمیان را تفسیر می کنند تا به تور ادراک شان بیفتد و در نهایت به آگاهی موثر تبدیل کند. همه ی آنان که در نظام استبدادی زندگی می کنند لزوما بدان معنا نیست که استبداد و نشانه ها و کارکردهای آن را فهم می کنند. روزگار زیسته در موقعیت استبداد، آنهنگام به تجربه و آگاهی ساکنان رسوخ می کند که آن را عمیقیا بشناسند، عناصر و نشانه هایش را دریابند. به همین دلیل به روشنفکرانی محتاجند تا این موقعیت و آن چه را از سرگذرانده اند، برای شان تفسیر کنند و بدین گونه معنادار نمایند.
تفسیر زندگی روزمره، رسالت روشنفکر است. اما این که جامعه خود را محتاج چنین مفسرانی بیابند، سخن دیگری است. همان گونه که کسانی برای فهم و ادراک تجربه های معنوی شان، خود را محتاج پیامبران ندیدند. و شاید بزرگترین رنج روشنفکر این باشد که در جامعه ای می زید که مردمانش، خود را مستغنی از تفسیر زندگی روزمره شان می بینند. استغنایی که نتیجه ی جهل است و به تاریکی بیشتر منجر می گردد.
یکی از تجربه ها ی انسانی، تجربه ی درد و رنج است. درد و رنج های فردی و اجتماعی مستمری که در عمیق ترین لایه های زندگی جریان دارد. اما مواجه شدن با درد و رنج، بدان معنا نیست که آن را می شناسد. جامعه رنج می برد و نمی داند چه درد و رنجی را بر دوش دارد، چرا و چگونه رنج می کشد و در نهایت راه برون رفت از آن چیست. این ها را نمی داند زیرا درد و رنج هایش را فهم نمی کند. فقط آن را  احساس می کند اما بدان آگاهی ندارد.
شبیه این می ماند که شخصی، در ناحیه شکم احساس درد می کند اما نمی داند کدام عضو، به چه دلیل و چرا درد می کند. و راه درمان این درد چیست. جامعه نیز ممکن است فقط درد را احساس کند اما آگاهی بدان نداشته باشد. فقیر، فقر را بر دوش می کشد و  کوله بار رنج ناشی از فقر را با تمام وجودش احساس می کند. اما ممکن است نداند فقر او از چیست، چرا فقیر است و چگونه می تواند خود را از بن بست فقر برهاند.  او نیاز دارد نسبت به فقر اگاهی پیدا کند. درمان فقر وقتی ممکن است که مواجهه و احساس درد فقر، به تجربه ای آگاهانه تبدیل شود.
روشنفکر مفسر رنج است. کارش معنادار کردن رنج های اجتماعی است. رسالتش تبدیل مواجهه ی صرف به آگاهی  پیش برنده است. از این رو جامعه همواره به چنین تفسیرگرانی محتاج است. جامعه ای که خود را مستغنی از تفسیر رنج هایش بداند، همواره در رنج هایش درجا خواهد زد. درد دارد و نمی داند چرا و نمی داند راه برون رفت از آن کدام است. وقتی درد به آگاهی تبدیل نشده باشد، و سرمنشا و کیفیت و سبب درد را تشخیص ندهد، رنج هایش را تکرار می کند. خودش، خودش را رنج می دهد. خود تخریبگر می شود. ویران شدن نتیجه ی درد ورنج نیست، ثمره ی تکرار و تکرار رنج هایی است که می توانست با آگاهی عجیین شود و جامعه را قوی تر کند. "آن چه مرا نکشد، قوی ترم می کند". این جمله از نیچه، حلقه ی مفقوده ای دارد. شاید بهتر است بگوییم آن چه مرا نکشد و به آگاهی من تبدیل شود، آن آگاهی مرا قوی ترم می سازد.

پرسش 2

13 آذر 1395



می خواهم پرسشی را مطرح کنم که چندی است به آن می اندیشم. اما برای طرح این پرسش اجازه می خواهم به عنوان مقدمه، یک نکته و چند فرض را بیاورم که در این پرسش، بدیهی انگاشته می شود. به سخن دیگر برای این که بخواهیم پرسش را واکاوی کنیم ضرورت دارد  پیش فرض های پیشینی این پرسش را بدانیم و عجالتا آن ها را در پرانتز بگذاریم. تا ببینیم آیا می توان سازگاری میان این پیش فرض ها و علم خدا برقرار کنیم یا خیر؟

پیش فرض ها عبارت است از:

1.  خدا وجود دارد

2. خدا متشخص است

3.  خدای متشخص و انسان وار است

4.  خدا متشخص انسان وار، اما عالم به همه چیز است


اما نکته:

ما انسان ها دست کم از سه طریق جهان را می فهمیم

1. از طریق حواس پنجگانه ( مثلا زبری و نرمی این  میز را با حواسم می فهمم)

2. فهم گزاره ای (مانند این که می دانم آب در صد درجه بجوش می آید زیرا این را معلم علوم ما به ما یاد داده است)

3.  فهم بی واسطه ( مانند این که دندانم درد می کند و من می فهمم درد یعنی چه.) این فهم تماما و مطلقا به دلیل تجربه ی شخصی است و از این رو تجربه ی بی واسطه، شرط این گونه ادراک است. ادراک من از درد و از شادی از آن روست که آن را تجربه کرده ام. اگر در تمام عمر هیچ دردی به من نرسیده باشد، نمی توانم ادراکی از این پدیده داشته باشم


اما پرسش:

خداوند چگونه درد و رنج آدمی را می فهمد؟

خدایی که خودش دردی نکشیده و رنجی را تجربه نکرده باشد، چگونه می تواند درد ورنج را ادراک کند و بداند که آدمی وقتی می گوید درد دارم یعنی چه. و وقتی می گوید از این رنج دارم مچاله می شوم، او دارد از چه چیزی سخن می گوید.

برای آن کس که خدای ابن عربی دارد و خدای اسپنوزا و خدای وحدت وجودی، این پرسش، سالبه به انتفای موضوع است. اما برای آن کس که خدایش متشخص انسان وار است یک مسئله است. او چگونه می تواند به این پرسش پاسخ دهد، آن گونه که توازن و سازگاری اندیشه اش به هم نریزد؟دقیقا می خواهم بدانم خدا وقتی از عذاب و خوف و حزن و.... سخن می گوید، این خوف و درد و رنج را چگونه می فهمد بدون آن که آن را تجربه کرده باشد.



( تعداد کل: 285 )
   1       2       3       4       5       ...       143    >>